خاطره نگار جان
.سلام سلام بله میدونم تازه بودم ولی خب دیگه چه میشه کرد تحمل کنید😂اینجانب نگارِ .... هستم😁اومدم با یه خاطره که بر میگرده به سال پیش ک برف اومده بود....
صبح تو خواب حس کردم که صدای سرفه های وحشتناک میاد ولی خب اونقد خواب بودم تو اون سرما هم حسش نی از زیر پتو بیای بیرون😂 جیغ زدم : شاااااااایاااااان
شایان : جااااان
من : میرم خونه زمانه اینا ظهر قبل از اینکه برگردی خونه بیا دنبالم
شایان : باشه خدافظ
( در این لحظه پتو را تا بیخ بالا کشیدم😂 )
بلند شدم و توی اون برف رفتم خونه زمانه تا ظهر فک زدیم و اینا ...😂
ناهارم خوردیم دیدم پیام از شایان اومد ....
شایان : عزیزم من نمیتونم بیام دنبالت علیرضا ( راننده شرکتشون) رو میفرستم دنبالت بیای شرکت...
من : باشه ...
رفتم پایین که علیرضا اومد ....
من : سلام خوبین
علیرضا : سلام نگار خانوم مرسی شما خوبین؟؟؟
من : ببخشید زحمت دادیم ....
علیرضا : ن بابا این چه حرفیه
من : چیزی شده که شایان نیومد؟؟؟
علیرضا : اا نه کار داشتن من اومدم
من : مطمعنی؟؟😨
علیرضا : اره
دیگه تا شرکت چیزی نگفتیم ...
با اسانسور رفتیم تو منشی جدید بود ... داشت به اون یکی میگفت : اه اه رئیسم به این بد اخلاقی زنش چطور تحمل میکنه ...
اون یکی مهندسه منو شناخت هی داشت ابرو مینداخت بالا که بس نمیکرد
مهندس : سلام خانوم مهندس خوبید؟؟
منشیه : عم عم سلاام
من : سلام
دست دادیم و اینا
من : کسی تو اتاق شایان نیست ؟
منشی : امم نه واسه دکوراسیون....
من : منتظر میمونم
یکم با یکی از مهندسا حرف زدم و یه چایی ام خوردیم ....
که یهو در اتاق باز شد صدف اومد بیرون ( خب در همین حد که صدف خیلی آویزون میشد به شایان و شایانم از اول رو بش نمیداد ) اصن لبخند به دهنم ماسید اصن نمیدونم چرا بهم بر خورد😂اون منو ندید من دیدمش از اتاق مهندس ... یه لبخندم رو لبش بود ک اصن دیگه همه چی دست به دست هم داد😁
رفت بیرون ... بلند شدم بدون در زدن پریدم تو ...
شایان سرش رو میز بود
شایان : خانوم ۱۰۰ بار میگم میاید تو در بزنید کو گوش شنوا ...( وااای صداااااش ترکیدههه بود )
من : سلام 😶
شایان : عه سلام خوبی ؟؟ خوش گذشت ( چشاش خون بودا )
من : تووو ...
شایان : خوبم ی کوچولو مریضم
اصن صدفو همه اینا یادم رفت
رفتم دست گزاشتم رو پیشونیش تب داشت شدیددد
من : پااااشوووو بریمممم
شایان : کجا
من : دکتر ...
شایان : چیزیم نیست اخه
من : بدووو😡
بلند شد. نمیخواستم بپرسم ک دختره اینجا چیکار میکرد فعلا حالش خوب نبود...
رفتیم سمت ماشین سوچیو سمتم گرفت ...
شایان : میرونی ؟؟
من : چشم
( خداییییی خیلییی سرددد بودد )
شایان کاپشن خودش تنش بود ولی باز لرز داشت
صندلیو خوابوند دستشم گزاشت رو پیشونیش پالتومو در اوردم انداختم روش بخاری ام تا تههه زیااد کردم واای عین جهنم شده بود😂😂
گوشیمو در اوردم زنگ زدم به امین
امین : جان
من : سلاام چطوری امین نرفتی که شیفت
امین : نه خونه ام تا فردا چطور ؟
من : دارم میام خونتون نری جاییااا
امین : باشه میبینمت
من : خدافظ
تو ترافیک این تهران لعنتی گیر کردیم قفل قفل بود ...
یه آهنگ غمگین گزاشتم ارومم خودم باهاش میخوندم ...😂( خدا شاهده اینقد زود با آهنگ فاز میگیرم😂)
شایان : چیزی شده؟
من : نه
شایان : چیزی شده ...
من : دکوراسیون شرکتو میخوای عوض کنی ...
شایان : پس اونووو بگو خانوم کوچولو حسودی کرده
من : نخیرم
شایان : اومده بود چرت و پرت میگفت منم اعصابم خراب شد داد زدم سرش دیگه نمیاد مطمعن باش ...
من : میدونستمااا فقط خواستم مطمعن شم😁
آهنگم عوض کردم ( همچین آدمی هستم😂)
رسیدیم رفتیم بالا سلام احوال پرسیو ...
نشستیم امین رفت کیفشو اورد ....
شروع کرد معاینه کردن ...
یهو سرش داد زد : چه خبرههه یه دفعه خودتوو میکشتیی بعد میومدیییی( کم پیش میاد اینقد عصبانی بشه هاا😁 )
من : خیلی اوضاع خرابه ؟؟؟
امین : پاشید بریم
شاایان : کجا؟؟
امین : بیمارستان ...۱ هفته که بستری بشی میفهمی
منو شایان : بستریییی؟؟😳😳😳
امین : بلههه بیچاارهه گلوت ریه هات عفونت کردننن میفهمیی؟؟
شایان : داداش بیخیال شو من ۱۰۰ تا کار دارم ۱ هفته همینجوری ....
و یکم با امین حرف زد راضی شد ...
امین : دفترچه اوردی
من : نه
دفترچه خودشو اورد شروع کرد نوشتن هی نوشت هی نوشت ...
امین : یه چیزی بده بخوره آمپولاش قوییه
و رفت....
رفتم تو آشپز خونه دیدم خورشت قیمه داره گرمم هست یه ۲ قاشق خودم خوردم یکمم واسه شایان ریختم ...رفتم پیشش
من : شایانی ... شاایان
شایان : جان
من : بیا اینو بخور پس نیوفتی از صبح چیزی نخوردیاا
شایان : نمیخورم اب دهنمم قورت میدم گلوم آتیش میگیره
من : پاشو زندگیم یکم بخاطر من ...
بلند شد یکم خورد گزاشت کنار
من : چیزی نخوردی که
شایان : بسه همینقدر...
که امینم اومد ... یه نگاه به پلاستیکش کردم
اینشکلی شدم 😱
امین : غذا خورد؟
من : اهوم
بخواب آمپولاتو بزنم
من : این همه ؟؟؟
امین : وقتی بیمارستان نخواد همینه دیگ تازه من تخفیفم دادم
دیدم یکی ... ۲ تا ... ۳ تا ۶ تا آمپول جدا کرد
من : همشو الان بزنه؟؟؟😨
امین : اره
یکی یکی اماده کرد ...
شایان دراز کشید... امین اومد از ۲ طرف لباسشو کشید پایین
پنبه کشید ...
امین : سفت نکنیی به هیچ وجه
شایان : باشه
سوزنو محکم فرو کرد خیلیی یوااش تزریق میکرد از همون اول شایان اخماش رفته بود تو هم تقریبا ۱ چهارمش تزریق شده بود
من : تموم میشه شایانم..
نصفش مونده بود ...
شایان : تموم نشد ؟؟؟
من : یکم مونده
معلوم بود درد داره ...
امین : نفس عمیق بکش سفت نکن اصن ...
و سوزنو کشید بیرون ...
یکم خون اومد
امین : نگار پنبه رو نگه دار ...
یکم جاشو ماساژ دادم ...
امین سمت مقابلو پنبه کشید ...
اروم سوزنو فرو کرد
این یکی ام خیلیی درد داشت ...
شایان : چیههه این؟؟
امین : هییس تحمل کن
من : خیلیی درد داره؟؟
شایان : نه
اروم دستشو میکوبید رو زمین
من : امییین
امین : چیکارش کنم اخرشه دیگ تند بزنم دردش زیاد میشه
و تا قطره آخرش زد و در اورد
امین : این ۲ تا که میزنم درد ندارن
پایینشو پنبه کشید محکم سوزنو فرو کرد
من : آیی چته بابا
امین : اینطور درد کمتر حس میشه
و شروع کرد تزریق
من : دردت به جونم تحمل کن
شایان : دور از جون
امین : اه اه لوسا 😂( کجاییی الان خودتو ببینی هاا؟؟؟ )
و سوزنو در اورد ... سمت مقابلو پنبه کشید
شایان : داداش یه نفس بگیری بد نیستااا
امین : اینو بزنم بعد یکم استراحت کن
و سوزنو فرو کرد اینو خیلییی سریع زد و در اورد
امین : برم یه دستشویی و بیام بزنم تموم شن
و رفت
من : شایانی
شایان : جانم
من : درد میکنن؟؟
با سر بهم فهموند که اره ...
جای اون آمپول اولی دوباره خون اومد محکم پنبه رو گزاشتم روش
شایان : آخ
من : ببخشید ...
آروم جاشو ماساژ میدادم ... که امین اومر
من : امیین
امین : جاان
من : هنوز خون داره میاد که
یه چسب زخم اورد پنبه رو برداشت زد روش ...
امین : حاضری ؟؟
شایان : بزن ...
پنبه کشید یه بسم الله گفت و سوزنو فرو کرد ....
اولش شایان چیزی نگفت ولی اخمش خیلی غلیظ بود
شایان : آخخ
امین : شل کن شلل کن تمومه اخرشه شل کن بزنم تموم شه
که شایان یکم شل کرد امینم همشو زد
شایان : هووووووف
سوزنو در اورد سمت مقابلو پنبه کشید
من : بسههه دیگ کشتیششش
امین : درد بکشه بهتره تا حالش بدتر شه ....
امین : اخریشه دیگه یکم درد داره تحمل کن
دست شایانو گرفتم
من : دردت اومد دست منو فشار بده ( بعدم استخونام نصف میشه😂 )
و سوزنو فرو کرد
سی سی اولو تزریق کرد که دیدم آه از نهاد همسرم بلند شد ( چه ادبی شدا😂)
امین : شل کن اینطور بزنم دردش زیاد میشه هاا
یکم شل کرد دوباره امین ک یکم تزریق کرد سفت شد ....
امین : اِاِاِاِاِ
سرشو گزاشت رو دستش شل شد
امینم خیلیی یواش تزریق میکرد
شایان: آخ
امین : هیییس تهشه تهشه ...
سی سی اخرشم تزریق کرد
شایاااان : هوووووف
من : تموووم
سوزنو در اورد واای اصن دلم سیش کباب شد😂بچم ۶ تا آمپول خورد
امین : برم دستامو بشورم غذا بخوورم دارم از گشنگی میمیرم
من : خوشمزه بود ...
امین : خوردیششش؟؟
من : اووو تو شکم خواهر زادت رفته ....نخیرر گزاشتم واست گوریل
شایان لباسشو درست کرد ولی هنوز تو همون حالت بود ...( فلجش کرد خو😂)
من : خوبی؟؟
با سر اشاره داد که اره
من : دروغ نگو از اخمات مشخصه
من : شایاانم
شایان : جان
من : پاشو یکم راه برو زندگیم پاشو
شایان : نگار خیلی خوابم میاد میشه یه پتو بم بدی؟؟؟
رفتم با یه پتو و متکا اومدم...
من : یکم راه نمیری
شایان : نمیتونم حالا چیزی نمیشه نگران نشو
من : ی ۲ قدم پاشو ...
بلند شد با هر قدم ک ور میداشت ینی اخماش جوریی تو هم گره میخورداا
برگشت خوابید سر جاش
تو همون حالت پتو رو انداختم رو سرش بعد چند دقیقه ام رفت تو خواب عمیییق
امین اومد با ی دونه از این میله ها چوب لباسی فک کنم اسمشه ..😁)
امین : عهه خوابید سرمش پ ..
من : بزار بیدار شد بزن الان دیگه کافیشه ...
امین : نمیشه بزار بزنیم اینم بره دیگه ... نگاااار...
من : جااانم
امین : کی پس من دایی شم...😂😁
من : ترووو امام ولمان کن زوده 😂بعدم تو همین الان دایی
امین : نه بچه تو فرق داره ...
من : عجباا😂
رفت سرمو اورد شایانو برگردوند دستشو از زیر پتو اورد بیرون ( دنیا رو آب ببره هاا این بیدار نمیشه)
پنبه کشید سوزنو فرو کرد تو دستش
در حین خواب سریع اون دستشو خواست بیاره که دستشو گرفتم ...
من : شایانی سرمه دستتو تکون نده ...
و دیگه تو همون همین حالت خوابید منو امینم فیلم نگاه کردیم😁
پ.ن : اگ غلطی چیزی بود ببخشید خ با عجله نوشتم😂
با احترام و لبخند❤️😄