خاطره مهدیس جان
سلام بچه ها حال همگی خوب باشه ایشالا مهدیس ام😁 بازم اومدم😍
میخوام خاطره عفونت گره های لنفیمو براتون بگم که کلی بلا سرم آورد عفونت با چی میاد با آنتی بیوتیک و آنتی بیوتیک چی دارره؟؟؟ درررد
خب برم سر اصل مطلب جونم بگه براتون که چند روز پیش که میشه چند روز بعد کنکور من ساعت ۱ از خواب بیدار شدم رفتم جلو روشویی و داشتم دست و صورتمو میشستم که برم ناهار بخورم یهو دستم خورد زیر گلوم که متوجه شدم یه غده بزرگ زیر گلوم درومده همین دیشبش با یکی حرف زدم که سرطان لنفوم داشت یهو یاد حرفاش افتادم که میگفت اول بیماری فقط یکی دوتا غده زیر گلوش بوده و بعد سرطان....
یهو ته دلم خالی شد انگار آب سرد ریختن روم رفتم تو اتاقم و تصمیم گرفتم چیزی به مامانم نگم اما بیشتر که با خودم فکر کردم گفتم مهدیس یه بیماری سختو پشت سر گذاشتی اگ حتی حتی سرطان هم باشه که هنوز چیزی معلوم نیست باید پیگیر بشی بنابراین به مامان بگی بهتره صورتم کاملا مضطرب بود و واقعا نگران بودم و خیلی حالم بد بود رفتم اتاق مامانم گفتم مامان یه غده زیر گلوم درومده همین کافی بود که مامانم مث پروانه بال بال بزنه از استرس همینکه دستشو زد زیر گلوم وحشت زده شد گفتم مامان بنظرت چیز خاصیه و اشکام ریخت شروع کردم گریه کردن مامان من تازه دو هفته هست حالم بهتر شده بعد ۶ سال تازه میخوام مث آدمای عادی زندگی کنم یعنی بازم بیماری بااز آمپول باز داروو نه مامان چیکار کنم؟؟؟😭😭😭
گفت چیزی نیس مامان نگران نباش هنوز که چیزی مشخص نشده دختر مامان انقد خودتو اذیت میکنی و ازین حرفا(مامان تو رو نداشتم چیکار میکردم جز مردن😘😘😘) خلاصه سریع بابامو فرستاد گفت یه نوبت پیش دکتر غدد بگیر شب ساعتای ۷ منو مامانم رفتیم مطب وقتی نوبتم رسید گفتم مامان تو نیا خودم تنها میرم داخل گفت واسه چی؟! گفتم همینجوری (بخودم گفتم اگر چیز خطرناکی باشه مامانم متوجه نشه) گفت نمیشه مامان منم میام تنها بری نمیگن مریض با این حالش همراهی نداره و...خلاصه با هم رفتیم داخل دکتر یه معاینه سرسری کرد و گفت عفونت گرهای لنفی(من خودمم حدس زده بودم قبلش ) که مامانم یه نفس با خیال آسوده کشید و گفت خب خدارو شکر بعدش مامانم ادامه داد که دکتر باید چیکار کنیم؟ گفتن باید تا یک هفته آنتی بیوتیک استفاده کنه و شروع کردن دارو نوشتن مامانم گفت دکتر مهدیس التهاب شدید گوارشی داره آنتی بیوتیک باعث خونریزی معده میشه(من خودمم ترجیح میدم آمپول بزنم تا اینکه معده درد بگیرم) میدونستم آمپول که قطعا در انتظارمه ولی بازم یکم دلشوره داشتم...
بابام اومد دنبالمون و داروهارو گرفت یهو چشمم افتاد به دارو ها تو خودم له شدم یه پلاستیک خیلی بزرگ داخلش نگاه کردم ۴ تا پنیسیلین۶.۳.۳+یک پنادور+ ۶ تا جنتامایسین ۵ تا سفتریاکسون و۵ تا سرم گفتم ماااااماااان من همه اینارو باید بزنم گفت مگ چنتاست؟! نشمردم ولی خیلیییییی زیااده گفت آره مامان نمیبینی گلوتو باید خوب بشه نشه خطرناکه گفتم عمراااا من اینهمه آمپول بزنم مگ چقدر ظرفیت دارم گفت حالا بعد راجبش حرف میزنیم رسیدم خونه داروها و انداختم رو کاناپه و رفتم رو تخت زیاد ناراحت نبودم همینکه خطری در کمین نبود منو آروم میکرد واسه امپولام دیگ خودمو متقاعد کردم ولی اولش گفتم به مامانم که امپولامو یا فرشته بزنه یا عالیه(فرشته و عالیه پرستارای دوران سخت بیماریمن خیلی سبک دست و مهربونن خیلی هم خوب و آروم آمپول میزنن ) مامانم گفت بااااشه و...
دکتر به بابام گفته بود که هر ۱۲ ساعت یه پنیسیلین یه جنتا هر۲۴ ساعت یه سفتریاکسون با سرم و پنادور با آخرین سفترش بزنه بگم نترسیده بودم دروغ گفتم ولی خودم و خونوادم بخاطر چهارتا آمپول ناراحت نمیکنم خصوصا که مامانم روحیه بشدت ضعیفی داره و واقعا اذیت میشه😔
دیگ تصمیم بر این شد که من برم پیش عالیه و از فردا ظهر تزریق داروهارو شروع کنم فردا ظهر ساعت ۱۰ زنگ زدم عالیه گفتم کجایی؟!گفت جانم مهدیس من بیمارستانم گفتم پس میام پیشت الان گفت باشه قربونت منتظرتم رفتم دیدم پشت سیستم نشسته داره پرونده مینویسه و ازین پرستاربازیا گفتم بیا بریم تزریقات خیلیم اینجا استرس داشتم واقعا چهرم ناراحت بود گفت چی شده عزیزم چرا آنقدر بهم ریخته ای؟!کل ماجرا و براش تعریف کردم و یه پنیسیلین یه جنتا دادم دستش گفت وااای مهدیس جان اینا هر دوش درد دارن من قول میدم خیلی آروم بزنم ولی باید همکاری کنی باهام باشه؟!
سرمو پایین انداختم گفتم چشم چونمو با دستش گفت بالا داد گفت نبینم ناراحتیااا زودی تموم میشه فدات شم😘بعدش گونمو بوسید خودم خجالت کشیدم گفت حالا دراز بکش و نفس عمیق شلوارمو یذره داد پایین گفت مهدیس خانوم خودش کاملا شل بگیره هر وقت دردت گرفت نفس عمیق بکش سعی کردم خودمو ریلکس کنم و کاملا بدنمو شل گرفتم مث وقتی که میخوام بخوابم حواسمو پرت کردم و با عالیه در مورد کنکور حرف میزدم که یهو خیسی پنبه رو احساس کردم اول پنیسیلین فرو کرد و گفت نفس عمییق آفرین خیلی آروم تزریق میکرد ولی بازم یخوردع درد داشت چشامو فشار دادم فهمید دردم گرفته گفت داره تموم میشه رفته رفته دردش بیشتر میپیچید تو پام اما صدام در نمیومد یهو درد بدی گرفت آییی آخ اخ عااالیه....تموم شد تموم شد تمووووم جاش پنبه گذاشت دوباره جنتارو آماده کرد گفت این دردش کمتر یذره دیگ تحمل کنی تموومه پای دیگمو پنبه کشید و آروم سوزن فرو کرد و شروع کرد تزریق کردن منم هی نفس عمیق میکشیدم که صدام درنیاد اینم بعد دو دقیقه تموم شد گفت تموووووم تشکر کردم اومدم بیرون یکم نشستم تا حالم جا بیاد بعد رفتم دم در اورژانس سوار ماشین شدم و رفتم خونه همینکه ساعت ۱۲ شد ابجیم با سرم و سفتریاکسون اومد بالا کلم مهدیس جان آماده شو سرمتو بزنم(من همونطور که قبلاً گفتم آمپول به سرم ترجیح میدم متنفرم از انژیوکت درد خیلی بدی داره ولی همیشه خدا من باید انژیوکت تو دستم باشه) گفتم آبجی تو رو خدا ولم کن دیگ گفت نمیشه الکی چونه نزن بدو استینتو بزن بالا دور بازوم کش بست و گفت به هیچ عنوان صورتتو اینور نمیکنی خب گفتم باشه بابا با اولین حرکت سوزن تو رگ رفت گفت تو رگ کیپ کرد وچسب زد و سرممو وصل کرد دیگه یکساعت بعد تموم شد...تا شب دوباره راس ساعت ده دیدم مامانم اینا یادشون نیست که باید امپولارو بزنم یه لحظه به خودم گفتم بیخیال هیچی نمیگم بهشون و وانمود میکنم یادم رفته اما مگ این عذاب وجدان لعنتی میذاااره😕😐 دیگ رفتم بیمارستان دیدم بازم عالیه هست خوشحال و خرسند صداش زدم و رفتم تو تزریقات امپولارو رو میز گذاشتم و سریع آماده شدم فک کنم اونم تعجب کرد بی مقدمه و بدون لوس بازی آماده شدم دیگ امادشون کرد و اومد بالا سرم گفت خب مهدیس جان همون کارایی که صبح انجام دادی رو انجام بدید این دوتام زودی تموم میشه گفت باااشه گفتم چشم
پنبه کشید رو پام و گفت حالا نفس عمیق یه توده عضلانی ایجاد کرد و فرو کرد یه تکونی خوردم که دستش گذاشت رو ران پام و گفت ارروم عزیزم و شروع کرد تزریق دردش از صبح بیشتر بود سعی کردم تحمل کنم ولی نشد گفتم اییییی عاالیه آیی آییی 🥺😢😢 اونم تند تند میگفت یذره دیگ یذره داره تموم میشه و پنبه گذاشت گفت تمووووم دوباره پای دیگمو پنبه کشید تحملم سر رسید گفتم عالی تو رو خدا دیگ نزنم به بابام بگو زده خواهش میکنم گفت نمیشه عزیز دلم اینجوری خوب نمیشی کل بدنتو عفونت میگیره یذره دیگ تحمل کن این لعنتیم تموم میشه و ای دیگمو پنبه کشید و شروع کرد تزریق کردن که چشام پر اشک شد ولی دیگ هیچی نگفتم اونم دیگ چیزی نگفت تموم که شد سریع از تخت پریدم پایین و بحالت قهر رفتم خونه😔
جاای امپولا واقعا درد میکرد و وقتی راه میرفتم دردش تو پام میپیچید اما نمیدونم چرا من انقدررر تحمل دارم و هیچی نمیگم حتی وقتی میرم امپولارو تزریق کنم مامانمو با خودم نمیبرم که اذیت نشه درحالی که اگ کنارم باشه و قربون صدقم بره دردشون کمتر میشه همیشه برای تزریق داروها تنها میرم فقط سرم که میزنم مامانم میاد که تنها نباشم که اونم در ۹۰ درصد مواقع تو خونه آبجی فاطمه میزنه فاطمه خیلی سختگیر و کم حوصله هست و اگ یذره آخ و اوخ کنی عصبانی میشه میگ کسی که مریض میشه باید تحمل کنه و ازین حرفا...
فردا صبح ساعت ۱۰ باید یه پنیسیلین دیگ با یه جنتامایسین میزدم رفتم بیمارستان نه عالیه بود نه فرشته منم شیفتاشون چک نکردم دیدم یه خانومه دیگ هست که من میشناسمش ولی میدونم اصلا خوب آمپول نمیزنه ولی مهربونه حداقل همین خوب بود تو اتاق معاینه رو که نگاه کردم دیدم سمیرا شیفته رفتم پیشش گفت به به مهدیس خانوم خوبی دختر گلل؟!😍 گفتم ممنون شما خوبین؟!گفت من همیشه عااالیم بعدش ادامه داد این چه قیافه ایه اوه اوه اخماشو گفتم سمیرا من این امپولارو باید بزنم ولی خانوم....اصلا خوب نمیزنه حالا چیکار کنم؟! گفت خوب نمیزنه چیه خیلیم خانوم خوبیه بعد گفت امپولاتو بده گفتم میخوای چیکار از دستم گرفت بزور رفت داد به پرستاره گفت خانوم.....برای این دختر گل خیلی آروم بزنین منم کشید یه گوشه گفت مهدیس خانوم....خانوم دکترا از آمپول نمیترسن اوکی؟؟؟؟ من:😠🥺
سمیرا:😊☺️
رفتم رو تخت دراز کشیدم و بخودم قول دادم اگ حتی دردم بگیره هیچی نگم آه لعنتی اومد بالا سرم شلوارمو پایین کشیدم گفت نترس بعد حالت دارت وار فرو کرد سریع ملافه رو تخت تو دستم مچاله کردم چشامو فشار دادم در عرض دو ثانیه همشو خالی کرد کپ کردم ولی چیزی نگفتم دوباره سمت دیگمو همینجوری زد وقتی بلند شدم از رو تخت تیر کشید پاهااام و جیغم رفت هوا😣😫😩 بعدش بهم گفت یذره بخواب دردت آروم بگیره به حرفاش اصلا گوش ندادم رفتم بیرون و خودم رو صندلی های سالن انتظار انداختم خونم میجوشید از عصبانیت و دردو بعدش رفتم خونه دوباره ابجیم ساعت ۱۲ سرم بدست اومد اینبار حتی برای سرمم مخالفت نکردم استینمو بالا زدم و دستمو محکم مشت کردم صورتمو اونور کردم که خیسی پنبه رو حس کردم یهو انعکاس وار دستمو کشیدم عقب گفت مهدیس یعنی چی دستتو میکشی هاان؟! اشکم درومد دیگ اعصابم خورد بود سوزنو که وارد پوستم کرد چشام مچااله شد بشدت دردم گرفت گفتم اییییییی ماااااماااان😭😫😭😭 ولم کن نمیخام خوب بشم آییی چقدر تحمل کنم گفت یلحظه وایسا چسب بزنم اهههه😡 و سرمم تموم شد خلاصه کنم دیگ روز چهارمی که باید سرم با سفتر میزدم ابجیم معموریت رفته بود و من باید میرفتم بیمارستان سرممو بزنم که یه پرستار مهربونه خیلی خوش دست اومد سرمو برام بزنه دیدم انژیوکت صورتی دستش گفتم ترسیدم گفتم من صورتی نمیزنم آبی میزنم گفت خب زودتر میگفتی دختر خوب حالا با همین میزنم زیاد فرق نمیکنه یجوری میزنم دردت نگیره دوباره دور بازوم کارو بست و سوزنو فرو کرد که دردم گرفت و گفتم اییییییی گفت تمووووم تموووم الان چسب بزنم دیگ تموم وقتی سرم داشت تموم میشد یه بچه ۵ ساله آوردن کنار تختم براش سرم وصل کنن که اصلا رگ نداشت بچه طفلک اولش اصلا گریه نمیکرد ولی چندجای دست و پاشو که سوراخ کردن شروع کرد جیغ زدن وحشتناک جیغ میزد من قلبم مریض و اگ استرس بهم وارد بشه بشدت قلب درد و تپش قلب در حد ۱۷۰ تا در دقیقه میگیرم و کلی عرق میکنم و حالم بد میشه یهو مامانم چشمش بهم خورد گفت مهدیس ماااماان چته قفسه سینمو با دستم چنگ میزدم و میگفتم حااالم بده قلبم و نفس نفس میزدم مامانم سریع پرستار و صدا زد و اونم به دکتر گفت دکترم سمیرا بود و اونجام هم دوتا آمپول آرامبخش نوش جان کردم که درد خفیفی داشتن بعدش اومدم خونه تا اینکه رسید به سفتریاکسون آخری و پنادور که باید با هم میزدم ابجیم روز پنجم با سرمو سفتر اومد بالا سرم و با خوشحالی گفت این دیگ اخریشه گفتم بیا زود بزن حوصله ندارم میخوام برم خونه عمه اونم اومد دستامو نگاه کرد گفت همه رگات خراب شده حالا کجا بزنم یکم نگاه کرد بعد یجای رو انتخاب کرد ولی رگ پاره بود همینکه سوزن وارد کرد رگ پاره تر شد و خونا فوران میزد سرمو که وصل کرد کار نمیکرد انژیوکت درآورد گفت خراب شد دیگ هیچ رگی رو دستام پیدا نمیشد انژیوکت زدن هم واقعا کار زجر اوریه گفتم ولش کن برم خون عمه برگشتم برام وصل کن وقتی اومدم خونه ابجیم دوباره رگ دست دیگمو امتحان کرد همینکه سوزنو وارد کرد جیغ زدم اییییی باز پاره شد گفتم ولم کن دیگه نمیخام بزنم تو رو خداااا ولم کن کشتی منو اونم دعوام کرد خب چیکار کنم رگات خراب شده تقصیر من چیه ازین حرفا مامانم اومد یکم نازمو کشید گفت مامان یبار دیگ بزار امتحان کنه دوباره روی ساعد دستم پنبه کشید و فرو کرد مامانم دستمو محکم گرفته بود و منم با تمام قوای بدنم جیغ میزدم اییییی ولم کنین تو رو خداااا دررررد داره مااامااان ولم کن نمیخااام😭😭😭 خیلی دقت میکرد که خراب نشه ولی بازم پاره شد گفتم بخدا دیگ نمیزارم ولی محکم گرفتنمم و در نهایت ۶ جای دستمو سوراخ کرد ابجیم دریغ از یک رگ همه پاره شد با هر باری که سوزنو فرو میکرد من فقط جیغ میزدم نکن تو رووو خدااااا😭😭 نکن ولم کن خودم خوب میشم نمیبخشمتون مااامااان ولم کن آخرش ولم کردن و مجبور شدم پنادور و سفتر آخری رو عضلانی تزریق کنم من شنیده بودم سفتر خیلی عضلانی درد داره و پنادور هم همینطور و بهمین خاطر خیلی استرس داشتم رفتم بیمارستان جلوی استیشن وایستادم و پرسیدم پرستار خانوم کیه پرستار آقا گفت خانوممه منم ذوق کردم گفتم آخ جوون خانم بلوچی خیلی خوب آمپول میزنه رفتم تو اتاق دنبالش گشتم پیداش کردم و امپولارو دادم بهش گفت اوه اوه اینا که خیلی درد داره هر دو رو با هم میزنی؟؟! یکم ناراحت شدم گفتم دکتر گفته با هم تزریق بشه گفت اشکالی نداره بدو بریم تو اتاق دیگ برات با بی حسی بزنم اصلا دردت نگیره منم دنبالش رفتم وقتی امپولارو آماده کرد دیدم تو دستش هر دوتا خیلی بزرگ بودن یهو ترسیدم گفتم نمیزنم نمیخااام بزنم گفت بخواب قول میدم دردت نگیره خیلی آروم میزنم منم آروم دراز کشیدم اول پنادور زد که بهم گفت تو پنادور بیحسی نمیزنم چون حساسیت میده ولی تو سفتر یه عالمه بیحسی کشیدم آماده ای؟؟؟ گفتم اهووم اول پنادور میخواست بزنه بهم گفت نفس عمیق بعد یه توده عضلانی ایجاد کرد و سوزنو فرو کرد یه تکون خفیف خوردم و سعی کردم ریلکس باشم یذره که تزریق شد دردش شروع شد و رفته رفته بدتر میشد منم ذره ذره ای ای گفتنم بیشتر میشد آخرش دیگ به التماس تبدیل شد اییییی درررد دااره ای تو روخدااا خیلی درررد داره 😭😭😭 اونم مدام میگفت تموووم تمووم الان تموم میشه و کشید بیرون بعد از چند دقیقه سفتریاکسون و آروم فرو کرد و شروع کرد تزریق که دردش یک صدم پنادور بود و اصلا من هیچی نگفتم بخاطرش که خیلی راحت تمووم شد
دیگ یه نفس عمیق از روی آسودگی کشیدم و ۵ دقیقه استراحت کردم و رفتم خونه
همینطور که آنتی بیوتیکارو میزدم گلومم ورمش میخوابید تا اینکه کوچیک کوچیک شد بعد دوباره رفتم دکتر و دوتا شربت آنتی بیوتیک داد و گفت اینارو بخوری دیگ خوب خوب میشه و خداروشکر خوب شد و بخیر گذشت....
ولی من مردمو زنده شدم تا امپولا تموم شد
دعا میکنم هیچکس اینجوری مریض نشه و انقد آمپول نزنه
پ.ن ۱:من خاطرات همه دوستانم میخونم اما چون با گوشی میخونم نمیتونم کامنت بزارم ولی واقعا خاطرات قشنگی هستن ممنونم از همه دوستان بابت خاطراتشون
پ.ن۲: این مخصوص آقا سام: خاطراتتو که میخونم تموم روزهای بیماری برام زنده میشن تو خیلی شبیه منی هر دو صبوریم و بهمون خیلی سخت گذشته اما میدونم آینده ای در انتظارمون که گذشته در مقابلش مثل دو قطره اب که راحت تبخیر میشه و هیچی ازش نمیمونه اما آینده ما مثل اقیانوس وسیع و پابرجا و پر تلاطم برات بهترین هارو از خدا میخوام و چیزی که همیشه آرزو میکنم این نیست که خوب بشیم بلکه اینه که صبورتر و قدرتمندتر بشیم...