خاطره غزل جان
سلام من این اولین خاطره منه خاطرمم تکراری نیس همه خاطره ها رو خوندم مثل مال من نبوده اسمم غزل 19سالمه من اصلا تا الان حتی یه دونه امپولم نزدم اصلا نزدم تا اینکه خاطره:رفته بودیم مسافرت خیر سرمون خونه یکی از فامیلامون بودیم که دو روز اولش خوب بود و اما روز سوم نشسته بودیم خونه یه یکی از اعضای فامیل گفت این اشغالا رو میبری پایین?منم نمی خواستم ببرم این همه ادم نشسته به من گفت منم چاره ایی نداشتم چون وقتی این ادم میگه میبری یعنی باید ببری خلاصه قبول کردم و هیچکسم یادش نبود حتی خودمم یادم نبود رفتم تا سر کوچه کیسه اشغالا خورد به پام یه درد بدی تو پام پیچید برگشتم دیدم رسیدم نزدیکای سرکوچه کیسه اشغالا خورد به پام درد بدی توی پام
پیچید برگشتم دیدم وای پاچه شلوارم پاره شده دادم بالا دیدم وای پام بریده وای نباید میدویدم از ترس دوییدم زخم دهن باز کرده بود رفتم خونه ایفون رو زدم هی دارم میگم بیاین پام بریده میگه دم برده کیه خلاصه اومد پایین گفت پات چی شده گفتم اینطوری شده خلاصه رفت بالا و من و بردن درمونگاه در خونه تا اون بخیش کنه اونم گفت من نمیتونم اینو بخیه کنم باید بره بیمارستان من که اصلا نترسیدم فقط میخواستم زود تری بهتر شم رفتیم بیمارستان و منم همینجور ازم خون میرفت تو بیمارستان اونی که همرام بود گفت حالا اونیم که گفت اشغالا رو ببر همرام بود گفت برو تو اون اتاق رفتم اتاق کوچیکی بود درم نداشت هیچکی دم درش نبود یه زنی اومد فشارمو گرفت و یه نفرم داشت حرف میزد من نمیدونستم که با منه
برگشتم دیدم وای چقدر ادم اینجا وایساده اینا تو نوبتن خلاصه از اونجا در اومدیم و گفتن باید بره عکس بگیره راستی یادم رفت تو اشغالا ظرف شکسته بود گفته بودم شاید تو پاش مونده باشه رفتیم و یه راهرو بود انتهاش یه راهرو دیگه و بعد یه اتاق من اصلانترسیدم من همش ناراحت این بودم که مسافرتم خراب شده بود رفتم عکس گرفتم و رفتیم یه راهرو بود اومدیم رسیدیم به یجایی که اونورش مریض خوابیدهبود یه پسری به پهلو خوابیده بود داشت میگفت و میخندید حالا وقتی دید دارم نیگاش میکنم بیشتر فیگور گرفت و نیشش بیشتر باز شد خب منم رومو کردم اونور نشستم رو صندلی و دیدم یه اتاق اونجاست نوشته اتاق عمل سرپایی بازم نترسیدم با اینکه اولین بارم بود بیمارستان میرفتم خلاصه در حال انتظار بودیم تا دکتر بیاد برگشتم دیدم پسره پاشده رفت بره دنبال مامانش که یه دفعه دولا شد پسر بزرگی بود نمیدونم چش بود ننش رفت دنبال دکتر رفت به مامانش بگه وایسه الان میاد و اینا یه دفعه دولا شد نمیدونم ضعف داشت نمیدونم چش بود که صداشم رفت حالا حواسشم نبود که دارم نیگاش میکنم وگرنه دوباره فیگور میگرفت دوباره خلاصه برگشتم دیدم دکتر اومد زخمم رو نیگا کرد بعد پرستار اومد انم نیگا کرد گفت بیا تو اتاق
همون اتاق عمل سرپایی بازم من نترسیدم رفتم دیدم یه مریض اونجا خوابیده پرستارو دکتر و مریض مرد بود اومده بودن مرد رو بخیه بزنن من بعد از اون جلو چشم خودم مرده رو بخیه کردن بهشامپول بیحسی زدن صداش یواش در اومد روش تو رو دکتر بود نمیتونست چیزی بگه خلاصه منم باز نترسیدم تازه داشتم نیگا میکردم چه جوری بخیه میکنه تا اینکه یه دکتر مرد دیگه اومد دید دارم نیگا میکنم فکر کرده بود من ترسیدم مثلا میخواست حواسم رو پرت کنه صداش کردن رفت رفت و دیدم همرام با اون پرستاره که با دکتر بود داره با یه تخت میاد داخل اتاق تخت رو گذاشتن وسط اتاق بازم نترسیدم خلاصه پرستاره گفت بیا رو تخت بخواب اومدم هنوز دکتره داشت اونو بخیه میکرد رفتم پشت ساق پا نزدیک پاشنه پام زخمی شده بود دیگه باید دمر میخوابیدم نترسیدم و بعد پرستاره رفت در گوش دکتره یواشی گفت براش بیحسی بزنم دکتره گفت نمیخواد گفت ممکنه دردش بگیره منم باز نترسیدم میخواست زخم رو با سرم بشوره خلاصه سرم رو گرفت رو زخمم و شست و اصلا دردم نیومد اصلانم نترسیدم تازه داشتم نیگا میکردم که داره چه جوری زخم رو میشوره بعد کار مرده تموم شد حالا نوبت بخیه کردن من شد پرستاره رفت مرده رو پانسمان کنه اومد سراغ من من برگشتم دیدم یه امپول دستشه داره نیگا من میکنه فکرده بود دارم میترسم بهم لبخند میزد منم که اصلا تا اون لحظه نترسیده بودم گفتم پیش خودم که یه امپول کوچیکه دگه همینکه امپولو زد وای چه دردی داشت چه کولی بازی دراوردم اولش میگفتم ااااایییی ااااییی حالا اون مریضه هم بود بعدش دیگه الکی گریه کردم شاید ول کنه ول نمیکرد یه امپول دستش بودا دور تا دور زخمم زد پدرمو دراورد واقعا گریه الکی بودا منم که تا حالا امپول نزده بودم تا اینکه اینجا زدم خیلی دردش بد بود بعد دکتره ول کرد پرستاره با خنده گفت نیشخند بود گفت مگه چند سالته اووو اینو گفت منم عصبانی بابت خراب شدن مسافرت و درد امپول بودم اینم مسخرم کرد با عصبانیت گفتم به تو چه حالا پرستاره خندش گرفته بود هم میخواست جدی
صحبت کنه گفت چی به تو چه یعنی چی که دوباره دکتره امپول زدن امپولش نسبتا کوچیک بود ولی هرچی میزد تموم نمیشد تا زد گفتم اااییی یواش بزن توام حالا دکتره گفت دقیق یادم نیس گفت چه دختر خانم بی ادبی نمیدونم بعد گفت دیدی به اون اقاهه زدیم جیکشم درنیومد میخوای بخیت نکنم همینجور بری خونتون مثل بچه ها باهام حرف میزد اعصبانی نمیگفت اروم میگفت
برگشتم گفتم تموم شد من منظورم امپوله بود دکتره معنی خفه شوبرداشت اصلانم حواسم نبود که نباید الان اینو بگم هیچی دگه دکتره اخمو چشاشو ریز کرده بود نیگام میکرد منم دوزاریم نیوفتاده بود که چه گندی زدم امپولو زد وسط زخم پام دیگه اخرش تو زخم پام باید میزد دیگه سر شده بود خلاصه بخیه کردن رو شروع کردن هنوز مریضه تو اتاق بود همه ایناهم شنید بعد رفت مریضه و دکتره اومد بخیه کنه سوزن بخیه رو اولش رو حس کردم ولی دگه سر سر شد دیگه درد نداشت بعد کارم تموم شد و دراومدم بیرون رفتیم خونه و حالا همه زوما روی من که چجوریم منم ازین زوما بدم میاد خیلی عادی اومدم و حالا مامانم حال نداشت داشت هی منو نیگا میکرد اطرافیان هم همینطور نیگاه اطرافیان داشت عصبانیم میکرد ریختم تو خودم هیچی نگفتم هی سوال پرسیدن همراهایی که باهام اومده بودم جواب میدادن الان کنجکاوید ببینید کی همراهام بودن دایی و خالم بودم بعد حالا چون خون از رفته بود شب سردم شده بود داشتم میلرزیدم انقدر سردم بود هیچکی نفهمید یعنی نزاشتم که بفهمن خلاصه صبحش بهتر بودم تا یه هفته پام پانسمان بود کل یه هفته رو تو خونه بودم مسافرت کوفتم شد اطرافیان جای من میرفتن خرید میکردن و میگفتن کجاها میرفتن و اینا منم عصبانی میکردن ولی میریختم تو خودم گذاشته بودم جای مناسب سر همشون خالی کنم عصبانیتم رو خلاصه حالا روز کشیدن بخیه شد منم که اولین بارم بود یه کوچولو استرس داشتم حالا اطرافیان میگفتن درد نداره دوتا گره باز میکنن نخ و میکشن تموم اصلا درد نداره من خرم باور کردم که درد نداره فردا شبش رفتیم تزریقاتی در خونه بود انجا پیرزنی بود گفت برو پشت پرده تخته برو اونجا بخواب منم دمر خوابیدم اومد
همراهام مامانم و خالم بودن حالا مامانم میگفت من دل ندارم و میرم بیرون وایمیستم یه پیره زنیم رو تخت اونور خوابیده بود پرده میرفت کنار میتونست منو ببینه وای چه دردی داشت بخیه کشیدن وای از درد امپول بیحسی بدتر بود اصلا پیشش هیچ بود وای مردم حالا من چی کار کردم سکوت سکوت سکوت اصلا جیکمم درنیومد شاید باورتون نشه هیچی نگفتم ولی بی صدا ای ای میکردم هیچکی نمیفهمید فقط اگه صورتم رو میدیدن میفهمیدن دستام رو فشار میدادم از درد حالا یه دستم به پرده بود که نره کنار کسی منو نبینه که یه دفعه خالم پرده رو زد کنار اونجا که دستم بود نتونست بده کنار از اونطرف اومد منم در حال درد کشیدن و اعصبانی که چرا اومده ازم پرسید درد داری نمیتونستم چیزی بگم اگه دهنم رو باز میکردم صدام در میومد برای همین جوابش رو ندادم رفت منم یادم رفت پرده رو بگیرم داشتم دستم رو فشار میدادم گفتم کسی صورتم رو میدید میفمید اون پیره زنه که سرم روش بود رو اون تخت بود پرده رفته بود کنار منو میدی منم حواسم نبود
که اون داره منو نیگا میکنه سرم رو اوردم بالا چشام رو که باز کردم دیدم داره نیگا میکنه انچنان عصبانی نیگاش کردم و پرده رو گرفتم که من و نبینه دیگه داشت تحملم تموم میشد به زنک گفتم تموم شد همینو که گفتم همه تفنگارو برداشتن منو به رگبار بستن اول زنک گفت اره تموم شد تموم شد حالا خالم گفت خانم فلانی چی شده گفت هیچی میگه تموم شد اشکال نداره بقیش بره برای فردا حالا مامانم منو به رگبار بست که ااا غزل بزار خانم کارش رو بکنه بابا منکه چیزی نگفته بودم دردممم اومده بود چیزی نگفتم یه تموم شد گفتم همه من و به رگبار بست و حالا فرداشب ادامه بخیه کشیدن حالا فرداش از من اطرافیان میپرسیدن درد نداشت منم عصبانی ازدستشون که بهم الکی گفته بود با خونسردی گفتم نه همه با تعجب گفتن نه منم خونسرد ولی از داخل عصبانی گفتم نه چند بار ازم پرسیدن منم همچنان خونسرد و از داخل عصبانی میگفتم نه اونام تعجب نمیدونستن که دارم عصبانیتم رو جمع میکنم خلاصه شبش رفتیم با مامامم واون یکی خالم اومدم برم اون تخت پشت پرده زنک گفت بیا رو این تخت بخواب حالا پرده تخته کنار زده شده بود خوابیدم منم بدم میاد دکتر کاری انجام میده کسی منو ببینه حالا مامانمم نرفت همونجا با خالم وایساده بودن منم دردم میومد نمیدنستم چیکار کنم کسی صورتم رونبینه ولی واسه رفتن دوباره واسه بخیه کشیده استرس داشتم حالا شانس گندم هرچی زن بود واسه امپول زدن اومده بودن دو سه تایی بودن منم در حال درد کشیدن نمیتونستم عکس العملی نشون بدم میفهمیدن حالا چیکار کردم روسریم رو میوردم تو صورتم که مثلا میخوام درستش کنم چشمامم رو میبستم و بی صدا ای ای میکردم بعد نیگا به زنا میکردم که یعنی هیچی نیس حالا یکی ازین زنا روصندلی نشسته بود معلوم بود زومش رومنه تا نیگاش میکردم سریع اونور رو نیگا میکرد خلاصه حالا اومد پانسمان کنه وای همینکه دیتول چیه اونو که روش میریخت بعد کشیدن بخیه یک سوزش بدی میداد حالا وسط کشیدن بخیه یه پسری میخواست بیاد تو معلوم بود ترسیده فکنم میخواست امپول بزنه هرچی زنک بهش میگفت اقا شما بیرون باش صدات میکنم نمیشنید بعد رفتش خلاصه بعد بخیه کشیدن اومدیم و فرداشم برگشتیم خونه مسافرت کوفتم شد ببخشید طولانی بود