سلام دوستان عزیزم من مهدیه هستم 12 ساله ساکن خرم آباد خاله رها ( یا همون زینب شما) این وب رو با من آشنا کردو قرار شد بعضی وقتا که شد خاطره بزارم با گوشیش چون تبلت خودم خرابه😢 دعا کنین درست شه😃 من همسایه خاله زینبم یه داداش دارم و دوتا وآجی بزرگ تر از خودم یعنی آخریم.خب زیادی از حد حرف زدم بریم سر خاطره:
یه صبح که از خواب پاشدم نمیدونم چم بود که گلوم درد میکرد بی اهمیت و گیج و منگ رفتم گشت زدم تو حال که چنان خوردم به ستون هرچی ریاضی خوندم واسه فردا پرید صدای بدی هم داد رفتم اتاق مامانو بابا خواب بودن منم ترجیح دادم به فرقه خواب آلودگان بپیوندم و رفتم رو تختم خوابیدم بیدار شدم ساعت ۱۱ صبح بودکر کنم یکم دیر بیدار شدم نظرتون؟😄 گلو درد نداشتم دیگه جمعه بود و روز خواب رفتم گفتم سلللام بر همگی 
بابام به لری: سِلام رولَکَم « سلام دخترم» (رولکم معنی عزیزم رو میده) 
مامانم:علیک سلام دخترم 
داداشم:خوبی خواهرم
زهره: سلام
زهرا:سلام
من: سلام به توان شیش دیگه
زهره: به توان پنج دانشمند نکنه به خودتم سلام میکنی؟
من: آرع
رفتم از یکم نون رو میز و پنیر و گردو برداشتم و لقمه گرفتم و چایی ریختم و شیرینش کردم😋 جاتون خالی خوشمزه بوداااا😜 اصلا قصدم این نیست که دهنتونو آب بندازم مدیونید اینجور فک کنیدا😑😑 شب رفتم ریاضی مرور کردمو دیگه خوابیدم صبح پاشدم بازم گلوم درد میکرد مامانم لباسامو اتو کرده بود و داد بهم منم گفتم دستت درد نکنه عشقم گفت خواهش عزیزم یه لقمه خوشگل هم داد با یه شیر و کیک گفتم به به این لقمه خوردن داره ۱۰ تومنی که هفتگی بهمون میداد هم دادو گذاشتم توی کیف پولم ذخیره کردم😜😜 رفتم مدرسه تو مدرسه سر درد هم بهش اضافه شده بود☹️😐 امتحان رو خانممون داد از چهارشنبه اش گفته بود امتحان سختیه پارسال بیشتر بچه ها پاش تک گرفتن ما هم استرس گرفتیم و رفتیم تا میتونستیم خوندیم دیگه داشتم جواب میدادم( کلاس شیشم)یکی از بچه ها پاشو کشید رو زمین و گفت پیس پیس آروم گفتم هاااا گفت سوال سه ؟ گفتم برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه😁 گفت یعنی چی بی ادب مگه گدا ام؟ گفتم بله دقیقا گدای تقلب بعد نیششو تا بنا گوش باز کردو سکوت مطلق کلاس رو شکست و داد زد خانووووووووم یهو تیچر جان برگشت سمت مرادی گفت هیسسسس چه خبرته مگه جن گرفتت همه زدن زیر خنده گفتم آره خانم جن تقلب😉 همه دیگه چنان میخندیدن که مدادا نمیگرفتن دستشون( شاید بی مزه به نظر برسه ولی تو جو خودش و لحن خانم و من و مرادی خنده دار بود بچه ها هم انگار منتظر سهل انگاری یکی بودن و یا اتفاقی که احساسات درونی خودشونو بریزن بیرون😁😀😂) منم مدافع حقوق خودم بودم و لبخندی رو لبم بود همه منتظر جوابای من بودن😊 
من:😃😂
مرادی:😑😑
تیچر:☹️😏
از من بعدم به ادامه درسم ادامه دادم خانم گفت مرادی؟😡 سرت تو امتحانت باشه😡 گفت چشم خانوم عزیزم آروم گفتم خودشیرین بدبخت😒 رو میز نوشت اسمته منم امتحانمو دادم😐👈😑 وایی سخت بود خیلی🤨 از همین تریبون میگم لعنت بر امتحاااان همه هم صدا بشیم😂 سه زنگ داشتیم امتحان میدادیم خانم یهو برگه منو از زیر دستم کشید😑😕رو از از زیر دستم کشید گفتم خانوووووم با لحن خودم گفت بلههه گفتم یه نصفه سوال مونده بودا😑 گفت سه زنگه داری چی میکنی پس؟😏 یکی از بچه ها به محض خروج تیچر جان از کلاس زد زیر گریه😭😭😭 گفتم چیههه چی شدد؟ پردیییس؟☹️ گفت هیچی نیست☹️ رفتم از دوتا دوست صمیمی اش پرسیدم یکیشون گفت فهمیده یه سوال رو اشتب نوشته😐👈😑 گفتم ای خداا از دست تو پردیس رفتم داداریش دادم. من بهترین دلدار قرن هستم😑👏😊 خلاصه آروم شد و گفتم من برم پایین رفتم بیرون و زنگ ورزش بازی کردیمو خلاصه زنگ خونه خورد و ما وسایلا رو برداشتیم منتظر دوستم موندم رفتیم خونه حس کردم تب دارم رنگ و رو نداشتم با دوستام رفتیم خونه و تو راه چیپس و لواشک خریدیم و خوردیم دیگه رسما داشتم جون میدادم😩 کیفمو گذاشتم زمین کلیدمو در آوردم در رو وا کردم ماشین بابا تو بود و تا خرخره چسبیده بود به در منم به زور مثل ژله خودمو از لاش انداختم تو🤓🤓✌بابام داشت میرفت توی خونه گفت سلاااام خسته نباشی گفتم سلام باباجون درمونده نباشی گفت باباجان فقط بگو از لای در اومدی؟ گفتم پس قبول دارید تا خرخره چسبوندینش😆 گفت آره میپذیرم رفتیم تو و با مامانم سلام و علیک کردیم گفت چرا اینقد داغی مامان؟ گفتم هیچی گرمه هوا گفت تب داریی گلوت درد میکنه گفتم آره خیلیی سرمم داره میترکه گفت بیا این مسکنو بخور تا عصر بریم دکتر گفتم باشه خوردمو. رفتم قرمه سبزی مامان پز خوردم😋 خیلی خوشمزه بود😛😛 بعد رفتم یکم بخوابم درسای فردا رو بخونم پاشدم یعنی روبه موت بودم رفتم مامانم خواب بود😟 صبر کردم ده دیقه بعد بیدار شد گفت خوبی گفتم نه والا گفت بیا پاشو بریم دکتر داداشم از بیرون اومد و گفت سلام من لباس پوشیدم گفتم سلام گفت مریضی؟ گفتم آره گفت از صدات معلومه رفتیم و داداشم  ماشین بابامو گرفتو رفتیم درمانگاه رفتیم تو و دفترچه رو داد و منتظر شدیم نوبت برسه رفتم داخل داداشم دفترچمو گذاشت رو میز دکتر.دکتره گفت صبحا میری مدرسه چی میپوشی؟😏 گفتم گرم کن گفت خسته نباشی تو این هوای سرد؟ گفتم من سردم نمیشه آخه دارو نوشت و گفت فردا هم استراحت کن گواهی پزشکی دادو رفتیم داروهارو گرفتیم خدارو شکر آمپول توش نبود😜😄😁. رفتیم خونه و من رفتم خوابیدم ساعت ۱۰ بیدار شدم رفتم نمازمو خوندم و دوباره خوابیدم.😴 صبح ساعت نه پاشدم گفتم واییی مدرسم بعد که فهمیدم امروز نمیخواستم برم با خیال آسوده لم دادم رو تخت تبلتمو برداشتم رفتم پیامارو چک کردم دیگه تا ساعت ۱۲ به هر زوری بود سر کردم🙊 ساعت ۱۲ و نیم یک به سارینا پیام دادم مشقارو بفرسته واسم فرستاد و گفت میام دم خونتون فردا رضایتنامه دادن واسه قلعه گفتم واقعااااا باشه باشه منتظرتم گفت کاری نداری گفت نه بای بای گفتم خدافظ رفتم مشقارو نوشتم تا ساعت سه. ساعت ۳ درسای خوندنی رو خوندم تا پنج همه معقدن من خرخونم. بعد ده دیقه استراحت کردم رفتم همه رو مرور کردم
زهرا اومد گفت امون بده به خودت گفتم کجا بودی وقتی امون دادم!؟گفت آها پس درستو بخون گفتم آخی نمیگفتی نمیخوندم😂 گفت بعید نبود ازت نه که ازت آی کیوی بالایی برخورداری😉 گفتم بهتر از تو یکی ام گفت بله بله و رفت بیرون آیفون زنگ خورد و زهرا اومد گفت میگه ساری ام مگه ما سمنان ایم🙄😳 زدم زیر خنده گفتم آهااا سارینا است گفت اه اه لوساا گفتم به پای شما نخواهیم رسید و رفتم دم در برگه رو داد و چند تا تمرین که خانم داده بود سارینا 
گفت راستی چرا نیومدی؟ گفتم سرمایی خورده ام که مپرس گفت آها خب برو خدا شفات بده🤨به خودش اشاره کردم و گفتم بیماران دیگه ای وجود دارن که روانین و اول من تو صف شفا بودن😜😜 گفت حالا باشه من جام رو دادم به تو گفتم ممنون وضعیت تو اوژانسیه😉😜 گفت بی مزه خدافظ گفتم خداافظظظظ درو بستم و رضایت نامه رو دادم مامانم بابام رفته بود بیرون گفتم ماماااااااننننن؟؟؟؟ کجااااایییی گفت اینجاام گفتم بیاید این رضایت نامه رو امضا کنید گفت به من چه گفتم به شما همه چه خب اینو امضا کنید به همراه چهار تومن پول گفت از اوضاع مالی کمک ات میکنم برو از جیب کیفم ور دار ولی امضای بابات چی؟ گفتم پس صدبار دیگه ای که جلع امضا کردین رو خوردین؟ گفت دوست داشتم خوردم...زنده تو؟ گفتم نه چندین روزه جان به جان آفرین تسلیم گفتم☹️☹️. گفت نهار نمیخوری؟ گفتم چرا میرم میخورم الان رفتمو غذا خوردم و مامانم از اتاق اومد بیرون رضایت نامه رو گذاشت روی اپن و گفت بیا جلع امضا خوبه؟ گفتم عالیی😌 رفتم دوباره مرور بعد دوساعت دوباره مرور و...😐😑 دیگه ساعت شد نه شب رفتم نمازمو خوندم و رفتم شام بخوریم بابام گفت کاسب نمره؟ گفتم بلللههه داداشم از اون ور با لبخند ملیح گفت نمره ۲۰😃 گفتم خوبه که من ۲۰ میگیرم آجیام گفتن نه که ما همش در حال ۱۲ و ۱۳ گرفتنیم😕😒
گفتم شمارو نمیدونم ولی خودم خوبم😆شام تموم شد و رفتم خوابیدم صبح پاشدم ساعت ۵ نمازمو خوندم دوباره خوابیدم ساعت7 مامانم بیدارم کرد لباسامو پوشیدم و مامانم گفت گواهی ات هم ببریا گفتم کو؟ گفت اینهاش و دادش بهم ده تومن پولمو برداشتم از کیف پولم و رفتم مدرسه تو مدرسه حالم خوب نبود رضایت نامه رو دادم گفتن فردا میریم ما هم پولارو دادیمو رفتیم سر مشق و درس ریاضی و کوفت و زهرمار رو خوندیم وسط کوفت و زهر مار قطعا یه زنگ تفریح هم هست من رفتم زنگ تفریحو با صمیمی ترین دوستم هفت سال باهم دوست بودیم الانم توی یه مدرسه ایم و توی یه کلاس. اگه کلاس هفتم رو بگذرونم دوستیمون میشه هشت سال😃 صف گرفتیم میخواستن آزمون علمی رو جایزه بدن من نفر دوم شدم😃 بهم یه جا مدادی و یه لوح تقدیر دادن😄 با یه مداد عکس گرفتن و دیگه صف تموم شد سر ظهر بود و هوا گرم داشتم قدم میزدم تو حیاط که زهرا همون دوست صمیمی ام اومد نفس نفس میزد رفتم پیش آبخوری گفتم بیا بخور
آب خورد نفسش اومد سر جاش.🤨 بعد شروع کرد تند تند صحبت کردن: راستی دیروز چرا نیومدی؟ چرا حالت خوب نیست؟ رنگت پریده!!!! سرت درد نمیکنه وایی وایی تبم که داریی گفتم زهراا ولی بی توجه دوباره شروع کرد یکم صدامو بردم بالا گفتم زهرااا و دوباره شروع کرد داد زدم گفتم نفس بکش زهراااااا یه نفس کشید گفت کشیدم خندیدم گفتم خیلی خنگی گفت به شما که نمیرسم گلم😂😜 گفت مهدیه تب داری گفتم چی میگی؟ گفت تب داری مهدیه حالت اصلا خوب نیست گلوتم درد میکنه؟ گفتم من؟ نه! نه! گفت آها بیا زنگ بزن به مامانت گفتم نمیخواد خلاصه گفت حالت بده منم چشام نیمه باز بود گفتم نمیخواد خواهر من نمیخوااد هنگ کرده بودم🤯🤯 گفتم وایسا وایساا نه زنگ نزن به مامانم🤫🤭 گفت چرا؟ گفتم نمیخواد گفت دلیلت چیه؟ گفتم لازم نکرده گفت باشه. خب با هر بدبختی بود گذروندم اون روز رو🙁🙁یکی نیست بگه آخه مجبوری مگه😲😲 رفتم خونه به سلام گرفتم خوابیدم پاشدم ساعت سه بود. رفتم درسامو بخونم حسی بهم دست داد حس درد گلو و بدن😷 میخواستم بهش دست ندم ها ولی خب دیدم زشته گفتم من چیزی واسه از دست دادن ندارم😵 پس بهش دست دادم🤧 حالم بد بود داداشم همون لحظه از در اومد تو گفت مهدیههه؟ خوبی تو؟ گفتم نه دارم میمیرم گفت مامان خوابه بیدارش نمیکنم میخوایی بریم دکتر یا مامانو بیدار کنم؟ گفتم نههه با مامان چیکار داری؟ با هم بریم مانتو و شلوارمو از چوب لباسیم داد چادرمم کرد سرم رفتیم تو ماشین دو دیقه بعد رسیدیم درمانگاه رفتیم دکتره معاینه کرد و گفت دارو .چی خوردی؟ داداشم اسمشونو گفت. دکتره دوباره سرشو از داداشم برگردوند و انداخت تو نسخه و گفت پس آمپول میدم🤐 یه پنیسیلین و تقویتی داداشم گفت خیلی وقته نزده گفت نه پنی نمیخواد( تکلیفش با خودش روشن نبود😬) رفت دارو هارو گرفت دو تا آمپول توش بود داد تزریقاتیه و منو برد رو یه تخت گفتم آمپولش چیه؟ گفت دوتا کوچولو ان گفتم نه اسمشونو بگوو😥 گفت یه نوروبین و ویتامین C گفتم واایی خوابیدم لباسمو کمی دادم پایین دو دیقه بعد پرستاره اومد با آمپولا گفت یه نفس عمیق بکش😪 نزاشت بکشم فرو اش کرد یعنی پام میسوخت گفتم آآیی داداش گفت تمووم بعدی رو پنبه کشید که سفت کردم گفت من که نزدم شل کن شل شدمو زدش گفتم آآآآآیییی گفت تموووم و در آورد برگشتم رفتیم خونه و من استراحت کردمو به زور خودمو به کاروان مدرسه رسوندم😄😁 و رفتم قلعه رو دیدم و خیلی خوش گذشت😊☺️
❣ممنون که خوندین و معذرت اگر بد بود.
❣امیدوارم از اولین خاطرم لذت کافی رو برده باشین.
❣منتظر نظرهای قشنگ شما هستم
روز خوش و خدانگهدار👋👋
💐☘💐☘