خاطره مرضیه جان
سلامم🖐🖐
من مرضیه هستم ۲۴ساله با دیپلم نقاشی😍 (البته از مهر دانشگاه میرم😅) و شهر زندگیم قزوینه😍😍
دو تا برادر و یه خواهر از خودم بزرگتر دارم.به ترتیب: فرزانه(۳۵ ساله)علیرضا(۳۰ ساله)امیر(۲۶ ساله)
خاطره ای ک میخام بگم برای بچگی هامه البته هنوزم از آمپول میترسم ولی دیگه مث بچگی هام کولی بازی درنمیارم.😑خیلی مظلوم با نام و یاد خدا آمپول میخورم😢😁خب دیگ بریم سر اصل مطلب(حالا انگار خواستگاریه😂):
اونموقع ۱۳ ساله بودم.من همیشه زیاد و بد مریض میشدم😣😥طوری ک ۲ یا ۳ تا آمپول میخوردم😢یه بار ک مث همیشه خییلیی بد مریض شده بودم مامانم منو برد دکتر😣(هر وقت اسم دکتر میومد سریع میگفتم من خوب شدم و واقعا هم حس میکردم ک خوب میشم😂😂.از ترس آمپول😂)دیگه درجریانید ک دکترا هم فقط بلدن آمپول بنویسن😒😒 بعضی پرستارا هم ک جوری آمپول میزنن انگار مشکلات زندگیشون تقصیر ماست😒😒خلاصه لحظه موعود فرا رسید😢😢😢منم با ترس و لرز رفتم سمت تختا😢😢شلوارمم تا موقع اومدن پرستار نمیکشیدم پایین ک شاید فرجی بشه پشیمون شن😢ولی هیچوقت این اتفاق نیوفتاد😂 گریه من ک شروع شد😭😭پرستار اومد و گفت بخوااب😡منم عین بز زل زدم بهش☺️ب مامانم گفت مامانش آمادش کنید😢منم ک کولی بازی درمیاوردم و نمیخوابیدم(دیگه حال مامانمو تصور کنید😂)هر کاری کرد نتونست😂آخر پرستاره به یه خانوم دیگم ک اونجا بود گفت اگ میشه شمام ی کمکی بکنید(با تیکه😐)بلاخره اونا منو ب زور خوابوندن😭😭دیگه از گریه ها و کولی بازی های خودمم ک اصن نگمم😭😭😂با جییییییغ و داااااااد من 😭😭😭😭پرستاره شروع کرد به پنبه زدن😢لامصببب استرس پنبه بیشتره😭😭تا آمپولو زد حس کردم پام فلج شد😭😭😭😭آخرشم ک با کیک و ساندیس برگشتیم خونه😐😂 ببخشید دیگه من بلد نیستم چجوری آخرشو تموم کنم😂
پ.ن:الکی مثلا خیلی خوشتون اومد بگید بازم بزارم😂
پ.ن: مهم نیست،اگر انسان، برای کسی که دوست دارد غرورش را از دست بدهد. فاجعه است اگر به خاطر حفظ غرور کسی را که، دوست دارد از دست بدهد
خدالیییز😊