خاطره تینا جان
سلام من تینا میخوام خاطره ی امپول خوردنمو از پسر خالمم هست پزشکه و 27 سالشه منم 16 سالمه خب بریم سراغ خاطره..
تقریبا 8 ماه از دوستیمون که میشه اردیبهشت همین سال با دوستام بدون اینکه به آرین بگم رفته بودیم بیرون منم سرماخوردگی خفیفی خورده بودم که به آرین نگفته بودم... با دوستام رفتیم کافه و اونجا بساط قلیون کشیدن دخترا به پا بود😑منم چون گلوم درد میکرد نکشیدم فقط دو پک زدم که انگار گلومو اتیش زدن دخترا متوجه نشدن نذاشتن بکشم بعد بستنی سفارش دادیم که یکمی خوردم بعدش کمی نشستیم و اومدیم بیرون چون اردیبهشت بود هوا خوب بود و خیالم راحت بود سرماخوردگیم شدید تر نمیشه برا همین شالمو باز کردم تا گردنم هوا بخوره 😑☹️بعدش رفتيم فست فودی خیلی گشنم بود سیب زمینی با پیتذا گوشت سفارش و نوشابه سفارش دادم و متنظر سفارش ها شدیم کمی نگذشته بود که آرین زنگ زد از ترسم چون بی اجازه اون اومدم بیرون گوشیو جواب ندادم 5 بار زنگ زد ریجت کردم دخترا میگفتن جواب بده ولی جوابشونو ندادم گوشیمو خاموش کردم بعد اوردنو خوردن غذامون شد ساعت 8 که به پیشنهاده شیده(دوستم) پیاده تا خونه رفتیم اگه رسیدیم جلو خونه ما با دیدن ماشین آرین سکته کردم😟با سلامو صلوات رفتم تو درو که باز کردم صدای خاله و آرین میومد با مامان حرف میزدن با ترس سلام کردم خاله اومد سراغمو بوسم کرد و تو بغلش چلوندم🥰😘آرین با حرص گفت خوبی دختر خاله گفتم ممنون با خالی کمی حرف زدمو گفتم خاله جون من برم زود لباس عوض کنم میام گفتم برو عزیز خاله☺️ رفتم تو اتاقم از حموم داخل اتاقم یه دوش 10 دقیقه ای گرفتمو زود فقط بدنمو خشک کردمو موهامو خیس رو شونه هام ریختمو یه تیشرت با شلوار لی پوشیدمو رفتم بیرون با اینکه اردیبهشت بود ولی خونه ی ما همیشه کلر روشنه اگه مهمون میاد😐رفتم پیش خاله روبه رویه کلر نشستم جرئت نداشتم آرینو نگا کنم🥺با خاله مشغول صحبت بودیم که صدای گوشیم اومد نگاش کردم آرین بود گفته بود برو اونور بشین سرما بخوری بد میبینی😡منم انگار نه انگار ک خوندم همونجوری نشستم😟باز هم صداش اومد برش داشتم گفته بود فقط کافیه سرمابخوری..😕با ترس نگاش کردم معلوم بود خیلی عصبانیه اون شب گذشت فردا یکمی بیحال بودم ولی توجه نکردمو رفتم مدرسه☹️تو کلاس یکمی بیحال بودم و سرم رو میز بود دبیرهم میدونست مریضم چیزی نمیگفت.. خلاصه مدرسه گذشتو اومدم خونع بیحال با همون لباس مدرسه خوابم برد از خواب بیدار شدم مامانم خونه نبود رفتم یکمی غذا گرم کردمو خوردم بعدش بازم خوابیدم تا شب که با صدای مامان بیدار شدم گفت پاشو عزیز دلم داری تو تب میسوزی.. خیلیی بیحال بودم بزور چشامو باز کردم🤒مامان پاشورم کرد و یه قرص سرما خوردگی با ابیموه داد خوردم بعدش خوابیدم مامانم پیشم خوابید نصف شب با درد معدم بیدار شدم احساس کردم هرچی خوردمو نخوردم دارم بالا میارم🤢دویدم دست شویی و بعلههه.. تا صب 6 بار بالا آوردم دوبار اخر فقط اب میاوردم😓صب زود مامان بدونه اینکه به من بگه زنگ زده بود به آرین گفته بود تینا مریضه😰😰اونم گفته بود من ساعت 9 درمونگاهم فوری بیاریدش اونجا😑 من با دعوایی جانانه با اون حالم با مامان پاشدیم رفتیم😥با ماشین مامان زود رسیدیم با ترس پیاده شدم تازه ساعت 9:10بود کسیم تو درمونگاه نبود از شانس خوب من اولین نفر بودم😭چون کسی نبود فورا رفتیم تو مامان با آرین احوال پرسی گرمی کرد من سرم پایین بود و حرف نمیزدم آرین گفت خوبی دختر خاله جون😆با لحنی بشدت خبیث اینو گفت😐سکته رو زدم به جان آرین😐 خلاصه پیش مامانم خوب معاینم کرد و دارو نوشت گفتم آرین اقا میشه امپول.. هنوز حرفمو تکمیل نکرده بودم گفت نع نمیشه بدنت عفونت داره. خفه شدم☹️ دفترچه رو برداشت و رفت بیرون و داد به منشی و اومد تو منم بیحال کم کم داشت خوابم میگرفت که صدای در اومد منشی با یه کیسه یه بزرگ اومد تو با ترس نگاش کردم چون رنگی بود چیزی ندیدم فقط سرمو دیدم بعضم گرفت با مظلومی به آرین نگاه کردم🥺دارو هارو گذاشت رو میزو چند امپول درآوردو مشغول اماده کردن شد😢😭خیلییییی ترسیده بودم با ترس به دستاش نگا میکردم مامانم سعی در اروم کردنم داشت ولی اصلا نمیشد بغضم بیشتر شده بود 😢 آرین با نگاهی غمگین به من گفت خاله بیزحمت بره بخوابه رو تخت. مامانم دستمو گرفتو بلندم کرد اولین قطره ی اشکم از چشمم اومد پایین مامان اروم خوابوندم و مانتومو زد بالا شلوارمو داد پایین آرین اومد بالا سرم زود برگشتمو با گریه گفتم نهههه مامانننن.. آرین گفت خاله شما برید بیرون یکم این کنار شما ناز میکنه😑مامانم گفت باشه آرین جان کمک لازم شد صدام کن آرین گفت چشم خاله.. دیگه کامل گریه میکردم تا مامانم رفت بیرون آرین گفت عشق من گریه نداره ک فدات شم زود تموم میشه😘❤️گفتم نهههه نمیخوامممم گفت نمیشه و سریع پنبه کشید دستشو رو کمرم گذاشتو فرو کرد دردی نداشت و هیچی حس نکردم چیزی نگفتم بعدیو همون طرف پنبه کشید و یکمی درد داشت گفتم اخخخ ایی گفت تموم شد تمووووم و کشید بیرون برای بعدی گفت خوشگل من یکمی درد داره این یکی با گریه گفتم نزنننن آرین قول میدم از این به بعد هرچی گفتی قبول کنم قوللل میدم گونمو اروم بوسید و گفت نمیشه خوشکلم برگرد زور تموم میشه و خودش برم گردوند دستشو گذاشت رو کمرمو محکممم کمرمو گرفت و گفت پاتو تکون بدی تقویتی میزنم با بغض و گریه گفتم خیلییی بدیییی خندیدو موهامو بوسید اونور شلوارمو داد پایین اروم پنبه کشید و از لحظه ورودش انگار که ميله داغ فرو میکنه بشددددت درد داشت فقط جیغ میزدم مامانم با عجله اومد تو آرین گفتم پامو بگیره یکمی دیگه تزریق کرد که سفت شدم آرین گفت شل کن جوابشو ندادم بقیشو همونجوری زد که چنان جیغی زدم درمونگاه لرزید😭تموم ک همونجوری گریه میکردم آرین رفت سرمو بیاره تا سرمو دیدنم گفتم این دیگه نههه مامان گفت عزیز مامان سرم درد نداره ک بعدم استینه مانتومو زد بالا و دستمو گرفت و آرینم پنبه کشید و اروم فرو کرد که گفتم ایییی و آرین گفت تموم بعدم چسپ زدو گفت بخواب
اینقدر گریه کردم که خوابم برد از خواب بیدار که شدم آرین برام کیکو ابمیوه گرفت که قهر بودم رومو ازش برگردوندم گفتم فعلا اینو بخور وگرنه تقویتی میزنم با بغض گرفتم یکمی خوردم مامانم اومد پیشم یکم قربون صدم رفت بعدش بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه☹️تا سه روز با آرین قهر بودم که با یه خرس خوشکلو بزرگ اشتی کردم 😁مرسی که خوندید☺️❤️