بسم الله الرحمن الرحیم 
سلام به همه دوستای بامعرفت🙋‍♂ حال و احوالتون خوبه؟ زندگی روی رواله؟🙆‍♂ حال دلتون به گرمی ? درجه تهران😥 شنبه هفته قبل,از صبح که بیدار شدم درد خیلی کم پهلو داشتم، نحسی روز شنبه بهم ثابت شد 😑 مامانُ رسوندم باشگاه و برگشتم خونه جلوی تی وی خوابم گرفته بود همچین باد خنک کولر هم نوازشم میکرد🤩روی مبل دراز کشیدم خوابیدم سردم شده بود بیدار شدم خواستم برم پتو بیارم دیدم کمرم صاف نمیشه و دردم بیشتر شده😥 رفتم اتاقم روی تخت دراز کشیدم خواستم حوله گرم کنم بذارم اما هوا گرم بود و گفتم گذاشتن حوله گرم روی تنم همانا و جان به جان آفرین کردنم همانا🤧 پتو کشیدم و دوباره سعی کردم بخوابم اما درد و فشار اجازه نمیداد😑ظهر بود که مامان رسید غذا گرفته بودم رفتم خوردم و رفتم سراغ داروها تا مسکن بردارم مامان پرسید قرص برای چی؟ گفتم سرم درد میکنه🤥 نشستم غذا یکم بره پایین دوباره برم دراز بکشم که گوشیم زنگ خورد و سعید گفت عصر اماده باشم بریم استخر😑
پیش خودم فکر کردم میرم با آب گرم بهتر میشم🙊 عصر رفتیم و چند ساعتی در آب بودیم بعد هم رفتیم شام بیرون خوردیم و رسوندنم خونه فقط میخاستم برسم به تخت بخوابم 😄دوش سریع ۵ دقیقه ای گرفتم و شیرجه زدم روی تخت و خوابیدم مامان و بابا هم نبودن 😐 بدون هماهنگی کجا میرید اخه😕 وسط خواب شیرینم بودم که دوباره پهلوم تیر کشید قرص و اب گذاشته بودم کنار تخت. چشم بسته قرص خوردم و دوباره دراز کشیدم نفهمیدم چطور خوابم برد صبح دیر بیدار شدم خلاصه این تحمل درد و پنهانکاری تا دوشنبه دوامی نداشت و بقیه هم متوجهم شده بودن.مامان راه به راه لیوان اب میداد دستم و من هم که درحال رفت امد بین wcو اتاقم🙈 ساعت حدود ۲ یا ۳ ظهر بود که بابا گفت‌ بریم دکتر 😏انکار درد و پیچاندن اصلا میّسر نبود و اماده شدم که بریم😕 مامان هم همراه شد و رفتیم مطب دکتر و حدود نیم ساعت گذشت و بین مریض، خیلی شیک رفتیم داخل🤦‍♂عمو عباس تا متوجه ما شد از پشت میز بلند شد و امد روبوسی و خوش آمد و... . بعد که دلیل رفتنمُ بابا گفت عمو اخم ریزی کرد و گفت تو اصلا به حرفهای من گوش کردی؟ گفتم اره بخدا🙄 رفت سمت میزش گفت اگه گوش کرده بودی الان وضعت این نبود بدو بخواب رو تخت ببینمت 🧐 رفتم دراز کشیدم دکتر خودش لباسمُ داد بالامعاینه کرد گفت حالا دمر بخواب.حالا بشین😑وباره کمر و پهلو معاینه شد و گفت راحت باش 🤓 دفترچمُ گرفت و آزمایش و سونو نوشت😣 گفت بیا بشین اینجا پسرم🙂 نشستم کنارش و کارش که تمام شد چند تا سوال پرسید و گفت فردا با جواب آزمایشها میبینمت 😃 
گفتم عمو من درد دارم ۱ قرصی بنویس تا فردا بتونم سرپا باشم☹️ دارو نوشت و مهر زد گفت اینم از این، امر دیگه مهندس😄گفتم ممنون🙈 چون عمو مریض داشت بیشتر نماندیم و بابا رفت داروخانه مسکن منُ بگیره مامان هم تلفنی به رویا آمار میداد😏بابا که رسید گفت میلاد ۱دونه آمپول نوشته😄 گفتم همین؟ گفت اره بیا پایین بزنه بریم 🙃 گفتم بیخیال بابا بریم با قرص سر میکنم 😁رفتیم خونه و قرص خوردم دردم کمتر بشه بابا هشدار داد از بعد شام حق ندارم هیچ قرصی بخورم 😤تا شام خوردم مسکن هم با فاصله کمی از قرص قبلی خوردم 😶مامان سری از سر تاسف تکان داد😒بابا هم فردا حسابتُ میرسم خاصی توی چشمهاش بود😈
رفتم جلو تلویزیون دراز کشیدم خوابم گرفته بود شب بخیر گفتم رفتم اتاقم قبلش به فرزاد که منزل پدرخانمش شام دعوت بود اس دادم: بیژامه یادت رفت ببری مطمئنی با جین راحتی؟😝
دو دقیقه نگذشته بود که جواب داد: جون هر کی دوست داری ۱ زنگ بزن به من بتونم از دستشون در برم دارم غش میکنم 😢 خواستم کمی اذیت کنم ۱۰ دقیقه بعد زنگ زدم و فرزاد هم چقدر مودبانه حرف میزد😟قطع کردم و خوابیدم داشتم خواب پادشاه دومُ میدیدم که فرزاد بیدارم کرد با چشم نبمه باز داشتم گوش میکردم و واقعا یادم نیست چی گفت😆 خب برادر من عاشقی ها....صبر کن فردا که بیدار شدم بگو☹️تازه به خواب عمیق رفته بودم که صدای اذان بیدارم کرد نماز که خوندم رفتم دوباره بخوابم که درد اجازه نداد 😖نمیشد هم قرص خورد دستم روی پهلو بود و میپیچیدم به خودم😥 ساعت ۸ با بابا رفتم ازمایشگاه 😰 هم دلم ضعف میرفت هم درد داشتم هم استرس ریز 😶نوبتم که شد نشستم پسری شاید همسن خودم با موهای فرفری و عینکی خون گرفت خیلی اذیتم‌ کرد👊 رفتیم طبقه پایین برای سونو که حدود یک ساعت معطلی داشتیم بابا کیک و شیر گرفت و گفتم میشه مسکن هم بگیرین؟ 😕بابا گفت مسکنت تو ماشینه بیارم تا نوبتت نشده بزنن برات؟ گفتم نه دردم شدید نیست😬 پهلومُ فشار میدادم و لپمُ از تو گاز میگرفتم نوبتم که شد به بابا گفتم شما بشین 🙈 رفتم دراز کشیدم دستگاهُ که فشار میداد من نفسم قطع میشد از درد بالاخره تمام شد و جواب هم گرفتیم و زنگ زدیم عمو عباس که گفتن بیمارستان......م. رفتیم بیمارستان و عمو جوابُ که دید گفت این بود قول و قرارمون میلاد خان؟ گفتم عمو بخدا من کاری نکردم😶😂گفت حالا که خودتُ میزنی به اون راه من هم بلدم 😠 گفتم کدوم راه عمو؟😑 اصلا توجهی نکرد و نسخه نوشت گفت اب فراوان...فراوان میلاد نه یکی دو لیوان😏 دوباره هشدار و توصیه های تکراری... بابا رفت دارو بگیره و من نشستم اتاق انتظار🙄 بابا تا رسید بدون توجه به من رفت با منشی هماهنگ کرد و در زد رفت تو😐پس من چی😨😅چند دقیقه بعد درُ باز کرد و با اشاره گفت برم تو...عمو پلاستیکُ روی میز خالی کرده بود لحنش جدی شده بود گفت خب میلادامپول دیروزهم که نزدی🤨به بابا نگاه کردم عموگفت به اون نگاه نکن جواب منُ بده. گفتم سوالی نپرسیدین😕 گفت چرا نزدی؟ قرار بود برای حرف من تره هم‌ خورد نکنی چرادوباره اینجایی؟ چرا ازمایش و سونو دادی وقتی خودتُ علامه میدونی؟ چرافکر میکنی عفونت کلیه شوخیه و میتونی بامسکن ازش فرار کنی؟ مسکن اثر تخریبی روی کلیه میذاره اینهارو نمیدونی یاخودتُ زدی به نفهمی؟ وقتی خودت از پس خودت بر نمیای پس فردا چطور ۱خانواده بسپرن دستت؟با همین فرمون پیش برو تا ببینیم به کجا میرسی😤 یا نه، تو عقل توی کله ات نیست من چرا باید بذارم به این فهم نفهمیت ادامه بدی😡حالا سوال پرسیدم یا باید علامت سوال هم بذارم جلوی حرفهام؟ گفتم نه.درست میگین😑(حرفاشونُ فاکتور گرفتم چون به شدت خریبم کرد)عمو تا حالا اینطور با من حرف نزده بود و من واقعا حرفی نداشتم. هر چقدر هم توضیح میدادم‌ فایده نداشت چون عصبی بود و حرف خودشُ میزد☹️گفت فقط همین؟ درست میگین؟ نفس عمیقی کشید و گفت ببین پسرم من قصد ناراحت کردنتُ نداشتم و ندارم دفعه پیش هم گفتم حواست به خودت باشه، وقتی حرف گوش نمیدی و اینطور با سلامتیت لج میکنی من‌چاره ای جز این رفتار ندارم....باز هم سکوت کردم...بابا کلمه ای حرف نمیزد سخنران جمع عمو بود. کم کم لحنش آرامتر شد و گفت پسرم! میلاد جان الان این داروهایی که برات نوشتم تا دونه اخر میخوری بعد از تمام شدن دوباره سونو‌میدی تا من خیالم‌ راحت بشه.باشه؟ گفتم چشم 😕
حالا هم برو دراز بکش امپول داری بدو 😅میدونم از اتاق بفرستمت بیرون نمیزنی😅بدون حرف رفتم دراز کشیدم و اماده شدم...ناراحت بودم از لحن عمو و رفتار بابا. فقط خواستم زودتر برم . عمو امد بالا سرم و پنبه کشید و اولیُ زد نفسمُ جبس کرده بودم و ۱کم سفت کردم عمو گفت افرین میلاد خیلی خوبه‌...کشید بیرون نفسمُ ازاد کردم و درد پیچیده بود تو پام 😑 رفت بعدیُ اماده کنه لباسمُ کشیدم بالا و منتظر بودم که امد و گفت اماده ای بابا جان؟ گفتم بله😰 دوباره سمت اولُ اماده کرد و پنبه کشید توده گرفت دستش و دومی هم زد که همان اول آخ گفتم حس کردم بد زد😟مچ دستمُ گاز میگرفتم و ناله میکردم خیلی بد بود از جا تکون خوردم و واقعا قصدم بلند شدن بود🙈 نمیفهمیدم چیکار میکنم عمو‌ کمرمُ گرفت و گفت کجا کجا؟ شل کن ببینم پامو‌خم کردم کلی التماس کردم تا کشید بیرون و گفت این چه کاریه میکنی؟ گفتم عمو خیلی بد تلافی کردی😒 گفت تلافی کار شما بچه هاست. برگشتم به پهلو گفت کجا به سلامتی؟ گفتم عمو سر جدت بسه😥 گفت آمپولی که دیروز نزدی الان میزنی دوباره رفت سمت میزش گفتم عمو‌ تاریخ انقضاش گذشته 😄بلند شدم نشستم بابا هم که بعد از سکوت طولانی امد کنارم گفت لجبازی نکن بابا. دلخور بودم اما قهر که نبودم عمو‌امد گفت چرا نشستی؟ بخواب ببینم به پهلو خابیدم تا طرف اول نزنه گفت درست بخواب من کارمُ بلدم گفتم عمو‌ بلد نبودی که ۱ پامُ داغون کردی🙈 پنبه کشید گفت که من بلد نیستم هان؟ گفتم نه نه عمو غلط کردم😂 خندید و زد اصلا درد نداشت🙈😂گفت دیروز زده بودی محبور نبودی انقدر درد تحمل کنی .حالا پاشو😁 گفتم نه نمیتونم 😂گفت بچه پر رو تا همین دو دقیقه پیش داشتی در میرفتی😂 گفتم خواستم از پذیرایی گرمتون در برم که نشد یکم خواییدم و بلند شدم عمو گفت فردا هم دوتا باید بزنی.مظلومانه نگاهش کردم گفت بیخودی زور نزن که‌ منصرف نمیشم😂رفتم خونه و ناهار خوردیم و رفتم اتاقم دراز بکشم‌فرزاد در زد گفت کمپرس‌ کنم؟ گفتم نه😒 نشست کنار تختم گفت حالا چرا با ما قهری 😅 گفتم با کسی قهر نیستم. گفت ولی سگ اخلاقی😝 چپ‌چپ نگاهش کردم گفت شب با سارا بیرونیم دوست داشتی بیا بریم. گفتم وسط دوتا مرغ عشق جوجه اردک زشت میخوایید چیکار؟ گفت بچه نشو دیگه‌ بخواب شب سرحال باشی سارا خودش پیشنهاد داد. گفتم تشکر کن بگو‌حالش خوب نیست😒 رفت و با حوله و اتو امد گفتم نمیخواد فرزاد😤 گرفت دمرم کرد گفت تو حرف اضافی نزن😒فردا بعد از ناهار نشسته بودم کنار مامان تلویزیون میدیدم که پارچ اب گذاشت کنارم گفت بیکار نشین بخور😂 گفتم مامان منُ با شتر اشتباه گرفتی؟ گفت زیاد حرف میزنی😐 چرا انقدر خشونت مامان😂😂😂😂😂فرزاد که غرق گوشی بود گفتم ببین زورکی عاشقش کردین عقلشم از دست داد😂 مامان گفت فرزاد پسرم بیا میوه😃....فرزادجان؟.... فرزااااااااد😤 فرزاد از جا پرید گفت مامان چرا داد میزنی😨 گفتم چون ۵۰ بار صدا زد نشنیدی😂 گفت اهان.چشم.الان😄 دوباره چند تایی تایپ کرد و نشست کنار مامان . دست انداخت دور گردن مامان و سر به سرش گذاشت و مامان هم که به دوتا خل و چل و گلهای خندانش افتخار میکرد تند تند میوه پوست میکند😂 بلند شدم رفتم دوتا قرص خوردم و برگشتم کنارشون کم کم خوابم گرفته بود روی مبل خوابم برد فرزاد بیدارم کرد گفت بلند شو میلاد کارِت دارم...رفتم دست و صورتمُ شستم برگشتم هنوز میخواستم بخوابم فرزاد گفت نخواب بلند شو اماده شو بریم کلینیک😄گفتم کجا؟ گفت کلینیک😁گفتم چرا؟ چته؟😦گفت من چیزیم نیست😑هنوز هپروتیا😕 بلند شو برو دوش بگیر اینطور خوابت نمیپره😄 رفتم دوش گرفتم و داشتم جلو اینه موهامُ خشک میکردم فرزادُ پشت سرم دیدم گفت زودباش دیر شد😑 بلوز آبی که سارا برام گرفته بود پوشیدم و فرزاد تا دید گفت خوشتیپ کردی😝گفتم زن ذلیل😂 رفتیم بیمارستان فرزاد رفت از پرستار پرسید کلینیک‌ کجاست؟ خانم اشاره کرد سمتی گفت مستقیم بری تا ته کلینیکه😒نگاهی به همان سمت کردیم دیدیم تهش دیواره😶 فرزاد گفت خانم مطمئنین تهش بازه؟😂😂😂 پرستار نگاهی به ما کرد گفت مستقیم تشریف ببرید بعد بپیچید سمت راست و دوباره مستقیم😑 فرزاد گفت آهان سمت راستُ نگفتین😀پرستار گفت قربان سمت‌ چپی نداره و‌ مجبورید بپیچید راست. فرزاد گه انگار قانع شده بود گفت خب خداروشکر کلینیکُ پیدا کردیم حالا تزریقاتش کدوم سمتِ😅پرستار که جوش اورده بود گفت جناب تزریقات که این سمته😤 باز هم با نقشه گنجی که داد رسیدیم به تزریقات😂نمیدونستم خوشحال باشم یا در برم🙈 فرزاد پلاستیکُ داد دست آقایی و گفت سفارشی 😉 بعد به سمت من چرخید گفت به عمو گفتم یواش بزنه😂 گفتم خیلی نمک میریزی فرزاد😤 رفتیم سمت یکی از تختها نشستم گفتم فرزاد دیروز دهنم سرویس شد کاش از دیروزی نباشه🙁 گفت دراز بکش وقتی زد میفهمی از دیروزیه یا امروزی😃دراز کشیدم گفتم فرزاد اگه من حواسم نبود بگو اون سمت نزنه ها😰 گفت باشه تو شل بگیر چته اخه؟ پرستار امد و پنبه کشید گفت شل کن 🙂 اولی با اخ و اوخ ریز به خیر گذشت. دومیُ جلو چشمم اماده کرد گفتم فرزاد به نظرت زنده میمونم؟😥پرستار خندید و فرزاد گفت نترس چیزی نمیشه😆 فرزاد گفت همین سمت اول بزنه اون پاش جا نداره🤩 دوباره پنبه کشید گفتم جون هر کی دوست داری یواش بزنا😰 گفت چشم شل بگیر شما😁 وقتی زد آخی گفتم که اگر کسی دیگه جای من بود دلم براش کباب میشد😂به راحتی شلوغ بازی کردم حس کردم جز صدای فرزاد و پرستار صدای دیگه ای هم داره به سکوت دعوتم میکنه😯همین که تمام شد پسره رفت و لباسمُ درست کردم پرده سمت راستم باز شد و پدربزرگی که دراز کشیده بود گفت حالت خوبه پسرم؟ گفتم عه شما اینجا بود🙈😂😂😂😂 خندید گفت انقدر کولی بازی در نیار بخاطر۱سوزن😂گفتم چشم🙈ببخشید . دوتا‌ پای چلاق داشتم دوتا هم قرض کردم فقط در رفتم😂😂😂شب رهام زنگ زد گفتم به به پارسال دوست امسال هیچی☹️گفت بابا عصر بهم گفت شرمنده نمیدونستم😕گفتم باشه میبخشمت😂 کمی حرف زدیم و من از عمو گلایه کردم گفت میلاد بعدا که دیدمت برام بگو 😅گفتم اوه اوه کنارته؟ گفت بله 😂 گفتم اووووکی😂خوبه روی اسپیکر نبود 🤕 گفت بابا میپرسه داروهاتُ میخوری یا نه؟ گفتم جرئت دارم نخورم؟ بابات جوری شست و پهنم کرد که جرئت ندارم یادم بره😤گفت اینههههه😂گفتم زهر مار و اینه😐چیکار میکنی پاشو بیا امشب اینجا. گفت خستهم از صبح در خدمت حاجی بودم😣 گفتم به به چه سعادتی دکترجان😅گفت من و تو همدیگرو میبینیم، درآینده ای نزدیک😏گفتم مشتاق دیدارقربان 😄روز ۴ شنبه هم بافرزادرفتم همان بیمارستان همان تزریقات و همان پرستار😄گفتم فرزاد ۱ نگاه بندازپیر مردی پیر زنی موجود زنده ای دورو بر و زیرتخت نباشه🤩ازگوشه پرده نگاهی کردگفت تخت بغلی خوابه الان باعربده تو بیدار میشه😂گفتم مرسی که ته دلمُ خالی کردی😏پرستار امد گفت خب اقا میلاد برگرد 😄 گفتم به کی قسم بدم اروم بزنی؟ اصلا مسلمونی؟گفت قسم لازم نیست من دستم سبکه😅گفتم یا خدا دست سبکت این بود؟ داغونم کردی دیروز 😖گفت امروز جبران میکنم برگرد😁 اماده شدم گفت خب گوش کن هر وقت گفتم نفستُ جبس کرد هر وقت گفتم ازاد میکنی و نفس عمیق میکشی اوکی؟ پاتُ اصلا سفت نکن تکون هم نخور
گفتم باشه😰پنبه کشید گفت خب حبس کن🙂 تا زد گفت نفس عمیق. اهاااان... سفت نکن شل باش....پامُ خم کردم گفت عه عه نکن...فرزاد پامُ گرفت گفت میلاد داد بزن نگرانت شدم😂 پسره خندید و کشید بیرون .وا رفتم گفت چطور بود؟ گفتم داغونترررر😤 فرزاد گفت همین که صداتُ خفه کرد یعنی یک قدم تا پیشرفت😂
شک ندارم به همه پرستارا و دکترا تو دوران دانشجویی میگن هر کی گفت دکتر آمپولو یواش بزن جوری بزن که استخون لگنش سوراخ شه!😐
فرزاد تشکر کرد و کمکم کرد بلند شدم گفتم کیُ مورد عنایت قرار بدم؟ خودم؟ عمو عباس؟ تو؟ یا این مرتیکه؟ 😤گفت منُ فاکتور بگیر برای بقیه راحت باش اصلا تعارف نکن😄 رفتم خونه داشتم لباس عوض میکردم گوشیم زنگ خورد دیدم فرهانِ جواب دادم حالمُ پرسید و گفت مهیار باهات کار داره😄گوشیُ گرفت گفت عمو صبح میام خونتون😍گفتم عه😬چه خوووب😬 گفت عمو بیشتر خوشحال شو😞 گفتم خوشحالم مهیار خودت میای میبینی چقدر خوشحالم از پشت گوشی که نمیشه😂گفت مهگل نمیاد میره خونه مامان جون😜گفتم برادر هیچ وقت خواهرشُ تنها نمیذاره گفت راست میگی؟ گفتم من همیشه راست میگم😅 گفت باشه پس میارمش😕۵ شنبه همه دور هم جمع بودیم و خیلی خوش گذشت.اگر حالم کاملا خوب بود بیشتر هم خوش میگذشت😄 شب که مهیار کنارم خوابیده بود کولرُ خاموش کرده بودیم بخاطر من🙈 مهیار با آبپاش به ما اب میزد خنک شیم 😂هر چقدر میگفتم برو اتاق فرزاد خنکه. قبول نکرد و با لباس خیس میخوابید 😂 تازگیها کلمه اسکل یاد گرفته😐فعلا باهاش قهرم تا ترک کنه😁
چقدر حرف زدم🙈مرسی که خوندین😁
من.نوشت:‏یه استاد داشتم فامیلیش نادری بود 
یه بار سر کلاس بهش گفتم : استاد شما با کلوچه نادری نسبتی ندارین؟
اخم کرد گفت نه 
گفتم با خیابون نادری چی ؟ 
گفت نه ، فامیلی خودت چی بود ؟
گفتم نوری 
گفت با فیبر نوری نسبتی داری ؟
چشمامو گرد کردم گفتم : شما پسر عموی منو از کجا میشناسی؟
استاد😳
من:😁
من.نوشت ۲:آنچه خدا خواست همان میشود.وانچه دلت خواست نه آن میشود
من.نوشت۳: دختره میگفت یه دوست پسر دندانپزشک داشتم هر وقت دعوامون میشد از لجش مسواک نمیزدم😂
من.نوشت۴: من با تو معنا می شوم 
از خویش منها می شوم
وقتی تورا پیدا کنم 
در قصه پیدا می شوم
دیدارِ تو میلاد من 
با زندگی میعاد من
در انتظارت زنده ام 
ای عشقِ من همزاد من