سلام به همه ی دوستان عزیز وب . من پریا هستم . بعد از یکسال خواننده خاموش بودن دوباره برگشتم خاطره بزارم . نمیدونم کسی  منو یادشه یا نه . خاطره های قبلیم  تو ارشیو هست . دو تا داداش دارم به اسمای پرهام و پویا . اخرین خاطره ای که گذاشتم اواخر شهریور ماه بود اگر اشتباه نکنم . اونموقع گفتم که پشت کنکوری ام و برای کنونر 98 تازه شروع کرده بودم . مهر ماه 97  برای من خیلی خوب بود .  باانگیزه داشتم درس میخوندم برای کنور . همون ماه 10 مهر ماه بود روز تولد داداش پرهام که مهسا زنداداشم  با خبر خوبی که داد هم داداش پرهام و هم من و داداش پویا رو بیش از حد  خوشحال کرد  و اونم این بود که  داداشم و مهسا دو تا  مهمون 1 ماهه تو راه داشتن .  نمیتونم بگم اون لحظه ای که این خبر رو شنیدم چقدرررررررررر خوشحال بودم من عاااااااشق بچه هام مخصوصا بچه کوچیک و بچه فامیل حالا هم که دیگه بچه داداش پرهامم باشه وای خدا . خیلی زیاد برای داداشم خوشحال بودم  بعد از خیلی وقت داداش پرهامم از ته دل میخندید و شاد بود منم از خوشحالی اون خوشحال میشدم .  حالمون  روز به روز داشت عالی تر میشد   مخصوصا وقتی یکی دو ماه گذشت و مشخص شد که نی نی ها یکیشون پسر و یکی دختره  دیگه   اذر ماه اوسطش بود که شروع کردیم به خرید کردن  و  کارای دیگه خونمون رو هم عوض کردیم بعد از فوت مامان و بابا داداشم خیلی به این موضوع تاکید داشت ولی انگار هیچکدوممون دلمون نمیومد  اون خونه رو بزاریم و بریم ولی دیگه وقتی دیدیم با اومدن کوچولو ها جامون خیلی تنگ تر میشه  تصمیم گرفتیم که  یه خونه دیگه بخریم    و یه ساختمون دوطبقه خریدیم که راحت باشیم  طبقه اول من و داداش پویاییم و طبقه بالا داداش پرهام  اینا .  دی ماه بود که اسباب کشی کردیم .  مهسا  به خاطر بارداری سختی که داشت  نمیتونست کار کنه و 80 درصد کارها با من بود حالا اون وسط درسام هم انبار شده بود و خرید وسایل بچه ها و ... دیگه خودتون حساب کنید دیگه .   وقتی کاامل اسباب کشی کردیم  اوایلش جدایی از داداش پرهامم  برام خیلی سخت بود درسته که همش یه طبقه با هم فاصله داشتیم و خیلی شبا  خونه ما میخوایدن اما بازم شبایی که نبود تا صبح همش  بیدار میشدم و تو خونه چرخ میزدم ولی بعدش دیگه کم کم عادت کردم . همه چیز عالیی بود تا بهمن ماه که  درسام و برنامه ام رو سنگین تر کرده بودم و  به شدت مشغول بودم . یکی دو روز بود که نمیتونستم تو خونه درس بخونم همش حواسم پرت میشد و اصلا تمرکز نداشتم  بقیه هم متوجه شده بودن  به پیشنهاد مهسا قرار شد یکی دو روز با دوستم مریم با هم بریم و تو کتابخونه درس بخونیم  شاید تنوع بشه و حس و حالم دوباره برگرده  قرار شد فردای همون روز ساعت 8 کتابخونه باشیم  ولی قرار گذاشتیم از ساعت 5 تا 7 یه تایم مطالعاتی اول هر کدوممون تو خونه داشته باشیم و بعد بریم کتابخونه و تا 8 شب اونجا بخونیم  شب  ساعت 11 خوابیدم برای ساعت 4:45 صبح ساعت کوک کرده بودم  بیدار شدم دیدم داداش پویا جلو تلویزیون نشسته تلویزونم  روشن بود اما رو موت بود با صدای پای من برگشت سمتم گفتم داداش چرا بیداری اینموقع صبح  گفت اصلا  چشم رو هم نزاشتم  از شب  خوابم نمیبره  بدخواب شده بود گفتم  خب تلویزیونو خاموش کن خوایت میگیره  اگه نخوابی که روز نمیتونم سر پا وایسی گفت تو چرا بیداری  این موقع گفتم میخوام درس بخونم گفت این موقع صبح ؟ زوده هنوز برو بخواب مگه 8 نمیخوای بری کتابخونه گفتم اره ولی میخوام  عادت کنم زودتر بیدار شم . اونم دید خودم اصرار دارم حرفی نزد رفتم صورتمو بشورم  اول رفتم ببخشید دستشویی پام رو که گذاششتم تو دستشویی یه حالت خیلی بدی احساس کردم یه چیزی از صورتم افتاد  زمینو نگاه کردم  قطره خوون رو زمین بود  بلافاصله انگار که شیر ااب باز کرده بازن خون از دماغم  خیلی بد میریخت سرم همونجور پایین بود تو دو ثانیه  زیر پام  پر خون شد یه هین بلندی کشیدم  دستمو گرفتم  تو صورتم  با یه حالت وحشت زده ای ( من از خون خیلی میترسم از همون موقع که مامانو بابامو غرق خون دیدم تو بیمارستان )  نمیدونستم چیکار کنم   همونجور سر جام خشک شده بودم خون از دماغم میریخت   ناخوداگاه با صدای بلندی مامانمو صدا کردم به هوای بچگیام که هر وقت یه چیزی میخواستم یا چیزیم میشد صداش میزدم و اون همون لحظه میومد  همون لحظه در رختکن باز شد و داداش پویا از صدای من  در حالی که اسممو صدا میزد اومد تو  منو اونجوری دید شوکه شد  کپ کرد یه لحظه گفت پریااااا چت شد  گفتم داداش دماغم خون میاد  دوید رفت دستمال کاغذی و پنبه اورد   صورتمو شستم هنوز خون میومد  داداشم میگفت سرتو بالا بگیر  هیچی نشده الان بند میاد  دیگه با کلی مکافات یه تکه پنبه گذاشتم تو دماغم   زمین رو شستتم  داداشم همش میگفت پریا حالا نمیخواد زمینو تمیز کنی بیا برو بشین یه لحظه الان سرت گیج میره  .پیراهنمم کثیف شده بود از  دستشویی اومدم  ساعت  5:30 بود رفتم لباسمو عوض کردم اومدم  دیدم داداش رو مبل نشسته با دیدن من گفت خوبی ؟ سرت گیج نمیره ؟ گفتم نه داداش خوبم نگران نشو  .  نیم ساعت نشستم  همونجا  . بعدش پاشدم رفتم  صورتمو دوباره شستم و اومدم دداشم  صبحانه حاضر کرده بود مجبورم کرد مفصل صبونه بخورم بعدش حاضر شدیم منو رسوند کتابخونه خودشم رفت  ذنبال کارش مریم قبل از من رسیده بود شروع کردیم به درس خوندن نزدیکای ظهر بود  احساس کردم گلوم و قفسه سینه ام داره خشک میشه   نفسم تنگ میشد و سرفه ام میگرفت  گفتم حتما چیزی خوردم اینجوری شده  تا بعد از ظهر  همش سرفه میکردم و گلوم خشک تر میشد  ولی هیچ چیزی دیگه ای نبود که احساس کنم دارم سرمامیخورم   با این حال ناهار هم  الویه خوردیم دیگه بدتر . نزدیکای عصر دیگه حالم خیلی بد بود همش  احساس خفگی بهم دست میداد  به داداش پویا پیام دادم  گفتم اگه زودتر از من میره خونه برام شلغم بزاره اب پز بشه اونم پرسید پی شده گفتم هیچی یه خورده سرفه میکنم  اونم گفت باشه . ساعت 7 و نیم اینا بود دیگه رسما داشتم خفه میشدم انقدر حالم بد بود که  نمیتونم بگم اونقدر سرفه کرده بودم حس میکردم قشنگ قفسه سینه ام زخم شده  کاملا و خراش خراش شده  قشنگ این حس رو داشتم و دواره سرفه میکردم جوری شد که خودم نتونستم تو تلفن با داداش پویا حرف بزنم که بیاد دنبالم و گوشی رو دادم به مریم که صحبت کنه   داداش پویا اومد دنبالم  سوار ماشین شدم  اونقدر بد سرفه میکردم که اشک از چشمام میومد دداداشم از مریم پرسید این از کی اینجوریه ؟ مریم بهش توضیح داد داداشم همش میگفت از دست تو پریا تو که داری خفه میشی که چرا از صبح بهم زنگ نزدی ؟   واقعا داشتم میمیردم تو عمرم  حال خودمو اونجوری ندیده بودم  همونجور که سرفه میکردم  احساس کردم صورتم خیسه دست کشیدم به صورتم دستم خونی شد   فقط گفتم دستمال کاغذی  داداشم نگاه کرد دید خون دماغ شدم  دست و پاشو گم کرده بود بیچاره  دستمال گرفت سمتم گفت سرتو بگیر بالا    با همون نفس تنگی فقط تونستم بگم داداش بریم بیمارستان دارم خفه میشم دستامو گذاشته بودم رو قفسه سینه ام خم شده بودم و سرفه میکردم  با همون صورت خونی    داداش مریم رو رسوند در خونشون  رفتیم دم خونه ی خودمون رفت بالا دفترچه ام رو اورد  من تو ماشین نشسته بودم وقتی اومد و حرکت کرد زنگ زد  بهداداش پرهام گوشیش رو اسپسکر بود صدای داداش پرهام تو  ماشین پیچید -جانم پویا جان - سلام داداش خسته نباشی بیمارستانی - اره بیمارستانم  چی شده چرا هولی- دارم میام پریا اصلا حالش خوب نیس- چی شده ؟ یا خدا این صدای سرفه کیه ؟- پریاس گفتم دیگه داره خفه میشه خدا به دادمون برسه- تو الان کجایی زود بیارش بیمارستان استادم اینجاست ویزیتش میکنه - ما تو راه بیمارستانیم میرسم تا ده دقیقه - باشه رسیدی زنگ بزن بیام محوطه - باشه فعلا  ... تلفنو قطع کرد من دیگه رسما داشتم گریه میکردم و خفه میشدم  داداشگ میگفت عزیزم الان میرسیم بیمارستان   یه خورده اروم باش . بع از  چند دقیقه رسیدیم بیمرستان داداش پرهام اومده بود تو محوطه وایساده بود با دیدن ماشین سریع اومد پیشمون  تا سر و صورت خونی منو دید گفت  پریاااا چت شده باز داداش پویا گفت  خون دماغ شده . صبح زودم خون دماغ شده بود 5 صبح . میگه قفسه سینه اش درد میکنه . منم اون وسط داشتم خفه میشدم از سرفه . با کمک داداش پرهام رفتم تو داداش پویا رفت ماشینو پارک کنه  رفتیم تو اورژانس  داداش با دو تا از پرستارا صحبت کرد  منو برد تو  یکی از اتاقای اورژانس  چند تا تخت اونجا بود  رفتیم سمت تختی که پشت پرده گوشه اتاق بود نشستم اونجا بلافاصله یکی از همون پرستارا و  اقای دکتر ( همونی که اون یکی خاطره ام هم گفته بودم استاد داداشم بود ) اومدن سمت ما به زور سلام کردم داداش با یه حالت ترسی گفت استاد خواهرم داره خفه میشه  اقای دکتر  خنده اش گرفت  گفت اروم بابا تو چرا اینقدر هولی پسر دکتری مثلا بعد پرسید مشکل چیه  بعدش قفسه سینه ام رو معاینه کرد  گلوم رو دید گفت اوه اوه وضعت خوب نیست ازکی مریضی وضیح دادم که تا صبح هیچیم نبود سالم سالم بودم . داداشم پرسیید  عکس از ریه لازمه استاد ؟  جواب دادن : فعلا نه   تشخیصم اینه که هنوز به ریه ها نرسیده    اما باید زود درمان شروع بشه که بیشتر از این درگیر نشه (همین حین داداش پویا هم اومد پیشمون و با اقای دکتر سلام علیک کرد و وایستاد )  برگشت رو به من گفت دخترم چون میدونم میونه خوبی با ما و اینجا نداری  میفرستمت خونه اما به محض رفتن نسخه ات رو کامل مصرف میکنی تا  بهتر بشی  اگر خدایی نکرده حالت خوب نشد  خبر بدین به من بعدش دفترچه ام رو گرفت و برام نسخه نوشت و رفت . داداش پویا رفت دارو هام رو گرفت و  اومد 3 تا سرم تو کیسه داروها بودو  کلی امپول و قرص و ....من همونجور سرفه میکردم  داداش پرهام به داداش پویا گفت من یک ساعت هنوز اینجا باید باشم  بمونین همینجا سرمش رو وصل میکنم  بعد از یک ساعت میریم خونه . داداشم گفت اره همینجا باشیم بهتره .بعدش داداش پرهام پرده رو کشید  گفت پریا دراز بکش عزیزم میگم بیارن سرمت رو وصل کنن داروهاتو بزنن  حالت بهتر شه .  و از اتاق رفت بیرون همونجا یه روشویی  بود صورتم رو شستم  بعدش دراز کشیدم  رو تخت   یه پرستار  اومد  با انزیوککت و پنبه و چسب تو دستش  گفت خواهر اقای دکتر شمایین گفتم بله  اومد کنار تخت واستاد ددادش پویا کیسه داروهام رو داد دستش پرستار رو به من گفت اقای دکتر کلی سفارشتون رو کرده ها  بعدش خندید ولی من تو وضعیتی نبودم که بخندم  انزیوکت رو حاضر کرد  با پنبه و سوزن سرم تو دستش اومد کنارم وایساد  خدا رو خوش نمیاد اینجوری بگم ولی واقعا  مشخص بود که ناشی هستش و تسلط نداره .داداش استین مانتو رو زد بالا اون لحظه فقط دعا میکردم داداش پرهام سر برسه خودش سرمم رو بزنه چون میدونستم این پرستار نمیتونه رگ پیدا کنه ولی داداشم  نبود .  روی دست راستم  هی میزد دنبال رگ میگشت   اخرش روی دستم پنبه کشید  چشمام رو بستم  سوزن رو خیلی بد زد تو دستم اگه  خجالت نمیکشدیم داد میزدم خیلی بد درد گرفت   کلی ور رفت بع گفت نیچ . نمیره . نشد .  پنبه گذاشت کنار سوزن سوزن رو کشید بیرون  به داداشم گفت پنبه رو نگه دارید لطفا . تو دلم بهش بد و بیراه میگفتم  هی دستم رو اینور اونور میکرد  دوباره  پنبه کشید  یه خورده بالاتر  چشمام رو به هم فشار دادم سوزن رو وارد کرد به طرز خیلی بدی سوزن رو تو دستم جابه جا میکرد  وای   اون لحظه واقعا میخواستم  موهاشو بکشم   سرم رو وصل کرد خون جمع شد تو لوله سرم دوباره گفت ای بابا نمیره ه . دوباره شروع کرد چسبا رو کندن  دیگه نتونستم تحمل کنم اشک از چشمام ریخت با عجز به داداش پویا نگاه کردم دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت جون دلم  یه خورده تحمل کن  الان راحت میشی  سوزن رو در اورد  دوباره شروع کرد گشتن  خداروشکر  همون لحظه داداش پرهام اومد و گفت چی شد وصل کردین ؟ وقتی  دید من صورتم خیس اشک شده  و رو دستمم دو تا پنبه  نگاه به پرستار کرد پرستاره برگشت گفت خیلی بد رگ هستن اقای دکتر  داداشم گفت  خودم وصل میکنم لطفا انزیوکت دیگه برام بیارید . پرستاره رفت و با سوزن دیگه تو دستش اومد  داد دست داداش و رفت  لبم رو گاز میگرفتم  و اشکام میریخت رو صورتم دستم خیلی بد درد میکرد داداش پرهام متوجه شد خم شد صورتم رو بوسیید گفت عزیزدلم  الان سرمت رو وصل میکنم راحب بگیر بخواب باشه ؟   هیچی نگفتم   .یه صندلی کشید کنار تخت  نشست و دست سالمم رو گرفت تو دستش و  دنبال رگ میگشت چنبه برداشت کشید رو دستم  گفت مشت کن دستتو عزیزم مشت کردم گفت محکم محکم تر   انگار رمقی توو تنم نمونده بود  حتی نمیتونستم دستمو مشت کنم  سوزنو اورد نزدیک پوستم چشامو بستم  و محکم به هم فشار دادم دوباره سووزن رفت تو دستم ولی اینبار خیلی اروم و با درد کمتر  یه ای کوچولو گفتم داداشم گفت جونم   هیچی نیست   بعدش سرم رو وصل کرد و دستمو چسب زد  راحت شدم   داداش پرهام بلند شد گفت خیله خب الان میگم امپولاتو هم بزنن تو سرم    توام راحت بگیر بخواب چون حوصلت سر میره  بعدش بهم لبخند زد و رفت دوباره همون پرستاره اومد 3 تاامپول زد تو سرم یکیش سفتریاکسون بود اون 2 تا رو نمیدونم چی بود . بعدش یه خورده اروم تر شدم با داداش پویا حرف میزدم  چشمام سنگین شد و خوابم برد   با صدای داداش  پرهام که صدای میکرد بیدار شدم  با داداش پویا بالا سرم وایساده بودن به زور چشمامو باز کردم جفتشون با دیدن قیافه من خندیدن  پرسیدم ساعت چنده داداش پرهام گفت بیشتر از دوساعته که خوابی  خوشگل خانوم  پاشو بریم دیگه  نکنه میخوای بمونی اینجا . نگاه کردم سرم تو دستم نبود  فقط جاش چسب بود رو دستم . با کمک داداش پویا از تخت اومدم پایین کفشامو پوشیدم داداش پرهام گفت حالت بهتره عزیزم ؟ سرمو تکون دادم  از اورزانس اومدیم بیرون رفتیم سمت ماشین  تو ماشین هم خوابم برد من ادم خیلی خوش خوابی هستم  هر جا که نیت کنم و دلم بخواد خوابم میبره  تاخونه قشنگ خوابیدم اونجا هم داداش صداام کرد دم خونه  بیدار شدم پله ها رو چشم بسته رفتم بالا مهسا اومد استقبالمون بیچاره با اون وضع پاشده بود برای من سوپ درست کرده بود  خیلی خوابم میومد ولی گفتم اگه نخورم ناراحت میشه و همم خیلی گشنم بود  همونجور با مانتو نشتم سوپ خوردم و رفتم تو اتاقم  لباس عوض کردم رفتم تو تختم  که بخوابم . هنوزم سرفه های شدیدی میکردم . داشت خوابم میگرفت که در اتاقم رو زدن گفتم بله داداش پرهام بود گفت میتونم بیام تو عزیزم  گفتم اره داداش. اومد تو اتاق تو دستش  دو تا سرنگ  بود و  امپول  و  دو تا قرص و یه لیوان اب. ضد حال از این قشنگ تر نمیشد ینی  . اصلا یادم نبود که ممکنه امپول هم داشته باشم .داداشم که از قیافه ام متوجه نارضایتیم شد  خندید و گفت  اخم نکن خوشگل داداش  2 تا بیشتر نیست  قرصاتم که نخوردی. نشست کنار تخت لیوان اب رو داد دستم  با قرصا . قرصامو خوردم لیوانو گذاشتم  رو میز کنار تخت  .داداش  یکی از سرنگا رو برداشت باز کرد سرسنگ رو بهش وصل کرد  آب مقطر رو شکوند و  کشید تو سرنگ . ویال پنی سیلین رو برداشت 1200بود یه نگاه به من کرد گفت عزیزدل داداش برگرد بزنم بعدش تا صبخ بگیر بخواب حالت جا بیاد .نه نای مخالفت داشتم نه جرعتشو  چون حالمم واقعا بد بود .  برگشتم رو شکم خوابیدم و نگاهم به پنادری بود که تو دست داداش داشت اماده میشد   امپول رو اماده کرد یه پد الکلی باز کرد  اماده شدم  لباسمو یه کوچولو دادم پایین  داداش گفت نفس عمیق بکش  عزیزم ریلکس بخواب  پنبه کشید  گفت نفسسسس  یه نفس عمیق کشیدم سوزن رو فرو کرد  دستمو مشت کردم چشامو به هم فشار دادم  شروع کرد به تزریق درد تو پام پیچید   لبمو گاز میگرفتم صدام در نیاد اروم گفتم آیییی داداش گفت جونم  نفس عمیییییییق . دو تا دیگه نفس کشیدم تموم شد  پنبه گذاشت کنار سوزن و کشید بیرون گفت تموم شد بعدش شروع کرد به اماده کردن امپول بعدی که فکر میکنم ویتامین سی بود اگر اشتباه نکنم . با بغض نگاه میکردم اماده شدم امپول رو  داداشم متوجه شد گفت این دردش کمتره فدات شم  لباسمو درست کرد سمت دیگه رو داد پایین پنبه کشید  گفت خودتو شل کن گلم راحت باش که اذیت نشی . بعدش امپولو فرو کرد دستمو مشت کردم یه خورده سفت شدم داداشم تزریق میکرد اخرش یه اییییی کشیده گفتم داداش گفت تموووووم . کشید بیرون پنبه گذاشت  لباسم رو درست کرد گفت یه خورده همینجوری بمون بعد برگرد باشه ؟  چشمام پر از اشک بود داداش سرمو بوسید و شب بخیر گفت و رفت .بعد رفتنش  خوابم برد  اون شب  خوابیدم ولی صبح تا شب  چند بار بیدار شدم از شدت سرفه و میرفتم اب داغ میخوردم یکم که گلوم  بهتر بشه  اما  همچان فایده ای هم نداشت  حتی دو بار داداش پویا  هم از صدای سرفه های من بیدار شد  و اومد . خلاصه که اونشب گذشت صبح بیدار شدم داداش پوویا رفته بود  منم ناهار گذاشتم   داداش پرهامو هم میدونستم رفته بیمارستان مهسا هم گفته بود کار داره و خونه نیست . نزدیکای ظهر  نشسته بودم  رو تختم سرم  پایین بود با گوشیم ور میرفتم    خون از دماغم چکید  رو گوشیم رو تختیم  همه چیم به فنا رفت  دستمو گررفتم جلو دماغم  اما خون یه جوری میومد تو اون هیر و ویر که میدویددم سمت دستشویی  دستم پر خون شد . خلاصه رفتم نیم ساعت تو دستشویی موندم خون دماغم بند اومد اومدم رو تختی رو انداختم لباسشویی    و بعدش بردم  پهن کردم  که خشک شه  تا عصر که داداش پویا اومد تا اونموقع همش  سرفه هام بدتر میشد احساس میکردم  قفسه ینه ام دردش داره بیشتر از دیشبش میشه .ولی به کسی نگفتم و   . اون شب داداش و مهسا شام اومدن پایین  داداش پرهام متوجه شده بود که حالم اصلا خوبی نیست  سرفه های وحشتناک میکردم  و سر و صورتم عرق میکرد نمیتونستم نفس بکشم  شام رو که خوردیم داداش پرهام نزاشت من طرفا رو جمع کنم  گفت خودشون جمع میکنن و بهم گفت برم تواتاقم تا  بیاد سرمم رو وصل کنه .منم گفتم  اتاقم حوصلم سرم یره رو کاناپه دراز کشیدم  داداش با کیسه داروهام اومد تیشرت پوشیده بودم  دست راستم  که دیروز اون پرستاره سوراخ کرده بود  از دو جا کبود کبود بود   نشست کنارم دست  چپم رو گرفت  دستش  گارو بست رو بازوم  گفت مشت کن عزیزم دستتو شروع کرد به گشتن  پنبه کشید رو دستم  نگاه میکردم به سوزن تو دستش داداش پویا گفت خواهری دستتو نگاه نکن  چشمامو بستم  سوزن رو وارد کرد وای اون لحظه خیلی بده   .چسب زد دستمو سرم رو وصل کرد .شروع کرد به حاضر کردن امپولا یه سفتریاکسون و 2 تا امپول دیگه حاضر کرد ریخت تو سرم  رفت سرنگای خالی رو بندازه تو سطل و دستاشو شست و اومد نشست کنارمون   منم همش سرفه میکردم  سرم که تموم شد داداش  سرم رو در اورد نشسته بودیم تلویزیون میدیم دوباره سرفه ام گرفت  یه دونه محکم سرفه کردم خون از دماغم ریخت دوباره   دستمو گرفتم رو  دماغم ناخوداگاه گفتم ای وای دااداش .داداش پویا برگشت سمتم گفت ای بابا خون دماغ شدی بازم  د پاشد دستمال کاغذی اورد برام دویدم سمت دستشویی  بازم 20 دقیقه طول کشید خون دماغم بند بیاد  نیم ساعت گذشته بود دوباره خون دماغ شدم اون شب واقعا یکی از بدترین شبای زندگیم بود سرفه میکردم و تا سرفه میکردم خون از دماغم میریخت   تا صبح میتونم بگم چشم رو هم نزاشتم داشتم  خفه میشدم  تا 8 صبح  10 بار خون دماغ ششدم  حالم افتضاح بود صبح  ساعت 8 داداش پرهام با استادششش تماس گرفت گفت حال من خیلی بده  اونم گفت میره سمت مطبش و بهمون گفت بریم مطبش   مهسا خونه موند منو داداش رفتیم  تو راه هم دستمال کاغذی گرفته بودم جل صورتم   تا رسیدیم مطب دکتر منشی نبود در واقع اقای دکتر به خاطر ما اون ساعت اومد مطببش چون  بعد از ظهرا میره مطب .  تا رفتیم تو گفت  چی شده  دخترم تو که پریشب حالت خوب بود که خندون رفتی . نشستم روی تخت  جوری سرفه میکردم حس میکرد ببخشید الان رییه هام میاد تو دهنم   دکتر گفتن دراز بکشم دستشونو گذاشتن رو قفسه سینه تام ناخوداگاه دستشونو پس زدم . با داداشم چند تا اصطلاح پزشکی و اسم چند تا دارو گفتن  من فقط فهمیدم  دکتر گفتن   معرفی مینویسم سریع برید بیمارستان بستری بشه  خودم 2 ساعت دیگه میام دارو مینویسم بگو با همین داروها شروع کنن  میام سر میزنم نسخه  اصلیش رو مینویسم  بعد تند تند تو دفترچعه ام یه چیزایی نوشت و نامه بستری هم نوشت و دداد دست داداش دیگه من و داداش پرهام رفتیم سمت بیماررستان اداداش پویا با تاکسی رفت سمت خونه که شناسنامه و مدارک منو بیاره برای بستری .   تو همه این مدت بدنم یخ یخ یخ بود  ولی از سر داشتم میخوستم و لررز شدید هم داشتم تا  رسیدیم بیمارستان  رفتیم  بخش بستری اونجا تو  پرستاری  پند تا پرستار نشسته بودن با دیدن داداش  بلند شدن سلام کردن داداشم بهشون توضیح داد و من و معرفی کرد و  نامه بستری و دفترچه هم داد دستشون   یکیشون گفت  دکتر  نوار قلب و  عکس قفسه سینه هم خواستن  میخوایید اول برن برای عکس بعد ما  کاراشون رو انجام بدیم ؟  اونجا منم از شدت لررز رو پا بند نبودم  با دستام خودمو بغل کرده بودم که گرم بشم تنم هم کاپشن بودا ولی یخ یخ بودم  یکی دیگه از پرستارا گفت فکر کنم  بهتره اول   کارهاش رو انجام بدیم شرایطش که STABLE شد میرن برای عکس داداشمم تایید کرد  یکی از پرستارا  ما رو راهنمایی کرد اخر سالن یه اتاق بود تک تخته  گفت این اتاق براشون خوبه هم توش راحت   هستن   بعد رو به من گفت عزیزم  پالتوت رو در بیار دراز بکش الان براتون کیف و  وسایل میارن بعدش رفت بیرون  داداش کمکم کرد رفتم رو تخت  لرز شدیدی داشتم کاپشنم رو در اوردم  دراز کشیدم  یه جوری میلرزیدم که دندونام قشنگ میخورد به هم داداش رفت بیرون پتو گرفت اورد  کاپشن رو کشید روم بعد پتو رو انداخت روم  لی گرم نمیشدم  از یه طرفم  ار دهنم حس میکزدم اتیش میاد بیرون  یه پرستار اومد تو اتاق  با دستگاه نوار قلب . داداشم رفت بیرون که من راحت باشم    اون لحظه بغض کرده بودم کاش مامانم پیشم بود  پتو رو کنار زدم  خیلی میلرزیدم اون  سیما رو وصل میکرد گیره ها رو به مچ دست و پام زد  اما من اونقدر لرز داشتم  همش شل میشدن اونم کلافه شد سکس از دوستاشو صدا کرد اومد  اون یکی پرستاره بهم گفت   عزیزم سعی کن یکم اروم ببگیری  یه بار نوار قلب گرفتن اما گفتن اشتباه شد  دوباره نوار گرفتن  ضربان قلبم خیلی بالا لود  بالاخره بعد از 15 دقیقه ول کردن رفتن   داداش اومد تو اتاق سریع پتو رو کشیدم روم  گفتم داداش سردمه   بیچاره  زفت یه پتوی دیگه گرفت همون لحظه داداش پویا اومد   شناسنامه رو داداش پویا  رفت شناسنامه رو تحویل پرستار بده و کارای بستری رو انجام بده داداش پرهام  دستش رو گذاشت رو صورتم دید دارم میسوزم رفت بیرون از اتاق صداش رو شنیدم که به پرستار میگفت این داره تو تب میسوزه   بعد صدای دکتر اومد چند دقیقه بعد داداشم و دکتر اومدن تو اتاق میخواستم بلند شم اما واقعا توانشو نداشتم  ززیر پتو ها قایم شده بودم  یکی از همون پرستارها اومد تو اتق  دکتر گفت سریع رگ بگیرید ازماییش خون هم میخوام اورژانسی و چند تا اصطلاح پزشکی گفت  رفت داداش پویا زنگ زد به گوشی داداش پرهام نمیدونم چه کاری داشت گفت بهر پیشش داداش پرهام رفت گفت  زود میام پیشت عزیزم   داداش که رفت  همون پرستتار اومد  با یه  دونه از اون سینی ها تو دستش که توش یه سرم بزرگ و انزیوکت و پنبه و الکل و  یه دونه هم سرم بود که کوچیک تر از اون یکی بود . گفت پتو ها رو بردار سرم وصل کنم   دستم رو  از زیر پتو اوردم بیرون گذاستم کنارم    دستمو گرفت گفت مشت کن شروع کرد دنبال رگ گشتن  یکم دسمو اینورر اونور کرد گفت ای بابا رگ ندای که .پنبه کشید رو دستم گفت میزنم اما فکر نمیکنم بره . سوزنو وارد کرد سرم رو وصل کرد اما   تو رگ نبو  میرفت تو دستم   یه دقیقه که رفت دستم شروع کرد به باد کردن   گفت نرفت .مهسا زنگ زد بیچاره کلی عذرخوهی میکرد که نمیتونه کنار من باشه منم خیالشو راحت کردم که نگران نباشه و من راحتم  بعدش داداش پویا رفت خونه تا   وسایل ضروری بیاره از خونه  وقتی داداش پویا رفت یه خورده دیگه با داداش پرهام صحبت کردم و کم کم خوابم گرفت بعد از   دوساعت بیدار شدم   ساعتو نگاه کردم ساعت 2 شده بود  داداش پرهام  رو صندلی خواببش برده  بود خیس عرق بودم دیگه لرز نداسشتم پتو رو کنار زدم داداش بیدار شد گفت بیدار شدی عزیزم حالت بهتره گفتم اره داداش باید زود برم دسشویی . رفت  بیرون بعد از دو دقیقه اومد گفت قبول نمیکنن سرم رو در بیارن همینجوری باید بری سختت میشه مواظب دستت باش . کمک کرد بلند شدم از تخت اومدم پایین سرم رو برداشت داد دستم  باز خوبه دستشویی نزدیک بود به اتاقم . داداش   وایساد تو سالن رفتم  و اومدم  تا اومدم تو سالن چشمام سیاهی رفت مثل وقتی که تو اتاق عمل ادم رو بیهوش میکنن فقط  تونستم بگم دادااااااش و افتادم رو زانو هم داداش دوید سمتم سرم افتضاح گیج میرفت واقعا انگار کل بیمارستان دور سرم میچرخید داداش زیر بغلمو گرفت شروع کردم به گریه کردن  همش  میگفتم ای وای سرم سرم گیج میره سرم گیج میره  ای وای سرم داداش سعی کرد بلندم کنه گفت پریا   تکییه بده به من پاشو همش میگفتم  ای وای سرم و گریه میکردم دداداشم پرستارو صدا کرد  بدو بدو اومد گفت چشون شده داداشم گفت لطفا بگید یه ویلچر بیارن نمیتونه راه بره   اون میه خانم رو صدا کرد ویلچر اورد نمیتونستم بلند شم و رو ویلچر بشینم گریه میکردم و  افتاده بودم رو زانو داداش همش میگفت پریا یکم همکاری کن عزیزم نمیتونم تنهایی بلندت کنم  پرستار و داداش زیر بغلامو گرفتن گذاشتنم رو ویلچر منو بردن تو اتاقم همش میگفتم سرم سرم گیج میره سرم گیج میره واقعا دنیا دور سرم میچرخید  با چه مصیبتی از ویلچر بلندم کردن خودمو پرت کردم رو تخت  هنورم سرم  وحشتناک گیج میرفت داداش گفت ضعف کردی عزیزم هیچی نیست  چشماتو ببند یه ذره . پرستار گفت . فعلا دو ساعت نمیتونن چیزی بخورن  و رفت  دوباره گریه میکردم هذیون میگفتم تا خوابم گرفت ساعت 5 بود دیگه هوا داشت  تاریک میشد  بیدار شدم داداش پرهام بیچاره رو صندلی خواب میرفت چون شب هم نخوابیده بود . من که بیدار شدم اونم  از خواب پرید .گفت بیدار شدی نمیخواستم بیدارت کنم . برام کیک  باز کرد و  لیمو شیرین   قاچ کرد و اب میوه گرفت تو لیوان  . اونموقعی که من خواب بودم داداش پویا وسایل اورده بودو رفته بود  .اونا رو که خوردم پرستار اومد گفت  اگه حالشون بهتره ببریدشون برای عکس از قفسه سینه  فقط لظفا لباس بیمارستان رو بپوشن  و رفت و یه دونه از اون سر سرنگ مانندا که وقتی سرم رو در میارن رو انزیوکت میزنن اورد و  سرم رو  در اورد و اونو زد و رفت داداشم رفت یه ویلچر اورد گفت بریم عکس بگیرن بیاییم لباستو عوض کن  .چسبا رو کند سوزن رو در اورد  پنبه گذاشت   روش چسب زد رفت و یه انزیوکت دیگه اورد    روی دستم  نگاه کرد کبود بود نزدیک همون کبودی یه رگ کوچچیک بود اونجا خواست بزنه  پنبه کشید  چشمامو بستم محکم . سوزن رو فرو کرد  دوباره وصل کرد اما بازم سرم نرفت تو رگ  و شروع کرد چسبا رو گشتن  رفت دوستشو صدا کرد اومد اون یکی دستمو هم یه بار سوراخ کردن  اما نرفت دیگه میخواستن بار چهارم رگ بگیرن نزاشتم گفتم بزارید زنگ بزنم داداشم بیاد   اون یکی برگشت گفت  اینقدر کم تحمل نباش زشته دختر به این بزرگی اون لحظه واقعا بهم برخورد اگه  حالم اونقدر بد نبود  واثعا جوابشو میدادم اما اون لحظه تو حال خودم نبودم  گریه ام گرفت گفتم تروخدا بزارید زنگ بزنم داداشم بیاد  انگار خدا  دلش به حال من سوخت همون لحظه داداش پرهام اومد  پرستار گفت خوب شد اومدید اقای دکتر خواهرتون سراغتونو میگرفتن داداش گفت سرمشو وصل نکردید بازم  برگشت گفت نه خواهرتون خیلی بد رگن   داداشم گفت انزیوکت بدید خودم وصل میکنم .  یکیشون رفت انزیوکت اورد  داداش دستمو گرفت دستش اشک از  چشمام میریخت دستشو کشید رو صورتم اشکامو پاک کرد گفت جونم عزیزم نبینم اشکاتو الان وصل میکنم سومت رو  گریه نکن دلم ریش میشه  . با این حرفش بدتر احساساتی شدم انگار دلم پر پر بود منتظر یه تلنگر بودم  اشکا از چشمام همینجوری میریخت داداش نشست رو صندلی کنار تخت  دستمو گرفت تو دستش   مشت کردم دستمو یه رگ  روی دست چپم میخواست بگیره پنبه برداشت کشید رو دستم  انزیوت رو باز کرد  سوزنو زد و تاته برد بغضم ترکید  گفتم آی دستم  داداش  گفت  تموم شد عزیزم باز کن مشتتو اروم اروم  پرستار پسب داد سوزنن رو محکم کرد سرم رو وصل کرد  راحت میرفت تو دستم  اون سرم کوچیکه رو هم وصل کردن  به اون بزرگه   پرستارا رفتن بیرون   یکیشون با سه تا امپول و تب سنج و فشار سنج اومد  اومد امپولا  یکیش سفتریاکسون بود هر سه تا رو خالی کرد تو سرم و  تب ینجو داد دستم گفت اینو بزار زیر بغلت عزیزم  گرفتم و گذاشتم     فشار سنجو دور دستم پیچید فشارمو گرفت  بعد تب ینجو گرفت نگاه کرد  یادداشت کرد  به داداش گفت اقای دکتر تبشون خیلی زیاده 40 هستش . گفت میره با دکتر صحبت کنه   که تب بر  چی تجویز میکنن و رفت  بعد از چند دقیقه یه امپول دیگه اورد خالی کرد تو سرم  . و رفت بعدش یکی از خانمای  اونجا برام کیف بیمارستان اورد  گفت چیزی خوواستیم بگیم  داداش پویا هم اومد   گفت کارای مدارک تموم شد   اومد نزدیک صورتمو بوسید حال ابجی  کوچولوی من چطوره  شروع کردم دوباره اشک ریختن داداش پرهام گفت  اخه چرا اینجوری گریه میکنی  عزیزدل من  پریااااااا  دستمو گرفتن بود تو دستش با یه دستشم موهامو ناز میکرد از محبتش گریم میگرفت  دیگه نتونستم نگم  گفتم دا...داش گفت جون دلم با  یه لحن عاجزی  گفتم  : کاش الان مامان پیشم بود  . داداش پرهام گفت هیسسس پریا عزیزم   من کنارتم داداش پویا کنارته . اینجوری کنی ناراخت میشما . نیم ساعت گریه کردم  کم کم داشتم اروم میشدم لرزم هم کمتر شده بود   پرستار اومد دوباره با سینی تو دستش اون سرم کوچیک تموم شده بود اون رو کند   دوباره تب سنج داد  گذاشتم زیر دستم  تبم پایین تر اومده بود  دوباره تبو فشارومو گرفت یادداشت کرد  چند تا سرنگ تو سینی بود با دو تا ظرف شبیه ویال پنی سیلین که  توشون یه ماده ای هم بود گفت  ازمایش میخواد بگیره    بازوم گارو بست  پنبه و سرنگ گرفت دستش اومد سمتم هی دستمو اینور اونور کرد یه جا پنبه کشید سر سرنگو برداشت  چشم از سرنگه برنمیداشتم یه دستم تو دست داداش پرهام بود یه دستم تو دست پرستاره سرنگو وارد دستم کرد  دست داداش پرهامو محکم فشار ددام  دستمو ناز میکرد اروم باشم  سه سرنگ کامل ازم خون گرفت پنبه گذاشت سوزن رو کشید بیرون گفت پنبه رو نگه دارید که خون بیرون نیاد  بعدم محکم چسب زد   اون سرنگو خالی کرد تو اون دو تا شیشه و تکون داد و گفت نیم ساعت دیگه یه ازمایش دیگه هم دارن  میام میگیرم  و گفت هنوز نمیتونم چیزی بخورم . و رفت . منم واقعا گشنه ام بود احساس ضعف میکردم . اون نیم ساعت  هم گذشت  داداش پویا و پرهام سعی میکردن باهام شوخی کنن و میخندوندن منو  تا دوباره پرستاره اومد اخمام رفت تو هم داداشا خندشون گرفت . دوباره یه سرنگ ازم خون گرفت و رفت وقتی رفت به داداشم گفتم دستام سوراخ سوراخ شد چقدر خون میگیرن گفت عزیزم  بیمارستان اینججوریه دیگه یه خورده تحمل کن زود حالت بهتر مییشه میریم خونه .از تخت اومدم پایین رفتم رو ویلچر  تو اون سرمای زمستون تو راه روی های تنگ و تاریک و ساکت بمیارستان د با ویلچر واقعا غصه ام میگرفت  سوز سردی هم میودم کاپشنم رو هم چوشیده بودم اما باز سردم بود  رفتیم قسمت رادیو گرافی و  رفتم تو و اون خانمی که اونجا بود کمکم کرد و وایسادم و عکس رو گرفت و داد دستمون و برگشتیم بخش بستری رفتم رو تخت میخواستم دراز بکشم احساس کردم محتویات معده ام  هجوم اوردن بالا دسستو گرفتم جلو دهنم دیگه افتضاح شد گلاب به روتون  وای خدا اون لحظه دلم میخواست واقعا زمین دهن باز کنه منو ببلعه ابروم جلوی داداشم رفت  لباسام به گند کشیده شد زدم زیر گریه  گفتم داداش برو بیررون  دستمال کاغذی گرفت سمتم گفت بیا دستتو پاک کن اشکال نداره با گریه گففتم داداش برو بیرون خواهش میکنم  دید معذبم گفت پریا عزیزدلم اشکالی نداره بیا دست و صورتتو پاک کن لباستو عوض میکنی اروم باش  با صدای داد مانند با گریه گفتم داداش تروخدا برو بیرون  ابروم رفت برو بیرون خواهش میکنم و گریه میکردم  گفت میخوای بگم یه نفر بیاد کمکت کنه لباستو عوض ککنی گفتم نههههههه فقط برو بیرون بیچاره  اون چه گناهی داشت هیچی نگفت از اتاق رفت بیرون درو بست   از تخت اومدم پایین حالم از خودم به هم میخورد  لباسمامو عوض کردم    دلم به حال بی کس خودم میسوخت که نه مادری بود که کمک کنه نه خاله ای نه عمه ای تک و تنها  مریض برای خودم  از این فکرا گریه میکردم دیگه با صدای بلند  راحت زار میزدم لباسامو تو چند تا کیسه محکم پیچیدم  لباس بیمارستان که ازش متنفرم رو از کیف در اوردم پوشیدم دمپایی هم  بود اونا رو هم پوشیدم   دست و صورتمو یه دستی شستم  سرم افتضاح گیج میرفت رفتم رو تخت و گریه میکردم داداش پرهام در زد گفت پریا چیزی لازم نداری گفتم نه گفت میتونم بیام تو گفتم اره درو باز کرد اومد تو اتاق دنبالشم پرستار اومد با امپول تو دستش  انگار اونم دلش به حال بی کس من سوخت که گفت عیزم  تا8  پرستارت منم هر چی خواستی صدام کن  باشه برای تهوت هم بادکتر صحبت کردم این امپولو الان میزنم علا یکی دو ساعت چیزی نخور تا دارو اثر کنه  بعدش برات غذا میارن کم کم بخور  سعی کن امروز زیاد چیزی نخوری  اومد امپولو تزریق کرد تو انزیوکت تو دستم درد گرفت اما چیزی نگفتم  بعدش سرمم رو وصل کرد و رفت و یه امپول کوچیک   از اونا که یرنگش شبیه سرنگ انسولینه و پنبه الکی اومد گفت  شکمتو باز کن اینو باید دور ناف بزنم . با خجالت یه خورده پیراهنمو زدم بالا  وای خیلی بده اون امپولا 6 روزی که بیمارستان بودم هر روز بهم میزدن .  دور نافم یه جا پنبه کشید  و زد   و  رفت  گریه میکردم اروم اروم   تا پرستاره رفت  به داداشم گفتم اب میتونم بخورم گفت اره ولی خیلی کم . یه خورده اب   ولرم ریخت تو لیوان جرعه جرعه میریخت تو دهنم بعد نشست کنارم  دست میکشید رو صورتم باهام حرف میزد ارومم کنه همش میگفت الهی داداش قربونت بره اینجوری نکن پریا دلم ریش میشه  اخه چرا گریه میکنی اینجوری  دردت به جونم کاش من به جای تو مریض میشدم  دلم داشت از غصه میترکید گفتم داداش خدا  منو دوست نداره اخه چرا اینهمه بلا داره سر من میاد چرا من باید با این سنم این همه درد بکشم چرا غصه از زندگی ما نمیره  اخه من چه گناهی دارم چرا خدا اینکارا رو با من میکنه داداشم همش  سعی میکرد منو قانع کنه میگفت اینجوری نگو عزیزدلم مشکلات و مریضی برای همه هست    چراخودتو با این حرفا اذیت میکنی . موهام نامرتب شده بود  خیلی . دست کشید تو ماهام گفت میتونی بشینی ؟ گفتم اره  بلند شدم نشستم  از  تو کمد از وسایلی که داداش پپویا اورده بود برسم رو برداشت  اومد گفت میخووام موهای خواهر کوچولومو براش ببافم  گفتم داداش خسته ای بزار خودم شونه میکنم گفت نه تو یه دستی سختته بعدشم خودم میخوام انجام بدم . اروم و با حوصله موهامو شونه کرد حالم  خیلی بهتر شد اروم تر شدم بعدشم صحبت کشیده شد  به کوچولوهای تو راهی  قشنگ حواسم از بیمارستان و مریضی پرت شد داداش با حوله موهامو برام دو تا بافت  و با کش هایی که مهسا داده بود داداش پویا اورده بود برام بست موهامو  بعدش دراز کشیدم بدنم ضعیف شده بود نتمیتونستم بشینم زود خسته میشدم . 15 دقیقه بعد از اون  در اتاق زده شدش و عمو حمید و خاله و مریم اومدن تو نمیتونم بگم چقدر خوشحال شدم اون لحظه  از خوشحالی کم مودنه بود گریم بگیره واقعا مریم مثل خواهرمه   عمو گفت نگهبان دم درو به زور راضی کردن .خاله اصرار داشت پیشم بمونه اما من و داداش اصلا قبول نکردیم اما مریم گفت اومده که تا شب بمونه پیشم حتی میگفت شب هم میخواد بمونه  اما  قبول نکردیم و قرار شد  شب بره خونشون .عمو و خاله که رفتن به داداش پرهام گفتم که خسته شده و بره خونه چون شب تا فردا ظهرش باید  تو بیمارستان میبود  اونم  خداحافظی کرد و بعد از سفارشات لازم رفت  10 دقیقه بعد  با یه خورده وسایل و   یکی دو بسته ماسک اومد وسالو گذاشتت و کمد ماسک هم داد به مریم که بزنه  و یکی هم به من چون پرستار گفت باید بزنم  و بعدش داداش رفت . اون شب تا 12 و نیم مریم پیشم بود کلی حالمو خوب کرد خیلی حال روحیم بهتر شد داداش پویا هم اومد یکساعت پیشمون بود و رفت  ساعت 12 شب پرستار جدید اومد برای   تعویض سرم و تزریق دارو . سرمم که تموم شده بود یکی دیگه به جاش وصل کرد و 3 تا امپول خالی کرد توش و دوباره فشار و تبم رو گرفت و یادداشت کرد تو پرونده ام و  گفت تا 8 صبح پرستارت منم کاری داشتی بگو همراهت صدام کنه  گفتم همراه ندارم شب  با گفتن این حرف بغضم گرفت اونم گفت اشکال نداره عزیزم  من خودم چند بار میام سر میزنم مشکلی داشتی بگو بهم منم تشکر کردم و رفت . ساعت 12 و نیم داداش پرهام اومد  و گفت مریم حاضر شه که مریم رو بروسنه و  برگرده اورژانس چون شیفت باید وایمستاد مریم رو برد رسوند اومد پیشم بوسم کرد گفت ببخش خواهری نمیونم بیشتر از این اینجا باشم همراه باید خانوم باشه غصه نخوریا صبح زود میام پیشت باشه  عزیزدلم ؟  راحت بگیر بخواب تا صبح که حالت بهتر بشه هر کاری هم داشتی بهم زنگ بزن بعد موبایلمو دم دست گذاشت و داروهامو داد خوردم و  اسپری هامو کشیدم وکلی سفارش کرد و رفت   . منم یه خورده با گوشیم ور رفتم و گرفتم خوابیدم  صبح با صدای تق و توق بیدار شدم پرستار بود  اومد تو اتاقم ب سینی تو دستش گفت عه  خوب شد بیدار شدی مونده بودم چطوری بیدارت کنم  وقت قرصاته . ساعتو نگاه کردم  6 صبح بود قرصاممو داد دستم یه لیوان اب برداشتم  و قرصا رو خوردم  3 تا امپول ریخت تو سرمم هر بار که امپول میزدن تو سرم یکیش سفتریاکسون بود . بعد دوباره تب و فشارمو گرفت  گفت چیزی لازم نداری گفم ببخشید من باید برم دستشویی میشه اینو در بایری گفت نه چون رگات نازکه زود خراب مبشه با همیین برو و مواظب باش دستتو تکون ندی .  با چه مصیبتی با سرم تو دستم رفتم و اومدم  دیدم یه اقایی  تق ریبا همسن داداش پرهام جوون با روپوش سفید و اون شیشه های خون گیری  وایساده تو اتاق مسیول ازمایشگاه بود اومده بود واسه ازمایش گزفتن  رفتم رو تختم خیلی هم خوش برخورد بود  استینمو بالا زدم گارو بست رو بازوم   حین کار حرف میزد اسممو رو وایت برد نگاه کرد گفت شما با دکتر پرهام ... نسبتی دارین گفتم بله داداشم هستن گفت عههه چه خوب پرهام رفیقمه بابا   نمیدونستم خواهرش اینجا بستریه  خدا بد نده منم تشکر کردم اونم خودشو معرفی کرد اصلا متوجه نشدم حین حرف زدن چطوری ازم خون گرفت فقط وقتی سرنگ رو کشید بیرون دردم گرفت نگاه کردم دیدم یه سرنگ کامل خون گرفته  ازم  پنبه گذاشت جاش و چسب زد و  سرنگو خال کرد تو شیشه های مخصوصش و  خداحافظی کرد و رفت منم دوباره خوابم گرفت تا   8 صبح  با صدای پرستارا که داشتن تعویض میشدن و   وضع بیمارا رو به هم توضیح میدادن چشم واردم  اما چون خیلی خوابم میودم دوباره خوابیدم تا 10 بیدار شدم  پرستار اومد گفت دختر  چه خوشخوابی تو 10 دفعه اومدم بهت سر زدم اصلا متوجه نشدی انقدر  راحت خوابید ه بودی منم هوس میکردم   رو همین تخت همراه بگیرم بخوابمااااا  خندید منم خندیدم خیلی پرانرزس ببود ازش خوشم  اومد گفت تا 8 شب پرستارت منم  بعد گفت  دیگه خواب بسه پاشو یه چیزی بخور صبحونه هم که نخوردی الان پزشک معالجت میاد  ویزیتت میکنه  و رفت گوشیمو نگاه کردم  چند تا میس کال از دااش پرهام و پویا داشتم  و اس ام اس . زنگ زدم به داداش پرهام . بعد از چند تا بوق جواب داد -  الو سلام خواهری - سلام داداش صبحت بخیر-   چطوری عزیزم بهتری صبح توام بخیر - خوبم داداش خسته نباشی -  مسی عزیز دلم شب تا صبح اومم 2 بار پیشت اما خواب بودی اونقدرم قشنگ خوابیده بدی که دلم نیومد بیدارت کنم . حالت بهتره خدارشکر اره ؟ - اره داداش الان خیلی بهترم - خداروشکر . مشکلی نداری که ؟  من ظهر  شیفتم تموم میشه میام پیشت  چیزی خوردی -  نه صبحانه گذاشتن اینجا ولی خواب بودم گفتن الان دکتر میاد - اره عزیزم صبحونه یه خورده بخور  چیزی هم خواستی  پرستارو صدا کن باشه ؟ - باشه داداش به کارت برس مزاحمت نمیشم - مراحمی عزیزدلم فعلا خداحافظت  مواظب خودت باش .  بعد اینکه قطع کردم دکتر اومد با  پرستار . معاینه ام کرد  گفت دخترم حالت نسبت به دیروز چطوره گفتم خیلی بهترم .خلاصه اونم یه سری چیزا گفت و نوشت و رفت  1 ساعت تنها بودم  داشت حوصلم سر میرفت که داداش پویا و مهسا اومدن  پیشم اونقدر خوشحال شدم که حد نداره بیچاره مهسا 5 ماهش بود سنگین شده بود هر چقدر گفتم بره خونه قبول نکرد گفت تا ظهر یکی دو ساعت پیشم میمونه دداداش پویا کلی قربون صدقه ام رفت و نازمو کشید  همش دور سرم میچرخید بوسم میکرد میگفت دیروز اونجوری دیدمت   خیلی  غصصه خوردم که کوچولی من مریض شده اما امروز حالت خیلی خوبه رنگ و روت هم باز شده گفتم اره اخه اینجا جسابی بهم میرسن بعد دستای کبودمو نشونش دادم گفت بمیرم عزیزداداش یه خورده تحمل کن حالت خوب بشه میریم خونه  مهسا از کیفش کرم در اورد زد به کبودی دستام کلی بهم میرسیدن  داداش پویا رفت تا ظهر داداش پرهام اومد  مهسا پیشم بود بعد داداش پیشم موند و مهسا رو فرستاد خونه  . تا اینجا گفتم میدونم خیلیییییییییییییی خیلییییییی ططولانی شد ببخشید که چشمای قشنگتون خسته میشه . من 6 روز بستری بودم  تا بعد از 6 روز مرخص شدم خیلی درد کشیدم ذات الریه شدید کرده بودم و انفولانزای شدید   . اون 6 روز خیلی بهم سخت میگذشت اکصر اوقات تنها بودم تو بیمارستان و دلم میگرفت اما خیلی وقتا هم مریم و داداشا میومدن پییشم  تا مرخص شدم و چند روز هم تو خونه استراحت کردم تا حالم کامل خوب شد ولی تا 3 ماه بعدش اسپری مصرف میکردم تا ریه هام  کامل خوب بشه .  اردیبهش ماه  دوقلوهای ما 8 ماهه  دنیا اومدن و میتونم بگم بهترین روز زندگیم همون روز بود چون خوشحالی و اسک شوق رو تو چشمای داداشم میدیدم  . آیلین و آیدین که با اومدنشون زندگی ما رو عوض کردن و دوباره خنده رو اوردن تو خونمون واقعا حس میکنم  با اومدنشون   یه زندگی جدیدی رو شروع کردیم  خیلی حالمون خوبه . الان 4 ماهشونه تقریبا و کم کم دارن شیطون میشن   داداش پویام هم داره  نامزد میکنه و 2 شهریور عقدشون هستش  خیلی خیلی خوشحالم  باری جفت داداشام .  منم امسال  کنکور دادم اما چون  ا وجود کوچولو ها و دردسراشون خوب نمیتونستم درس بخونم رتبه ام اونی که میخواستم نشد  و از کنکور هنر انتخاب رشته میکنم و میرم دنبال علاقه ام چون من عاااااااشق نقاشی ام دانشگاه هم فقط شهر خودمونو میزنم چون نمیتونم از خانواده ام دور بمونم .  الان درگیر مشاور و انتخاب رشته هستم و بعدشم مراسم عقد داداش پویام که داره داماد میشه . خیلی ممنون از کسایی که خاطره رو خوندن ببخشیدد که خیلی طولانی شد اگر بخوایید تو کامنتا بگیر بازم خاطره براتون میزارم  . ممنون از همه ی شما عزیزان و امیدوارم هیچوقت  رنگ غم و غصه و مریضی رو نبینبد و همیشه سالم و سلامت باشید .  دوستدار شما پریا