سلام ماهک هستم و اومدم با یه خاطره از امیر 😢 و خاطرش داغه داغه و هنوز هم ادامه داره 😔 امیر کلا تو این چندین سال که باهم دوست بودیم فقط سه بار مریض شد و هر سه بار کلی اذیت شد و اما خاطره : یه روز که صبح رفتم بیمارستان برگشتنی با امیر برگشتم

 تو راه امیر بهم گفت: کارت دارم میخوام باهات حرف بزنم ♡ بیا بریم یه جا بشینیم غذا هم بخوریم و صحبت کنیم

من:اوووومممممم........ نمیدونم.... خب.... باشه ولی یه شرطی داره بیام😁

امیر :چه شرطی

من:خب راستش... اوووممم🤔باید بریم فست فودی

امیربا اعصبانیت:بهتره فکرش هم از ذهنت بیرون کنی حتا حرفشم نزن😡

من:😢دیگه هیچی نگفتم که مثلا باهاش قهرم😅 حتا نپرسیدم چی میخواد بگه

امیر بعد دودقیقه :قربونت برم ❤️ الان قهری؟!! ببخشید 🙈 خب از عمد نبود ببخشید

من:......

امیر : خب یه چیز بگو دیگه عزیز دلم ❤️

من:...

امیر :میدونی وقتی جوابمو نمیدی دلم میخواد سرمو بکوبم دیوار

من:.......کلا سوکت 😂

امیر :ببخشید ☹️ دیگه بابا من که معذرت خواستم

من:قرار نیست هر غلطی کنی بعدش بگی ببخشید 🙈 (این حرفو قبلا امیر بهم زده بود خیلی وقت پیش عقده اش به دلم مونده بود که بهش بگم 😅😁که گفتم 😆😆😆دلم خنک شده بود) 

امیر زد کنار پیدا شد اومد طرفی که من نشسته بود ❤️

امیر :بابا باشه اصلا من غلط کردم بیخیال دیگه اصلا قبول بریم فست فود

حتا بهش یه نگاه هم نکردم

امیر :اااا بیخیال دیگه ماه من 😍 من که طاقت قهر بودنتو ندارم 🥀لاغر یه چیزی بگو😢

دیگه دیدم پشیمون شد ❤️ دلم واسش سوخت گفتم باشه حالا خیلی اصرار میکنی میبخشمت😁😂

امیر :آفرین 🤗 ماه من 😘❤️

و بعد رفت پشت فرمون بعد به انتخاب خودم رفتیم فست فودی البته به شرط اینکه مریض نشم در کمال ناباوری امیر رفت دوتا همبرگر گرفت خیلی هوس کرده بودم 😋😋

امیر :چی میخوری

من:همبرگر 😋😋😋

امیر :😒

و رفت داخل فست فودی بدون هیج حرفی و با دوتا همبرگر برگشت 😍😍 😍

بعد رفتیم پارک رو یه میز و صندلی دونفره نشستم انقدر با ذوق میخوردم که اصلا یادم رفت که امیر میخواد باهام صحبت کنه🤦‍♀️وسط غذا خوردنمون بود ❤️ که امیر گفت

امیر :خب ببین یه چیزی میخواستم بهت بگم

من:اوه 😓 راست میگی یادم رفته بود 😊😁

امیر :عیبی نداره مهم نیست

من:خب بگو خیلی کنجکاوم که بدونم 😂

امیر :معلمومه 😏میگم میخوای ساندویچ منم بخور؟!

من:نه نوش جونت زیاد تارف نکن وگرنه میخورمااا

امیر :چیز هایی که باید بخوریو انقدر مشتاق به خوردنشون نیستی 😒

من:اه ول کن دیگه حرفتو بزن بزار یه لقمه از گلومون پایین بره

امیر :خیلی خب! ببین من یه مدت کوتاه نیستم! باید برم!

من:😳کجا؟!

امیر :تو این چند سال که باهم دوست بودیم هرگز ازم نپرسیدی کجا میری چرا میری و... ولی الان که نمیخوام بگم چرا، میپرسی؟!!!

من:تو غلط میکنی 😡 جایی بری 😡😡تازه حالت خوب شده دوباره میخوای کجا بری😡چه بلایی سر خودت بیاری؟ 😡😡میخوای منو دق بدی؟!!!

امیر: بیخال بابا چته چرا داغ کردی چیزی نگفت که میخوام برم یه جایی سری بر میگردم

من: (ساندویچ دستم بود گذاشتمش رو 

میز) باشه برو 😒خداحافظ 👋 و رفتم

امیر هم دنبالم نیومد 😳اصلا خیلی کاراش خیلی منتظره بود 🤔 کار هایی می‌کرد که آدم باورش نمیشد!!!!😳

خلاصه بعد اون من اومدم خونه و سه روز با امیر هیج گونه صحبتی نکردم روز ها میرفتم بیمارستان نبودش! از باباش پرسیدم گفت خبر ندارم 🥀 کم کم نگران شدم زنگ زدم بهش ولی موبایلش خاموش بود!!! کلا گیج شده بودم یک هفته ای میشد ندیده بودمش و غذا هم خیلی خیلی کم میخوردم تا یه روز که تو خونه نگران بودم و زانو غم بغل گرفته بودم گوشیم زنگ خورد با دو رفتم سراغ موبایلم فک کردم امیر ولی نبود 😢😔از طرف بیمارستان بود گفتم شاید مشکلی پیش اومده تا خواستم جواب بدم دلشوره عجیبی گرفتم جواب دادم پارسا بود😳غیر ممکن بود پارسا از بیمارستان بهم زنگ بزنه و اصلا اون روز پارسا مرخصی گرفته بود😳

من :سلام بفرمایید

پارسا :سلام آبجی خوبی

من:وا 😳 پارسا تویی تو بیمارستان چی کار میکنی چیزی شده!!؟

پارسا :خب... راستش

من :بگو دیگه جون به سرم کردی (اون دلشوره هم ادامه داشت)

پارسا :خب بابا هُل نکن یه بیمار اورژانسی آوردن که سری باید بهش رسیدگی بشه و حالش خوب نی میتونی بیای؟!!!

من:خب.... باشه الان میام خداحافظ(مشکوک حرف می‌زد) 

پارسا:خداحافظ

سوار ماشین شدم رفتم سمت بیمارستان رسیدم دیدم حنا جلو در وایساده بعد بهم گفت پیاده شو من پارک میکنم تو برو داخل

من:حنا چی شده مشکوک میزنه

حنانه :ها نه هیچی کی گفته

بعد سوار ماشین شد منم سری از پله ها بالا رفتم رفتم سمت پذیرش بعد تا بیام چیزی بگم منشی با دست بهم به یه اتاق اشاره کرد و گفت برم اونجا 😳! دیگه واقعا داشتم نگران میشدم! رفتم داخل دیدم پارسا اونجا نشسته بغلش یه بیمار چهره بیماره رو ندیدم

من:چی شد پارسا

پارسا :تو چرا انقدر آب رفتی!

من:از خونه منو کشوندی که بهم بگی چرا انقدر آب رفتم!!! 😠

پارسا:آبجی یه چیز بهت میگم فقط هول نکنااااباشه

من:نصف عمرم کردی بگو دیگه

پارسا:راستش از داداش امیر این چند روز خبر داری؟!

من:😳امیر چش شده بگو دیگه پارسا 😨

پارسا:باشه بابا چرا رنگت پریده راستش داداش..... خب....

من:میل داری بگی😡

پارسا:داداش تو اتاق عمل

انگار دنیا رو سرم خراب شد

من:کجاست الان

پارسا :اتاق عمل 😐

من:پارسا اعصابم خورده یه چیز بهت ميگما 😡

حنانه اومد تو

حنا:اینو ول کن بیا بریم پیشش

منو برد پیش امیر همین که دیدمش از حال رفتم چشمامو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم سرم بهم وصل بود

همین که یه مقدار چشام واضح شد یاد اون لحظه که امیر رو دیدم افتادم😞حنا هم بالا سرم بود

من:امیر 😢

حنا:جانم جانم عزیزم 😘

من:من امیرو میخوام

حنا:بهش فکر نکن گل من(چه جوری میشه فکر نکرد آخه🤦‍♀️)

من:بریم پیش امیر😢

حنا:باشه عزیزم واسا سرمت تموم بشه

من:من الان میخوام برم برام مهم نیست که کی سرمم تموم بشه😐

حنا:باشه☹️ الان زنگ میزنم پارسا ازش میپرسم که داداش امیر از اتاق عمل اومد بیرون یا نه

بعد حنانه زنگ زد به پارسا پارسا گفت تازه از اتاق عمل اومد بیرون اینو که گفت سری من بلند شدم سرمو از دستم چنگ زدم انداختم بیرون

حنا:😳😳داری چی کار میکنی دیونه 😡

منم بدون توجه به حرفش سری رفتم دیدم پارسا بغل پذیرش وایساده

پارسا :اااا اینجا چی کار میکنی آبجی سرمت که خیلی مونده بود!😳

من:امیر امیر کو

پارسا :خیلی خب آروم باش

من:میگم امیر کجاست 😡(تن صدامو برده بودم یه ذره بالا)

پارسا :الان که نمیتونی ببینیش باید صبر کنی

من:نمیفهمی میگم کجاست😡

پارسا با دست اشاره کرد گفت:اونجا

منم سری رفتم که بابای امیر رو دیدم

بابای امیر:ااا دختر گلم تو اینجا چی کار میکنی😳😳کی به تو گفت

من:بابا امیر کجاست 😭

بابای امیر :آروم باش دخترم 🙂 حال امیر خوبه خوبه نگران نباش

بابای امیر آدم هیکلی هستن ولی نه زیاد ولی خب چون من خیلی لاغرم راحت تو بغلشون جا میشدم بابای امیر منو بغل کردن (امیر خیلی شبیه باباشه قیافتن ولی اخلاق اصلا😑)بازم یاد امیر افتادم و شروع کردم گریه کردن 😭😭 یه ده دقیقه میشد سرمو چسبونده بودم به سینه بابای امیر و همینجوری گریه میکردم خیلی بدگریه میکردم اشک هام خیلی شدت گرفته بود 😔😭😭😭بعد بابای امیر سرمو از سینش جدا کرد

بابای امیر :قربون اون اشکات بشم دخترم 🙂 دیگه بسه گریه نکن چشمای خوشگلت اذیت میشن 

بعد منو نشوندن رو یه صندلی همه تنم میلرزید دستامو گرفتن تو دوستشون

بابای امیر:عزیز دلم ❤️ ببین همه دستات یخ کردن از بس حالت بده ❣️ بیا بریم معاینه ات کنم یه دور یه سرم خیلی کوچولو بهت بزنم جوری که اصلا دردشو حس نکنی بعد بریم خونه یه ذره به این صورت خوشگلت برس تا اون موقع هم امیر بهوش میاد میتونی کلی پیشش بمونی

من:من دلم میخواد الان ببینمش😭😭

بابای امیر :ااااا چرا گریه میکنی عزیز دلم دختر گلم 😘 الان نمیشه قربونت برم من که بده تو رو نمیخواام 😔بلند شو

بعد دستمو گرفتن بلندم کردن و آروم کمکم میکردن راه برم(اصلا برام مهم نبود بقیه پزشک ها چی فکر میکنن همیشه خجالت میکشیدم از این که تو محیط بیمارستان امیر یا باباش بهم نزدیک میشدن یا عکس) و رفتیم تو ماشین بابای امیر قبل رفتن به یه نفر پیام داد و بعد حرکت کردیم که بغل یه غذا خوری نگه داشتن ضعف شدید داشتم 😔 احساس می‌کردم هر لحظه امکان داره از حال برم 😞 بعد بابای امیر اومد با یه ساندویچ بزرگ

بابای امیر :دختر گلم بدون هیج حرفی ازت خواهش میکنم که بخوری (حالا اگه امیر بود میگفت تا آخرشو میخوری فهمیدی 🤦‍♀️)

منم هیچی نگفتم و با هر زوری شده تا آخرشو خوردم ولی چه خوردنی فقط حواسم پیش امیر بود 😔 که حالش چطوره اصلا نمیخواستم از بیمارستان بیام بیرون ولی چون میدونستم حرف بابای امیر حرفه و قول داد که هرچقدر خواستم پیش امیر بمونم اومدم وگرنه اگه گوش نمی‌دادم امکان نداشت که بتونم بمونم خلاصه رسیدم خونه مون و مامان من خونه امیر اینا بود محمد سر کار بابام هم همین‌طور و خونه هیج کس نبود کلید انداختم رفتم داخل بابای امیر هم با من اومد من یه لباس مشکی تنم بود کلا همه چیزم مشکی بود حتا لاکم 🖤نمیخواستم لباسمو عوض کنم چون بد نبود فقط میخواستم یه آبی به صورتم بزنم که بابای امیر اومدم تو اتاقم

بابای امیر :دخترم این لباس سیاه ها رو ازتنت در نیاوردی چرا؟!

من:مهم نیست دیر میشه

بابای امیر :دیر نمیشه دختر خشگلم الان واقعا میخوای بری پیش امیر با این لباسا

در کمدمو باز کردن

بابای امیر :لباس مورد علاقه امیر رو بپوش دخترم 🙂 و بعدش رفتن من آماده شدم ولی اشکام قط نمیشد همینجوری می‌ریخت 😭خلاصه حرکت کردیم رفتیم سمت بیمارستان (هیج کدوم از خانواده ها نمیدونستن) مستقیم رفتم سمت اتاقی که امیر توش بستری بود ❤️ هنوز بی هوش بود😔همین که دیدمش سرم گیج رفت چشمام سیاهی رفت که اگه بابای امیر نبود افتاده بود ❤️

بابای امیر :خوبی دخترم 😳چیزیت نشد

من:چیزی نیست خوبم

امیر:جبران میکنم

من:بابا میشه یه دور امیر رو معاینه کنید 😔

امیر دست کرد تو موها

امیر:خوبم زندگی من😘نگران نباش

من:مگه میشه نباشم!

امیر:الان من خوبم ببین!

من:آره رو تخت بیمارستانی خوبی😒

بابای امیر :خب خب دخترم بزار خوب شد تا دلت خواست تلافی کن باشه 😘

امیر :اِ بابا شما باید طرف پسرتون باشید نه دختر مردم

بابای امیر:دختر مردم عروسمه

امیر :تسلیم

بعد بابای امیر رفتن بیرون با یه دکتر دیگه اومدن پارسا هم اومد بعد شروع کردن به معاینه کردن امیر 😔کلی درد کشید امیر منم دیگه طاقت نداشتم رفتم بیرون😭😔

دکتر:سلام دکتر امیر پارسایی چه کردی باخودت پسر خوب از تو بعیده

امیرم فقط یه لبخند زد 😔

بعد شکنجه شروع شد 😞 امیر هیچی نمی‌گفت ولی معلوم بود خیلی دردش میومد😭 دکتر اطراف جایی که چاقو خورده بودو معاینه می‌کرد قیافه امیر قشنگ جمع میشد منم اصلا نميتونستم تحمل کنم 😫 هی به دکتره میگفتم آروم من:آقای دکتر آروم تر دارید مگه شکنجه اش دارید میکند!

دکتر:خب از قصد این کارو نمیکنم باید بفهمم حالش چطور خودش که هیچی نمیگم

من:خب چون نمیگه دارید اذیتش میکنید؟

دکتر:ببخشید من یه سوال شخصی میتونم بکنم

من:بفرمایید 

دکتر :شما چه نسبتی با آقا امیر دارید (چون آقای دکتر تو بیمارستان ما کار نمی‌کرد منو نمیشناختن دوست بابای امیر بودن)

من هیچی نگفتم کلا سوکت 😁

امیر :باشماستا نمیگی!

(خجالت می‌کشیدم )همه منتظر بودن من بگم 

من:نامزدش😊(هرگز هیج جا خودمو جز خواهر امیر یا فامیلشون معرفی نمیکردم اولین بار بود امیرم تعجب کرده بود)

دکتر :😳😳😳واقعا امیر تو کی نامزد کردی به ما نگفتی

امیر :ایشالا عروسی جبران میکنیم

خلاصه این معاینه همینجوری ادامه داشت منم تو بغل پارسا بودم و گریه میکرد دیگه پارسا نذاشت بمونم منو برد بیرون

پارسا:چته تو دختر حواست به خودت هست شدی پوست و استخون😡 چرا مثلا خودتو اذیت میکنی😡 الان گریه کنی حالش خوب میشه یا فقط خودتو اذیت میکنی😡

بعد پارسا بغلم کرد 

پارسا:ببخشید ☹️ آبجی اعصابم خورد بود یه چیز گفتم به دل نگیر 

منم هیچی نمی گفتم فقط به امیر فکر میکردم که دکتر و بابای امیر اومدن بیرون منم از بغل پارسا اومدم بیرون رفتم سمت دکتر و بابای امیر 

من:حالش چطوره 😢

دکتر:خداروشکر حالش خوبه ولی زخمش خیلی عمیقه باید مواظب خودش باشه و فقط استراحت کنه 🖤😔

بعد ازشون تشکر کردم و رفتم پیش امیر

من:قربونت برم ❤️درد نداری

امیر:چرا انقدر چشای قشنگت قرمز شده آخه چرا حواست به خودت نی آخه قشنگ من 

من:نه که تو حواست به خودت خیییییلی هس! 

امیر:😂کلا تیکه هاتو باید بندازی دیگه هرجوری شده 

تو همین صحبت ها بودیم که پارسا اومد داخل

پارسا:ببخشید مزاحم صحبت های دل انگیزتون میشماااا ولی کار واجب داشتم 

من:🤦‍♀️بفرمایید کارتون 

پارسا:اومدم که

 که وسط حرفش یکی در زد اومد داخل یه پرستار آقا اومدن که یه سینی که توش پنج تا امپول بود 🥺

پرستار:ببخشید آقای دکتر باید امپول بزنید لطفا برگردید

پارسا:بدید من براشون میزنم

پرستار:هرجور راحتید

بعد سینی رو داد به پارسا و خودش رفت

پارسا:داداش برگرد امپولاتو بزنم(سنگین صحبت می‌کرد!)

امیر:کی حالا میتونه برگرده تو این شرایط

من:قرار نیست برگردی

پارسا:لوسش نکن آبجی

من:شما دخالت نکن😒

پارسا بدون توجه به حرفم شروع کرد آماده کردن امپول ها

من:آماده کن من که نمیزارم بزنی 😏

پارسا سه تا آماده کرد به امیر نگاه کرد 

پارسا:میتونی برگردی یا کمکت کنم

من:اِ پارسا ول کن دیگه این که خودش جون نداره تو هم هی اذیتش کن😡

پارسا:واسش لازمه دخالت نکن 😒

تا خواستم چیزی بگم امیر گفت:قربونت برم نگران نباش اینا اصلا درد نداره باشه دردم گرفت به پارسا میگم در بیاره قبوله؟

من:😒

امیر:باهام قهری نزنی فلجم کنی پارسا

من:چی😳قهر تو پارسا؟ (امیر و پارسا از بچه گی دوست بودن و هرگز کوچیک ترین دعوایی باهم نکردن حتا بچه بودن چه برسه به قهر!) سر چی؟

پارسا:مهم نی

من:پارسا آروم بزنااااا

پارسا:😒چرا انقدر لوس بارش مياری 😡؟

من:شوهرمه دوست دارم لوسش کنم♡

پارسا:چیزی برای گفتن ندارم 😅  

بعد پارسا سه تا امپول رو آماده کرد

من:من که نمیزارم بزنی الکی آماده نکن 😒

پارسا :واسش لازمه

من:باشه ولی من نمیزارم

پارسا:😒

امیر:ماه من 😍 قربونت برم ❤️ نگران نباش عزیز دلم اینا درد ندارن زود تموم میشه عوضش دیگه خوب میشم بعد باهم میریم بازم همبرگر بخوریم

من:بایدم بریم😒این دفعه دیگه باید شهید تحویل بگیریم 😒

امیر:😂خوبه که میرم بهشت

من:😒

پارسا:داداش برگرد 

من:آخه چه جوری میتونه تکون بخوره؟ 

پارسا:دادش میتونی به پهلوشی یا کمکت کنم(باز هم سنگین صحبت می‌کرد) 

امیر:فکر کنم بتونم 

من:چه جوری اون وقت 😒

امیر رو آروم نشوندم خودم نشستم امیر رو روی پام خوابوندم آروم به پهلوش کردم 😔 بعد آماده اش کردم

من:پارسا دردش بیاد میکشمت 😡

پارسا:بابا ون پایر نیستم که بخوام بخورمش یه امپول میخوام بهش بزنم

من:😒

بعد پنبه کشید و نیدلو و سری فرو کرد  انگار داشت به من می زد همین که شروع کرد پمپ کردن گریه کردن منم شروع شد 😔امیر هم هیج عکس‌العملی نشون نمی‌داد تا اومدم چیزی بگم پارسا درش آورد😢

دومی هم یه ذره پایین تر پنبه کشید زود تموم شد ولی سومی پنبه کشید نیدلو فرو کرد شروع کرد پمپ کردن سر اون دوتا امیر اخماشم حتا تو هم نرفت دیگه وسطش رسید امیر اخماش تو هم جمع شد😔 منم دیدم اخماش تو هم رفت گریه ام شدید تر شد

من:پارسا بسه دیگه درش بیار 😭

پارسا به من نگاه کرد

پارسا:اِ تو چرا داری گریه میکنی 😳

من:توروخدا درش بیار بسه امیر به من نگاه کرد

امیر:آروم باش عزیز دلم چیزی نیست قربونت برم 😘❤️

بعد پارسا درش آورد منم جاشو واسش ماساژ دادم امیر آروم برگشت خیلی آروم نمیتونست تکون بخوره😔 منو بغل کرد قربون اون شکل ماهت شم 😘 بسه دیگه من حالم خوبه نگران نباش بعد موهامو بوس کرد و بعد براش کمپرس گذاشتم و کم کم خانواده ها فهمیدن اومدن ملاقات امین اومد (امین و امیر رابطه شون خوب شده😍)بعد همه اومدن مادربزرگ پدری امیر هم اومد(از من متنفره خوشش نمیاد 😑 نمیدونم چرا) همین که اومدم انداخت تقصیر من 🤦‍♀️ خلاصه امیر رو آوردیم خونه و این امپول زدناش همینجوری ادامه داره 😔و کلی هم اذیت میشه سرشو 😭

🌹پایان🌹

پی نوشت:امید وارم خوشتون اومده باشه خیلی طولانی شد ببخشید خیلی جا سعی کردم جزئیاتشو نگم ولی بازم طولانی شد ❤️ منتظر کامنت های قشنگتون هستم💋