سلام خوبین ؟؟؟ 
انقدر حالم بده که اومدم خاطره بنویسم حال و هوام عوض شه ... نمیدونم چرا احساس میکنم منو یادتون رفته ونیاز به یه معرفی دارم ... سوین هستم شش سال پیش پدرو مادرم از دست دادم و پیش مادرجونم و پدرجونم و عمو هامینم زندگی میکردم وقتی تو تصادف پدر و مادر از دست دادم تا یک سال از لحاظ روحی مشکل داشتم ولی با امید اینکه من پدرجون و مادرجونم دارم تونستم رو پا بشم ولی نمیدونستم چه طوفانیه داره یکی یکی بهترین کس های زندگی ازم میگیره و اتفاقی که همیشه ازش میترسیدم برام اتفاق افتاد ...  
درست ده روز از از پایان امتحان میگذشت که پدرجون و مادرجونم تصمیم گرفتن برن مشهد اونم با ماشین خودشون و هر چی عمه هانیه و عمو هیراد اصرار میکردن بابا بیخیال ماشین بشین با هواپیما برید راحت یک ساعت دو ساعت نیستش که ولی مادرجونم پاشو کرده بود تو یه کفش که با ماشین خودمون بریم پدرجونم میگفت هر چی خانومم بگه روز یکشنبه بود که مادرجون اینا میخواستن برن هر چی اصرار کردم من با خودشون نبردن ساعت ۴ بعد از ظهر بود که راه افتادن قبل اون وقتی مادرجونم برای خداحافظی بغلم کرد گفت: تو این چندسال هر وقت بغلت میکردم بوی حسامم میدادی ( بابام میگفت) و دلتنگی بچم با وجود تو 
رفع میکردم ولی دیگه این دلتنگی تموم میشه میخوام برم پیش حسامم دیشب خوابشو دیدم اومده بود منو و پدرجون با خودش ببره  سرمو بوسید گفت مواظب خودم باشم نمیدونم چرا هیچی نمیفهمیدم از حرفاش وقتی رفتن تازه فهمیدم چی شده عمه هانیه با آیلین آیدا رفتن خونه اشون 
فقط منو و زن عمو الهه بودیم عموهام بیمارستان بودن چون شب قبلش همه خداحافظی کردن منم رفتم تو اتاقم و گریه کردم وقتی حالم بهتر شد رفتم پایین زن عمو دید حوصله ندارم گفت بیا با هم کیک شکلاتی درست کنیم که هیراد و هامین اومدن بخوریم  رفتیم با هم کیک درست کردیم و حسابی مشغول شدم وقتی کیک تموم شد زن عمو شام درست کرد منم سالاد درست کردم وقتی کارم تموم شد 
رفتم دوش گرفتم ولی همش داشتم فکر میکردم منظور مادرجان چی بود ... شب وقتی عمو هیراد و هامین اومدن 
با هم شام و خوردیم و بعد شام کیک پر از خامه اوردیم و خوردیم ولی من مثل گذشته نبودم من عاشق کیک شکلاتیم 
عمو هامین گفت : سوین چه شده خوشگلم مثل همیشه نیستی من : هیچی عمو اتفاقا مثل همیشه ام  گفت : که اینطور یه ربع بعد گوشی عمو هیراد زنگ خورد جواب داد 
نمیدونم پشت خط چی گفت بله خودم هستم یدفعه از جاش بلند شد و گفت بله کجا من خودمو میرسونم قشنگ رنگ از رخش پرید وقتی گوشی قطع کرد رو به عمو هامین گفت : هامین پاشو تا یه جایی بریم عمو هامین بلند شد رفت لباس عوص کنه زن عمو گفت کجا هیراد  عمو به زن عمو گفت : یه لحظه با من بیا و رفتن من هنوز تعجب کرده بودم چی شده عموها سریع رفتن من: زن عمو چی شده 
زن عمو: هیچی عزیزم رفتن تا بیرون برگردن و گفت تو رفتی حموم موهاتو خشک کردی گفت : بافتمشون خشک میشه نشستیم با هم فیلم دیدیم ولی زن عمو همش با استرس به گوشیش نگاه میکرد انقدر خوابم میومد که رو همون مبل خوابم برد نمیدونم چند ساعت گذشته بود ولی با صدای در هوشیاریمو به دست اوردم ولی هنوز گیج و منگ بودم  عمو هیراد داشت با زن عموبا صدای پر بغض حرف میزد عمو  : الهه تورو خدا اروم باش الان یک ساعت من تو کوچه دارم هامین آروم میکنم الان سوین بیدار میشه بزار بخوابه خوب من خودم هنوز نتونستم درک کنم دلم میخواد گریه کنم ولی یه بغض نمیزاره داره خفه ام میکنه الهه لطفا
من: عمووو عمو هیراد : جانم بیدار شدی  من: اره عمو کجا رفته بودی اومد سمتم بغلم کرد گفت: یه کاری داشتم رفتم
بخواب عزیزم من: عمو برام لالایی میخونی همونی که مادرجون برام میخوند عمولالایی خوند من چشمام گرم شده بودکه صدای گریه عمو هیراد بلند شد ولی من گیج بودم و خوابم برد صبح با صدای جیغ و گریه بلند شدم 
عمه هانیه با جیغ و داد مادرجون و پدرجون صدا میزد عمو هامین چادر مادرجون تو بغلش گرفته بود گریه میکرد زن عمو الهه همونطوری که گریه میکرد داشت آب قند میداد 
به عمه عمو هیراد رو مبل نشسته بود و سرش بین دستاش بود آیدا و آیلین  تو بغل عمو سپهر گریه میکرد .. واقعا چی شده بود من نمیفهمیدم هیچ درکی نداشتم من: عمو هیراد 
عمو: جانم من: چی شده  عمو : سوین... عمه با گریه نذاشت 
عمو حرف بزنه و گفت مامان و بابام رفتن دیگه پیشم نیستن حسام مامان و بابام با خودش برد مامان و بابای مهربونم رفتن پیش داداشم خدا مامان و بابام با خودش برد
من هنوز نمیفهمیدم یعنی چی که حسام مامان و بابام برد پیش خودش تازه فهمیدم داره چی میگه عمه  فهمیدم چرا دیشب عمو هیراد گریه میکنه چیزی نشد که از برادرها و خواهر های پدرجون و مادرجون اومدن خونه ترکیده همه داشتن گریه میکردن ولی من اصلا نمیتونستم گریه کنم انگار یکی گلوم گرفته بود و نمیذاشت صدام در بیاد تحملم تموم شد با صدای بلند گفتم به من گفته بود گفته بود گفت میخواد بره پیش حسام خودش گفت بهم گفته بود دستامو گذاشته بودم رو سرم و حرف های مادرجون تکرار میکردم عمو هامین به خودش اومد و گفت سوین عزیزم اروم باش بسه دیگه من: گفت عموووو گفت بهم ولی من نفهمیدم من نفهمیدم عمو هامین: جانم نفسم آروم باش عمو هیراد بهم یه ذره آب داد اروم شدم ولی فقط داشتم به مادرجون و پدرجون  فکر میکردم وقتی که مادرجون بعصی شبا که عمو هامین نبود برام لالایی میخوند و من به خواب میرفتم به پدرجون که همیشه رو مبل می نشست کتاب میخوند و برام داستان های قدیمی میگفت تو شیطنت ها باهام همراه بود انقدر که حرص مادرجون در میومد و میگفت سوین بچه اش تو چی تو هم بچه ایی همونطوری یه جلوم خیره بودم خودم اینجا بودم ولی ذهنم تو خاطرات بود عمو هامین : سوین چرا گریه نمیکنی سوین گریه کن جان من گریه کن چرا اینطوری نگاه میکنی از فکر بیا بیرون سوین تروخدا الان حالت بد میشه ( اول خاطره هم گفتم که بعد مرگ پدر و مادرم مشکلات روحی داشتم دقیقا اولش همینطوری بود  کلا عمو هامین از هر چی سکوت من وحشت داره) اولین قطره اشکی که ریختم با نفش عمیق عمو یکی شد قرار بر این شد که برن برای خاکسپاری ولی من هر چی میگفتم منم بیام قبول نمیکردن انقدر تو گوش عمو هامین خوندم که عصبی با صدای بلند گفت نه سوین تو هیچ جا نمیای بیای که حالت بد شه منو دق مرگ کنی اره عمه بابا گفت : هامین جان خوب بزار بیاد اینطوری بهتر براش هامین: چی بهتره عمه سوین بیاد اونجا دیوونههه میشه بیاد اونجا من باید بعد من باید ددور از جونش جنازه سوین جمع کنم از اونجا من: عمو قول میدم حالم بد نشه میخوام بیام منم چطور آیدا و آیلین میان بعد من نیام عمو: آیدا و آیلین فرق میکنن اونا پدر و مادرشون براشون تصمیم میگیرن من: چون من پدر و مادر ندارم نباید بیام هامین: سوین ساکت شو منظور من این بود بعد بعلم کرد و گفت : اصلا من هم مامان و بابای تو من برات تصمیم میگیرم تو دختر خودمی عمو هیراد: سوین
دایی آرشام  اومده نمیخوای بری پیشش
عمو هامین: مثل یه دختر خوب میری پیش ارشام بعد اینجا خلوت شد خودم میام دنبالت باشه رفتم پیش دایی آرشام 
( من دوتا دایی دارم دایی ارشام روانپزشک و ۳۴ سالشه و و دایی آرسام  ۲۸ سالشه و پزشکه در حال تخصص ) من: دایی .دایی: جانم قشنگم  من: عمو نمیزاره منم باهاشون برم 
دایی: عزیزم شما نری برات بهتره الان بریم خونه دایی آرسام منتظره من: چشم .. خداحافظی کردیم دایی: بدو سوار شو من: نه دایی با ماشین نریم دایی : یعنی چی سوین 
پس با چی بریم من: نه دایی من میترسم  دایی: از چی میترسی اصلا ترس نداره من: چرا داره از هر چی ماشین بدم میاد از من و مامان و بابا با ماشین نمیرفتیم تصادف نمیکردیم اگه مادرجون و پدرجون با ماشین نمیرفتن تصادف نمیکردن که بمیرن من نمیخوام از ماشین بدم میاد
دایی: هیش اول گریه نکن سوین بعد برام توضیح داد مرگ دست خداست تا خدا نخواد برگی از درخت نمیوفته خلاصه که کلی ارومم کرد و بد سوار شدیم ولی من انقدر به خودم تلقین کرده بودم حالت و تهوع گرفتم تا خونه برسیم دوبار دایی مجبور شد ماشین نگه داره و من هر چی خوردم و نخوردم بالا بیارم همین که رسیدیم خونه دایی آرسام اومد بغلم کرد و گفت وای سوین انقدر دلم برات تنگ شده بود که نگو دایی من : میخوام برم حموم دایی ارسام : باشه عزیزم برو تو اتاقت حموم  ( من اینور هم اتاق دارم ولی کمتر میرم اونور چون هر دو صبح سرکار هستند ) رفتم یه دوش گرفتم دراز کشیدم رو تخت عمو آرسام اومد تو اتاق و گفت: دختر تنبل باز که موهاتو خشک نکردی سرما میخوری من: دایی خوابم میاد خودش خشک میشه دایی: نخیر بدو تبلی نکن خوش موهامو خشک کرد و گفت حالا بخواب کنارم رو تخت دراز کشید و گفت: آرشام میگه تو راه حالت بد شد اره 
من : بله  دایی: الهی فدات شم الان حالت خوبه هنوز احساس حالت و تهوع داشتم ولی چون خوابم میومد گفتم 
نه الان حالم خوبه گفت: خداروشکر  پس بخواب کوچولو
خوابیدم با نوازش دست کسی بیدار شدم چشمامو باز کردم دیدم دایی ارشام گفتم سلام گفت : سلام به رو ماهت پاشو دستاتو بشور بیا ناهار بخوریم  من: ساعت چنده دایی 
دایی سه هر چی به ارسام میگفتم بیدارت کنه میومد تو اتاق نگات میکرد میگفت دلم نمیاد بزار یه نیم ساعت دیگه بخوابه آخر خودم اومدم بدو بیا رفتم دست و صورتمو شستم رفتم سر میز عذای مورد علاقه منو لازانیا درست کرده بودن پر پنیر  احساس میکردم اگه بخورم بالا میارم ولی چون میدونستم دایی ناراحت میشه خوردم سومین قاشق که خوردم احساس میکردم هر چی تو معده امه داره میاد بالا بدو بدو رفتم دستشویی پشت من دایی آرسام اومد بهم کمک کرد صورتمو بشورم بعد کمک کرد رو تخت دراز بکشم  من: دایی معده ام و گلوم میسوزه داره آتیش میگیره  دایی : بزار ببینمت شروع کرد معاینه کردن دایی: سوین من یه ذره استراحت کنه تا من برم داروهاشو بگیرم خوب من: دایی میشه امپول نزنم دایی: نه عزیزم نمیشه ولی اصلا نگران نباش  و به دایی ارشام گفت: حواست باشه من برم دارو بگیرم  دایی که رفت دایی ارشام سجاده نمازشو اورد تو اتاق میخواست نماز بخونه من: دایی میخوای نماز بخونی  دایی : اره عزیزم 
من: برای مادرجون و پدرجونم دعا میکنی دایی : اره عزیزدل دایی  ... دایی نمازش تموم شد برام کیک و شیر اورد خوردم  دایی آرسام که اومد اومد تو اتاق همراه شربت که داد خوردم من: آب میخوام  آرسام: اگه آب بخوری دیگه چه ارزشی داره شربته ارسام: سوین جونم عشق دایی دمر بخوابه یه دوتا آمپول بزنه  من: دایی خواهش میکنم دایی: منم خواهش میکنم که خواهش نکن حالا بیا بخواب من: اگه آمپول بزنم زنگ میزنی با عمو هامین حرف بزنم بیاد پیشم دایی: چشم الان به آرشام میگم بیاد آمپولاتو زدی بهش زنگ بزنم حرف بزنی خوبه حالا بخواب خوشگلم دایی آرشام هم اومد پیشم کمک کرد دراز بکشم و بهم گفت: اصلا نترس چندتا نفس عمیق بکش باشه تازه آرسام هم برای سوین من 
آروم میزنه مگه نههه آرسام ... دایی آرسام که دوتا آمپول آماده کرده بود و داشت پنبه الکل برمیداشت  گفت معلومه که آروم میزنم مگه دلم میاد برای فرشته کوچولوم آروم نزنم انقدر آروم میزنم که متوجه نشه دایی آرشام آماده ام کرد دستمو تو دستش گرفت و گفت : اگه دردت گرفت دست منو فشار بده دایی آرسام اومد کنارم رو تخت نشست آروم پنبه کشید و امپول فرو کرد آمپوله  درد داشت و من به سختی تحمل کردم  دومی که زد خیلی درد داشت و من اصلا قادر به تحملش نبودم من: اخ دایی خیلی درد داره 
آرسام: میدونم عزیزم ولی باید تحمل کنی من: نمیخوام
دایی آرسام: الان تموم میشه تا ده بشمار و همزمان شروع کرد به شمردن اعداد و به ده نکشیده آمپول در اورد و جاشو با پنبه فشار داد و گفت: تموم شد عروسکم اروم بلند شدم ولی دلم نمیخواست دیگه بخوام زنگ زدم با عمو هامین حرف زدم و جون زیاد دلتنگی میکردم قرار شد بیاد دنبالم
 شب اونجا باشم و فردا دوباره بیام پیش داییا  تا چند روز که خونه خلوت تر بشه بعد با دایی آرشام رفتیم نقاشی های جدیدی که کشیده بود دیدیم و قرار شد یه نقاشی هم از من بکشه 😘 ( دایی ارشام در کنار شغلش نقاشی هم میکنه درست برعکس من که نقاشیم افتضاح ) و این خاطره وحشناک هم تموم شد ولی واقعا الان نمیدونم چی بگم زندگی من همچنان در حال حرکت هست و با کمی تفاوت یک : نبودن مادرجون و پدرجون . دو: وابستگی پیش از حد عمو هامین الان هیچی تو ذهنم نیست که به عنوان پ.ن
بنویسم فقط بگم که تابستون مثل همیشه سلام میرسونه  

لالایی که عمو هیراد خوند و من خیلی دوستش دارم و براتون مینویسم .

لالا... لالا گل آبی چه بی تابم تو خوابی 
لالا... لالا گل نازم تویی تنهاترین رازم
لالا...لالا من اینجایم تو میگی خواب میبینی
گلای ناز پلکاتو چه بی رحمانه می چینی 
لالا...لالا گل زردم تو نیستی من پر دردم
لالا...لالا گل مریم واسه دردا تویی مرحم
لالایی خواب نازت رو بسازاز لای و لای من
برایم از تو همین بسه لالایی بی وفای من 
بخوای آروم گل لادن چشمای من نمیخوابن
بخواب لاله بی خارم  که خیلی دوستت دارم