خاطره مهدیس جان
سلام دوستان عزیزم مهدیس هستم مهرماه میشم ۲۰ ساله معرفی میکنم خودمو بخاطر دوستانی که به تازگی ملحق شدند به وب زیبامون و درود میفرستم به دوستان گلی که خاطراتمو میخونن و با کامنت های زیباشون حال جسمانی و بیماریمو بهتر میکنن
یه عذرخواهی خیلی خیلی خاص بدهکارم به دوستانی که در خاطره آخرم کامنت گذاشتند و من بدلیل مسائل و مشکلاتی نتونستم پاسخگو این عزیزان باشم و بابت این غیبت یکماهه عذرخواهم
تا اونجایی گفتم که شرایط جسمانی و بیماریم برای مدت کوتاهی بهتر شده بود و من فکر میکردم درمان شدم اما اینبار هم خداوند منو لایق این ندید که سلامتیمو بهم برگردونه و حجم کمی از غم و غصه هامو کم کنه یا شاید اصلا این امتحان الهی باید ادامه پیدا میکرد تا من پخته تر درخشانتر و محکمتر بیرون بیام
این خاطره مربوط به بیمار شدن من در برگشت از مشهد مقدس هست و البته آمپول خوردن از تکنسین های مهربون و فداکار آمبولانس که تجربه عجیب و اما خجالت آوری برای من بود چون من هرگز از یک مرد جوون آمپول نخورده بودم و واقعا خجالت کشید بگذریم بریم سراغ خاطره من هم بیشتر مزاحم اوقاتتون نباشم:؛
حدود چهار روز پیش که مشهد بودم بابا با همسفرامون که پسر خاله و دخترخاله های بابا بودن تصمیم گرفتن از راه برگشت به آبگرم فردوس هم برن صبح که بیدار شدم وسایل جمع کردیم و نزدیکای ظهر حرکت کردیم توی راه برای نهار فیض آباد توی پارک بهشتی وایسادیم و نهار خوردیم برنج با گوشت سرخ شده مرغ من این ترکیب غذارو خیلی دوست دارم و حسابی غذا خوردم و بعد غذا نوشابه لیموناد و بعدش بستنی اصلا هم یادم نبود و متوجه نبودم که ممکن رو هم خوری حالمو بدتر کنه خصوصا که معدم مقداری بهم ریخته بود هنوز آخرین لقمه غذا تموم نشده بود که درد شدیدی توی معدم و روده هام پیچید همین کافی بود که من دوباره بدبخت بشم...بشدت ترسیده بودم چون من نباید مسمومیت غذایی بگیرم و اگر بگیرم داغون میشم سعی میکردم خودمو آروم کنم و بهش فکر نکنم اما درد رخسار عمیقتری نشون میداد و نمیتونستم بهش فکر نکنم درد مدام توی شکمم بیشتر میپیچید تا جایی که دیگ به ناله های من ختم شد توی پارک که بودیم دوستم که نوه خاله بابام هست صدا زدم بهش گفتم فاطمه زهرا حالم بده دررررد دارم بریم فقط بریم دورتر که مامانم متوجه نشه نمیخواستم درد کشیدنم سفرشو بکامش تلخ کنه سعی کردم خودمو سر پا نگه دارم اما کمرم اصلا راست نمیشد دولا دولا خودمو به اون طرف پارک رسوندم ونفس عمیق میکشیدم فاطمه زهرا مدام میگفت مهدیس بهتری مهدیس داروهات زنگ بزنم آمبولانس مهدیس رنگ پریده.....
و من مدام میگفتم لطفا چیزی نگو تا ببینم آروم نمیشه نمیخام کسی متوجه بشه
زیر سایه یه درخت بزرگ دراز کشیدم تا معدم حالت رست داشته باشه و پاهامو توی شکمم جمع کردم حالتی که درد آرومتر میشد کم کم احساس میکردم دارم آرومتر میشم و کمی حالم بهتر شده بود ابجیم زنگ زد به گوشیم مهدیس کجایی؟؟؟؟
بلند شدم و بهش آدرس دادم تا خودشو بهمون برسونه وقتی رسید حالم بهتر شده بود تقریبا ابجیم در کنار مامایی که شغل اصلیش هست عکاسی هنری انجام میده و خواننده هست و تا سه ماه دیگ اولین آهنگش بیرون میاد همینجوری سه تایی کنار هم دراز کشیده بودیم که یهو گوشیو دستم گرفتم و از فاطمه زهرا و ابجیم یه عکس هنری با پرتره گرفتم (عکاسی هنری رو از ابجیم یاد گرفتم) که خیلی قشنگ شد این سرآغازی بود که ابجیمو یاد عکاسی بندازم به منو فاطمه زهرا گفت بلند شین ازتون چنتا عکس بگیرم و رفتیم تو قسمتای مختلف پارک کلی عکس گرفتیم که من بکل یادم رفت شکم دردم بعد اینکه سوار ماشین شدیم دوباره درد پیچید توی شکمم که داغون شدم تا وقتی رسیدیم آبگرم فردوس عصر بود من واقعا حالم بد بود بابام متوجه شده بود من حالم بد و اصرار میکرد بریم فردوس بیمارستان ولی داروهایی که من استفاده میکنم با بیمه خیلی گرون چه برسه بدون دفترچه و بیمه منم دلم نمیخواست کل هزینه سفرمون خرج دارو بشه از طرفی هم اصلا دلم نمیخواست بابامو اذیت کنم واسه همین قبول نکردم ساعتای ۱۱ بود که دیگ از درد بخودم میپیچیدم دختر خاله بابام اومد گفت مهدیس جان زنگ بزنم آمبولانس اولش گفتم نه نیازی نیست بعد نیم ساعت خودم گفتم خاله میشه زنگ بزنین برای آمبولانس که زنگ زدن و کلی علائم پرسیدن و بعد نیم ساعت رسیدن من داخل چادر مسافرتی دراز کشیده بودم که چراغای آمبولانس محوطه تاریک رو روشن میکرد همینکه چراغ قرمز و دیدم دلم ریخت استرس گرفتم و رو قلبم فشار اومد بابام با دو تکنسین اومدن یه آقای جوون حدودا۲۷ ساله و یه آقای ۳۵ ساله اون آقای جوونتر با یه کیف بزرگ اومد داخل چادر کنارم نشست و آقای دیگ بیرون چادر ایستاده بودن سلام کرد و کلی علائم دوباره پرسیدن دو نفری یه معاینه سرسری هم کردن و گفتن چه داروهای استفاده میکردی و...
چند مدل دارو گفتم که یه تعدادی مثل رانیتیدین و هیوسین و پنتو مناسب بودن و یه تعداد دیگ... همون آقای جوون اول فشارمو گرفت و گفت خیلی پایین بعد قندمو چک کرد که وقتو سوزنو زد تو انگشتم یه تکون بدی خوردم و گفتن باید بریم بیمارستان
من واقعا دوست نداشتم که برم گفتم میشه همینجا یه کاری بکنین بهتر بشم وقول دادم اگ حالم بد شد دوباره تماس بگیرم باهاشون...
یه رانیتیدین و هیوسین از داخل کیف برداشت و شکست وقتی داشت امپولارو آماده میکرد حالم بد شد استرس تموم وجودم و گرفته بود آقای جوونتره گفتن اقای....وریدی بزنم؟؟؟گفتن نهه عضلانی
گفتم وای من خواهرم ماما هست میشه ایشون برام تزریق کنن که آقای دیگ گفتن نه برامون مسئولیت داره مامانم اومد داخل چادر و گفت چیزی نیست مامان جان اشکالی ندارد خجالت نکش آقاهه پردهی چادر رو انداخت و مامانم برم گردوند کمرو پاهامو محکم گرفت
یکم شلوارمو کشید پایین سرمو از ترس و خجالت بین دستام قایم کردم و تند تند نفس عمیق میکشیدم که توده عضلانی ایجاد کرد و سوزنو وارد کرد یهو کل بدنم لرزید مامانم محکمتر نگهم داشت که اون آقاهه به مامانم گفت یکم دستاتون آزاد کنین اینجوری بیشتر اذیت میشه و تزریق کرد
دوباره یکم برم گردوند طرف خودش و توده ایجاد کردو زد که یه آخ کوتاه گفتم و تموم شد خیلی خوب زد
من از شدت خجالت تا ۵ دقیقه برنمیگشتم که آقاهه ازم عذرخواهی کرد و گفت حتما بهشون اطلاع بدم اگه حالم بد شد و به بابام تاکید کرد که هر وقت حالش بد شد بهشون اطلاع بدن
بعد که ابجیم اومد از آبگرم قضیه رو براش تعریف کردم کلی خجالتم داد و خندید بعد نیم ساعت حالم بهتر شد ابجیم به منو فاطمه زهرا گفت بریم سوپر مارکت و کلی برامون خوراکی خرید نشستیم روی یه نیمکت هوا واقعا خوب بود و خوراکی خوردیم و کلی مسخره بازی درآوردیم
#ادامه_دارد
پ.ن: برای حالم دعا کنید بیماری تمام وجودمو دوباره گرفته و من دارم تلف میشم و خانوادم اطلاع زیادی از حالم ندارن