خاطره مهدی جان
سلام دوستان حالتون چطوره؟؟؟
توی مطب نشسته بودم با لب تاب ویدیوی تومور یه مریض رو نگاه میکردم . در با شدت باز شد ، صبا پرید تو پشت سرش مهرگان اومد داخل خنده بر لب گفت : داییِ صبا ، صباجون رو پیش خودت نگه میداری من برم ازمایشمو انجام بدم؟ ویدیو رو نگه داشتم : علیک سلام! باشه برو. یه چشمک تحویلم داد و رفت . صبا پرید بغلم یه هفته ای بود ندیده بودمش یعنی دیده بودمش اونم فقط تصویری!گردنمو گرفت تو بغلش و منو با نهایت زورش تو خودش فشار داد . با خنده و خونسرد گفتم : صبا چیزی شده؟ دارم خفه میشم دایی! منو ول کرد : دلم آی لاوی یو شده بود برات! گفتم : آی لاوی یو شده بود؟آی لاو یو یعنی دوست دارم ! خندید : همون دیگه منظورم همین بود! رفت رو مبل نشست برای خودش اب ریخت. برگشتم سراغ ویدیو داشتم نگاه میکردم صدای صبا بلند شد : دایی کارتون میبینی؟ گفتم : صبا؟ گفت : جانم؟ گفتم: کجای این فیلم به کارتون شبیه اخه؟ گفت: اها فیلمه؟ خدایی این فیلما چیه میبینی دایی؟ گفتم : نه اون فیلمی که تو فکر میکنی سینمایی و تلوزیونی نیس! متعجب گفت: پس چجور فیلمیه؟ اینکه توش چیزی معلوم نیست یه گُودِ با یه دایره! دستشو به صفحه لب تاب نزدیک کرد گفت اینم که شبیه تپه اس همینجور میخچرخه😐خندیدم : دست شما درد نکنه بزرگ شدی میفهمی این سراپا محتواس😅 چند مین بعد مریض وارد شد یه پیرمرد مسن و همسرشون ، اومدن نزدیک همسرشون با خنده گفتن :خسته نباشین ، ما بعد از دو هفته تونستیم نوبت بگیریم توروخدا نا امید برمون نگردونید راهمون دوره اهل تهران نیستیم! لب تابو گذاشتم کنار صندلیو کشیدم جلو آقا اومدن کنارم نشستن ، با صدای اروم و ضعیف و تمام توان مسنیش شروع کرد به حرف زدن : عصاشو تکیه داد به میز دستاشو از دستکش بیرون اورد و نشونم داد ، زخم های دایره شکلی روی پوستشون بود دستکشُ دستم کردم دستشو گرفتم زخماشو نگاه کردم گفتم : دردم داره زخمات؟ سرشو تکون داد : نه تا فشارش ندی درد نمیاد فقط زخم میشه دستم ، زخمه میبنده دوباره یه زخم جدید دیگه ای میزنه! بیشتر اوقات هم بیحسه دستام .تکون دادم سرمو گفتم : فقط دستته؟ گفت : نه پاهامم هست . گفتم : برین رو تخت هرجای بدنتون هست نشونم بدین. نشست رو تخت کفشاشو از پاش در اورد نشونم داد ، دور پاهاشو با یه پارچه نم دار بسته بود پارچه رو باز کرد از دور پاهاش گفت: ولی زخمای پام خیلی درد داره اصلا نمیشه دست بزنم بهش هروز با روغن زیتون چرب نگهش میداریم . دستام و پاهام همیشه بی حس یا خیلی وقتا کرخت میشن. سرمو تکون دادم : خیله خب میتونی بیای پایین! حواسم رفت پی صبا دستشو تکیه داده به سرش برگشته بود نگاه میکرد ! براش دست تکون دادم خندید!خانم و اقا توجهشون به صبا جلب شد بهش سلام کردن خانم گفت : دخترتونه؟ خندیدم : خواهرزادمه ! گفت : خدا نگهش داره واستون دفترچشو از خانم گرفتم : پماد و چندتا بسته قرص هست حتما بخوره و ازمایش خون ، ادرار ، ویتامین ، تیروئید و ... نوشتم انجام بدید نتیجه رو بیارین من ببینم مهرش کردم دادم به اقا تشکر کرد ، سرکارِ خانم برگشتن اومدن جلوتر
شروع کرد به اروم گریه کردن و حرف زدن : اقای دکتر بخدا ما راهمون دوره توروخدا مراعات مارو کنین! خوب میشه؟ مریضی خطرناکی داره؟ توروخدا یه کاری کنین این زخماش خوب شه یه خواب راحت داشته باشه ! از کار و زندگی انداختدش این مریضیه سرکار نمیتونه بره و ... سفره دلشو باز کرد! دلم گرفت نگاش کردم : نگران نباش بالاسری بزرگه ، این ازمایشارو انجام بدین بیارین من ببینم . یه نوع مریضی نوروپاتی
هست خوب میشه انشالله ، نتیجه این ازمایشارو اوردین دارو میدم مصرف میکنه خوب میشه ، تشکر کردن رفتن . باز بغضو قورت دادم صدای صبا بلند شد دایی مهدی؟ نگاش کردم گفت: بالا سرمون که سقفه! گفتم : چی؟ صبا گفت: خودت گفتی بالاسری بزرگه ، بالا سرمون سقفه حواست نیس؟ گرفتی مارو؟ خندیدم : قربون تصور بچگونت برم😂 بالاسری یه اصطلاحه صبا منظورم خدا بود ! گوشیم زنگ خورد از شارژ بیرون اوردم جواب دادم مهرگان بود : سلامم چخبرر؟ صبا اذیتت نمیکنه؟ من: نه ، شما چرا صبارو برداشتی اوردی بیمارستان اینجا بوی هزارتا دارو میاد مریض میشه بچه ! ازمایشتو انجام دادی؟ مهرگان: چیکار کنم؟ اصرار داشت بیاد که تورو ببینه! اره انجام دادم جوابشو بردم دکتر دید برام امپول نوشته اومدم تزریقات خیلی شلوغه ناهارم درست نکردم باید منتظر بمونم گفتم : زیاد معطل میمیونی اگه شلوغه بیا اینجا خودم میزنم واست ! باشه ای گفت قطع کردم .صبا مشغول نگاه کردن به پوسترا و عکسای روی تابلو بود یه لیوان اب ریختم خوردم مهرگان اومد خودشو انداخت رو مبل : چقدر اینجا شلوغه پدرم در اومد تا ازمایشمو انجام دادم! امپولی که باید میزدو از داروهاش جدا کرد داد به من: دکتر گفت تا پنج ماه اینو بزنم هرماه. گرفتم ازش بلند شد رفت سمت تخت خوابید موادو تو سرنگ کشیدم پنبه رو از جلدش بیرون اوردم رفتم پیشش لباسشو دادم پایین با انگشت قسمتیو فشار دادم چند بار پنبه رو کشیدم رو پوستش یه توده درست کردم و سوزنو توی توده فرو کردم یه تکون تندی خورد صبر کردم آروم شد شروع کردم به تزریق .تکون میخورد : آییی مهدییی خیلی درد داره تموم نشد؟ اروم گفتم : تکون نخور شما تمومه دیگه! دستاشو تو هم مشت کرد تزریقش تموم شد سرنگو اوردم بیرون پنبه رو گذاشتم روش گفتم : تموم شد دیگه! یکم خوابید بعد پاشد لباسشو درست کرد دیرش شده بود صبا برداشت خدافظی کردن رفتن . نشستم رو صندلی سرمو تکیه دادم چشامو بستم چند مین بعد پرستار اومد خواست سر بزنم به یه مریض سکته مغزی . بلند شدم استتوسکوپ از رو کیز برداشتم گوشیمو از شارژ کشیدم بیرون رفتم سمت اتاقش . یه اقای ۵۱ ساله با سکته مغزی که مریض همیشگی من بود😂 رفتم کنارش با خنده گفتم : چطوری محمد بهتری؟ توی حرف زدنش اختلال به وجود اومده بود بخاطر سکته تا حدودی متوجه نمیشدم موقع حرف زدنشون چی میگفتن . نورو تو چشاش حرکت دادم گفتم : نورو دنبال کن ببینم! یکم با چشاش دنبال نور اومد از نور خسته شد دستشو گذاشت رو چشاش . نشستم لبه تخت : خله خب لااَقل دستاتو واسم مشت کن! یکم مشت کرد.گفتم : تمام توانتو جمع کن دوباره مشت کن دستتو! با تمام زورش این کارو کرد باز همون یکمو تونست مشت کنه گفتم : خِلِه خب مرسی ، داروی جدید نوشتم دادم پرستار رسیدگی کنه از اتاق اومدم بیرون و یه سلام عرض کردم به ادامه ی کارِ محترم ...!😌
🌺خداحافظتون🌺