خاطره fati accountant جان
سلام اسمم فاطمس اما میگن فاطی😊 قبلا گفتم اما مجدد معرفی میکنم بابام ارسلان و مامانم نرگس ثمره عشقشون😂👈 خودم مجرد و دانشجوی حسابداری یه خواهر دارم فرزانه(فری) متاهله و شوهرش سعید(چشم مامان آقااااااسعید😒)...ماجرای آشنایی هیچ کدوم به من مربوط نمیشه پس هر چی که به من مربوط نباشه مهم نیست😎(*اصل اول😼)سعی میکنم زودتر بریم سراغ اصل ماجرا😁سخنی با کنکوری های عزیز🤓در جریان زندگی سگی🙊دانشجوها هستین؟نیستین که( البته بلانسبت شما،خودمو عرض کردم😂) مسبب این زندگی پر از آرامش هم پدرم بود که الا و بلا که باید بری دانشگاه🙁 و اینکه دخترم اصلا نظر تو مهم نیست 🤨کنکور دادم و انتخاب رشته کردم (فقط هم مجاز بودم شهر خودم قبول بشم😟)زد و قبول شدم حسابداری😧 رشته ای که عموم خونده بود و خب از استرسها و سختیهای کارش باخبر بودم اما به امید اینکه درس میخونم و کار نمیکنم وارد دانشگاه شدم🙃لازم نیست درهمون ترم اول ورود به دانشگاه تنفرتونو از جنس مخالف ابراز کنین چون نه تنها در نظر پسران بلکه در نظر دخترها هم حال بهم زن به نظر خواهید رسید😂دیییدم که میگم پسر به دخترشماره داد دوستش گرفت پاره کرد😂😂😂😂😂😂😂خلاصه که خودتونو درگیر همچین مسائلی نکنین تمام تلاشتون در جهت خاطره سازی برای سالهای بعد از دانشگاه باشه😄 اون لا به لا یکمم درس بخونین🙈بستگی به خودتون داره حالا اگه دوست نداشتین نخونین😎 خب اگر سوالی بود در خدمتم🤓
خاطره بگم از همین دوران دانشگاه🤩 روزی بود که فاصله دوتا کلاس کم بود و محبور شدیم بریم دستپخت خوشمزه و غذای مخصوص سرآشپز دانشگاهو بخوریم و به سان ملوان زبل که اسفناج(عمر کودکی ما با همین دروغ گذشت که اون اسفناج نبود ماریجوانا بود🤣)میخورد. با انرژی بریم بقیه علمو درو کنیم که خدای نکرده مشت ما بر دهان بدخواهان کشور ذره ای لاجون باشه😬خیلی گرسنه بودم و غذا کوبیده بود🤩🤩🤩اهل دلها میدونن غذای مخصوص و لاکچری دانشگاهه که میشه به عنوان کمربند شلوار هم استفاده کرد خدا خیرشون بده که همه جوانبو در نظر گرفتن🙃 مجبور نشدم که صد البته با جان و دل خوردم😅آدمگرسنه هیچ وقت نمیگه مجبوووورم هر چی باشه میخوره😄 به محض خوردن رفتیم سرکلاس. نیت کرده بودم این ساعت کلاس حواسم فقط به درس باشه، البته لازم به ذکره که کافور موجود در غذا هم بی تاثیر نبود🙆♀ تمام تلاشمو کردم اما نتونستم از چُرت بعد از ناهار بگذرم و با چشم باز خوابیدم😂کلاس که تموم شد کوله و گوشیمو دادم دست ثمر (اینو قمر تایپ میکنم همیشه به اشتباه😂بعد از بازخوانی اصلاح میکنم )و رفتم سمت دستشویی دیدم به به چه خبره؟ جمع خوبان😄 منتها همه با دلپیچه😂😂😂 کارم ضروری نبود عجله نداشتم که ثمر هم اومد علاوه بر وسیله های من مقنعه و کیف خودشم انداخت بغلم دویید دستشویی و داد همه دراومد 😂😂😂 اوضاع وخیمی بود و همه رییس دانشگاه و آشپز و حتی خودشونو آباد کردن 🙊 ثمر که اومد بیرون گفتم بیا بریم که تا شبم نوبت به من نمیرسه😂 رفتیم بیرون ثمر ماشین اورده بود نزدیکترین پارک نگهداشت رفتیم دستشویی 🙈 منو رسوند خونه و خودشم که رنگ پریده بود گازشو گرفت رفت (احتمالا به نزدیکترینwc)رفتم خونه کسی نبود لباسامو ریختمتو ماشین و رفتم حمام و داشتم موهامو خشک میکردم حس کردم دلم پیچید😨 دوییدم دستشویی و اومدم بیرون هنوز دستهامو خشک نکرده بودم دوباره رفتم تو این پروسه ۴و۵ بار اتفاق افتاد که کلافه شده بودم صدای در اومد .رفتم بیرون بابا داشت اب میخورد سلام دادم گفتم مامان کجاست؟
:خونه دوستش سمیه خانم
: کِی میاد؟
:شب قراره زنگبزنه برم دنبالش. چطور؟
: همینجوری😕
رفتم اتاقم به ثمر زنگ زدم گفت حالم خیلی بده منم گفتم حال منم کم کم داره بد میشه😷 دوباره رفتم دستشویی و چند بار که درو باز و بسته کردم بابا در اتاقشو باز کرد گفت فاطمه چته بابا؟
: هیچی😪
: مطمئنی؟ رنگتم پریده اره؟
: نههههه خوبم غذای سگ خوردم🤢
: چی؟
تازه یادم اومد چی گفتم😧😂
:هیییچی. میگم که غذای دانشگاه یکم دلموآشوب کرده😬
رفت اب جوش ریخت توی لیوان گفت بیا بشین اینجا
:نشستم دلم میپیچید و دستم روی شکمم بود
نبات انداخت و داد دستم . نشست تا بخورم منتظر بودم سرد شه گفت باید داغ بخوری
: میخای اَبروشو درست کنی چشمشم در میاریا. میسوزم تاول میزنم😂
: چیزیت نمیشه بخور
خوردم اما تاثیری نداشت🤕گفتم بابا قرص نداره این مرض؟
: من دکترم؟ بلند شو بریم دکتر ببینه
:چیو ببینه بابا؟ 😂برم بگم چمه؟🙈
: خجالت داره؟ پاشو پاشو
:زنگ بزن به مامان بپرس ببین چی بخورم😭
: ببخشید مامانت از کدوم دانشگاه مدرک گرفته من درجریان نیستم🤔
:دانشگاهی که مامانجون استادشه😬
گوشی برداشت زنگ زد به سعید و گفت اسم قرصو میفرستم رو گوشیتون بدون نسخه هم میدن .تا شب فرقی نکرد بهم خبر بدین 🤓
بابا قرصو گرفت و اورد برام متاسفانه بازهم اثر نکرد😂😂😂😂(من هنوز انگشت به دهان موندم گوشتی که دندونم خوردش نمیکرد چطور هضم شد و همچین بلایی سر من اومد)بابا گفت میرم دنبال مامانت چیزی لازم نداری؟
داشتم میرفتم سمت دستشویی گفتم نه به سلامت
: بیا بریم سر راه ببرمت بیمارستان تمام اب بدنت کشیده شد
: حالا برید بیایین بهتر نشدم میریم
زمان زود گذشت و بابا و مامان اومدن من همچنان میپیچیدم😤 بابا لباس عوض نکرد و منتظر ایستاد بالا سرم لباس بپوشم بریم دکتر😰
مامان خسته بود و گفتم نیا تو که از صبح نبودی😢 اما لباس عوض کرد و همراه ما اومد گفتم بریم خونه فرزانه😥
بابا: نمیدونم سعید خونس یا نه
:خب زنگ میزنیم😓
بابا زنگ زد گوشیو داد دست مامان و گفت خونس😁
رفتیم و فرزانه تا منو دید گریه کرد😐 داد زد سعیییید😭 خیلی لوسه ایییی😂
رفتم اتاق و روی تخت نشستم مامان هم فرزانه رو برد دست و صورتشو بشوره 🤦♀ بابا نشست روی صندلی و اقا سعید کنارم نشست گفت خب فاطمه خانم چیکار کردی این چه رنگ و روییه؟ 😄
: فقط به دادم برس😭
: خیله خب چی خوردی؟
خواستم بگم غذای....🙈
: کوبیده دانشگاه😭
:به به عجیب کار خودتو ساختیا دراز بکش ببینم
مانتومو در اوردم دراز کشیدم لباسمو زد بالا معاینه کنه مامان و فری هم اومدن. چند تا سوال پرسید و گفت اوکی راحت باش تموم شد😁گفت دفترچش🙂
مامان: عهههه اصلا یادم رفت دفترچه بردارم🤦♀
اقا سعید خندید رفت دفترچه خودشو بیاره گفت پاک هوش و حواس همرو بردیا😂
نشست دوباره کنارم و هنوز ننوشته بود دوباره سوال پرسید گفت خیله خب😄سرشو برد تو دفترچه که بنویسه
هی الکی صدامو صاف میکردم که همه متوجه شدن جز سعید 🤦♀ بابا گفت اقا سعید فاطمه با توعه مثل اینکه😂
منم که هول کرده بودم گفتم نه نه 😤
اقا سعید بلند شد مهر زد گفت نگران نباشین یه سرم میزنیم حالش خوب میشه 😄 همه رفتن بیرون من ایتراحت کنم و سعید رفت داروخونه سریع زنگ زدم جواب نداد دوباره گرفتم فرزانه اومد اتاق گفت فاطی چیزی لازم داری؟ با سعید کار داری؟
:من؟ 😳😳😳😳
:اره دیگه زنگمیزنی رو گوشیش جا مونده😄
:هااااان😬نه میخواستم بگم یه ورق مسکنم بگیره برام😅
:مسکن چرا؟
: برای روز مبادا داشته باشم🤩
: مطمئنی حالت خوبه؟
: آره آره تو برو 😄
رفت بیرون و نفس راحتی کشیدم گفتم خاک تو سرت فاطی😂
از سرو صدا فهمیدم اقا سعید اومده بازم همگی اومدن اتاق😂(اقاااا شاید من حرف خصوصی با دکترم دارم😂😂😂)
نشستم ببینم چه خبره که سِرُمو از پلاستیک دراورد گفت دراز بکش چرا بلند میشی؟
رگ گرفت و من از درد هی وول میخوردم خندید گفت آرووووم چته عه😂
چسب زد و سرعتشو تنظیم کرد دوباره رفتن بیرون😐اقا سعید موند دوتا امپول کشید تو سرنگ و زد به سرُم 😝
تو دلم مونده بود حرفی بزنم😂گفتم آقا سعیییییید🤪
مثل خودم گفت : بلهههههههه😆
: میگم کههههههه
: میگی کههههه؟
: بی مزه بزار حرفمو بزنم😂
: خودت شروع کردی😄 بگو چیه؟
: میگم همینا بود دیگه اره؟
: نه قرص هیوسینم داری باید بخوریا دوست ندارمم تو کتم نمیره😤 باید بخوری الانم یدونه امپولشو میزنی سریع خوب میشی😁
: عجله ای نیست همون قرص خوبه😬
: با میگم کهههههه شروع کردی که منو خر کنی امپول نزنی؟ 😂
: جون من😭جون فری بیخیال شو ببین جلو بابا بگی میدونی که....
: بله مخالفت نمیکنی😂
: اگه بهش بگی خیلی نامردی😤
: نمیگم به شرطی که سرُمتموم شد برگردی مثل دختر خووووب بزنم😁
: هر هر هر خندیدم😒خب اینچه فرقی کرد؟
: فرقش اینه که بابا نیست😎
: کی به تو مدرک داده؟
: دکتر....
: ....
(ببخشید قابل گفتن نیست😂😂😂)
مامان اومد پیشم و با سعید حرف میزدن منم چشمامو بستم تا که سرُم تموم شد و کشید چسب زد 🚶♀ بلند شدم نشستم دیدم اقا سعید زل زده به من
:هان؟
:قرارمون یادت نره😂
: باشه، دیر نکنی منتظرم😝😝😝
مامان که هنگ نگاه میکردم
گفتم قرار نبود اذیتم کنی😢
: نه قرار بود همکاری کنی منم راه بیام برگرد .
سرنگو باز کرد
مامان: آمپول داره سعید جان؟
:بله یه دونه هست برای دلپیچه 😁
من: نمیزنم نمیخوام 😤
مامان: فاطمه مگه بچه ای؟
: نخیر خیلیم بزرگ شدم خودم تشخیص میدم😤
سعید: میخوابی بالاخره؟
مامان: فاطمه این کارا چیه؟ آمپول ترس داره؟ یدونه هست چشم بهم بزنی تموم شده
:نمیخوااااام😶
سعید: دل بخواهی نیستا. داروعه بدنت لازم داره الانم وقتشه بدو ببینم
: من اصلا دلپیچه ندارم😭
: از وقتی اومدی ۵۰ بار گفتی دلم میپیچه 😂
:غلط کردم😭
مامان بازومو گرفت دراز کشیدم همش نق میزدم 🙈اقا سعیدم میخندید لباسموکشید پایین گفت گله و شکایتتو بزار برای بعد 😂
: هرکی بزنه نامرده😂
: من میزنم 😝
: معلوم شد کی نامرده😁
: مرد دیدی سلام منم برسون😆
: من سلام نامردارو نمیرسونم😂
مامان: بسه دیگه فاطمه😤اقا سعید توهم خوشت میاد با این کل کل کنی؟
: مامان من اینم؟😭
اقا سعید پنبه کشید گفتم
:داریم حرف میزنیما😒
: کاری به زبونت ندارم😂
توده گرفت و زد🤕 خیلی درد وحشتناکی داشت من که جیغ توکارم نیست جیغ میزدم بنففففففش🤦♀ بابا و فرزانه هم اومدن من پامواز زانو خم کرده بودم وسفت کردم اقا سعید میگف شلکن فاطمه صدامو میشنوی اصلا؟😂
بابا پامو خوابوند و اقا سعیدم کشید بیرون گفت چه خبرته فاطمه خودمم ترسیدم😂
بابا: مونده که هنوز
: اره از بس تکون خورد نتونستم تمومش کنم . حالا اشکال نداره🤕
منم که داشتمگریه میکردم و فری اشکامو پاک میکرد 😢
آقا سعید:عه گریه نکن ببخشید خب🤕 بابا گفت بزن تمومش کن داد زدم نه نهههه
اقا سعید گفت حالا بهتر نشد یکی دیگه میزنم حالا بزارین آروم شه😕
بابا جاشو ماساژ داد و گفت انقدر میترسیدی خبر نداشتم؟
: نمیترسم درد داشت اذیت شدم😒
شام موندیم ومن کته و ماست موسیر خوردم و بقیه هم از بیرون غذا سفارش دادن 😢 قرصم خوردم و دلپیچه بهتر شد و لازم نبود دوباره امپول بزنم😭 رفتیم خونه ثمر زنگ زد و تعریف کرد رفته بیمارستان و امپول و سرُم زده چند نفر از بچه هاهم مسموم شدن🤦♀منم بعد از دو روز به حالت نرمال برگشتم😂 ببخشید طولانی شد و احتمال زیاد بی مزه🙈
پ.نوشت: زندگی مشترک دو مرحله داره سه ماه اول ابرار علاقه.۳۰ سال دوم پرتاب ملاقه😁(فامیل دور)
و من عاشق آقوی همساده شدم چون عین خودم بدبخته و یه جمله ناب داره که میگه: مسافران محترم چون من تو ای اتوبوسو هستم خیالتون راحت ما به مقصد نخواهیم رسید😂😂😂😂😂
پ.نوشت: مرسی از همراهیتون خدانگهدار😁👋