خاطره Miiinaجان
سلاممممممم
سلااااام سلام سلام
مینام
ازونجایی که تابستونا اصولا دماوند نسبت به تهران جای خنک تر وبهتریه واسه زندگی، اخر هفته جمع کردیم بریم دماوند چندروز(با خاله و دایی و داداشا و خلاصه زیاد بودیم)
من که نفهمیدم مشکل دقیقا چی بود که ما روز اول آب نداشتیم، بابا و دایی و کلا بزرگترا تاکید کردن فعلا تو استخر نریم تا مشکل آب رو حل کنن و آب استخرو عوض کنن.(کلا یه تانکر آب بود واسه کارای ضروری) به شخصه مورد تهدید هم قرار گرفته بودم و داداش حسام یادآوری کرده بود ک بدنم حساسه در نتیجه به میثاق و بچه های خاله ها و داییم که اگه بخوام اسم ببرم زیاد میشن نپیوستم ولی اونا کلی داشتن تو استخر خوش میگذروندن خب وقتی ببینی همه دارن خوش میگذرونن و مشکلی هم نیس نمیتونی وایسی نگاه کنی که! این بود ک منم شیرجه زدم و کلی بازی و شنا کردم اما بعد از چنددقیقه نمیدونم انگار بدنم نیرو نداشت نمیتونستم کنترل کنم رو آب بمونم کم آورده بودم کم کم، رفتم زیر آب و کلیم آب خوردم😑(میلاد میگف چون کلر نداره سنگینه آبش) میثاق دست و پا زدنمو دید اومد سمتم کمکم کرد اومدم بیرون از آب جداً حالم بد شده بود یکم همون لب استخر موندم تا هم حالم بهتر شه هم خشک شم یکم که اجازه ورود به خونه صادر شه بلند شدم بعد چند دقیقه رفتم داخل میخواستم برم دوش بگیرم مامان گف کجا؟ گفتم حموم دگ! گف کو آب😐
وایی خیلی حس بدی بود ناچاراً صورتم شستم با شیوه ای کاملا صرفه جویانه موهامم شستم و لباس عوض کردم رفتم خوابیدم. بیدار که شدم بازم تنفس سخت بود(با اینحال هنوز حاضر نیستم جراحی کنم بینیمو😑) بلند شدم موهامو که هنوز نم داشتن جمع کردم باد مستقیم کولر باعث سردردم شده بود رفتم خاموشش کنم که نذاشتن گفتن گرمه و اینا ولی من سردم بود، به احساس بدی که داشتم گلودردم اضافه شده بود. دلم نمیخواست داداش حسام دعوام کنه اما بهتر از این بود که حالم بدتر شه و تمام این چند روزو نذاره بهم خوش بگذره. داداش با دایی و پسرخالم تو تراس صحبت میکردن. رفتم صداش کردم بعد چنددقیقه اومد تو اتاق یه لحظه پشیمون شدم. با استرس گفتم سرم و گلوم درد میکنه
غر زدناش سر اینکه اب استخر کثیف بود و چرا رفتی و چرا حرف گوش نمیدی بماند موهای نم دارمو که دید عصبی ترم شد رفت کیفشو اورد معاینم کرد و من طبق معمول موقع نسخه نوشتن چهرمو مظلوم کردم که گفت فکرشم نکنا! واسه تنبیه اینهمه لجبازی و بی فکریتم ک شده باید امپول بزنی، بسه هرچی راه اومدم باهات متعجب و معترض گفتم دادااااش
جوابمو نداد رفت بیرون فکر نمیکردم عصبی شه انقدر البته وقتی خودمو جاش گذاشتم بهش حق دادم یکم. پشت سرش نازنین دخترخالم اومد تو اتاق گف چرا بی اعصاب بود؟ کلافه شونه بالا انداختم و پشت بندش دوسه تا عطسه کردم گفت مریضی؟ ی اهوم گفتم و اشکم اومد. گف گریت واسه چیه!
پاکش کردم گفتم گریه نمیکنم، سرما میخورم اشکم میاد(الکی مثلا)
گف بگیر بخواب تو کلا الان رو مود نیستی. نازنین داشت میرفت بیرون سایه اومد گف اااااه دوساعته میگردم چرا نمیگی اینجایی. جواب سوال بی منطقشو ندادم دستامو باز کردم اومد بغلم داشت خوابش میبرد گفتم نخواب سایه شام بخور بعد. یه باشه زمزمه کرد و خوابش برد وقتی داداش حسام اومد دارو دستش نبود گفت بیاید شام گفتم سایه خوابه اومد از بغلم گرفت گذاشتش رو تخت گف یکی دوساعت دیگه بیدار میشه میخوره تو برو بخور. ازونجایی که تو کارهای قبل شام کمک نکرده بودم زشت بود بعداز شامم کاری نکنم این بود که با تموم بی حالیم ظرفای جماعت عظیمی رو با زنداییم شستیم البته به نوعی وقت کشی هم بود.
از اشپز خونه که بیرون اومدم خواستم برم تو اتاق باز بخوابم ولی صدای پسرداییم که واسه تخته حریف میطلبید متوقفم کرد.
خواستم برم شکستش بدم که داداش حسام دستمو گرفت برد تو اتاق سایه هم تازه بیدار شده بود گف گرسنمه انقد ذوق کردم گفتم الهی قربونت برم بریم تو اشپزخونه غذاتو بدم . داداش دست سایه رو گرفت بهم گفت جم نمیخوری
بعدم سایه رو برد بیرون و زود برگشت از کیسه رنگی داروها یه امپول برداشت گفت بخواب گفتم چیه امپولش؟
_هرچی، تو دراز بکش
+داداش
_هوم
+چیکار کنم نزنی
_کاری نمیتونی بکنی ولی گوش بدی بهم سریع تموم میشه
دراز کشیدم گفتم درو قفل میکنی کسی نیاد
قفل کرد گفت دیگه؟
گفتم اروم بزن
همینطور ک امادم میکرد گفت دیگه؟
پدالکلی کشید نیدلو وارد کرد تمرکزمو گذاشتم رو ساکت موندن که آبروم نره اخراش دیگه صدام داشت بلند میشد که گفت هیسس و درش آورد.
یکی دیگه از کیسه دراورد گفتم چندتاست مگه گف همین اخریشه
سریع امادش کرد تزریقو شروع کرد پام سفت شد دردش بیشتر شد گفتم آاای توروخدا
گف سفت نکن اذیت نشی
هی میخواستم نفس عمیق بکشم نمیشد باز گریم گرفت. گفت آرووم مینا چیزیش نمونده
درش اورد لباسمو درست کرد گفت برگرد گفتم نمیخوام سرنگارو جمع کرد رفت بیرون بعد چنددقیقه با یه لیوان آب اومد باز گفت برگرد مینا گفتم نمیخوام پام درد میکنه
گفت لوس بازی درنیار پاشو قرصتو بخور باز دمرشو. منم همون کارو کردم. داداش رفت بیرون میخواستم منم برم چون از سروصداها معلوم بود دترن خوش میگذرونن ولی خوابم گرفته بود خوابیدم باز
مرسی خوندین