خاطرهMobina😍😍😍
بسم الله الرحمن الرحیم
عشق خر و موتور و لودر ! اصلا آرام نمی گرفت . هر وقت با او یک جا کار می کردم ، می دیدم خودش را به یک چیزی بند می کند : توی بلوک زنی ، موتور استاد را کش می رفت . رفتیم برای جمع آوری سنگ ، دیدیم از دور با لودر می آید . پی حوزه را می کندیم ، دیدیم با خر بیچاره ور می رود .
افسار خر را گرفته بود و به زور می کشیدش که سر و کله ی حاج عبدالله از دور پیدا شد . هر چه سعی کرد مسیر خر را عوض کند تا حاجی نبیند نشد ؛ خر زبان نفهم که حالی اش نمی شد . حاج عبدالله رسید و پرسید : چی کار می کنی ؟! گفت : خر سواری پرسید : پس چرا سوارش نیستی ؟! گفت حاجی ! دنده ش خوب جا نمی ره ؛ پنچر گیری میخواد ! حاجی گفت : یه یا علی بگو و بپر بالا .
خری که تا آن موقع سواری نمی داد ، برای رضا سنگ تمام گذاشت . حاج عبدالله از خر سواری رضا کلی کیف کرده بود .
سلام به همگی ، خوبین ؟ ، تابستون خوش میگذره ؟ ، برای من که چند روزی که زهر مار شد ! ، اول از همه که دندونم درد گرفت دنبال یه دندون پزشک خوب بودم پیدا کردم از شانس بسیار خوبی که دارم ! دکتر نبود و 24 یعنی دوشنبه قرار بود بیاد دوشنبه رفتم حالا خاطرش رو انشاء الله مینویسم 1 روز قبل از اینکه برم دندون پزشکی یعنی روز یکشنبه خونه ی خودمون بودم و
کمی دل درد داشتم رفتم اتاقم و اتاقم رو مرتب کردم ، رفتم از اتاق بیرون و زیر اسپلیت دراز کشیدم خیلی گرم بود درد دلم بیشتر شده بود ، مامانم گفت مبینا پاشو بیا اینور اونجا نخواب سرده ، رفتم روی مبل دراز کشیدم با کلافگی کوسن رو برداشتم و محکم فشارش دادم روی صورتم مامانم صدام کرد گفت مبینا پاشو بیا یه چیزی بخور ، جوابی ندادم ، دوباره صدام کرد مبینا ، کوسن رو برداشتم و بلند شدم .
صندلی رو کشیدم و نشستم سرم رو گذاشتم روی میز حس می کردم تب دارم بدنم گرم بود حالت تهوع هم داشتم ، مامانم صدام کرد مبینا سرمو بلند کردم گفتم جانم ؟ ، گفت بخور عصرونتو نمیخواد امروزم بری آموزشگاه ، به مامان گفتم ساعت چنده ؟ ، نگاه کرد و گفت 5 و نیم ، بلند شدم گفت کجا ؟ گفتم برم زنگ بزنم اطلاع بدم امروز نمیرم ، رفتم شماره آموزشگاه رو گرفتم و اطلاع دادم که نمیرم . کمی خوردم و بلند شدم که مامان گفت بخور مبینا لجبازی نکن ، گفتم مامان حالت تهوع دارم نمیتونم ، به 1 دقیقه نشد که نشستم رو صندلی دوباره پاشدم و سریع رفتم طرف دستشویی ، مامانم اومد گفت اشکال نداره نترس مامان ، اشک از چشمام بود که میومد ، صورتمو شستم پامو که گذاشتم بیرون نشستم تکیه دادم به دیوار گریه کردم ، مامانم نشست بغلم کرد دلداری میداد با گریه میگفتم مامان دلم درد میکنه ، مامانم گفت پاشو بیا رو مبل بشین ، کمکم کرد نشستم فشار سنج رو آورد فشارم 11 رو 9 بود پاهام یخ کرده بودن جوراب آورد پوشوند منم همچنان در حال گریه ، هر چی که خوب بود بخورم آورد ولی نخوردم حالت تهوع داشتم ، دراز کشیدم پتو آورد انداخت روم ، گوشی رو خواستم مامانم آورد بهش گفتم زنگ میزنم فاطمه ( دوستم که دوره ی هلال احمر رفته بهمن 97 بود دوره هاش منم قرار بود شرکت کنم و با هم بریم که خب نتونستم دیدم واقعا سختم میشه ) جریانو با گریه گفتم و داد زدم آخرش که پاشو بیا یه آمپولی چیزی بزن دارم میمیرم ، خندید گفت به به مبینا خانم میبینم که شجاع شدی با زبون خودت میگی میخوام آمپول بزنم . تا 10 دقیقه میام ، قطع کردم گفتم فاطمه میاد مامان . کمی که گذشت زنگو زدن مامان آیفون رو زد ، و بعد مامان در رو باز کرد و منتظر موند . اومد و با مامان سلام و روبوسی اینا کردن با ذوق و نیش باز اومد طرفم نشست گفت سلام عشقم چشمامو ریز کردم و گفتم علیک سلام ، لطفش شامل حالم نشده بود تا اون روز ، از تو کیفش یه پلاستیک در آورد آمپولای داخلش رو در آورد و گفت این یه B6 برای حالت تهوعت و اینم یه هیوسین برای دل دردت ، بعدم با نیش باز گفت وای مبینا چقد منتظر یه موقعیت بودم واسه آمپول زدن تو ، گفتم خدا لعنتت کنه فاطی دارم از درد میمیرم بعد تو از ذوق و شوقت برام میگی ؟ ، آمادش کن بزن تا نزدم بچسبی به دیوار . فاطی گفت برو تو اتاقت منم میام ، پاشدم بالشتی که زیر سرم بود رو پرت کردم طرفش که خندید . رفتم اتاق رو تختم گفتم خدایا منو گربه کن کلافه که میشم میگم خدایا منو گربه کن کلا ارادت خاصی به گربه ها دارم ! ، اومد گفت برگرد برگشتم آماده شدم پنبه کشید گفتم کدومو میزنی ؟ گفت هیوسین نفس عمیق بکش گفتم یه نفس عمیقی بهت نشون بدم بعدا بهت اون سرش نا پیدا ، بزن ناز نکن ، گفت خودت خواستی اونقد طول داد یه هیوسینو باور کنید من تو اون تایمی که صرف کرد برای اون میرفتم کاشان برمیگشتم ! ، صدام در نیومد کشید بیرون پنبه گذاشت ماساژ داد سمت مخالف رو پنبه کشید و وارد کرد درد داشت اما چیزی نگفتم سرمو بردم تو بالشت ، گفت مبینا یه آخی اوخی ناله ای جیغی چیزی ، کشید بیرون لباسمو درست کرد گفتم دارم برات صبر کن ... ، رفت بیرون بعدشم پذیرایی شد و تشریفشو برد ... یعنی دلم میخواد خفش کنم !
پ.ن : مرسی که خوندید خاطره دندون پزشکیمم ارسال خواهد شد
پ.ن : متن اول خاطره بخشی از کتاب ماه عسل مجرد ها بود که مربوط به اردوی جهادی دانشگاه امام صادق هست کتاب قشنگیه پیشنهاد می کنم بخونید
روز خوش
Mobina.f