سلام رفقا 

این اولین باره ک بنده دست به خاطره نوشتن کرده 

ام خب نمیدونم باید از کجا شروع کنم خب من ملودی هستم ۲۴سالمه تهران زندگی میکنم و طراحی داخلی خوندم و اکنون در شرکت همسر جان کار میکنم اها خوب ساله ۹۶ ازدواج کردم و اریا شریکه زندگیمه ک ۲۹سالشه و رییس من تو شرکته 

خب حالا خاطره 

ما توی مرداد دوتا تولد داریم تولد بنده🤤و تولد دختر خالم (سایه)دختر خاله بنده ۱ مرداده و من چهار روز بعدش بله درسته دقیقا ۵مرداد اینم بگم ک خانواده من از زمانی ک با اریا بودم هرسال یه شب قبل تولدم برام جشن میگیرن ک روز تولدم کامل بااریا باشم 

در مورد امپول هم خوب نه اینکه بگم نمیترسم اما خوب داوطلب هم نیستم ک بزنم در صورت خیلی نیاز قبول میکنم 

خلاصه ما یکم مرداده ۹۷ رفتیم خونه مادر جون (مامان بزرگم

خب تولد سایه بود من ساعتای ۴بود زنگ زدم به اریا گفتم اری یادت ک نرفته دعوتیم گفت وای ملودی داشت یادم میرفتا خب کی میخوای بریم گفتم هفت حرکت کنیم کفت باش تو کاراتو زودتر انجام بده منم الان میام

خلاصه اینو اینجا بگم ک ما باید وایه جشن تولدامون تیپ در حد لالیگا و عروسی بزنیم 

اری اومد براش شیرکاکاءو و کیک بردم خورد گفت ملی من رفتم دوش بگیرم 

منم رفتم لباسمو انتخاب کنم وای حالا مگ میتونستم انتخاب کنم تمام لباسام مجلسی دکلته باز غیر باز از کمد یکی یکی اورده بودم بیرون همشون به مرور تلمبار شده بود رو تخت کلافه اخمو با موهای پاچیده شده خودمو پرت کردم رو تخت رو لباسام اری داشت اهنگ ابی ک میگه نفس نفس و میخوند و حوله به کله از میومد همین ک من خودمو پرت کردم رو تخت اونم وارد اتاق شد گفت چتهههه تخت خانومم رو شکوندی گفتم اریااااا من چی بپوشم 

 

😂خندید کفت حالا چته چرا گریه میکنی 

بیا اصن این و بپوش. هیچکسمتا حالا ندیدتش یهو پریدم  بالا گفتم ارههههه چرا به فکر خودم نرسیده بود گفت چون ملودی ما خنگه با بالش زدم تو شکمش کفت اخ دردم گرفت نامرد گفتم بهتررر

رفت موهاشو با شسوار خشک کنه منم مو هامو

فر فری کردم لباسای رو تختو جمع کردم داشتم کفشامو میپوشیدم ک یهو یه جفت کفش ورنی جلوم ظاهر شد سرمو اوردم بالا اریا گف پاشو کراواتمو ببند ملی 

با اخم بهش گفتم داری برا کی خوشتیپ میکنی😡

قیافشو شیطونی کرد گفت واسه الینا ژون

اخممو غلیظ تر کردم یه مشت غلیظ زدم تو بازوش گفتم کوفت الینا ژون بلند بلند میخندید میگف وای ملودی قیافت اینقده باحال میشه وقتی اسم الینا میاد بعدش باز خندید  «الان میگین  الینا کیه یکی از دختر دایی بنده هست ک خیلی خودشو لوس میکنه واسه همسر بنده و با ناز میگه اریا توجه کنید اقا اریا نمیگها میگه اریا😬

حالا بگذریم

داشتم کراواتشو براش میبیتم بهش میگفتم نبینم محلش بزاریا اریا چشاشو برد بالا گفت قول نمیدما سعی مییکنم بعد خندید😐

منم کفشامو درست پوشیدم گفتم بریم جلو اینه عطر میزدم اروم تو گوشم گف روانی من که چشام جز تو کسیو نمیبینه الینا خره کیه نبینم قیافت بره تو هما تو دلم ذوق کردم وای برای اینکه پرو نشه برکشتم دستمو گذاشتم رو قفسه سینش یه هل ارومش دادم گفتم

اعععع تو که از این حرفا بلد نبودی 

گفت خاب حالا بدو برو 

دیگه رفتیم اونجا هو از بزنو بکوب تولد نگم براتون تازهههههه الینا دوبار میخاس با اریا برقصه خدایاااااااا چه کنم

زنداییم از دبی اومده بود ولی بد سرما خورده بود

اصلا زندایی پر شور همیشه نبود اخرای شب بود واقعا حالش بد بود من درومدم گفتم زندایی یاسی میخوایین با منو اریا بیایین بریم دکتر گفت نه عزیزم دیر وقته دیگ مادر جونم یهو گفت یاسی ملی راس میگه پاشو برو درمانگاه یا امپولی چیزی بزن خوب شی دو روز میای ایران یه هفتشم اینجوری باشی نمیشه ک اخر هفته هم شهاب میاد باید سرحال باشی شهاب دایی بنده هس

زندایی یاسی گف مراحمتون نباشم اریا جون 

اریا ک سرش تو تی وی بود گفت نع زندایی جان چه زحمتی 

زندایی یاسی رفت ک اماده بشه اریا بهم اشاره کرد بیا رفتم گفت بدو برو تو دسشویی تمام ارایشتو پاک کن موهاتم جم کن نبینم اینطوری بیا یا

کفش پاشنه داروهاتم تو ماشین درار او کالجا ک رو صندلی جلو هس بپوش اینارو داشت با اخم میگفت منم با خنده گفتم چشم قرباننننن

گفت بدو 

رفتم پیشه زندایی یاسی گفتم زندایی یه شلوار داری بدی بپوشم گفت اره قوربونت برم سوغاتی برات شلوار مشکی با یه شومیز اوردم خوشگله زندایی گفتم اععع گفت میخاسم چهارشنبه همراهه کادو تولدت بهت بدم ولی الان ک نیازه شلوارتو  بپوش

منم شلوارمو پوشیدم دکلتمو دراوردم جمع کردم 

مانتپی مجلسی ک روش پوشیدمم دکمه هاشون بستم شالمم سرم کردم و برای رفتن به درمانگاه اماده بودم

رفتم همه فک کردم از قبل شلوار اورده بودم اری هم گف اهااا الان شدی ملودی کفتم قبلن چی بودم گف ملودی😑

با همه خدافظی کردیم و پیش به سوی درمانگاه اریا نوبت گرفت زندایی دسش رو سرش بود نوبتمون شد من فقط رفتم چون رو در اتاق دکتر نوشته بود فقط ۱همراه اریا نیومد 

دکتر شرح حال پرسید زندایی هم گفتو معاینه ک شد گفت خانم ماهانی سه روزه مریضین زودتر میومدین زندایی هم گف نشد دیگ 

دکتر گف یه پنیسیلین با یه دونه دگزا بزنین فردا هم یه پنسیلین دیگ ایشالا حالتون بهتر شه شبتون خوش من نسخرو دادم اریا رفت گرفت اومد ما رفتیم تزریقات تزریقاتی گفت کدومتون تزریق دارین زندایی یاسی گفت من

 

خلاصه زندایی خوابید و خودش شلوارشو  داد پایین .پرستاره با امپولا اومد و محکم پنبه کشید   خیلی محکم پنبه میکشیداااا

بعد یهو امپولو وارد کرد و با سرعت پنیسیلینو تزریق کرد زندایی هم میگف ای اخ ای ایییییییی

پنبه گذاشت گف محکم جاشو فشار بده منم بر خلافش اروم گرفتم و اروم اروم ماساژ دادم دگزارو هم زد ولی زندایی هیچی نگفت بعدشم جای پنیسیلینو با همون پنبه روش چسب زد و رفت زندایی هم پاشد گف دستش بشکنه گفتم زندایی خوبی گف اره عزیزم

گفتم فردا نیای پیش اینا این روانیه 

گفت باش بریم اریا منتظره ما ک از دره اتاق اومدیم بیرون اریا نگای زندایی کرد و لبخند زد خلاصه زندایی رو رسوندیم و رفتیم خونه و خوابیدیم 

هی تویی ک الان داری میخونی میشناسمتتتتت

بدرود رفقا 

حاله دلتون همیشه البالویی🥳

ملودی@