خاطره تینا جان
سلللللام راديو تينا تقديم مي كند اين جا اهواز است 📻اميدوارم حال همگي خوب باشه و لبخند مهمان لب ها تون 😊به ويژه بازمانده هاي كنكور 98 انشاء الله همگي خستگي شون رو با رتبه هاي دل خواه از تن شون رفته باشه.اين دومين خاطره اي كه مي نويسم از اون جاي كه تو وب چند تا تينا دارم بنده هموني هستم ، كه مورد لطف هامين قرار گرفت و ناكوت شد اولش مايل بودم ادامه خاطره ي قبلي رو بنويسم ولي چون حال و هواي نتايج بود گفتم يك خاطره از روز هاي كنكور رو براتون باز گو كنم خب بريم سراغ خاطره 🤗:
أوايل اسفند ماه بود كه پدر و مادرم كمي با هم اختلاف داشتن و اين اختلاف موجب بحث در خونه شده بود تا اون موقع سابقه نداشت پدر مادرم بشتر از يك روز با هم قهر باش و دعواشون به يك هفته هم كشيده بود منم كه استرس درس و كنكور رو داشتم اين ماجرا هم به نگراني هام أضافه شده بود 😢مسيح(دادشم) هم كه خدا برا عذاب من افريده رو مخم أسكي مي رفت⛷البته اين نگراني هام كمي بي دليل نبود چون يكي از اقوام نزديكمون با وجود سه فرزند كه بچه بزرگ شون هم پسر 22 ساله اي بود از هم جدا شده بودن منم استرس گرفته بودم با خودم مي گفتم من كه 18سام هم تمون نشده اونا كه بچشوش 22سالش بود جدا شدن چه برسه به ما كه خدا رو شكر در پايان هفته ي دوم مشكلات حل شد و به بهانه ي سفر كاري پدرم مادرم هم با پدرم هم سفر شد (خدا رو صد البته شكر ) به دليل جو مشوش خونه و كاهش تمركز من تراز قلم چيم امد بود پايين، به خاطر اينكه زندان بان (دايي محمد) تنبل تشريف داشتن و نمي تونست هر روز مسافت طولاني تري رو از خونه ما تا بيمارستان طي كنن پس در مدت سفر خانواد من و مسيح منتقل شديم خانه ي مادر بزرگ؛ واقعا اون چند رو برام بدترين روز ها ثبت شد صبح روز بعد با احساس درد در گوش رأست اغاز شد همه چي هم دست به دست هم دادن كه من دير به مدرسه بريم از اون جاي كه من خيلي خوش شناسم در لحظه ورد صاف با روشنفر (ناظم) رو به رو شدم
روشي :به به تينا خانوم قدم رنجه فرمودين ميزاشتين امروز هم مدرسه نمي يومدين (چون چهارشنبه ها مدرسه نمي رفتم جوري صحبت مي كرد انگار كل هفته نمي رفتم مدرسه 😒) شما دوازدهمي ها فكردين مستمع آزادين . روشي بعد از اينكه قشنگ يك مرتبه منو مشست و شو دادن🧼اجازه دادن برم سر كلاس
بعد از زنگ دوم فاطي (دوست فابريكم )گفت به نظرت امروز سكشن هفت تا ده كلاس فلاني (استاد شيمي مون ) رو نريم گفتم :چرا امروز ، سكشن خودمون پنجشنبه بريم گفت:اخه كچل😂(استاد زيستمون )پنجشنبه مي خواد دو فصل با هم بپرسه امروز بريم شيمي رو ،كه از پرسش شيمي خلاص شيم تا پنجشنبه فقط رو زيست تمركز كنيم ديگه استرس دوتا رو با هم نكشيم. منم موافقت خودم رو إعلام كردم زنگ بعد دبير نداشتيم منم جزوء شيمي رو در اوردم شروع كردم برا پرسش خوندن گوشمم خيلي درد مي كرد گيپ شده بود اصلا وضعي بود دگير خوندن بودم كه صداي اهنگ و خنده دخترا رو اعصابم بود برگشتم سمتشون گفتم ميشه يكم أرومتر صداتون اذيتم ميكنه
يكي شون باصداي بلند گفت :مگه زنگ بيكاري وقت درس خوندن منم همين جوري قاطي بودم اينم واسه من صداشو بالا برد منم مثل خودش شايدم يكم بلند تر گفتم : پس حتما جاي نشون دادن عكس دوست پسراتون بهم و گوشي اوردن
فكر كردن حالا مي رم لوشون ميدم خفه شدن مدرسه تموم شد منم با اعصابي داغون راهي خوني مادربزرگ شدم ديدم به به خونه نيست مهمان خانست همه ي خاله هام و داييم ها جمعن نمي دونم اينا كار ندارن يا خونه ندارن هميشه ايجا پلاسن رفتم اتاق مهمان ديدم مسيح تا كمر تو كمد لباس هامه متوجه نشده بود من امدم تو كمدن دنبال چيزي مي گشت هر چي هم دستش مي امد مي داخل زمين ديگه كفرم بالا امده بود در كوبيدم كه متوجه شد گفتم : معلوم هست چيكار مي كني قشنگ داشتم داد مي زدم گفت: كارت بانكي تو بده اصلا عين خيالشم نبود گفتم :چه غلطا اول همه لباس ها مو بر گردون تو كمد بعدشم بيرون مقنعه رو در اوردم رو تخت نشستم منتظر شدم گفت :غلطو تو مي كنيي ببينم چطور كارتو نمي دي شارژ لازم دارم گفتم :مگه خودت نداري گفت :گم شده پيداش نمي كنم 🤨گفتم : به درك به من چه برو بيرون اعصاب ندارم 😤گفت :ديون تو كي اعصاب داشتي 🤯كيف مدرسم رو برداشت وسط اتاق خالي كرد دنبال كاراتم مي گشت 😶🤬 ديگه سيم هام قاطي كرده بود پاشدم از بلوزش كشيدم كه بره بيرون كه زد رو دستم 😑خلاصه درگير شدم اون دست انداخته بود تو مو هام من دستم تو مو هاش و جيغ مي كشيدم همه ريخته بودن تو اتاق كه مارو از هم جدا كنن مادر جون كه همش بال بال ميزد مي گفت : تينا ولش كن تو بزرگ تري اين بچس ولش كن مسيح گفت: ول كن تا ول كنم يك دو سه مو هامو ول كرد ولي من ول نكردم يك بار ديگه موهاشو كشيدم 😁بعد ولش كردم مسيح دوباره مي خواست حمله كنه سمتم كه گرفتنش بردن بيرون مادر جون هم نصيحت هاشو از سر گرفت بعدشم مامانم زنگ زد طبق معمول طرف گل پسرشو گرفته بود منم با صحبت هاش مورد لطف قرار مي داد به درد گوشم سر درد هم أضافه شد نشستم سر درس هام هر چي هم صدام كردن برم غذا بخرم نرفتم پايين نه اينكه از اين دختر هاي لوس باشم قهر كنم نمي رسيدم غذا بخوردم بايد برا پرسش حتما مي خوندم با سري در حال انفجار راهي كلاس شدم چون مال سكشن ديگه اي بوديم منشي كه حضورغياب مي كرد من و فاطي راه نداد كلاس گفت بايد همه بشينن اگه جا بود شما برين (كلاس مون ١٥٠نفر بود )هيچي ديگه فاطي دم كلاس رو يك صندلي نشسته بود منم رو دسته صندلي نشسته بود كه استا تشريف اورد امد رو به روي ما
واستادگفت : براي چي امروز امدين و اين حرفش مصادف شد با فرود امد خودكارش بر سرم منم كه از قبل سرم درد مي كرد اينم روش گفتيم كه پنجشنبه نمي تونستم بيايم گفت :اشكال نداره بياين سر كلاس بازم از خوش شانسي من فقط دو تا صندلي خال بود اونم رديف اول قشنگ رو به رو جاي كه هميشه استاددرس ميداد در يك قدميش ما هم ناچار رفتيم نشستيم شروع درس با فرود دوباره خودكار بر سر بيچارهي من بود 😓و گفت :خب دخترم ميدوني موتورديزلي چيه ؟منم گفتم :موتوري كه با گازوئيل كار مي كنه
گفت :افرين دخترم و شروع در مورد موتور توضيح دادن داشتيم تست حل مي كردم كه استاد گفت : بايد اين تست رو از جزوم پاك كنم پودريان هم اين تست رو حل كرد (استاد به بچه ها لقب ميده )استاد :خندان حل كن (لقب فاطي )،فاطي :استاد حل كردم ،استاد:پس پاك دو باره حل كن (با فاطي لجه )انتراك من و فاطي تو حياط اموزشگاه نشسته بوديم و هر دو مثل گرسنگان سومالي ساندويچ مي خورديم كه فاطي همش تو جاش تكون مي خورد و سر شو بالا پاين مي كرد فاطي :پوفففف بخدا مريضه مشكل رواني داره با من گفتم : كدوم بد بخت مود لطف قرار ميدي گفت : پنجره دفتر رو نگا ، گفتم : خب گفت : داره ليزر مي ندازه تو چشمم (استاد شيمي رو مي گفت )گفتم : بچرخ سمت من محلش نده گفت : نمي دونم مشكلش با من چيه گفتم : اگه ناديدش بگيري بيخيال ميشه گفت : بخدا اگه خوب درس نمي داد يك لحظه هم تحملش نمي كردم بعد كلاس رفتم خونه خدارو شكر همه رفته بودن خونه هاشون از يازده تا يك درس خوندن يك جمله روخونديم ديدم يك كلمش نگار كمه معني نمي داد يك بار ديگه خوندمش بازم انگار ناقص بود چند لحظه چشمامو بستم گوشم و سرم خيلي درد مي كرد اين سؤاله ذهنمو در گير كرده بود چشمامو باز كرد يك بار ديگه خوندمش متوجه شدم سوال مشكل نداشت من از خستگي چشم يك كلمه رو جا مي نداخت 😂كتابتمو بستم فرداش تعطيل رسمي بود گفت اگه اسمونم بياد زمين فردا زود تر از دوازه از خواب پا نميشم رفتم تو تخت سمت رأست كه نمي توسم از درد گوشم بخوام احساس مي كردم هوا گرمه اولش فكر كردم حتما حالم داره بد ميشه بعد ديدم نه اسپيلت باد گرم ميده 😦
خاموشش كردم دوباره روشنش كردم ولي روشن نشد اون لحظه به بدبخت بودن خودم فكر كردم گفتم امروز ديگه چه بلاي سرم مي خواست بياد بالشتمو زدم زير بغلم رفتم اتاق خاله لنا كه اون شب شيفت بود كه با اتاق قفلش مواجه شدم ديدم نه بدبخت هاي امروز تمومي نداره رفتم اتاق زندان بان خيلي نامحسوس در باز كردم ديدم با يك خلقوي و شلوارك مينيون رو تخت سرش تو موبايلشه گفتم :مرخصي خوش مي گذر ترسيد از جاش پريد سرش خورد به تاج تخت گفت :بميري مگه در گاراژه گفتم : بيشتر شبيه در استبله يك كوسن صاف امد تو صورتم گفت :بي داب گفتم : چاكريم دست پروده ايم به شوخي گفت ميام اويزونت مي كنم ها گفتم : خرابه گفت :چي ؟🤔گفتنم اسپيلت اتاق مهمان گفت : چيكار كنم منم خزيدم زير پتوش اين شكلي نگاش كردم 🥺گفت فكرشم نكن گفت : خوابم نمي بره از گرما ترو خدا گفت : چي گير من مياد گفتم : به مامان جون گفتم جريانو گفت : جون من 🤩خب چه خبر گفتم :برو روزنامه بخر گفت : روز نامه براي چي، گفتم : چت كردي گفت: چند بار بگم اينطور صحبت نكن 🤨من هر چي معصوميت بود ريختم تو نگاهم گفتم : خودت گفتي چه خبر منم گفتم برو روز نامه بخر 🥺🥺دستشو انداخت گردنم گفت اي وروجك 😈سر شو كرد تو مو هاو به هم ريخت يكم نگام كرد بعد سرشو اورد تو گردم نفس عميق مي كشيد گفتم : چيكار مي كني حالت خوبه 😧گفت :بوي مامانتو ميدي 😅گفتم : وا حتما بوي عطر گفت نه يك بوي خاصه بوش مثل عطر نيست ياد بچه گيامون افتادم وقتي همه مون پيش هم مي خوابيديم هي يادش بخير دستشو گزاشت رو پيشونيم گفت چقدر داغي گفتم :خوب هوا گرمه تو هم چسبيده به من آه آه برو اون ور گفت : گوش هام دراز منم يكم خودم در حال تفكر نشون دادم گفتم :نه گفت : رو پيشونيم اينوري (چپ به رأست )يا اينور ي(رأست به چپ )چيزي نوشته ؟يكم چشمامو ريز كردم گفتم :از اون جاي كه زبان مادريم فارسيه از رأست به چي يك چيزاي نوشته گوش راستمو گرفت پيچوند گفت :جوجو رنگي منو مسخره مي كني وقتي امپول نوش جان كرد رأست و چپ رو مي فهمي منم احساس مي كردم گوشم اتيش گرفته از شدت درد زدم زيرگريه زندان بان گفت :علكي اشك تمساح نريز من فقط يكم گوشتو فشار دادم وقتي ديد واقعا دارم گريه مي كنم گفت :بخدا محكم نكشيدم چرا اينطوري گريه مي كني قرمز شدي بسه يكم اروم شدم يك ليوان اب داد دستم كيفشو اورد معاينم كنه گفتم :بخدا حالم خوبه گفت : باشه عزيزم معاينه مي كنم معلوم ميشه 😐
تبم رو اندازه گرفت ،گفت :حالت خوبه 😠نننهههه حتما تب من اين قدر بالاست قشنگ احساس مي كردم از گوش هاش دود مياد بيرون امد دست زد به گوشم كه معاينش كنه كه جيغم رفت هوا گفتم :بسه ديگه خوبم كاريم نداشته باش گفت : اون روي من بالا نيار بشين مثل ادم صدا نشنوم من بغ كرده نشستم با هزار جيغ داد گوشمو معاينه كرد گفت چه وضعشه از كي گوشيت درد ميكنه گفتم :از امروز صبح با عصبانيت گفت :گوش يك روزه اين قدر عفونت ميكنه تينا به من دورغ نگو منم از دادش ترسيده بودم زدم زير گريه مادر جونم از صداي ما بيدار شد برد امد بغلم كرد گفت: چي شده چرا داد مي زني سر بچه محمد بعد مكث كرد مادر جون گفت :قربونت برم چرا داغي دايي داد زد از خانوم بپرس مادر جونم گفت :صداتو بيار پايين هنوز نمردم كه سر نوي ارشدم داد بزني (يك هيچ به نفع من 😁)دايي دستشو كشيد تو موهاش گفت :ببخشيد مادر من و از اتاق رفت بيرون چند دقيقه بعد با سه تا امپول برگشت گفت:زود باش برگرد صدا نشنوم گفتم :نه تورو خدا امپول نه هرچي دارو بدي سر وقت مي خورم زندان بان مشغول كشيدن مواد تو سرنگ بود گفت :برگرد گفتم :مادر جون شما يك چيزي بگين 😭مادر جون گفتم : قربون شكل ماهت بشم گريه نكن يك دقيقه اس زود تموم ميشه دايي مادر جون رو فرستاد بيرون در اتفاق رو قفل كرد رو تخت نشست گفت : اون روي منو بالانيار تينا زود باش گوشت بد جور عفونت كرد نميشه بيخيال شد منم ديگه گريم به هق هق تبديل شده بود گفتم :نمي...خااام امپول گزاشت كنار تخت منم مثل بچه ها رو پاش خوابوند يك پاش هم گذاشت رو پاهام زورم بهش نمي رسيد لباسم داد پايي ن گفت :شل كن زود تموم ميشه پام رو ماساژ ميداد كه شل كنم گفتم:ولل....مم كن نمي خوام 😭
پنبه كشيد گفت :عزيز دايي گريه نكن زود تموم ميشه سوزن كه وارد كرد يكم دردم گرفت بعدش پنبه جاش فشار داد گفت تموم شد اولي ، ديدي درد نداشت گفتم :تو كه نزدي خيلي هم درد داشت بسه ديگه بزار برم داشت پول بعدي رو آماد مي كرد كه پودري بود گفت :اخرين بار دو ماه پيش خودم برات پني زدم ؟؟گفتم :واي ترو خدا نه خيلي درد داره😭😭 بدون توجه به حرف هايم پنبه كشيد توده درست كرد زد از لحظه وردش درد داشت خيلي اروم ميزد ديگه داشتم جون مي دادم🤭 (دور از جونم )گفتم :بسسه ....درش بيار يك لحظه نفسم از درد رفت امپول در اورد زود برم گردونند توي صورتم فوت مي كرد گفت :ببخشيد عزيز دلم تموم شد (سومي رو ديگه نزد 😁)منو گزاشت رو تخت اب داد بهم ازش ناراحت بود رومو ازش گرفتم كه ايقدر قل قلكم داد تا بخشيدمش ميدونيد كه چقدر بخشندم 😏😅😂
منم خوابم گرفته بود داشت خوابم مي برد كه زندان بان گفت : مادر جون چي گفت گفتم :خوابم مي ياد فردا مي گم گفت :تينا اذيت نكن بگو ديگه يكم برزخي نگاش كردم گفت :اول بگو تو چطور تعريف كردي گفتم :تو كه اصل ماجرا گفتي بودي من فقط يكم اطلاعات دادم با اشتياغ گفت :خوب گفتم :گفتم اسمش مريم و اينكه چهار سال باهاش دوستي گفت :مادر جون چي گفت :ناراحت شد كه بعد از چهارسال فهميده گفت تو هميشه اگه رابطه اي داشتي بهش مي گفتي گفتم دايي ميگه نظر شما خيلي مهمه ،دايي گفت :خب بعدش 😅گفتم :گفتم ميگين خانواده ها باهام اشنا بشن اخه تو فقط دخترِ رو ميشناسي خانواده هم مهمه زندان بان مثل اين عروسك هاي سرشو بالا پايين مي كرد منتظر ادامه ي ماجرا بود گفتم :به مادر جون گفتم ميگي اگه نشد نمي گي يا اين دختره يا هيچ كس گفت :خب ،گفتم :خب به جملات همين ديگه ،گفت:همين اينا رو كه خودم بت گفتم بري بگي مادر جون چي گفت :گفتم هيچي خواست بزنه تو سرم كه گفتم :اخه بچه مريض زدن داره برو برام كمپرس بيار دستت خيلي سنگينه گفت:دلتم بخواد گفتم :بنظرم مادر جون قبول نمي كنه دايي گفت :از كجا فهميدي اون وقت منم خوابم گرفته بود جوابشو ندادم دايي :كري
بعد با خودش گفت :مثل اينكه دختره يادش رفته سمعكش رو بزنه و بعد با صداي بلند ودر حالي كه به گوشم اشاره مي كرد گفت :ميگم سمعكت به گوشت هست درش بيار ببينم خرابه يا باتريش ضعيف شده و با دست حركت بيرون اوردن رو تكرار مي كرد 😂
دايي:هي مامانم مي كفت برو زبان اشاره ياد بگير گوش نكردم وقتي ميگن ادم بايد به حرف بزرگترش از خودش گوش بده برا همين موقع هاست
منم خندم گرفته بود ،دايي:نه انگار سمعكت درست شد ميشنوي
من:لوس مسخره ،اصلا هيچ دختري به تو جواب مثبت نميده😒
دايي:خب بايد حضورت عرض كنم كه مرد مجردي با خصوصيات من مركز توجه دختراي زيادي هست تاااازززههه بايد پرستارهاي بخش رو ببيني سر من با هم جنگ جهاني دارن
من:بپا سقف نريزه 😒
دايي:نه دارمش😊
دايي:خب نگفت اين اطلاعات رو در مود مامان چطور به دست اوردي🧐
من:با مراجعه و مطالعه پايان نامه هاي بعضي دوستان و مشاوره و راهنماي اساتيد عزيز اين اطلاعات رو به دست اوردم البته لازم مي دونم اين مژده رو بدم كه با كمك بشر دوستانه يكي از همكاران قرار اين اطلاعات رو به صورت يك كتاب چاپ و منتشر بشه و در دسترس تمام عزيزان علاقه مند قرار بگيره در ضمن خودم يك جلد از اين كتاب مفيد رو تقديم حضورتون كنم 😂
دايي:جوجه منو مسخره مي كني 😠جواب سؤالم اين نبود
من:حتما در جلد بعدي جواب سوال هاتون رو مي دم 🤗خيز برداشت سمتم كه بزنتم 🤬من:باشه باشه ميگم ،از ريكشنش مشخص بود خوشش نيومد همچين صورتش رفت تو هم دايي با ناراحتي گفت :واقعا يعني قبول نمي كنه من :تو كه گفتي فقط خوشت امده دوسش نداري ولي شواهد چيز ديگه اي ميگه دايي:بلند شو بلند شو براي يك كلمه دوساعت وقتم رو گرفتي گفتم :ببخشيد نمي دونستم ساعت دو شب مي خواين گاو و گوسفند هاتون رو ببريد بچرن 😑خواست بزنه تو سرم بلند شدم فرار كنم كه پام وحشت ناك درد گرفت سرم گيج مي رفتم نمي توستم راه برم زندان بان متوجه شد دايي:حالت خوبه ؟ امد فشارمو گرفت دايي:زنده اي فشارت خيلي پايينه بعدش رفتم يك چيزي بيار من بخورم فرداشم امپول نوش جان كردم 😢
پ ن🌸:برام دعا كنيد دندان اهواز قبول شم دوست ندارم از خانوادم دور شم
پ ن🌸:ببخشيد چشم هاي قشنگوتون اذيت شد خيلي سعي كردم خلاصه بنويسم
پ ن🌸:پيشاپيش از كساني كه خاطرمو مي خوانن و نظر ميزارن و كساني كه مي خوانن و نظر نميزارن متشكرم در هر دو صورت وقت گذاشتم و نوشته بندرو خواندن
پ ن ♥️:اين نوشته رو تقديم مي كنم به همهي عزيزان وب :بعضي آدم ها رو نمي شود داشت فقط مي شود يك جور خاصي دوستشان داشت بعضي آدم ها اصلا براي اين نيستندكه براي تو باشند يا تو براي ان ها اصلا به اخرش فكر نمي كني؟ كه انها براي اينند كه دوسشان بداري !ان هم نه دوست داشتن معمولي نه عشق ♥️يك جور خاص دوست داشتن كه اصلا هم كم نيست 💫اين آدم ها حتي وقتي كه ديگر نيستند هم در كنج دلت تا ابد يك جور خاص دوست داشته خواهند شد
بازم پر حرفي منو ببخشيد ☺️در پناه حق 👋🏻