سلام فریدم هفت سالم که بود سرما خوردم اول نرفتم دکتر دو روز خونه استراحت کردم مدرسه نرفتم بعدش رفتیم پیش دکتر اطفال خودم اون میدونست من از آمپول می ترسم خودش برام آمپول ننوشت ولی اسم یه دکتر دیگه رو داد بریم پیشش منم نمیخواستم برم ولی بابام منو به زور برد نذاشت که مامانمم بیاد که لوس بازی در نیارم میدونستم شاید آمپول بده حالم خیلی بد بود سه روز بود مدرسه نرفته بودم تو مطب دکتری که رفتیم همش آدمای بزرگ بودن بچه نبود فقط من بودم آقای دکتر هم منو معاینه کرد بعدش دارو نوشت ولی نگفت چی نوشته رفتیم داخل ماشین نشستیم بابام رفت یه داروخونه خرید کرد وقتی اومد من تازه آمپولا رو دیدم هیچی نمیگفتم از ترس بعد دیدم یه درمونگاه ایستاد از ماشین پیاده شد اومد دره منم باز کرد گفت بیا بابایی ترسیدم گفتم نه توروخدا بابا ولم کن دستشو آورد طرفم گفت نمیشه عزیزم باید آمپول بزنی خوب بشی با بغض گفتم توروخدا نزنم بابام گفت نمیشه که بابایی زدم زیره گریه گفتم نمیخوام آمپول گفت عزیزم همش چند لحظس دست بابارو گرفتم گفتم بابایی درد داره خواهش می کنم پیادم کرد از ماشینو گفت بیا بغلم ببینم محکم بغلم کرد دستو پا زدم گفتم منو بذار زمین بابااا ولم کن هرچقدر گریه کردم بابام منو برد داخل تزریقاتی یه آقای چاق کچل بود بابام همونجوری که من تو بغلش بودم رفت صندوق منم تمامش التماس می کردم بابامم اصلا هیچی نمیگفت بعدش رفتیم بابام میخواست منو رو تخت بخوابونه ولی من نمیخوابیدم آخرش باز بغلم کرد تزریقاتی اومد گفت چند سالشه این گل پسرمون؟بابام گفت هفت سالشه گفت پس دیگه بزرگ شده بابام به زور منو نشوند رو پاش دکمه شلوارمو باز کرد پرسید درد نداره مگه نه؟ تزریقاتی که میخواست گولم بزنه لبخند گفت نه نداره اما من هنوز داشتم خواهش می کردم از بابام که منو رو پاش خوابوند شلوارو شورتمو داد پایین پاهامم محکم گرفت تزریقاتی گفت یه دیقه تکون نخور عزیزم پنبه کشیدو آمپولو زد منم جیغ زدم آااااییییییییییییییی بابام گفت هیششش یواش بابا دردم میومد میگفتم آاااااییی آی آی تموم شد بابام یکم روپاش جابه جام کرد گفت جیغ نزن پسرم وایسا تزریقاتی یکی دیگه زد بازم داد زدم آاااااااااااااااییی آخخخخخ باباااااا بابام محکم تر گرفتم چون پامو داشتم تکون میدادم گفت باشه باشه تکون نخور تزریقاتی گفت تمام دوباره داشت پنبه میکشید با گریه گفتم آاای بسههه بابام گفت صبر کن عزیزم یکی دیگه هم زد گفتم آاییی نه نهههه آااای گریه کرده بودم شلواره بابامم خیس شده بود با اشکای من تزریقاتی گفت فقط یدونه مونده یه تکون خوردم گفتم نه بابایی نمیخوام دیگهه بابام گفت عه عه این همه زدی فقط یکی مونده اونم زد جیغ زدم آااااااای ولی اینو دیگه زود تمام کرد تزریقاتی گفت ببخشید اذیت شد بابام شلوارمو صاف کرد گفت نه خواهش می کنم بابام بغلم کرد گفتم باباییییی درد می کنه پاااام سرمو گذاشت رو شونش بلند شدو گفت باشه عزیزم الان خوب میشی گفتم بریم دیگه تکونم داد یکم پاشدو گفت داریم میریم جانم آروم باش رفتیم بیرون ولی من پام و باسنم خیلی درد می کرد رفتیم خونمون مامانم دم در از بابام منو گرفت گفت بریم واسه پسرم سوپ خوشمزه درست کنم گفتم من سوپ نمیخوام گفت نمیشه سوپ بخوری خوشمزس قوی هم میشی بردم لباسامو عوض کرد منم یه ریز به بابام غر میزدم چرا منو برده آمپول بزنم بابامم فقط میخندید مامانم سوپ درست کرد به زور بهم داد که بخورم بعدشم یه شربت بد مزه بود گفتم نمیخورم بابام گفت نخوری هم من میریزم تو حلقت گفتم واای چطوری؟ گفت با قیف مامانم خندید گفت ولش کن آخرش رفت شیرینی آورد یه دونه خوردم بعد شربتو خوردم بعدش باز شیرینی خوردم ولی دهنم بد مزه بود پنجشنبه بود فرداش منم همش تو خونه بودم میگفتم بریم بیرون بابام میگفت حالت خوب نیست نمیشه عصری اومد اتاقم گفت پسرم لباس بپوش بریم بیرون با مامان گفتم آخ جون کجا میریم؟ گفت میریم دور میزنیم بعدشم میریم شام میخوریم گفتم بعدشم بریم خونه مادربزرگ گفت باشه اگه بودن میریم گفتم هستن دیگه گفت باشه حالا جواب منو بده پررو منه خنگم نفهمیدم همش نقشست لباس پوشیدم رفتم تو ماشین نشستم راه افتادیم دیدم جفت درمونگاه ایستادم گفتم چرا اومدیم اینجا؟ مامانم گفت یه آمپول کوچولو داری اونو بزنی بعدش میریم هرجا خواستی زدم زیر گریه گفتم نهههه اصلا نمیخوام برگردیم خونه بابام گفت تو چرا هرچی شد گریه می کنی؟ مگه مرد گریه می کنه؟ گفتم من مرد نیستم بچم با دستمال اشکامو پاک کرد هنوز خوب نشدی دیگه باید شنبه بری مدرسه از دوستات عقب نمونی خیلی باهام حرف زدن ولی راضی نشدم باز مثل دیروز بابام اومد بغلم کرد به زور بردم داخل مامانمم پشت سرمون میومد با تقلای من بابام منو خوابوند رو تخت کمرمو گرفت مامانمم پامو گرفت همش جیغ میزدم ولم کنید بابام شلوارمو کشید پایین تزریقاتی که یه خانم بود اومد گفت ساکت باش هنوز که کاری نکردم ولی من ذره ای ساکت نشدم آمپولو زد گفتم آخخخخخ آیییییییی درد دارههههه مامانم گفت آروم باش تمام تمام گفتم بابا توروخدا بریم بسه ولم کنید بابام گفت باشه باشه تا ده بشمار گفتم نمیخوااام یدونه دیگه زد ولی جیغ کشیدم تموم شد مامانم گفت گریه نکن دیگه پسره گلم بابام بلندم کرد میزدمش میگفتم بدجنس اونام فقط میخندیدن بابام داد بغل مامانم رفت پول تزریقاتو حساب کنه مامانم بردم بیرون گفت الان هرجا دوست داری میریم گفتم نمیخوام بریم خونه بابامم اومد سواره ماشین شدیم گفت خب کجا بریم؟ منم لج کردم گفتم فقط بریم خونه مامانم گفن ولی منو بابا دوست داریم بریم شهربازی گفتم شما الکی میگین منو ببرید خونه بابام گفت مادربزرگ منتظره ها گفتم نمیخوااام مامانم گفت پس بریم خونه گفتم نه خییر بریم شهربازی مامانم گفت با این حالت که نمیتونی بریم سینما گفتم نه من سینما دوست ندارم رفتیم دور تو شهر هوا تاریک شد رفتیم شام رفتیم خونه مادربزرگم می ترسیدم بازم آمپول داشته باشم شب همونجا پیش مادربزرگم موندم ولی تا چند روز پاهام درد می کرد