خاطره فرزین جان
سلام حالتون؟ ،باز فرزین اومد ،این خاطره برای تابستونه هنوز من و نیایش خانم عقد بودیم ،مامانم با خاله کوچیکم و زنداییم و دخترخالم و پسرخالم و پسرداییم و دخترداییم عازم شمال بودن ،من چون زیاد حوصله مسافرت زمینی ندارم نرفتم ،چون یه جا هم نمیمونن ،با دوتا ماشین رفتن سه روز گذشت یه روز سره کار بودم ،رفته بودم چند دقیقه استراحت کنم یه مقدار ناخوش بودم ،شهاب اومد دنبالم گفت یه ساعته موبایلت داره زنگ میخوره ،مامانم بود ،جواب دادم و بعد سلام گفت فرزین پاشو تو هم بیا ماشین مهراب(پسرداییم)خراب شده حالاحالاها درست نمیشه ماشین کم داریم! ،گفتم مامان کار دارم آخه چجوری بیام؟ ،گفت بهونه نیار دیگه پنجشنبه جمعه که تعطیله میمونه دوشنبه و سه شنبه پاشو بیا نشستیم تو خونه هیچ جا نمیریم ،گفتم ویلایید؟ ،گفت مال خاله اینا فعلا کلاردشتیم ،دیگه راهی نبود باید میرفتم ،زنگ زدم به نیایش تا بهش گفتم گفت وای نه من کار دارم هنوز آرایشگاه انتخاب نکردم!(برای عروسی میخواست) ،گفتم من که بهت گفتم دوست مامانم هست ،گفت نه من میخوام خودم انتخاب کنم ،گفتم باشه پس من چند روزی نیستم ،به بچه هام گفتم و بعدش عصر رفتم خونه وسایلمو جمع کنم ساعت۵بود گفتم اگه تا یه ساعت دیگه حرکت کنم یازده دوازده رسیدم به باربد هم گفتم که اونم تازه از اصفهان اومده بود گفت خستس،بابام اومد خونه فهمید دارم میرم گفت شب نرو جاده گفتم خب توام بامن بیا ،گفت نمیشه کار دارم صبح برو ،گفتم صبح خیلی بیحالم تا بخوام حرکت کنم ،داشتم جمع می کردم که نیایش زنگ زد گفتم منم میام! ،گفتم اگه میتونی خودت بیا خونه ی ما ،گفت وا من پاشم بیام خب تو سراه راه بیا دنبالم دیگه! ،گفتم چرا ناراحت میشی تا بخوام بیام مسیر طولانی میشه خب میخوام زودتر برسیم ،گفت باشه میام ،یه ربع به شیش بود همش میگفتم وای دیر شد بابامم میگفت انقدر حساس نشو زنت که باهاته هرموقع برسید خوبه ،نیایش رسید دیگه نذاشتم داخل بیاد ساکمو برداشتم با بابا خداحافظی کردم از زیر قرآن ردم کرد سواره ماشین و حرکت ،نیایش از همون اول گیراش شروع شد که چرا بابات نگفت من بیام از زیرقرآن رد شم! ،منم گفتم رفتی بیرون فکر کرد نمیخوای ،یه جا ایستادیم کلی خوراکی گرفتیم تو راه بخوریم ،خوشبختانه چون روزه تعطیل نبود خیلی شلوغ نبود یه کله رفتم نیایش هم مدام عکس میگرفت استوری می کرد منم یه جایی لایو گذاشتم که گیر داد قطعش کن خودم میذارم ،یکی از اقامتگاههای تفریحی ایستادیم شام خوردیم هوا شرجی بود منم کولرو زیاد کرده بودم تو ماشین دیگه خودم و سرما دادم! ،ساعت یازده و نیم رسیدیم کلاردشت هوای اونجا سرده خودش ،رسیدیم ویلا صدای آهنگ میومد بوق زدم مهراب و مهدی(پسرخالم)اومدن درو باز کردن ،رفتیم تو همه شون نشسته بودن دوره آتیش بلال می خوردن ،مام نشستیم پیششون یه بلال خوردم و گفتم من برم بخوابم ،خالم گفت فرزین هنوز زوده که ،گفتم خیلی خستم بخدا خاله ،مامان گفت اتاق طبقه بالا واسه تو و نیایش ،نیایش گفت بیا ساک منم ببر بالا ،بردم و لباس عوض کردم خوابیدم تا صبح ،صبح بساط صبحونه داخل حیاط بود هرچی گفتم سرده بهم خندیدن ،بعدش رفتیم یکم گشتیم به مامان گفتم چرا نمیریم خونه ی ما اونجا نزدیک آبم هست ،مامان گفت تهران که خودش گرمه بذار اقلا چند روز از شرجی دور باشیم وقت هست ،گفتم مامان جمعه باید برگردیما ،گفت باشه حالا کو تا جمعه ،خاله و زندایی میگفتن بریم چالوس تله کابین اما بقیه میگفتن بریم خرید نیایشم میگفت نه من خرید ندارم بریم چالوس ،که آخرش تصویت شد اول بریم سلمان شهر خرید کنیم بعد برگردیم چالوس ،راه افتادیم مهراب و مهدی و ساناز(دخترخالم)با ما بودن بقیه با ماشین مامان ،رفتیم سلمان شهر همه مشغول خرید شدن منم یه چندتا تیشرت خوب دیدم خریدم ،نیایش هم که همراه بقیه شروع کرد به خرید کردن از مانتو گرفته تا کفش و کیف و نصف لوازم آرایشی که برای چمدونش میخواست و هم خرید دیگه همونجا! ،ظهر بود رفتیم ولی چالوس همونجا نهار خوردیم تو یه رستوران ،شرجییی بدی بود ،بعدش رفتیم نمک آبرود زیاد شلوغ نبود بلیت خریدیم رفتیم تو صف ،مهتاب دخترداییم به شوخی گفت نیایش جون خوبه تو خرید نمیخواستی بکنی قصد خرید داشتی چی میشد ،بعدش همه خندیدیم ،رفتیم تله کابین مامانم و مهراب یکم میترسیدن ،وقتی رسیدیم اون بالا هوا خوب بود نشستیم سفارش آش رشته و سیب زمینی و آب میوه و همه چی دادیم ،از پایین خیلی همه چی قشنگ بود یه سلفی گرفتم یهو نیایش خانم با اخم اومد گفت تنها میگیری؟ ،گفتم ببخشید خب فکر کردم داری حرف میزنی ،گفتم من چه حرفی دارم با دخترای لوس فامیل شما؟ ،تعجب کردم گفتم یه دفعه چت شد؟ ،گفت ندیدی چطور بهم تیکه انداخت دخترداییت؟ تو هم بهش خندیدی بعد؟ ،گفتم چیزی نگفت که شوخی کرد مهتاب هیچی تو دلش نیست ،گفت پس لابد مشکل از منه!
،خودم و کنترل کرده بودم چیزی نگم گفتم نیایش خانم بابا فقط یه شوخی کرد ،گفت هرچی تو نباید یه چش غره چیزی بهش میومدی؟! اصن تو نمیخواستی من بیام! ،گفتم چرا داری چرت میگی چرا شلوغش میکنی میخواستم تو نیای که بهت زنگ نمیزدم! ،گفت خجالت نکشیدی اصن اگه منم نمیومدم میخواستی بدون زنت بیای؟ ،بقرآن دیگه داشتم هنگ می کردم کشوندمش یه گوشه بقیه نبینن گفتم چته تو؟من که بهت زنگ زدم این همه آدم بدون ماشین بودن نمیشد که نیام خودت نخواستی اول بیای ،گفت نمیشد به یکی دیگه بگن؟ ،خلاصه یکی من گفتم یکی اون گفت اخرش رفتم نشستم پیش بقیه ،زنداییم گفت نیایش چشه؟ ،گفتم هیچی سرش درد می کنه ،گفت اگه میخواید زودتر بریم ،گفتم نه تازه اومدیم ،اون چند ساعت کلش نیایش داشت قیافه می گرفت منم بد سردرد گرفته بودم توان کلکل باش نداشتم ،برگشتیم کلاردشت خواستم استراحت کنم دیدم نیایش داره جمع می کنه ،گفتم چیشده؟ ،گفت من برمیگردم تهران توام هروقت دوست داشتی بیا ،گفتم نیایش بچه نشو چیزی نیست شلوغش می کنی ،با عصبانیت گفت سره این موضوعات کوچیک اینجوری میکنی وایبحال چیزای دیگه! ،گفتم یکی اینو باید به خودت بگه ،گفت هیچی نگو بعدش مامانم صدامون زد بریم چایی بخوریم ،رفتیم پایین نیایش گفت ببخشید من از شرکت زنگ زدن باید برم جای دوستم ،همه تعجب کردن مامانم گفت حالا نمیشه یکی و بذاری جای خودت مامان جان؟ ،گفت نه نمیشه فرزین الان فرزین منو میبره ترمینال ،منم هیچی نگفتم وسایلش بردم تو ماشین بهش گفتم میخوای امشب من و تو بریم ویلای ما؟ ،گفت نه خیلی ممنون ،رفتیم ترمینال گفت اتوبوس تهران رفته دیگه رفتیم تا چالوس ازونجا راهی شد ،منم دیگه برگشتم خونه ،بچه ها مشغول بساط جوجه بودن یکم کمکشون کردم بعد گفتم تا شما آماده می کنید من برم بخوابم ،مهراب گفت فرزین نیایش چش بود؟واقعا کار داشت؟ ،گفتم نمیدونم والا! ،رفتم رو مبل خوابیدم این دفعه مامان اومد فهمیده بود اونم ،براش گفتم فکر می کردم اونم ناراحت بشه اما گفت خب زنا حساسن دیگه تو باید یه عکس العملی نشون میدادی مثلا توهم بدت اومده!! ،گفتم یعنی چی کار میکردم میرفتم با مهتاب دعوا می کردم؟ ،گفت نه منظورم اینه..گفتم باشه ممنون مامان نمیخواد طرفداری عروس جونت کنی ،گفت چرا ناراحت میشی؟ ،گفتم نشدم فقط میخوام بخوابم ،خوابیدم خوابم برد خاله صدام کرد برای شام ،چون خسته بودیم همه با هم نشستیم فیلم نگاه کردیم یکم حال و هوام عوض شد ،فرداش رفتیم رامسر خونه ما ،منم داشتم بدتر میشدم ،تمام روز میگشتیم شب که برگشتیم خونه به مامان گفتم یه قرص سرماخوردگی اگه پیشت هست بهم بده ،گفت سرما خوردی؟ دیدم حال نداری ،گفتم آره بده ،گفت ندارم که مامان بذار الان میرم داروخونه میخرم ،دیگه مهدی رفت خرید منم خوردم ولی نصف شب از گلو درد و سردرد شدید بیدار شدم ،رفتم داخل حیاط حالا هوا خیلی هم خوب بود! ،ساناز و مهراب و مهدی بیدار بودن تو خاموشی نشسته بودن چیپس میخوردن! ،اومدن دیدن حالم بده ساناز گفت نمیبریدش دکتر؟ ،گفتم ساناز چیزیم نیست که الانم همه جا تعطیله ،مهراب گفت بیمارستان که داره اینجا ،گفتم نه بابا خوبه حالم ،یکم پیششون نشستم بعد خوابیدم ،لرز کرده بودم میرفتم زیرپتو ،صبح مامان قبل از این که بیدار شدم خودم اومد صدام زد گفت فرزین حالت خوبه؟ ،گفتم نه دارم میمیرم ،گفتم زبونت گاز بگیر پاشو بریم دکتر مسافرتمون خراب نکن ،گفتم مامان بیخیال تو مسافرت ،گفت اتفاقا واسه مسافرت میگم پاشو ،خداروشکر بیخیال گشت شده بودن تا عصر ،اول قرار شد با مهراب برم بعدش مامانم گفت نه خودم کار دارم با هم میریم ،تیپ ورزشی زده بودم انگار میخواستم برم فوتبال! ،خواستیم اول بریم بیمارستان اما تو مسیر یه درمانگاه به چشمون خورد همونجا نگه داشتیم ،رفتیم داخل خیلی شلوغ نبود ،نمیدونم با این که رامسر شهر توریستی و شیکیه اما درمانگاش چرا اینجوری بود! ،مامان داشت با تلفن حرف می زد نوبت من شد خودم رفتم داخل از دکتر خواستم داروی تزریقی ننویسه ولی ایشون که یه دکتر بدخلاقی بود گفت نمیشه باید حتما بزنید! ،رفتم بیرون مامان برگه نسخه رو از دستم گرفت پرسید آمپول نوشت؟ ،گفتم آره ،گفت بهتر زود خوب میشی! ،جای حرف زدن باقی نذاشت من نشستم به نیایش پیام دادم آن نبود گفتم سرما خوردم و یکم مظلوم نمایی کردم ،مامان با داروها اومد همین طور نگاه به نایلون میکردم گفتم چندتاست؟ ،گفتم زیاد نیست پاشو بریم ،رفتیم داخل تزریقات یه آقای مسنی اونجا بود به مامانم گفت خواهر اگه آمپول داری طبقه بالا ،مامانم گفت واسه پسرمه ،ازش گرفت من و میگی داشتم پس می افتادم گفت بخوابم رفتم دوتا تختم بیشتر نبود شلوار ورزشی پام بود خوابیدم مامان اومد دید نگرانم گفت نترس چیزی نیست که ،اون اومد کشیدم پایین شلوار و شورتمو مامان دست گذاشت رو کمرم انگار بچه بودم!،پام درد گرفت شدید مرده گفت شل کن پسرم اینجور که نمیشه ،مامانمم گفت شل کن ولی من یه آخ کشیدم و بعدش درش آورد واسه بعدی مرده شورتم و بیشتر داد پایین کناره جای پنی سیلین اونم زد تکون خوردم ،مامان کمرم و سفت گرفت یکی دیگه هم تو اون پا نوش جان کردم ،اینم باز درد داشت مثل قبلی انقدر نالیدم شرفم پیش مرده رفت ،حتما با خودش گفته تهرانیا نازک نارنجین! ،مامانم کمرم و دست کشید گفت خوبی؟ ،گفتم بگی نگی ،خندید گفت پاشو لوس نشو ،بلند شدم ولی داغان شده بودم ،نشستم تو ماشین باز جاش تیر کشید یه اخ بلند کشیدم و یه چیزی تو دلم گفتم مامانم گفت به من که چیزی نگفتی؟ ،گفتم نه کی جرئت داره ،خندش گرفت حرکت کرد برگشتیم خونه ،خاله سوپ درست کرده بود بچه ها مشغول مسخره بازی بودن من گرفتم خوابیدم ،اما عصر بلند شدم قرار بود بریم گشت بزنیم اما یه دفعه تصمیم خاله و مامان و زندایی عوض شد گفتن بریم رشت که فردا بتونیم گیلان و ببینیم ،بهشون گفتم اینطور که شما پیش میرید کم کم میرسیم آذربایجان! ،خلاصه جمع کردیم رفتیم ماشین من و مهراب میروند منم کم کم داشتم بهتر میشدم اما هنوز حال و حوصله نداشتم ،از رشت مستقیم رفتیم انزلی کنار دریا بعد برگشتیم دوباره رشت هتل گرفتیم ،شب من باز آمپول داشتم یه ساعت رو نرو مامان بودم که نمی خواد دارم خوب میشم آخرش گفت هر غلطی دوست داری بکن! ،منم بوسیدمش گفتم فدات! ،یعنی تو چشاش میخوندم که میگفت عجب بچه ای بار آوردم! ،نیایش هم که انگاری فهمیده بود شلوغش کرده زنگ زد احوال پرسی کرد و سفارش کرد حتما آمپولمو بزنم ،چشم حتما میزنم ،روز بعد که روز آخر بود هرکار کردیم من و مهراب و مهدی به ماسوله راضی نشدن خانما راه افتادیم سمت گردنه حیران ،شب باز من حالم خراب بود خالم گفت برو آمپولاتو بزن ،مامانم گفت از وقتش گذشته میترسم دیگه تاثیر نداشته باشه ،تماس گرفت با بابام اسم داروهام و بهش گفت بابا هم اسم یه دارویی داد ،آمپول پیروکسیکام بود ،مامان گفت میگه همین و فقط بزن ضد التهابه ،در نهایت قبول کردم رفتیم با مهراب یه درمونگاه پیدا کردیم شکرخدا مجهز ،قبض تزریقات گرفتیم مسئول تزریقات آمپول و گرفت گفت آماده شو الان میام ،رفتم رو تخت نشستم مهراب اومد گفتم برو بیرون ،خندید گفت خجالت می کشی؟ ،پرده رو کشیدم دیگه نیومدش ولی مسئول تزریقات که اومد باز اونم سروکلش پیدا شد خوابیدم شلوارم کشی بود یارو تا آخر کشیدش پایین ولی شورتم و یه ذره دادم خودم ،میدونستم درد داره اماده بودم اما خوب زد دیگه صدام در نیومد ،یکم جاش و ماساژ دادم بلند شدم مهراب گفت دختره که پذیرشه خوشگله ها ،گفتم مبارک صاحابش باشه حلقه تو دستش بود! ،بنده خدا از زندگی ناامید شد ،صبح زود صبحونه هتل و خوردیم و بعدش راه افتادیم ،در کل سفره بدی نبود اگه دعوا و آمپول خوردنای منو توش فاکتور بگیری!ببخشید سرتون درد اومد.