سلام فائزه هستم ۲۱ ساله 
در ادامه ی سفر های جهادی خواستم خاطره ی سفر دوممو بزارم امیدوارم دوست داشته باشین و کلی انرژی بگیرین 
خب سفر دوم استان خوزستان مناطق محروم شهرستان لالی و مسجد سلیمان بود از اونجایی که بنده در عرض دو ماه کمک خیلی زیادی به گروه کردم و در واقع شدم کادر اجرایی گروه قبل از اردو اسامی شرکت کنندگان در اردو رو برام فرستادن که به همه زنگ بزنم و هماهنگیای لازم انجام بدم و راستیتش مجددا اون شور شوق سفر سراغ من اومده بود و بی نهایت خرسند و خوشحال بودم به تک تک افراد زنگ زدم و آمار نهایی رو اعلام کردم برای بحث تغذیه و اسکان و بعدش مشغول جمع کردن کولم شدم با شوق تمام و متاسفانه در همین حین گوشی مادرم زنگ خورد و خبر بد فوت دخترخالشو بهش دادن و یک لحظه من شوکه شدم که الان چیکار کنم مادرمو تنها بزارم یا برم اردو راستیتش اصلا دلم نمیخواست از سفرم بگذرم ولی به ناچار زنگ زدم و رفتنم لغو کردم و افسرده و مغموم یه گوشه نشستم صبح زود پاشدم و همچنان ناراحت از اینکه نمیتونم برم مادر رفت برای خاکسپاری منم مشغول ناهار درست کردن شدم جاتون خالی قیمه درست کردم و بعدشم دوش مختصری گرفتم و نشستم هر چقدر به ساعت رفتن بچه ها نزدیک تر میشد بغض گلوی منو بیشتر میگرفت خلاصه حرکت ساعت ۳ بود و چقدر تلفن من زنگ خورد که کجا سوار بشیم و راهنمایی کنین خلاصه همه کادر اجرایی تک تک بهم زنگ زدن گفتن هنوز راه نیفتادیمو ببین میتونی بیای یانه که یه دفعه مامانم زنگ خونه رو زد و اومد وقتی حال منو دید گفت پاشو پاشو جمع کن برو منم از خدا خواسته زنگ زدم به بچه ها گفتم اونام ذوق زده گفتن این تاخیری که تو حرکت داشتیم صد در صد حکمتش اومدن خودت بود خلاصه قرار شد سر راه من برم سوار بشم و حرکت کنیم من هم سریع لباس پوشیدمو رفتم به محل قرار و سوار شدم و همه ی دوستان از دیدنم ابراز خوشحال خودشون با جیغ نشون دادن ساعت حدودا ۵ از شهرکرد خارج شدیم و ساعت یک و نیم شب مسجد سلیمان بودیم به محل اسکانمون رسیدیم و ماکارونی رو خوردیم و شب رو گذروندیم صبح طبق روال گذشته تیم بندی شدیم و من هم گروه با فاطمه دانشجوی پزشکی و آقایی که سری قبل هم گروهم بود و اتاق عمل خونده بود و آقای دکتر جوانی که اردوی اولشون بود خلاصه عازم منطقه شدیم و تمام اون منطقه رو پوشش دادیم خونه به خونه میرفتیم و پای حرفاشون میشستیم و کار درمان پیش میبردیم و من روی لیستای اسامی تمرکز کرده بودم که با نهایت دقت بنویسمشون خلاصه گروهی که من باهاشون بودم یکم خسته شدن و نشستن ولی همچنان من انرژی داشتم رفتم با یه گروه دیگه که زوج جوان پزشکی بودن که به تازگی ازدواج کرده بودن با لهجه ی شیرین یزدی اونجا احتیاج به گلوکومتر پیدا کردیم و گلوکومتر داخل ون بود و خیلی فاصله داشت و من طی یک فقره حرکت جهادی تو اون بارونی که گرفته بود و کوچه ای که خیس شده بود و گل و لایی که لغزنده بود شروع به دویدن کردم وتا ون دویدم و گلوکومتر رو به پزشک رسوندم و قند خون خانم رو اندازه گرفت و به بررسی شرایطش پرداخت و مجددا احتیاج به دارویی بود که داخل ون بود و مجددا من اون مسیرو شروع به دویدن کردم برای اوردن دارو و در همین حین دکتر بلند داد میزد ندووو میخوری زمیییین ندوووو و من همچنان به دویدنم ادامه دادم و دارو رو برداشتم و با خودم پایین اوردم و تحویل دکتر دادم
و خلاصه تا ساعت ۶ عصر کار درمان رو با عشق زیاد انجام دادیم و بعد مسئول گروه اومد دنبالمون و برامون ناهار اورد و خوردیم و بسیار هم چسبید خلاصه به مسجد سلیمان برگشتیم و بچه ها توی راه کلی دست و جیغ زدن روانشناس گروه که با ما همراه بود گفت اگر راست میگین و انرژی دارین یه جیغ بلند بزنین ماهم که از خدا خواسته جیغ بلندی کشیدیم و بعدم زدیم زیر خنده خلاصه وسایلمون برداشتیم و پیش به سوی لالی هوای بارونی قشنگی بود و رعد وبرق های وحشتناکی میزد و ما ساعت ۹ از مسجد سلیمان حرکت کردیم ساعت حدودا یک شب به سربی آرپناه رسیدیم و همه جا تاریک بود و چیزی از طبیعت دیده نمیشد و هوای بارونی داخل مدرسه اسکان داده شدیم و کباب بی نظیر بختیاری ها رو خوردیم و شب خوابیدیم و مجددا صبح بلند شدیم با صحنه ای رویایی روبرو شدیم کوهی روبروی مدرسه بود با درختان سرسبز بلوط و رودی که پای کوه سرازیر بود بسیار دلپذیر و عالی بود از ساعت ۶ صبح تا ۷ فقط بیرون ایستادم و طبیعت رو نظاره کردم و بعد هم صبحانه خوردم و روپوش پوشیدم و رفتم برای جدا کردن دارو برای گروه خودمون دارو رو جدا کردیم و راهی منطقه شدیم سوار شدیم پشت نیسان و رفتیم تا قسمتی و بعد هم پیاده شدیم و باید از دل رود رد میشدیم کفش و جورابم دراوردم دست فاطمه رو گرفتم و با هم از رود رد شدیم و خیلی فاز داد بهم 😂 رفتیم و رسیدیم به خانه ای سنگی با چادری عشایری بغلش پیرمرد دچار درگیری سیاتیک شده بود و توان حرکت نداشت و میگفت ۴ روزی است به این حالت دچار شده دکتر دستور تزریق ۳ تا آمپول رو به پیرمرد داد و آقایی که اتاق عمل خونده بود شروع به آماده کردن آمپولا کرد دکتر حرکت کرد و به چادر یکی از اهالی رفت و اهالی یکدیگر را خبر کردن که آنجا برای ویزیت و درمان جمع بشن و من ماندم با آقای اتاق عملی که مشخصات پیرمرد را وارد لیست کنم پیرمرد با کمک پسر جوانی برگشت و آماده ی آمپول بود و آمپول هابرای پیرمرد تزریق شد و پیرمرد کلی دعای خیر بدرقه ی راهمان کرد تا تاریک شدن هوا ما به کار ویزیت مشغول شدیم و به حرفهای مردم گوش جان سپردیم مردمی بی نهایت مهربان و بی همتا و مجددا سوار بر نیسان تا لب آب رفتیم و در تاریکی به آب زدیم و به سمت مدرسه پیاده راهی شدیم حسی بی نهایت ناب داشتم حسی تکرار نشدنی این گوشه ای از فعالیت جهادی ما در طی ۳ روز بود 
از گروه پیگیری درمان بگم که خوشبختانه در طی ۵ ماه موفق به درمان ۲۱ نفر شدیم و خدا رو شاکرم که من رو وسیله ای قرار داد برای لبخند کوچکی گوشه ی لب اشکان ها معصومه ها و علی ها 
دکتر مهرسام عکس دندون اون بنده خدایی که سری قبل در موردش باهاتون صحبت کردم به دستم رسیده و دچار عفونت شده !
و در آخر تشکر میکنم که خاطرمو خوندین ببخشید اگر دوست نداشتین 
به امید روزی که هیچ بیمار نیازمندی روی زمین نداشته باشیم