خاطره فاطمه سادات جان
فاطمه سادات😊
سلام دوستان خوبین؟؟؟دلتون واسه من تنگ نشده بود؟؟من که خیلی دلم واستون تنگ شده بود😢منو ببخشید این چند وقت خیلی درگیر بودم یه مشکل برام پیش اومده.
حسام داره بابا میشه😁😃و اما خاطره
یه روز از خواب بلند شدم دیدم حسام بهم زنگ زده😑برداشتم گوشیو گفتم سلام داداش اول صبحی چی میخای از جون من😣گف سلام فنچولم منم دوستت دارم منم دلم واست تنگ شده😂گفتم داداشی خابم میاد بگو😣گف عشق داداش برات اژانس میگیرم بیا ببینمت نفسم😘گفتم باشه😴و دوباره خابیدم😀با خوردن یه چیزی تو سرم بیدار شدم😐ملت با ناز و نوازش بلند میشن من با کتک😐رفتم سوار اژانس شدم و وارد مطب حسام شدم سرم تو گوشیم بود و با یه سلام سرسری به منشی داشتم وارد میشدم ک محکم خوردم به یکی😨و چون یهوویی بود پرت شدم تو بغلش 😨چشمام وا کردم دیدم خوردم به اقا محمد(داداش مژگان)چشماشو وا کرد😨گف خوبین؟؟منم گفتم هوم😨حسام داشت غش غش میخندید😐گفتم کوفت😐گف خیلی باحال شدین😂😂منم سریع فاصله گرفتم و گفتم کم نمک بریز😐اقا محمد سریع خدافظی کرد و رفت😂منم نشستم پیش حسام بهم گف نگا فاطمه من میدونم سختته ولی یه رور باید پیشم باشی گفتم برای چی؟گف به دلقک بازیات نیاز دارم😁گفتم باش😐خلاصه خودش حاضر شد و سوار ماشینش شدیم😐داشتیم از شهر تقریبا خارج میشدیم گفتم حسام اینجا کجاس😟گفت حرف نزن الان میرسیم😊منم چشمامو گذاشتم رو هم و خابیدم بیدار شدم صدای اب میومد☺️بلند شدم دیدم یه جای خیلی خوشگلیم😍منم کلی اب بازی کردم با حسام دیدم یه دختر خوشگل شش هفت سال اومد سمتمون خیلی ناز بود لپ گلی و موها طلایی😍دیدم حسام دستاشو وا کرد اونم محکم خودشو انداخت بغل حسام داشتم هاج و واج نگاشون میکردم ک حسام از خودش جداش کرد و اروم لب زد خوبی😍؟اون دخترم سرشو تکون داد بعد حسام گف لب زدگلی این خانومه خواهر منه اسمش فاطمه اس😁 بعد به من اشاره کرد بیا من اومدم سمتش لپشو بوس کردم بعد منو نگاه کرد سعی کرد یه چیزی به حسام بگه زبون اشاره حرف میزد با حسام.حسامم بغلش کرد رفتیم سمت ماشین ک من نشوندم رو پاهام و باهاش بازی کردم😍😁رسیدیم به یه خونه خوشگل ک اطرافش پر از درخت و گل بود رفتیم پایین و حسام در زد یه خانوم نسبتا پیر در وا کردگفت سلام پسرم😍و بعدش نگاش به من افتاد گف سلام دخترم😀منم گفتم سلام حاج خانوم😊و بعد تعارفات با همون دختر کوچولو که اسمش گلی رفتیم تو☺️بعد یه اقای مسن رو تشک خابیده بود که حسام رف سمتش و کیفشو باز کرد منم رفتم جلو و گفتم سلام حاج اقا😊گفت سلام دخترم خوش اومدی😊یهو حاج خانومه گفت حسام جان ازدواج کردی به ما نگفتی😄منم خندم گرف😂گفتم حاج خانوم خواهرشم😅گفت واییی دخترم چه نازی تو😍منم سرم رفت تو شالم از خجالت گفتم مرسی خاج خانوم بعد سریع گلی نشست جلو حاج خانوم و با دستاش یه حرفایی میزد انگار بعد حاج خانوم خندید گف توهم نازی دخترم😍منم سریع بغلش کردم گفتم بیا خاله جووونم😍😍و باهام بازی کردیم ک یهو صدای بالابزرگ گلی بلند شد نگامو چرخوندم ک دیدم حسام داره امپول میزنه بهشون😰سریع سر گلی تو بعلم جمع کردم نزاشتم نگاه کنه درسته نمیشنید اما از واکنش های مامان بزرگش فهمیده بود اون طرف چیزی شده ...صدای حسام میومد ک میگف حاج اقا اروم باشین شل کنین...
و بعد حسام رفت بیرون ک دستاشو بشوره..اون روز با پذیرایی حاج خانوم و اب بازی من و گلی عالی بود😃😀شب تو بغل هم خابیدیم من و گلی😁صبح ک بلند شدم متوجه شدم دستم داغه دیدم سر گلی روشه و گوله اتیش شده😢دوباره خابم برد که با سوزش دستم خواستم تکونش بدم که حسام دستمو گرفت گفت اروم عزیزم😍و چشمامو وا کردم دیدم گلی نیس کنارم😢گفتم گلی کو؟گفت عزیزم جفتتون سرما خوردید شدید حاج خانوم بردش صورتشو بشوره و دیدم گلی تو بغل حاج خانوم اومد و حسام گرفتش و با یکم فاصله از من خابوندش دیدم که کیفشو واکرد و به من اشاره کرد با گلی حرف بزنم😟منم داشتم از خاطرات بچگیم واسه گلی میگفتم و اونم میخندید😀یهو دیدم حسام یه شیاف برداشت و حاج خانوم اروم شلوار گلی داد پایین گلی با ترس خاست برگرده ک من با دست که سرم نداشت گرفتمش و دلداری اش دادم ک یهو اروم تو بعلم تکون خورد دیدم حسام براش شیاف گذاشت سرشو که بلند کرد چند قطره اشک تو چشماش بود😢اینقد نازش کردم که خابید و سرم منم تموم شد☺️حسام اومد سمتمو گفت عزیزم برگرد دوتا امپول کوچولو بزنم بهت😘من گفتم حسامممم ترو خداااا😭گفت عزیزممممم اروم باش قول میدم اروم بزنم دیگه عشق داداش😘لطفا برگرد دیگه😘منم با ترس برگشتم😣دیدم پشتشو به من کرد و امپولا رو اماد کرد همین طور که پشتش به من بود گفت برگرده نفس من😉گفتم داداشششش امپولا چیه😣😭گفت عزیزمم گریه نکن دیگ و کنارم نشست و شلوارم یه کوچولو داد پایین پنبه کشید گفت شل کن عزیزم😘گفتم داداششش نزن😣😣گفت هیسسس نفس بکش....منم دوتا نفس کشیدم که وارد شدن یهوویی سوزن حس کردم گفتمممم اخخخخ داداش😭😭گفت جونم جونم نفسمممممم😍گفتمممم درش بیارررر😣😣گفت یک دو سه تمومممممم😄اونطرف شلوارمو کشید پایین تر که تو خودم جمع شدم گفت عزیزمم هیچی نیس یدونه دیگه مونده😘😘و پنبه گشید دستشو گداشت رو کمرم گفت عزیزم یه خورده تحمل کن😘و تا بخام بفهمم چی به چیه نیدلو اروم وارد عضله ام شد که خود به خود سفت شدم و بدنم تکون خورد حسام محکم کمرمو گرفت گفت الهی بمیره داداش اروم بگیر عزیزم گفتمممم ایییییی اییییییی داداشششش😭😭گفت جانم جانم تمومه شل کن عزیزممم😘😘 گفتمممم نههههه در بیاررر 😭😭ک بالای سوزنو اروم فشار داد و من خود به خود شل کردم هق هق میکردم که حاج خانوم اومد پیشم گفت عزیزم یکم مونده😘گفت پسرم هلاک شد تمومش کن😢و حسام گفت تمومه فنچول و اروم درش اورد و منم باز خابیدم😢
ادامه دارد😀😀😀
پ.ن:دوسستتون دارم لطفا برام نظر بزارید دلم براتوم تنگ شده .....
پ.ن:مراقب خودتون و زیبایی هاتون باشید
پ.ن:یا علی