سلام دوستان پرستو هستم اولین باره دارم خاطره مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد😊 
اول ی معرفی کلی کنم ۱۷ سالمه فرزانگانیم و توی رشته تجربی درس میخونم و امیدوارم ی رشته خوب تو تهران قبول شم 😍 البته همش در حد ارزوه😂😁 و محقق شدنش کار من نی🙄
بریم سراغ خاطره: 
یادمه جمعه هفته اول اسفند بود داداشم که از من کوچک تره ی سرما خوردگی داشت و تب منم یکم گلوم میسوخت و بی حال بودم اما از ترس این که امپول نزنم به روی خودمم نمیاوردم و جدی هم نبود خدایی😂( ترسوام نیستم😋) داشتم با گوشیم ور میرفتم که مامانم گفت پاشو توام بریم گفتم کجا؟ گفت دکتر دیگه گفتم مرسی نمیام 😊برید شما گفت مگه دست خودته پاشو بابات برگرده دیگه نمیبرتت😁 با ترس و لرز بلند شدم حاضر شدم و رفتیم به سوی قتلگاه😑
رسیدیم دم درمانگاه که شبانه روزیم بود دیدم ی اقایی وایساده اون گوشه و داره با حسابدارو اینا سرکله میزنه که رفتیم فیش گرفتیم که پسره رفت تو اتاق چشمام گرد بود دکتر اینه😂 خلوت بود هیچ کس نبود رفتیم تو و داداشمو معاینه کردو بعدش نوبت من شد رفتم نشستم قلبم داشت تاپ تاپ میزد 
دکتر معاینه کرد و فشارم رو گرفت ۹ رو ۶ بود گفت همیشه همینی منم از ترس گفنم اره😂😂😂😂
شروع کرد به نوشتن و اینا بعدم مهر کرد اومدیم بیرون هر چه قدرم تلاش کردم بیینم چی نوشت نفهمیدم اما گفتم برا ی سرما خوردگی ساده که آمپول نمینویسه اما زهی خیال باطل🙁☹️ اومدیمو پشت بندمون اومد گفت دخترتون امپول داره شما برو تو اتاق بخواب تا پدر بیاد 😮 من سکته رو زدم گفتم امپول چی 🙄گفت ۲ تا امپول داری که اسماشونو یادم نیست ترس برم داشته بود اما به مامانم نگفتم چون اصولا دارم سکته میکنمم نمیگم و همیشه مستقل رفتار میکنم که همه چی اوکیه شمام اوکی باشین😂😁 ولی از درون در حال سکتم 😁 رفتم تو اتاق و دیدم صدای ی پیر زنه داره میاد که ناله میکنه خنده و گریم قاطی بود دیگه😂
رفتم نشستم رو تخت بابام اومده بود دختره پرستاره اومد گفت عه چرا نشستی؟🧐 هول کردم گفتم چه کار کنم 🤔 خندش گرفت گفت بخواب بزنم دیگه گفتم عه باش😨 دراز کشیدم و اومد خودش شلوارمو کشید پایین و سریع شروع کرد پنبه کشیدن یهو گفتم درد داره😥😭 گفت نه زیاد میتونی تحمل کنی فقط شل باشاااا گفتم باش 😭که باشم نصفه موند چون فرو کرد ی تکون بدی خوردم اما برگشتم حالت اولم شروع کرد پمپ کردن که یهو دردش پیچید گفتم ای ای گفت تموم شد اروم باش و در اورد سر دومی گفتم میشه نزنم 😭 گفت عه دختر خجالت بکش بابا ببینه چه قدر کمه حالا ۴ سی سی بودا 😕 که تا برگشتم فرو کرد و ی جیغ خفه کشیدم و سفت شدم 😭 شروع کرد پمپ کردن که دردش از قبلی بیشتر بود گفتم ای ای ای در بیار خوااااهش😭😭😭 گفت صبر کن تموم شد  سفت سفت بودم هی گفت شل شل اما نمیشد دیگه داشت جیغم در میومد مگه تموم میشد که پنبه گداشت در اورد😂 آبرو ریزی بود خدایی 
گفت یکم بخواب پاشو برو منم پاشدم ۳ ۴ تا قطره اشکم رو پاک کردم که بگم اصلانم درد نداشت😂 و اومدم بیرون که دکتر گفت درد داشت ؟ ی نگاه چپ کردم بهش گفتم شما به دردش چیکار داری به کارت برس والا پسره علاف😂
ادامه داره این ماجراش اما چون دفعه اولم بود گفتم همین قدر بسه که اگر خوب بود بازخوردش بقیشو بنویسم
ببخشید اگر بد شد🌹
مرسی که وقت گذاشتین😍