سلام مهربونا😍🖤
عیدتون مبارک🎄🐾😍
حالتون خوبه؟
ایشالله ک همیشه عالی باشین و البته ک
از زندگیتون لذت ببرین
دریا هستم ۲۱(^-^) ساله از تبریز
خیلی ممنون از همه برا نظراتی ک داده بودن...♡
این خاطره مربوط ب یک مرداده ک حمید هیراد سقز کنسرت داشت
و من خیلی صداشونو دوس دارمو ب شدت طرفدارشونم
من دقیقا ۱ مرداد تولدم بود
دو روز قبل یِکُم عسل گفت ک بریم کافه نزدیک دانشگاه ی چیزی بخوریم
قبول کردم بریم خلاصه همین ک پام و گذاشتم تو کافه پرهام و امیر و شاهین و دیدم😳 امیر بلند شد دستشو تکون داد ک بفهمیم کجان 
متعجب از حضورشون از عسل پرسیدم اینا اینجا چیکار میکنن ک هیچی نگف فقط دستم و کشید سمت میزی ک اونا دورش نشسته بودن 
و ی کیک روی میز بود و روش نوشته بود "HBD darya hiraadi"
😐😐
تو اون جمع فقط عسل میدونست من طرفدار حمید هیرادم و از چیزی ک روی کیک نوشته شده بود شک‌ نداشتم عسل کیکو سفارش داده
البته قبلا چند بار تو ماشین ب پرهام گفته بودم آهنگ حمید هیراد بزار
ک اونم تقریبا فهمید هیرادیم
بگذریم
ذوق زده از اینک تولد برام گرفتن جیغ خفه ای کشیدم و نشستم
عسلم کنارم نشست
با تک تکشون احوال پرسی کردم
و تولدمو تبریک گفتن
یکمی شوخی کردیم و خندیدیم ک گفتم:
کادو هارو رد کنین زود😍
امیر: اوه اوه من دیگ با اجازه تون رفع زحمت کنم😐
من: بشین سرجات ببینم 
کادو رو بده بعد برو🙌🏻
امیر: اگ نخریده باشم...🤭
من خیلی خونسرد: اشکالی نداره داداشی....کارتت ک پیشتِ😈
امیر: ن ن خواهری...خریدم خریدم😶
من: رد کن بیاد
خلاصه کادوهاشونو دونه دونه باز کردم
شاهین:ست لوازم ارایش/:
باورتون میشه ی چیزایی از لوازم ارایش دیدم ک اصلا نمیدونستم اسمشون چیه😐
من کل‌ آرایشم رژ لبه بیشتر ازاون اصلا نمیتونم استفاده کنم
بگذریم ب هر حال شاهین خیلی وقت نبود ک منو میشناخت و طبیعیه درست نشناسم و ندونه من آرایش نمیکنم
بعدیش عسل بود ک صندل ب رنگ صورتی برام خریده بود ک اتفاقا دنبالش بودم 
و امیر:
ی جعبه کادو  گذاشت جلوم و عسل اومد پشت سرم چشامو گرفت امیر کاغذ کادوشو باز کرد در جعبه رو برداشت چند ثانیه بعد عسل دستاشو از رو چشام برداشت
سریع چشامو باز کردم و با ذوق زل زدم ب جعبه‌ درآنی از عصبانیت و حرص قرمز شدم😐🤦🏼‍♀️
شما تصور کن...پوشک...😐😒
جیغ زدم:
امیرررررررر
زدن زیر خنده😒
امیر دید دارم از حرص میترکم گفت:
اوه اوه سنگر بگیرین ک الانه بترکه
بعد دوباره خندید😐
بعد چند ثانیه ک یکم جو آروم تر شد امیر گف:
اون کادوی اصلی نبود ها
صرفا جهت خنده بود😐🖤
خلاصه ک امیرم ساعت داد...و پوشک😐
و پرهاااااام😍
پرهام بلند شد دوباره همون کارای امیر و انجام داد...نالیدم:
پرهام اذیتم نکن تو دیگ
هیچی نگفت
دستاشو آروم از رو دستام برداشت 
پنج تا کاغذ ب پشت رو میز بود
اولیشو برگردوندم
اولین چیزی ک ب چشمم خورد عکس حمید هیراد بود
و بعد اسمم و شماره صندلیا
اصلا باورم نمیشد بلیط کنسرت حمید هیراد باشه
هیچی نمیتونستم بگم فقط ب زحمت سرمو بلند کردم نگاهی ب عسل بعد امیر بعد شاهین و در آخر ب پرهام انداختم
رو پرهام مکث کردم بعد چند ثانیه انگار ب خودم اومد جیغ زدم:
کنسرت حمییییید😍
پرهام سری تکون داد و  اخمی کرد:
آقای هیراد
انقدر ذوق زده بودم ک توجهی نکردم عسلم تعجب کرده بود هیچکدوم انتظار این کادو رو نداشتیم
شاهین بعد کادو بلند شد چون عجله داشت رفت کیکم نخورد😕
از همه شون تشکر کردم
خلاصه اون تولد تموم شد
موقعی ک میخواستم برم خونه از قنادی سر کوچه ی کیک دیگ خریدم تا تو خونه با مادرم ی جشن بگیریم
من همیشه گفتم هرچی دارم از مادرمه
و احترام خیلی زیادی برا مادرم قائلم
خلاصه رفتم خونه مادرم کیکو ک دید اشک تو چشماش جمع شد
میدونستم داشت ب چی فک میکرد 
گفتم:
عع گریه میکنی؟مثلا تولدمه ها گریه چیه؟! 
خلاصه اون روز خیلی خیلی خوب بود و بسیار خوش گذشت من چون خیلی خسته بودم ی دوش سر سری گرفتم اومدم بیرون انقد خوابم میومد ک تو حموم داشتم بیهوش میشدم
بیخیال موهام شدم و با همونا خوابیدم
صبح ک بیدار شدم مُتَکام کاملا خیس شده بود
 خداروشکر هیچ نشونه ای از سرماخوردگی نداشتم
فرداش قرار بود بریم سقز چون کنسرت
اونجا بود
خیلی خیلی ذوق داشتم اصلا ی جا بند نبودم
سر صبحونه گاهی احساس میکردم گلوم درد میکنه ولی بعد با خودم میگفتم تلقین میکنم
حدودا ساعت ۱۰ بود ک پرهام زنگ زد گف امروز عصر راه میفتیم ک شب هتل باشیم ک فردا سرحال باشیم
منم قبول کردم
بامادرم صحبت کردم چون عسل بود و پرهامم همراهم بود قبول کرد
تا عصر هی احساس میکردم گلوم درد میکنه و هی دردش بیشتر میشد
ساعت ۴ پرهام اومد دنبالم امیرم همراهش بود
قبل اینک برم پایین ی قرص سرماخوردگی و شربت خوردم
خلاصه ما رفتیم دنبال عسل
یکم گذشت دیدم داره از شهر خارج میشه با تعجب پرسیدم:
پرهام
پرهام: جانم؟
من: میگم مگ ۵ تا نگرفتی بلیط پس اونیکیمون کو؟
پرهام: عاها...شاهین نیومد کار داشت
دیگ چیزی نگفتم 
عسل
آهنگ گوش
میداد
امیرم گرفت خوابید/: 

شربت داشت تاثیر میزاشت گیج شده بودم

عسل: خوابت میاد؟

من: عارع بدجور گیج شدم

عسل ب پاش اشاره کرد و گف:

بیا سرتو بزار رو پام بخواب

سرمو گذاشتم رو پاش خوابیدم

.....

با تکون شدید عسل بیدار شدم

نگاش کردم پرسیدم: 

چی شده؟

عسل: تو چرا اینقد داغی؟!!!!!

پرهام از تو آینه نگاهی ب پشت کرد...لبخند زورکی زدم یکم مشکوک نگاه کرد و بیخیال شد

من: هیییییس!!!!!!چرا داد میزنی میشنون

عسل:سرماخوردی باز؟

من: عاره ولی فعلا چیزی نگی ها...تا بعد کنسرت خودم میگم ب پرهام

عسل یکم بد نگام کرد و بیخیال شد

رو ب پرهام گفتم ی آهنگی چیزی بزار دیگ

پرهام:بیا

آ یو ایکس و داد بهم منم وصلش کردم ب گوشی

تا برسیم فقط آهنگای حمید هیرادو گذاشتم😬🖤

هیچکسیم جرئت نداشت چیزی بگه🤭

خلاصه رسیدم سقز

تا شب هی حالم بدتر و بدتر میشد

ولی سعی میکردم خودمو سرحال نشون بدم 

شب خوابیدیم 

صبح بیدار شدم گلوم بیشتر درد گرفته بود

تا عصر یکم تو شهر چرخیدیم 

۲ ساعت و نیم قبل شروع کنسرت ما اونحا بودیم😐🙌🏻

ب زور بردمشون/

چون قبلش میشد رفت برا عکس و امضا

البته ۱ ساعت فقط التماس کردیم با عسل ک بزارن بریم بک استیج عکس بگیریم

واییییی بادیگارده چقدرررر بد عنق بود

مگ راضی میشد

باورتون نمیشه ولی افتادم گریه

شانس آوردم پرهام یا امیر باهامون نبودن😬🙄

دیگ دید دارم گریه میکنم گفت ی لحظه صبر کنید ببینم چیکار میکنم

رفت تو ی اتاقی پنج دقیقه بعد برگشت گف برید تو اون اتاق فقط سریع

من و عسل رفتیم تو 

باورتون نمیشه ضربان قلبم رو ۱۰۰۰ بود پاهام میلرزید

خیلی خیلی هیجان داشتم

خلاصه رفتیم تو عکس و امضا گرفتیم

بعدش کنسرت ک عالی بود

شب برگشتیم هتل‌ 

من با عسل جلو تر داشتیم میرفتیم بالا ک من سرم گیج رفت قبل اینک بیفتم عسل دستمو گرف

ولی خوب از چشم پرهام دور نموند

اومد سمتمون رو ب عسل گف:

اتفاقی افتاده؟

من: نه نه چ اتفاقی

پرهام: پس چرا عسل دستاتو گرفته؟

من: کی؟...عسل؟...چیز....من...ن یعنی عسل چیز شد...بعد چی.‌‌...

پرهام پرید وسط حرفم:

از کی😤

من: چی از کی؟

پرهام: از کی سرما خوردی؟

من: سرما؟ سرما کو بابا...

پرهام: از کی سرماخوردی؟

سرمو انداختم پایین: 

از روزی ک تولد گرفتید برام

پرهام یکم با تاسف نگام کرد و گفت:

سوار شو بریم دکتر

من: نهههههه دکتر نم...

پرهام: سریع

چیزی نگفتم دیگ سوار شدم ولی عسل و امیر موندن هتل....

پرهام جلوی درمونگاه نگه داشت... داشت کمربندشو باز میکرد ک گفتم:

پرهام من نمیام🙁

پرهام با عصبانیت: میای خوبشم میای

اجازه هیچ حرفیو ب من نداد و پیاده شد

در سمت منو باز کرد سفت چسبیده بودم ب صندلی/:

پرهام بازومو کشید پیادم کرد درارو قفل کرد کشیدم سمت درمونگاه

فقط با بغض نگاش میکردم

منو نشوند رو صندلی

نوبت گرفت نشست پیشم

با بغض نگاش کردم ک هی نگاشو میدزدید ازم

سرمو تکیه دادم ب دیوار ک بعد چند ثانیه دست گرمش نشست رو دستای یخ زده م

از استرس زیاد دستام یخ زده بودن

پرهام: دریا چرا اینقد یخی تو...!!! ببین اصلا درد ندارع...زود تموم میشه

من: درد داره....زودم تموم نمیشه🙁

پرهام: اصلا شاید آمپول نداد

من: بهش میگی نده؟🙁

پرهام: ببین من ک نمیتونم دخالت کنم درضمن اگ حالت خیلی ب..

من: جون من🙁 تروخدا

پرهام: وای دریا وای...هزار بار گفتم ن جون خودتو قسم بخور ن خدارو...هی جفتش قسم بخور...گناه داره🤦🏻‍♂️

من:پرهام خواهش میکنم

پرهام: ببینم چی میشه

ی ذره دلم آروم شد...

نوبتمون شد پرهام دستمو گرف رفتیم تو

ی خانم نسبتا جوونی ولی فوق العاده زیبا...واقعا خوشگل بودن...چشماشون طوسی...موهاشون ک مشکی پرکلاغی

بسیار زیبا بودن...

رفتیم تو نشستم رو صندلی بیمار

پرهام شرح حالمو داد

دختره میخ پرهام شده بود😐

بعد تموم شدن صحبت پرهام چرخید سمت من

گلو و گوشم معاینه کرد

رو پرهام گف:

چند وقته مریضه؟

من: خانوم از خودم بپرسید جوابتونو میدم!

خانومه چشم غره ای رفتو گفت:

عزیزززززم چند وقته مریضی شما؟

من: دو سه روزی هست

خانومه رو ب پرهام😐: چرا زودتر اقدام نکردید؟

پرهام اومد‌چیزی بگه ک من زودتر گفتم: کاری داشتم وقت نشد

خانومه کاملا حرصی برگشت سمتم: 

گلم با داشتن همچین برادری باید بیشتر برای خودت وقت بزاری(چ ربطی داشت آخه خواهرمن😐🙌🏻 کاملا آشکار میخواست از رابطه من وپرهام سر دربیاره )

هیچی بهش نگفتم

منتظر بودم پرهام چیزی بگه ولی اونم هیچی نگف

نمیدونم چرا پرهام چیزی نگف...خیلی ناراحت شدم ولی انگار جفتمون ب حسی ک بهم داشتیم شک داشتیم 

بگذریم...

خانومه سکوتمونو ک دید فکر کرد پرهام برادرمه ذوق زده و با لحن مهربونی گف:

عزیزم حالت بده داروهاتو حتما تزریق کن

با شنیدن اسم تزریق کلا همه چیو  فراموش کردم مظلومانه پرهام نگاه کردم  ک گفت:

خانم دکتر اگ میشه برا خانومم آمپول ننویسین

هم من هم دکتر با تعجب نگاش میکردیم

مخصوصا من

اصلا باورم نمیشد

با خودم میگفتم حتما اشتباه شنیدم

هنوز تو شوک بودم ک دکتره با لحن بدتر از قبل گف: 

آقای محترم اگ من دکترم تشخیص دادم خانووووومتون آمپول نیاز دارن

نمیخواستم دیگ بحث ادامه پیدا کنه

پرهام اومد چیزی بگه ک پاشدم رفتم بیرون رو میز منشی نوشته بود دکتر نیوشا مهربان....خیلیم مهربون بود✌🏼😐

چند ثانیه بعد پرهام با عصبانیت اومد بیرون دستمو کشید رفتیم سمت داروخونه

داروهارو گرفت ۴ تا آمپول توش بود

پرهام بی هیچ حرفی رفت سمت تزریقات ولی من نشستم رو صندلیا

پرهام یکم رفت بعد برگشت دید من نیستم راه رفته رو دوباره برگشت اومد نشست‌ کنارم:

دریا پاشو برو آمپولاتو بزن زودتر بریم هتل دیگ

من: پرهام میترسم...درد داره...بیا بریم خودت‌ بزن🙁

پرهام: درد نداره...یعنی داره ولی باید تحمل کنی تا خوب شی دیگ...راه دیگه ای نداری ک...برو بهش فکر نکن

من: باش🙁

با پرهام رفتیم تزریقات ک خانومه ب پرهام گف بره بیرون

پرهام رفت‌ منم رفتم نشستم رو یکی از تختا

خانومه گوشیش زنگ خورد رفت بیرون بعد چند دقیقه پرهام اومد تو:

دریا این خانومه ی کاری براش‌ پیش اومد رفت گفت یکی دیگ میاد یکم طول میکشه

من: ول کن اصلا پرهام نمیزنم

بریم هتل

پرهام: گلم یکم صبر کن آمپولاتو بزنیم بعد بریم

(هیچی بدتر از این نیس ک قرار باشه آمپول بزنی و معطل بشی😩 از استرس مردم‌ من)

بعد چند دقیقه فک کنید کی اومد تو...خانم دکتر مهربان🙄...یعنی چقدبدشانسی اخه

ی نگاه ب من کرد...ی نگاه ب پرهام...با حرص آشکاری گفت: زودتر بخواب مریض دارم

من آروم ب پرهام گفتم: پرهااااام

پرهام: هیس قربونت برم زود تموم میشه

برمگردوند و آماده م کرد

دیگ بغضم ترکید و گریه میکردم

آمپول رو اماده کرد پرهام اومد کنارم کمرمو گرفت.اروم گفت ابروداری کنیا

گفتم نمیخوام😭دکتره اومد بالاسرم پرهام سفارش کرد اروم بزنه برام ولی خوب....پنی سیلین 1200 بود.پنبه که کشید و سردی پنبه رو حس کردم هم سفت کردم هم گریه ام زیاد شد😭جفتشون گفتن شل کن.دکتره چندتا ضربه زد از بغل نیدل رو فرو کرد که خیلی بد فرو کرد پرهامم دید دقیقا که بد وارد کرد.یه جیغ خفیف کشیدم گریه ام چند برابر شد.شروع کرد تزریق کردن انگار سرب داغ دارن وارد بدنم میکنن صدام در اومد با گریه میگفتم ایییییییی.😭اخخخخخخخ.😭وسطاش که رسید جیغ بلندی کشیدم و سفت کردم پرهام گفت شل کن دریا اذیت میشی قربونت برم عزیزم دکتره انگار نه انگار همونجور که عین سنگ بودم داشت با تمام قدرت تزریق میکرد منم با تمام قدرت جیغ میزدم و اخ و اوخ میکردم😭امپولم تموم شد دیدم دکتره داره باز امپول اماده میکنه با گریه گفتم دیگه نمیزنم دیگه نمیخواااااام.😭😡پرهام سعی داشت بخوابونتم😭محکم گرفته بودتم.دوتا امپول دیگه اماده کرد اومد دوباره بالاسرم همزمان ک سمت راستمو پنبه کشید گفت:

وا چقد لوس...ی آمپوله ها ببین چ کولی بازی درمیاره

هیچی نگفتم ب جاش پرهام گف:

خانم محترم شما کارتو بکن

نیدل امپولو فرو کرد منم گریههههه😭هق هق میکردم دیگه دردش تو درد 1200گم بود.سومی هم یکم پایین تر از قبلی زد که وحشتناک سوزش داشت😭کلی وول خوردم و گریه کردم.😭 پرهامم قربون صدقه من میرفت اروم بشم و جای امپولامو میمالید خونش بند بیاد دکترم عصبی شد رفت...🔫😐

پرهام کمکم کرد تا ماشین برم...انقدر ضعف داشتم اصلا نمیتونستم رو پاهام وایسم سریع پرهام رفت شیر کاکائو و کیک خرید کم کم بهم داد خوردم ولی همچنان هق هق میکردم😭😭

تو راه هتل دیگ هق هق نمیکردم ب جاش از بس گریه کردم سکسکه میکردم😐😹

پرهام کلافه نگاهم میکرد...دیگ طاقت نیاورد:

دریا...دریا گلی...گریه نکن دیگ عزیزم

ببین تموم شد...ب جاش زود خوب میشی

راستی کنسرت خوب بود؟ خوش گذشت

با ذوق گفتم: واییییی عالی بود😍

پرهام متعجب از این تغییر حالت یهوییم با خنده سرشو تکون داد و گف:

انقد حمید هیرادو دوس داری؟ کلا آمپول یادت رفت....😐🖤

من: آیییییی آمپول😭😭

 

🖤....تموم...🖤

خیلی ممنون وقت گذاشتید و خوندید خاطره رو🖤

پ.ن۱:من تولدم ۱ مرداد بود ولی برا اینک کادو پرهام جور دربیاد دوروز قبل تولدرو گرفتیم

پ‌.ن۲:شاید عجیب باشه برا عکس با ی خواننده گریه کرد ولی خوب حمید هیراد فرق داره😝😍🖤

پ.ن۳: پشت من خدا بودع همیشع(؛♡

پ.ن۴: گفتی از دستِ...این آدما خستم

زخماتو شستم...بالتو بستم

حالا میبینم....تویِ دیوونه

فکر پروازی....دور از این خونه

نرو زندونیت کنن باز

گم نشو تو فکر پرواز

#پرواز🕊🧡

#علی_یاسینی

و خدایی ک به شدت کافیست

و وبی ک به شدت عالیست^-^