سلام دوستان عزیزم  این روزا خاطره زیاد پیش میاد واسم شاید فکر کنید بیشتر خاطره های من با مهدی رخ داده ولی بیشتر خاطره های من با محمده من روانشناس هستم از تجربی رفتم به روانشناسی برا همین اگه مییبینید در جاهایی خودمم سر رشته دارم از همین تجربیه علی آقا هم که پزشک قلبه خب این یه خاطره از محمد بریم
مطب من رو به روی یه بیمارستانه یه روز صبح از خواب پاشدم احساس خستگی کردم ولی گفتم پاشم برم رفتم بیرون با صحنه یه میز زیبا و خوشگل مواجه شدم علی گفت سلام مهنا خانوم خوب هستین گفتم بله سلامت باشین خوب هستین شما؟ گفت شما خوب باشین منم هستم رفتم نشستم صبحانه خوردم گفتم متشکرم همسر کدبانو گفت قابل نداشت و رفتم اتاقم لباس پوشیدم علی هم حاضر منتظر من بود من رو رسوند مطب رفتم بالا و سه  تا مریض معاینه کردم قبل از این که چهارمی رو بفرستم بیاد گوشیم زنگ خورد محمد گفت آبجی دارم میام اونجا یه ماموریت اونجا دارم سه چهار هفته خوشحال شدم که داره میاد( ما اصالتا اهل لرستانیم اما اومدیم تهران) بیمارا تموم شدن خواستم برم که اصلا شانس خوبم یهو مطب شلوغ شد موندم دیگه تا آخرش عصر بود دیگه تموم شدن به علی زنگ زدم گفتم اگه کارش تموم شده بیاد سراغم گفت که بخشید امروز خیلی شلوغه بیمارستان مریضا هم خیلی ان گفتم پس با آژانس میام گفت باشه ببخشیدا گفتم خوااااهش البته امشب بیا خونه مامانم یادت نره؟ گفت چرا گفتم شازده ممد داره تشریف میاره گفت عه واقعا؟ باشه پس زودتر میام کاری نداری خدافظ گفتم نه خدافظ سوار خط واحد شدم تا یه جایی و از یه جای دیگه تاکسی گرفتم سوار شدم رفتم خونه مامانم بهشون گفتم که محمد داره میاد مامانم گفت چقدر خووب به سلامتی  مهدی از بالا پرید پایین گفت چیییی واقعااا گفتم خیلی خوشحالی نه؟ خوشحال نباش از هوای آلوده تهران مریض میشه بعد بیا واسش دلسوزی کن خنده اش محو شد بعدم قیافشو انداخت تو هم رفت بالا مامانم گفت برم قرمه سبزی مامان پز واسش بپزم گفتم پس شام خوش مزه داریم گفت بلهههه گفتم خب برم بالا استراحت کنم بعد میام گفت باشه رفتم تو اتاق قبلی خودم گرفتم چهار ساعت خوابیدم که یهو یه نفر دیدم داشت چراغ قوه میندازه تو چشمم و میبنده هی دورش میکنه هی نزدیکش میکنه و تکون میده عصبانی شدم پرتش کردم اون ور یهو صدای محمد رو شنیدم با همون حجم صدای قشنگش یه صدای خاصی داره محمد گفت عهههه چرا پرتش دادی واست چراغ قوه گرفته بودما یهو از سر جام بلند شدم پتو ام رو پرت کردم گفتم وایییییی محمد پریدم بغلش هی بوسش کردم اونم همینطور بود بعد گفت مهنا؟ گفتم جوون گفت آخه چراغ قوه رو چرا پرت دادی؟ گفتم یه نفر توی خواب هی یه چراغ بندازه رو چشمت تو چیکارش میکنی بعدم چهار تا کتک طلبت گفت من که خونه نیستم گفتم یعنی چی؟ گفت برا بازی که اینجا نیومدم ماموریت دارم تا سه هفته دیگه یعنی تا سه هفته دیگه وقت شهادت دارم بعدم این مداحی میثم مطیعی رو خوند آه ای شهادت العجل گفتم قول بده اگه شهید شدی هر شب بیایی بخوابما بعدم شربت شهادت درست کردم برات تو یخچاله هروقت خواستی بخوری بهم بگو بیارم برات اونم همیشه حاضر شوخی گفت کو کجاست و رفت تو یخچال منم عاقل اندر صفیح نگا میکردم در یخچالو باز کرد و گفت به به؟ شربت شهادت جانم کجا بودی تا حالا عشقم و کل شربت به لیمو رو سر کشید بعدم گفت خوشمزه بود جیگرم حال اومدا گفتم نوش جووون بعد گفتم حالا کی میری ماموریت گفت این هفته که نه دو هفته دیگه این منطقه های عملیاتی تیر و تفنگ علی اومد گفت داداش تیر خو به قلبت بگو درش میارم خودم گفت خوشا تیری که تو درش بیاری ول‌کن بابا بیخیال ما شو یه تنگ آب سرد بود علی هم شیطانی نگام کرد آروم گفتم علی نه گفت اتفاقا آره😈 و گفت اینجارو ممد محمد برگشت تنگ آب سرد و ریخت روش محمد منجمد شد گفت ها.....ها.......ها.... آخه روانی بیا برو پیش زنت نه زنت کافی نیست بیا برو پیش روانپزشک گفتم عه محمد علی گفت مهم نیست این فردا به فیض شهادت نائل میاد بعد دلمون میسوزه براش گفتم آخییی داداشم علی گفت آخییی داداشت محمد داشت در خفا یه کاری میکرد گفتم چه میکنی برادر گفت سسس ساکت باش گفتم ایش و رفتم محمد خودشو ناز کرد گفت علی جانم؟ یه لحظه بیا یه چیزی واست آوردم چشاتو ببند علی گفت خوشم ازین لوس بازیا نمیاد بی کلاسه گفت حالا این یه بار؟ علی چشاشو بست و محمد سریع دستاشو روبه پشت بست با فرمون محمد میومد جلو: آها بیا نه برو چپ چپ چپ آهاااا خوبهههه در اتاقو باز کرد گفت بدو بدو علی هم دوید یه کش بسته بود پایین اتاق علی پاش گیر کرد به یه کش کشه افتاد پایین و افتاد روی طی. طی از بالا خوردم تو صورتش و علی به کله رفت توی یه سطل آب یخ سطل کج شد و یه مار پلاستیکی خیلی طبیعی افتاد روش علی جیغ زد محمد نفسش گرفت بس که خندید من که دیگه تعریفی نداشت حالم علی دستاشم بسته بود خنده دار تر شده بود چشماشم با شال من بسته بودن علی سعی در این داشت که توی همون حالت روده بر شدن از خنده بتونه دست ها و چشماشو باز کنه عالی بود اون صحنه مامانم که اصلا غش کرد دیگه بابام که هیچ وقت نمیخنده یعنی زیاد نمیخنده چنان قهقهه میزد که کل خونه داشتن میخندیدن مهدی که دیگه جون نداشت محمد افتاد رو یکی از پاهای علی دستاشو باز کرد و دستاشو گرفت آروم از پشت چشاشو باز کرد و بدو در رفت علی که چنان میخندید حد نداشت بعد آه آروم شپ گفت اون گودزیلا کجاست؟ گفتم عه علی گودزیلا یعنی چی دیگه؟ عهه؟ گفت آخه از یه گودزیلا بیشتر نمیتونه این کارو کنه محمد گوشه حیات قایم شده بود علی پیداش کرد که گفت دیدمتتتت محمد یه سطل آب دیگه روش خالی کرد یعنی علی بدو محمد تر بدو خلاصه دیگه رفتیم فیلممونو دیدیم علی گفت ممد؟ گفت بله؟علی گفت هدف خودتو ازین کار بگومحمد گفت آب ریختن به جامعه پزشکان مهدی گفت: یعنی ایول داداش بزن قدش و زدن قدش علی گفت: نه خدایی چرااااا گفت:میخواستم پیش عملیات بگیرم واسه خودم بسازمعلی گفت: ساختی ان شاءالله؟محمد گفت: این تازه اولشه داداچعلی گفت حالا واویلا لیلی من گفتم لیلی کیه؟ علی: گفت گیری دادیامحمد گفت: بفرما الان باید جواب همه رو بدی علی: گفت بی زحمت شما جواب خودتو بده جواب  من پیش کش محمد: گفت عملیاتی خوب و مفرح
من: گفتم یعنی اون نقشه ای که تو کشیدی رو اگه هیتلر در جنگ جهانی دوم بکار میبرد الان برنده بود محمد گفت : ما اینیم دیگه... من گفتم: خدایی خیلی حال کردم باهاش محمد گفت:آقا یه نقشه هایی کشیدم که مپرس علی گفت:مرد حسابی آخه مریضی درد داری  با کله رفتم تو آب کله پوک مهدی گفت: حقته علی گفت: به جنگ جهانی سوم دارم فکر میکنم من گفت : شما بفرما لیلی کیه؟ علی گفت: ااامممم آهااا لیلی تویی مجنون منم مهدی گفت : نپیچون جواب بده علی گفت ای بابا شمام شب خوش محمد گفت هنوز سوغاتی هارو ندادم کههه علی گفت معلوم نیست چیکار کرده بازم به سوغاتی هاش مهدی گفت ولش کن داداش مال اینم بده بهم دیگه سوغاتی هارو داد و تموم شدن صبح پاشدم دیدم محمد نیستش گفتم حتما رفته بیرون کاری داشته دیدم یه یادداشت رو یخچاله خط قشنگ خودش بود آره محمد بودش! خوندم نوشته بود که سریعا باید بره ماموریتی واسش صدقه دادم و رفتم مطب چون علی هنوز خواب بود گفتم بزار سر ساعت خودش بیدار شه. رفتم مطب اون روز خیلی خلوت بود دوتا مریض و تموم صدای آمبولانس میومد یه خانم داشت میگفت سریع مریضو منتقل کنید سریع رفتم ببینم مریض کیه میشناسم نمیشناسم آخه مطبمم هم که خلوت در آمبولانس باز شد مریضو آوردن بیرون چشام شد اندازه توپ پاهام سست شده بودن اون مریض محمد بود آوردنش بیرون و توی بیمارستان و بردن توی اتاق وسایلمو از مطب جمع کردم رفتم بیمارستان داشتم گریه میکردم زنگ زدم علی با گریه حرف میزدم علی آخرش عصبانی گفت دو دیقه آروم بگیر ببینم چته؟ گفتم مح...محمد محححممممدددددد گفت محمد چی؟ گفتم محمد !! بیا جلو بیمارستان جلو مطبمممممم ده دیقه بعد اومد من داشتم گریه میکردم علی گفت مهنا چته؟ محمد چی شده؟ گفتم محمد تیر خورده..... محمد از دستم رفت. رفت زنگ زد به یه نفر برگشت و گفت به مهدی و مامان بابات زنگ زدم میان الان دیگه جون نداشتم فقط سرمو تکون دادم نشست کنارم گفت خوب میشه نگران نباش کجاش تیر خورده؟ گفتم یکی از دستاااااش یه درگیری کوچیک پیش اومده بود رفته بوده اونجا و این اتفاق پیش اومد علی گفت تو از کجا میدونی؟ گفتم اون دوستشه برو ازش همه چی رو بپرس رفت پیشش و پرسید دکترش از اتاق اومد بیرون و به پرستار گفت خون زیادی ازش رفته و چند تا حرف دیگه من نشنیدم ولی دیگه فشارم افتاد چادرمو هی فشار میدادم دیگه هیچی متوجه نشدم ولی افتادم زمین دکتره اومد  داد زد گفت پرستار، قدیانیییی عل که اینو شنید برگشت رو به من و اومد بالاسرم با اجازتون دیگه چیزی یادم نیست دیگه کم کم چشامو باز کردم یه سرم تو دستم بود و یه سوزن آمپول توی سرم. علی و مهدی با هم حرف میزدن مامانم صلوات میفرستاد و بابام داشت با مفاتیح دعا میخوند گفتم مامان علی و مهدی برگشتن مامان و بابام هم نگام میکردن مامانم گفتم چی شدی تو یه وقت بابام گفت اینقدر به خودت فشار نیار دخترم مهدی گفت حالت خوبه مهنا علی گفت  تیر رو از دستش در آوردن کسی هم که.... گفتم حال محمد چطوره گفت الانا به هوش میاد گفتم میخوام برم پیشش علی گفت الان که نمیشه داد زدم گفتم:« گفتم که میخوام برم پیییششش گفت گیری کردیما بابا نمیشه نِ... می.... شه.... همینطوری هم جدا جدا گفت. گفتم اینو بکن از دستم اههههه علی گفت نمیشه مهنا الان هیچکدوم از ما نرفتیم پیشش هی پافشاری کردم اونم داد زد گفت مگه بچه ای؟ صدبار گفتم بهت آروم بگیر دیگه بابام گفت دخترم الکی صداتو تو بیمارستان نبر بالا مریضا خوابن( بابام تو سپاه بوده برا همین منظورشو فهمیدم ازین یعنی یه خانم نباید صداشو جلو بقیه بلند کنه) گفتم باشه ده دیقه بعدش علی سرم رو در آورد تا درش آورد پریدم پایین از تخت و علی گفت عجله نکن دنبالت که نیستن. رفتم پیشش بیهوش بود چند دیقه بالاسرش موندم دیگه خسته شدم رفتم نمازخونه نمازمو خوندم ولی خوابم برد تا اینکه با صدای مامانم بیدار شدم: مهنا! مهنا!؟ خوبی مامان؟ پاشو محمدت بهوش اومده هی میگه مهنا کجاست مهنا کجاست پاشو پاشدم سریع چادرمو پوشیدم و رفتم پیشش علی و مهدی هم بودن ولی من اومدم اونا رفتن عقب تر ولی بودن بابام هم که تو نماز خونه خوابش برده بود علی. گفت بفرما اینم شازده داداشت صحی و سالم گفتم خوبی محمد؟ دستت درد نمیکنه گفت نه بابا خوبم علی گفت خودشو لوس میکنه مهدی گفت به تو رفته. مگه نه ممد؟ محمد خندید گفت بعععله علی هم خندید و گفت خب الان ساعت چنده گفتم سه و نیم چهارگفت آها من برم بچه ها کاری داشتین خبرم کنین تا همین الانم دیرم شده خدافظ گفتیم خدافظ و چند. روز بعد محمد مرخص شد و ماموریتشم به خوبی به پایان رسید.