خاطره فاطی جون❤️

سلامممممم بچه ها خوبین؟؟ چخبرا؟؟تابستون خوش میگذره.عیدتون مبارک😊عاقا  من چن روزی نبودم دیدم یه عالمه خاطره نوشتین😁
اصلا بخدا شرمندم قول داده بودم بعد امتحانات خاطره بزارم که دیگ هی امروز و فردا کردم نشد و خاطره ساز شدم ب تازگی و رفتم واکسن زدم گفتم تا داغه بنویسمش😂
یروز صبح از خواب پاشدم دیدم هی مامانم تند تند وسایل جمع میکنه و گریه میکنه😳بابامم لباس سیاشو نشسته اتو میکنه😁
رفتم جلو با چشای باز گفتم چخبره؟چی شده؟
مامانم گفت دایی اکبر مرده😭😭( میشه دایی مامانم)
گفتم پس شما میرین منم میام گفتن نمیشه زنگ زدم زن عموت بری خونشون تنها نمونی😐( خونه امیر اینا)گفتم مگه بعد تشیع جنازه نمیاین خونه گفت معلوم نیست شاید تا فردا ظهر بمونیم😭گفتم من دو روز بمونم خونه عمووووو اینا محاله منم میام😁گفتن زشته و خوب نیست تو بیای و به هرحال خرم کردن و رفتن سفارش کردن الانم جمع کن برو اونجا😐 منم رفتم در یخچالو باز کردم یه لیوان آب پرتقال ریختم و با یه تیکه کیک نشستم خوردم و جمع کردم یکم خونرو گفتم اینطوری ریخت و پاش بده( کی اینقدر خانم شدمن😂😂)بعدش راست رفتم حموم یه دوش گرفتم واومدم بیرون دیدم گوشیم زنگ میخوره تا رسیدم بهش قطع شد دیدم 5 تا تماس از امیره خودم بهش زنگ زدم گفتم هاااا گفت کوفت معلومه کدوم گوری چرا برنمیداری گوشیو نمیدونی نگران میشم😳 گفتم حموم بودم حالا چته چرا میزنی؟گفت مامانم گفت بیام دنبالت گفتم عی مرسی پاشو بیا و قطع کرد😊همش تو این فکر بودم تو این گرما چجوری برم ک خدا رسوندش😍.
رفتم اتاقم موهامو خشک کردم و کوله ام رو برداشتم یدست لباس راحتی و مسواک و سیم شارژ و ریختم توش حاضر شدم ک زنگ زد گفت بیا پایین گفتم باشه برقاروخاموش کردم رفتم بیرون درم قفل کردم و سوار ماشین شدم گفتم سلااام برتوای خل گفت ادبه دیگ چه میشه کرد و روشن کرد راه افتادیم تو راه گفت مامانم گفت زن عمو گفته قرار بوده بری واکسن بزنی امروز نشده و گفت از همین جا بریم بزنیم بعد بریم خونه😳گفتم نهههه کی گفته اصلا امروز باید بزنم مامانم اشتباهی گفته فردا باید بزنم😁(یه هفته بود همش امروز فردا میکردم )گفت منو خر نکن واکسن که چیزی نیست دردم نداره الان میریم میزنیم بعد میریم خونه😭😭😭گفتم تروخدا ولم کن درد داره من از بچه ها شنیدم میگن درد داشته😔گفت نداره بچه ها بخاطر اینکه تورو بترسونن میگن.گفتم من باتو واکسن نمیرم بزنم اصلا گفت مگه من چمه بهونه الکی نیار بریم بزنیم تموم شه بره بریم خونه بابام بفهمه نزدی عصبانی میشه گفتم مگه عمو نرفته اونجا خونه دایی مامان گفت رفته همیشه که اونجا نمیونه برمیگرده واسه شام خونه گفتم الهی بمیری که واسه همه چی یه جوابی داری باشه بریم ولی دردم بگیره میگی درش بیاره هااا میگی اروم بزنه گفت امر دیگ 😄گفتم مسخره نکن میگیاااا😭 گفت باشه چشم میگم رفتیم رسیدیم استرس گرفته بودم قلبم تند تند میزد رنگم پریده بود😂
گفت بابا چته چرا میلرزی نترس درد نداره که گفتم میشه نزنیم فردا بیایم بزنیم😭گفت نه پیاده شو خودش پیاده شد اومد سمت من درو باز کرد دستمو گرفت گفت پاشو افرین( بابا محرمی گفتن نامحرمی گفتن)پاشدم اومدم پایین در ماشینو قفل کرد و رفتیم تو کلا دونفر بود یکیش رفت موند یه نفر و ما گفتن ک واس چی اومدیم و امیر توضیح داد گفتن بشینین صداتون میکنم منم گفتم امیر بیا بریم فردا بیایم بخدا قول میدم فردا بزنم دیگه😭گفت تا اینجا اومدیم خلوتم هست بزن تموم شه دردم نداره که دستمو گرفت منو نشوند رو صندلی.یه بچه کوچولو بود بغل مامانش رفت پشت پرده خانمه هم رفت چن ثانیه بعدش صدای گریه اش بلند شد😭😭😭زود دست امیرو گرفتم گفتم ببین دردش اومد گریه کرد تو چطور میگی درد نداره اخه بریم من نمیزنم😭گفت عزیزم همه واکسن ها که مثل هم نیستن واسه تو درد نداره منم واسه سربازی زدم درد نداشت😐
خانومه اومد بیرون روبه ما گفت شما بفرمایین تا بیام مادره هم با بچش رفتن و کسی نموند جز ما امیر پاشد دستمو گرفت گفت پاشو افرین.پاشدم پاهامم میلرزید احساس میکردم جون ندارن بغض گلومو گرفته بود😔😞 رفتیم پشت پرده نشستم روی تخت امیر گفت استین مانتوتو بده بالا گفتم نزنم دیگ😭اومد نشت کنارم رو تخت استین مانتومو گرفت کشید بالا تا ارنجم بیشتر بالا نرفت گفت چرا اینقدر تنگه نمیشه که اینطوری گفتم وایسا خانومه بیاد ببینیم چی میگه. من فقط میخواستم وقت بگذره اومد پشت پرده گفت اماده ای عزیزم امیر گفت لباسش از این بیشتر بالا نمیره گفت مانتو تو درش بیار وایسا تا واکسنو اماده کنم بیام😭امیر گفت زیر مانتوت چیزی پوشیدی؟ اگه راحت نیستی تا برم بیرون؟ با ترس گفتم نههه نرو زیرش تیشرت پوشیدم گفت باشه باشه نمیرم فقط بغض نکن پاشد اومد روبه روم تند تند دکمه لباسمو باز کرد و درش اوردم نشستم امیرم نشست پیشم خانمه با یه سرنگ که چیزسفیدی داخلش بود اومد سمتم یه اشک از چشمم ریخت😭😭گفت ععععع هنوز نزدم  که نترس درد نداره .سرموگذاشتم رو شونه امیر سمت چپ دستمو روی بازومو پنبه کشید صدام بلند تر شد فرو کرد فوری اونیکی دستمو بردم سمتش که خانومه زود گرفت گفت نترس نترس چیزی نیست به امیر گفت لطفا دستشونو بگیرین امیر دستمو گرفت خانومه هم شروع کرد اسپیره کردن احساس میکردم یه چیز داغی داره وارد دستم میشه گفتم آیییییییی😭😭😭این چیههههههه درد میکنه 😭امیررر بگو درش بیاره خانومه گفت تموم شددد درش آورد پنبه رو جاش فشار داد گفتم آییی نکن گفت باشه سرمو از روشونه امیر برداشتم اشکام همینطور میومد خانومه به امیر گفت پنبه رو نگه دارین تا بیام .اومد  امیرم پنبه رو برداشت جاش خون میومد خانومه یه چسب زخم زد جاش و گفت گریه نکن دیگه تموم شد یه کارتم نوشت داد دست امیر و گفت بسلامت.امیر کمکم کرد پاشدم مانتومو پوشیدم دکمه هاموداشت میبست میخندید گفتم کوووووفت ب چی میخندی😭😭😭گفت خیلی صدات باحال شده گریه کردی😁اشکامو پاک کردم
رفتیم بیرون و امیر تشکر کرد من اصلا نگاهشم نکردم رفتیم سوار ماشین شدیم گفتم اون کارته چی بود داد؟گفت واسه واکسنه بری مدرسه واسه ثبت نام باید اینوببری.گفتم پس بدش بمن گم نشه گرفتم گذاشتمش توی کوله ام و رسیدیم خونشون رفتم بالا تو اشپز خونه پیش زن عمو تعجب کرد گفت گریه کردی؟؟گفتم اره گفت با امیر دعوا کردی؟امیر اومد تو و گفت خانم خانوما واکسن زده😄زن عمو گفت ععع یادم نبوا ببخشید برو اتاق امیر لباستو عوض کن بیا رفتم عوض کردم اومدم پایین باز رفتم اشپز خونه زن عمو داشت ناهار درست میکرد امیرم با همون لباسای بیرون روی مبل سرش تو گوشی بود خلاصه تا شام مشغول بودیم دستم درد نمیکرد ولی یه جوری بود احساس سنگینی میکرد🙂🙂
واسه شام عمو اومد خونه و امیر بیشعور داشت به شوخی میگفت بابااا نبودی ببینی فاطمه رو با زور و کتک بردمش😄عمو گفت کجا؟گفت واکسن بزنه دیگ گفت اها زد بلاخره روب من گفت خوش اومدی گفتم مرسی بعد شام من اتاق امیر خوابیدم اون روی کاناپه تو پذیرایی🤣🤣🤣😂😂😂
فرداش دستم ناجور درد میکردااااا ینی فلج شده بود ک کمپرس گذاشتم جاش واسه شامم مامانم اینا اومدن رفتم خونمون🥰
مامانم میگفت خوب امیر از پست بر اومده بردتت واکسن زدی.😁

پ.ن: بچه ها ببخشید اگه به خوبی شما ننوشتم خیلی عجله ای شد❤️
پ.ن:این فکر کنم خاطره پنج یا ششمی باشه دقیق یادم نیست😁

پ.ن:اگه بتونم و فرصت بشه یه خاطره هم دارم میگم منم هی امروز فردا کنم فکر کنم به اول مهر برسه تا بنویسم😁😂

پ.ن:" بعضی از کوچه ها،فقط کوچه نیستند،دفتر خاطرات یه دوره از زندگین😎
 دوستتون دارم..خدانگهدار✋