سلام غزل هستم تو خاطره قبلی گفتم که تاحالا امپول نزدم الان از کلاس اول تا اول دبیرستان امپول نزدم حالا قضیه داره که چطور بود که امپول نمیزدم اگه خواستین براتون میگم خلاصه تا اول دبیرستان که باید واکسن میزدم دگه هیچ راهی واس پیچندن نداشت من بعد از چندین سال درد امپول رو موقع واکسن زدن حس کردم وای روزی که رفتم واکسن بزنم وای حالا منم استرس داشتم ولی نه زیاد با مامانم رفتم تو اتاق و زنی توش بود گفت بشین رو صندلی حالا من چهره ایی اروم ولی از درون  استرس همش نگران بودم صدام دراد جلو مامانم حالا مامانمم اماده بود من صدام دراد منو به رگبار ببنده که تو اون خاطره قبلی گفتم که چطور به رگبار بستم خلاصه زنه رفت سراغ جعبه ایی و درش رو باز کرد و امپول رو دراورد وای سوزنش بلند و داشت جلو چشم من امادش میکرد بعد نیگا به منم میکرد منم چهره اروم اصلا انگار نه انگارم بود ولی از درون استرس نگرانی یخ کرده بودم واسه بخیه زدن انقدر نترسیدم که واس واکسن ترسیدم خب اولین بار بود میخواستم بزنم اومد نزیکم و منم ضربان قلبم رو هزار ولی چهره اروم خلاصه پنبه رو که کشید یه دفعه سوزن رو فرو کرد تو دستم وای چه دردی داشت قطره قطرش رو حس میکردم ولی چهره همچنان اروم بدون هیچ تغیری ولی از درون فحشی نمونده بود که زنک نداده بودم تا موقعی که تزریق میکرد من با چهره اروم و بی عکس العمل در درون به زنک فحش میدادم و با یه دستم جوری که معلوم نبود صندلی رو فشار میدادم از درد خلاصه فکنم نزدیک یه دقیقه ایی تو دستم بود از بس که فس فس میکرد تو کارش پدرم رو دراورد زنک انگار کار اولش بود خلاصه تموم شد.یه سوال تا حالا تو یه روز تو یجا دوتا واکسن زدین من زدم توی خاطره بعدی خواهم گفت که چرا توتا واکسن زدم. یه دونه قرار بود بزنم ولی دوتا خوردم خاطرش جالبه ا