سلاامم✋✋
من پانیذم۱۳ سالمه از قزوین😍میرم کلاس هفتم😕
خداروشکر تو خونوادمون اصلا دکتر نداریم🙂(نمیدونم چرا ولی قبل از اینکه این وبو بشناسم دوس داشتم دکتر داشتیم.میدونم خیلیی دیوونم)
 متاسفانه تک بچم☹️
راستی میخوام خاطره ازمایش خونمو تعریف کنم چون من اونقدری ک از امپول میترسم از ازمایش و دندونپزشکی هم میترسم😱
فقط قبل از شروع خاطره من یه سوالی ازتون بپرسم و اگ میشه جواب بدید:الان برای من زود نیس شال سر کنم؟سر میکنما ولی خب با زور مامانم.ب مامانم میگم زوده میگ میخوای کلا سر نکنی😡😂
خب دیگ بریم. سراغ خاطره:
پارسال رفته بودیم خونه یکی از دوستامون ک اونام ی پسر داشتن ک همسن منه و اسمش مانیه.اونم مث من شجااع😁🙈حرف از ازمایش شد ک مامانم گف واسه پانیذ نوبت گرفتم سه شنبه ببرمش😳😳منم داشتم چای میخوردم یهو اینجوری شدم😳بعد چایی پرید گلوم😂مهنوش جون(مامان مانی)گف:بابا انقدر استرس نداره ک.مانی  هم داد اصلا دردش نگرفت مگ نه؟(بعدش مثلا دور از چشم من ب مانی اشاره کرد بگو اره درد نداش.ب نظرتون منو چی فرض کردن؟😂)مانی اوسگولم گف خداییش خییلیی درد داش😂کل اون شب حواسم ب ازمایش بود و کلا تو باغ نبودم😔برگشتیم خونه همین مطمئن شدم مامان و بابام خوابن رفتم رو اتاقم و مث چیی گریه میکردم😭فرداییش تو مدرسه هم هیچی نمیفهمیدم.(تازه امتحان داشتیم با اجازتون۱۷ شدم🙈)اومدم خونه اهنگ بیت آخر محسن یگانه(عششق جاان❤️❤️)رو گذاشتم تا بهش فک نکنم.خلاصه اون دو روزم همون جوری گذشت شد سه شنبه😱مامانم گف راستی امروز نیس پنجشنبس.اون لحظه حس خریو داشتم ک بهش تیتاپ دادن😂گفتم خداروشکر(با لحن مهران مدیری تو هیولا😂)شبش زهرا(دختر داییم۱۸ ساله)اومد خونمون.ساعت ۵ صبح خوابیدیم😁و فرداییش ساعت ۲ظهر پاشدیم😁صبح پاشدم اون یکی داییم هم خونمون بود.یه لحظه خودم اتاقمو دیدم شوکه شدم.انقد ک تمیزم.اصن تو اتاقم شتر با بارش گم میشه😁🙈خلاصه شد شبش و فرداییش پنجشنبه بود.منم از استرس همش نفس کم میاوردم(آسم ندارم)تو ۱۰ دقیقه دو بار رفتم دستشویی😂مامانم حالمو دید گف بابا چرا انقدر الکی استرس داری؟میخوایم بریم دکتر فردا آزمایش نمیریم.شاید ننویسه(رسما خرم کرد😕)رفتیم دکتر و دکتر ازمایش نوشت.مامانم بدون اینکه بهم بگه منو برد.یعنی از همون اول ک سوزنو وارد کرد شروع گریههه کردن😭😢 تا تموم شد هنوزم داشتم گریه میکردم😭😂.رفتیم خونه فاز قهر برداشتم و رفتم تو اتاقم درم کوبیدم.بماند ک برای هیچکس مهم نبود☹️
اون روز داشتم لاک میزدم.لاک مشکیمو برداشتم یهو  از دستم افتاد ترکید😂دستم و فرشم و لباسام همه سیاه😂مامانم وقتی دید غضبناک منو نگاه میکرد😡اونوقت من نگران لاکم بودم😂
پ.ن:ببخشید اگ بد بود.اولین بارم بود.
پ.ن:امشب قراره که
با خاطرات تو
بازم بشینمو
باز درد و دل کنم
با کاغذای شعر
صبحو ببینم و 
غرق خودم بشم
با قطره های اشک
رو کاغذای خیس
این بیت آخره
اما همیشه شعر پایان قصه نیست
یه تیکه از اهنگ بیت آخر محسن یگانه👆
خدافظ👋