سلام 
خوبین؟ ایشالله ک عالی باشین😍🖤
بنده دریا هستم ۲۱ ساله از تبریز
سپآس بی نهایت از کسانی ک لطف داشتم و نظر دادن🖤
و راجب خاطره اینسری‌...متاسفانه یکی از بدترین خاطره هامه):
من زیاد راجب فامیل و خانواده مادری یا پدریم صحبت نمیکنم...بخاطر اینک با اینکه هستن اما هیچوقت روشون حساب نکردیم...حتی تو سخت ترین شرایط...و قطعا سخت تر از،از دست دادن پدر‌ نیست
دقیقا تو زمانی ک بیشتر ازهمیشه بهشون نیاز داشتیم هم من هم مادرم همه شون ناپدید شدن...جز بی بی(مادر مادرم) تنها کسی ک پیشم بود...کنارم بود...روزای اولی که پدرمو از دست دادم حال روحی مادرم افتضاح بود...افتضاح
با هیچکس صحبت نمیکرد...چیزی نمیخورد و این رفتارش رو منم تاثیر میگذاشت...خوب وقتی میدیدم مادرم اینطوره منم حالم بد میشد...تو تموم این لحظات بی بی کنارم بود برام پدر بود...مادر بود...خاله بود‌..عمه بود...همه چیزم بود
بهش وابسته شده بودم شدیدا.. اصلا بدون بی بی نمیتونستم زندگی کنم هر روز میومد پیشم یا من میرفتم پیشش...بعد چند وقت دیگ نمیومد منم میخواستم برم یجوری میپیچوندم! این رفتارش اصلا برا قابل هضم نبود
آخه ن کار بدی کرده بودم ن حرف بدی زده بودم!!!! تا اینک ی روز داشتم باهاش حرف میزدم گفت خاله ت نمیزاره بیام...توهم نیا...نمیخوام برات دردسر درست شه خاله ت اذیتت میکنه هیچی بهش نگفتم ولی بعد چند روز دوباره اومد خونه مون
تا دیدم شروع کرد گریه کردن...گریه کردو گف‌.‌‌..گفت شماها تو این دنیا فقط منو دارین چطور تنهاتون بزارم منم پا ب پاش گریه میکردم‌ 
خلاصه میخواستم شدت وابستگی ک ب مادربزرگم داشتم رو بگم...
حدودا ی هفته پیش بود ک در کمال تعجب خاله م(خاله مهوشم) بهم زنگ زد...اصلا انتظار نداشتم ولی خوب جوابشو دادم
میگفت بیا خونه بی بی باید باهم حرف بزنیم
شاید بعد مرگ پدرم دومین باری بود ک صداشو میشنیدم!
ی بار ی ماه بعد مرگ پدرم اومد دم خونه و تا تونست سروصدا کرد... ب مادرم میگفت تو و دخترت تنها تو این جامعه نمیتونین زندگی کنین مخصوصا دخترت ک جوونه و تا دلت بخواد آدم تو این جامعه هست و اذیتش کنن و بی آبروش کنن!!!! هر کلمه ک میگفت من بیشتر آب میشدم و هق هق م بالاتر میرفت
 اونروز آبروریزی شد تو محله مون ک مامانم تا ی هفته بیرون نمیرفت و خداروشکر مادر پرهام بود ک دوباره برشگردوند
برا همین خاطره خوبی ازش نداشتم و ندارم
خلاصه زنگ زدو گف برم خونه بی بی منم قبول کردم
شب ب مادرم گفتم
مادرم میگف نرو
ب عسلم گفتم اونم میگف نرو...اعصابتو خراب میکنه...مطمئنم با رفتنت فقط نابود تر میشی همین
(من تموم زندگیمو برا عسل گفتم...چون بنظرم باید کامل منو میشناخت تا دوستی مو باور کنه)
حتی پرهامم میدونست!
مثل اینک مامانم برا مادر پرهام میگ و اونم ب پرهام
پرهام تموم تلاششو کرد ک منو پشیون کنه ولی من ب هیچ وجه نظرم بر نمی گشت
روز یکشنبه بود ک صبح از استرس بیدار شدم
چون خیلی وقت بود ندیده بودمشون و حتی بی بی هم ی ماهی بود بهم سر نمیزد و وقتاییم ک من بهش زنگ میزدم جواب نمیداد یا خیلی زود تماسو قطع میکرد!!!
بدتر از همه این بود ک نمیدونستم خاله م چکار داره
تا عصر فقط دور خودم میچرخیدم و استرس میکشیدم
عسل یکم اعتماد ب نفس بهم داد
دو سه بارم پرهام زنگ زد ک همچنان تلاش میکرد منصرفم کنه وای خوب بی نتیجه بود
دوست داشتم ب بهترین شکل ممکن ظاهر شم
ساعت ۷ بود ک راه افتادم سمت خونه بی بی
حدودا ۸ و نیم بود ک رسیدم ولی در کمال تعجب داییم و جفت خاله هام با بی بی بودن
من درکل دوتا خاله و ی دایی دارم
خاله مهوش...خاله پریوش و دایی مهرداد
خاله مهوشم دوتا بچه داره ی دختر ی پسر(نیوشا و نریمان)
خاله پریوشم فقط ی دختر داره(صدف)
و دایی مهردادم😍 ک من ب شدت دوسش داشتم و دارم منتها خیلی باهاش رف و آمد نمیکنم ولی هر وقت همو میبینیم انقد خودمو براش لوس میکنم ک زنداییم بعضی وقتا میگ دریا هووی منه😂🖤 ب شدت مهربونه و کمتر اخم میکنه و اونروز اخم خیلی خیلی بدی کرده بود و این منو بدتر میترسوند!
دایی مهردادم دوتا پسر دارع(آراد و آراز)
فوق العاده آراد و آرازو دوست دارم همیشه در حقم برادری کردن و پشتم بودن🙏🏼🖤
همه بودن
تا بی بی رو دیدم دوییدم سمتش یا بهتر بگم پرواز کردم سمتش
خیلی خیلی دلم براش تنگ شده بود و دلم براش تنگ شده بود میخواستم بغلش کنم ک دیدم خودشو کشید کنار!!!!
با تعجب نگاش کردم ک خاله مهوش از پله ها اومد پایین
چرخیدم سمتش ک با غروری که تو چشاش موج میزد رفت نشت رو مبل کنار شوهرش علیرضا بقیه هم نشستن اصلا حواسم به بقیه نبود با بغض آشکاری بخاطر بی بی ب همشون سلام کردم بعضیاشون ب گرمی جواب دادن مثل داییم بعضی هام سرد و با غرور مثل خاله مهوشم و دخترش نیوشا
برعکس نیوشا و خاله مهوش، نریمان خیلی خیلی مهربونه و خیلی مهربون جوابمو داد
ولی من تموم هوش و حواسم پیش خاله مهوشم بود و البته بی بی ک اشکش داشت درمیومد رو ی صندلی نشستم تا اینک خاله مهوش شروع کرد صحبت کردن:
خوب...من از همه تون خواستم بیاین اینجا ک ی سری چیزا رو بگم ولی قبلش بهتره(نگاهش چرخید رو چشمام) ی صحبتی با دریا داشته باشم
اصلا نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم
چند ثانیه مکث کرد بعد ادامه داد:
چرا مادرت نیومد؟
من: نت...نتونست...حالش...بد بود
سری تکون داد و گفت:
وجود اون اصلا مهم نیس
خوب گوش کن
من نمیدونم تو اون سالایی ک تنها بودین چیکار کردین و چی بهتون گذشته!
حتی نمیدونم چ کثافت کاریایی کردی تنهایی
نمیخوامم بهش فکر کنم چون پسر بی عقل من عاشق تو شدع!
بی شک از بدبختیه منه...به هرحال عاشق تو شده
اصلا حرفاش تو کتم نمیرفت
نریمان...عاشق.‌‌..من!!!!!
نریمان پسر خیلی خوبیه خیلی خیلی ولی قطعا ب عنوان همسر آینده م بهش فکر نمیکردم
هیچوقت
از اینک انقدر بی رحمانه منو مجرم میکرد بغض کردم
با تعجب ب نریمان نگاه کردم ک سرشو انداخته بود پایین
هیچکس از حرفای خاله مهوش تعجب نکرد
انگار همه میدونستن جز من...!
خاله مهوش ادامه داد:
باید باهاش ازدواج کنی!
باید
فهمیدی؟
با صدایی خفه گفتم: بایدی وجود نداره
انگار ک با این حرفم آیشی شد:
چی؟کی میگ بایدی وجود نداره؟ تو؟ تو کی هستی ک اینقد راحت تو رو خاله ت وای میسی؟
من: کدوم خاله رو میگی؟ همونی ک وقتی من و مادرم ی چشممون اشک بود ی چشممون خون اومد تو محله ای ک تازه توش رفته بودیم...غریبه بودیم...هیچکی نمیشناختمون آبروریزی کرد؟
ک تا ی هفته نتونیم بریم بیرون از خونه؟
ها؟
یا مثلا اون خاله ایو میگی ک خیلی راحت بهم انگ هرجایی بودن و زد؟ بی رحمانه بهم گف کثافت کار
تو خاله ای؟
ها؟
خ.م: خفه شو 
معلوم نیس وقتی مادرت حالش بد بود چ غلطایی میکردی تو..‌هیچکی ندونه من ک میدونم
من: احترام خودتو نگهدار مثلا خاله
خ.م: چیه....زورت میاد؟
سخته دستت رو شده آره؟ بدبخت بی پدر تو ی دختر عوضی ای ک اصلا معلوم نیس هنوز دخت...
دایی مهرداد داد زد: تمومش کن
خ.م: چی؟ سر من داد زدی؟ بخاطر این دختر عوضی؟ عاره؟ دستت درد نکنه مهرداد
معلوم نیس چطور تو رو جادو کرده...آره این دختر ی آشغال ب تموم معناس
با گریه جیغ زدم: نههههه من آشغال نیستم...هرجایی نیستم‌...بی پدر نیستم
من فقط بی کسم 
میفهمی بی کس!!!!
هیچکس نیست پشتم وایسه(رو ب بی بی گفتم:)
بی بی نمیخوای چیزی بگی؟ تو...تو همیشه پشتم بود...دخترت به داره دریا گُلیت توهین میکنه ی چیزی بهش بگو
بی بی فقط گریه میکرد
اومد چیزی بگه ک نیوشا جیغ زد:
مااااااماااااان
برگشتم سمت خاله مهوش ک دستشو گذاشته بود قلبش و دهنشو باز و بسته میکرد ولی صدایی ازش نمیومد
علیرضا و بقیه دورشو گرفتن
علیرضا مدام قربون صدقه ش میرفت
خواستم برم سمتش ک نیوشا جیغ زد:
خفه شو...فقط خفه شو...گورتو گم کن از خونه ما...گمشووووو
نگاهی ب بقیه کردم ک دور خاله مهوش جمع شده بودن حتی بی بی م رفت سمتش
تنها مونده بودم
عقب عقب رفتم 
از اون خونه جهنمی زدم بیرون
یک ساعت فقط تو خیابونا گشتم
نگران خاله مهوش بودم همزمان از تک تک حرفاش ناراحت بودم
چون همه فک میکردن شام اونجا میمونم کسی زنگ نزد 
دیگ دلم طاقت نیاورد برگشتم دوباره خونه خاله مهوش
رفتم دم در
خواستم زنگ بزنم ک پشیمون شدم ولی در آخر زنگو زدم
در باز شد رفتم تو خونه خیلی خلوت بود
از دم در با گریه داد زدم:بی بی کجایی؟ عزیزدل دریا؟ نفس دریا؟ عشق دریا کجایی؟
همه رو با گریه میگفتم
خواستم برم سمت آشپزخونه ک بی بی از تو اتاق داد زد:
اینجام دریا
رفتم تو اتاق نشسته بود رو زمین ی قاب عکسم کنارش بود با نگرانی کنارش زانو زدم:
بی بی جونم چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی قربونت برم؟
سرش رو بالا گرفت و با دیدنِ چشم هاي خیسش یکه خوردم، آروم گفتم:  
- چی شده بی بی؟ 
چونه اش لرزید و گفت:  
- مهوش بیمارستانِ!
چشمام گرد شد
خواستم چیزی بگم ک ادامه داد:
بخاطر تو...همش تقصیر توعه لعنتیه
سر تو بازم دعوا شد...چرا اومدی؟
زبونم رو رويِ لبم کشیدم، دستش رو بینِ دست هام گرفتم و از سردي شون متعجب نالیدم:  
- بی بی؟ 
هق هق میکرد
ناباور نگاهش کردم، صورتش خیس شد از اشک و نگاهم چرخید رويِ موهايِ سفیدش ... اصلا نمیتونست باور کنم...بی بی چی گفت؟  
زار زنان گفت:  
- واسه چی زنده موندي؟ 
نفسم رفت ... دم و بازدم یادم رفت ... بی بی چی گفت؟  
به زحمت زمزمه کردم:  
- بی بی...
دستش رو از دستم بیرون کشید 
چشم هام سوخت، با خودم میگفتم بی بی چی می گفت؟ یعنی چی چرا زنده موندم؟ این بی بی رو نمی شناختم! 
به زحمت تونستم حرف بزنم:  
- چی ... چی میگی بی بی؟ 
ضجه زد:  
- دخترم داشت سکته می کرد ... دخترم به حالِ مرگ افتاده ... خداااا!!! 
بغض فشار می آورد به گلوم ... چی بی بیِ منو به این حال و روز انداخته بود؟ چی؟ 
دست هام رو رويِ بازوش گذاشتم که صداي عربده اي که به خونه نزدیک می شد باعث شد سر بچرخونم، بی بی با ترس گفت: یا خدا علیرضا رو کجای دلم بزارم 
در خونه به شدت باز شد و صدايِ فریاد علیرضا خونه رو پر کرد:  
- واسه چی اومدي؟ 
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم، چهره ي سرخش، موهاي پریشونش، لب هاي لرزونش، چشم هاي به خون  
نشسته اش دلم رو به درد آورد ... چرا علیرضا اینطور به هم ریخته بود؟  
لب زدم:  
- عمو؟ 
نعره زد:  
- صدات رو نشنوم! 
یکّه خوردم ... هیچ وقت تا این حد صداش رو بلند نشنیده بودم، دست هاش مشت شد، نریمان نفس نفس زنان  
پشت سرش ظاهر شد ...  
اون بدتر بود و آشفته تر 
به زحمت از بین نفس هاي کوتاه و بلندش گفت:  
- عمو.... یه لـ ... لحـ ... ظه! 
اما علیرضا با گامهاي بلند خودش رو بهم رسوند و قبل از اینکه بتونم کاري بکنم یقه ام رو گرفت و تکونم داد،  
صداش بغض داشت، ولی پشت خشمش پنهونش می کرد:  
- لعنتی واسه چی اومدي؟ اومدي بدبختی مون رو ببینی؟ چرا دست از سرمون برنمیداري؟ مهوش واسه خاطرِ تو افتاده رو تخت بیمارستان ... چی از جونمون می خواي؟ 
دست هام رو رويِ دست هاش گذاشتم، سرد سرد بود ... دست هايِ علیرضا هم سرد بود، به سختی تونستم فکرم رو  
جمع کنم و حرف بزنم:  
- چی شده؟  
برّاق شد تو صورتم:  
- چی شده؟ چی شده؟ به خاطر توئه لعنتی مهوش با بی بی بحثش شد ... می فهمی؟ به خاطر تو مادر و دختر باهم دعوا کردن
اشک تو چشماش جمع شد و گفت:
قلبش گرفت
دستش رو مشت کرد و رويِ قلبم کوبید که دردش باعث شد چشم هام بسته بشه، داد زد:  
- به خاطر توئه لعنتی، توئه اضافی قلبش درد گرفت! 
نریمان کمرِ علیرضا رو گرفت و عقب کشید، رو به من داد کشید:  
- برو دریا ... الان فقط برو عزیزم
خدایا، چه خبر بود؟ من چی کار کرده بودم که خودم هم نمیدونستم؟ 
بس نبود ساکت بودن؟  
از موقعی که چشمش به من خورد شروع کرد به توهین ... من که کاري نکردم! 
به سختی تونستم صدام رو از بینِ لب هام بیرون بدم:  
- انقدر بهم توهین! من چی کار کردم که خودم خبر ندارم؟  
برگشت وبا چشم هایی سرخ خیره ام شد، علیرضا بدجور آماده ي حمله بود، پوزخند زد و گفت: چیه؟ بدت اومد؟ تو ی عوضی میفهمی؟عوضی ب تمام معنا
ی کثافت خیابو...
وسط حرفش جیغ زدم:
انقد این چرتوپرتایی که لیاقت دختر خودته رو ب من نگو...تو اصلا میفهمی داری ب کی اینارو میگی؟ انقد ب من اینارو گفتی میدونی دختر خودت چی کاره س؟ اینا همه لیاقت اون دختره ع..‌.
بی بی جیغ زد:
بس کن دریا...بسه ذلیل مرده
صداي بی بی اکو شد، ذلیل مرده؟  
برگشتم، ناباور بهش خیره شدم، مات! 
دنیا رنگ باخت جلوم ... بهم گفت ذلیل مرده؟  
لب زدم:  
- بی بی؟ 
جیغ کشید وبه پاهاش کوبید:  
- بسِ ... بس کنین ... خسته ام کردین ...۲۰ سال بزرگت کردم، ۲۰ سال غصه خوردم بخاطر تو ... ولی 
دیگه نمی کشم ... چه قدر دعوا باشه تو این خونه سرِ تو؟ چه قدر گریه باشه تو این خونه سرِ تو؟ چند بار باید 
دخترم جلويِ چشمم پر پر بزنه که دست از این زندگی بکشی ...  
رويِ زمین نشست، زار زنان ادامه داد:  
- منِ بی وجود خبط کردم، اشتباه کردم ب مادرت اصرار کردم برام نوه بیاره... بزرگت کردم که عذاب وجدانم رو ساکت کنم ولی دیگه بسِ ... دخترم داشت  
می مرد ... به خاطر تو باهاش بحث کردم ... بس کن دیگه ... چرا نمیري؟ چرا دست برنمیداري از سرِ این 
خونواده؟  
پاهم سست شد ...  
نزدیکش شدم، روبروش زانو زدم، سینه ام می سوخت، درد می کرد، به زحمت می تونستم نفس بکشم، خرخر کنان گفتم:
بی بی چی میگی؟
بی بی با چشم هایی پر اشک نگاهم کرد:  
- برو دریا ... برو ... نمیخوام اینجا ببینمت ... به اندازه ي کافی زجر دادم بچه هام رو، با اصرار براي موندنت  
تو این خونه، براي اومدنت ... ولی دیگه برو، برو و پشت سرت رو هم نگاه نکن ...  
بغض کردم، بی بی بهم می گفت برم؟ کجا برم؟ 
دستش رو گرفتم که پس کشید، محکم تر گرفتم و گفتم:  
- چی میگی بی بی؟ تقصیرِ من چیه؟ مگه من چی کار کردم؟ چرا اینطوري باهام حرف می زنی؟ 
هق هق کرد، دلم ریش می شد از مظلومیتش! 
صدايِ ناتوانِ علیرضا رو از پشت سرم شنیدم:  
- براي اینکه دیگه نمیخواد اینجا باشی ... خسته شده از این همه کشمکش سرِ تو، سر هیچ و پوچ ...  
من هیچ و پوچ بودم؟ من هیچی نبودم؟  
دست کشیدم رويِ سینه ام، چشم بستم و مدام عمیق نفس کشیدم ... 
می گفت من عاملِ ناراحتی شونم؟  
صدايِ عصبیِ علیرضا بازم گوشم رو پر کرد:  
- دیدي که دیگه بی بی هم تو رو نمی خواد ... گورت رو گم کن! 
پلک هام رو محکم تر رويِ هم فشردم ... بی بی هم تو رو نمی خواد! 
صداي علیرضا بلندتر می شد و بیشتر تويِ گوشم می پیچید ...  
بی بی دستم رو گرفت، بلند شد و سعی کرد بلندم کنه، تنم رو تکونی دادم و به زحمت پاهايِ سست شده ام رو  
صاف نگه داشتم و وزنم رو روشون انداختم، بی بی هلم داد سمت در و گفت:  
- برو ... برايِ همیشه برو ...  
لب گزیدم، چی فکر می کردم و چی شد! 
اون بی بی دیگه بی بیِ مهربونِ من نبود...
محکم تر هلم داد سمت در 
برگشتم سمت علیرضا
چشماش خیس بود!
من: تو چرا؟ تو جرا گریه میکنی ی بی بی داشتم ک اونم ازم گرفتین راحت شدین؟
الان دیگ شبا راحت میخوابین؟
بدون دغدغه؟
ب سمت بی بی گفتم: دست مریزاد سمیه خانوم...بعد مرگ پدرم فقط ترو داشتم با مامانم و خدااندازه مادرم دوست داشتم
ولی...حالا برمیگردی بهم میگی برم و دیگ برنگردم؟ بهم میگی چرا ب دنیا اومدم؟
از اون جهنم زدم بیرون
ساعت ۱۰ شب بود گوشیم زنگ خورد با گریه جواب دادم:
بعله
پرهام: دریا...داری گریه میکنی؟ چی شده؟ دریا قربونت برم جواب بده
من: پرهامممم😭
پرهام: جان پرهام جانم کجایی؟
من: خیابون....
پرهام: همونجا وایسا اومدم
سرم ب شدت درد میکرد انگار بازار مسگرا تو سرم بود!!!
نشستم رو جدولای کنار خیابون تا پرهام بیاد
ی ربع بعد پرهام اومد کمکم کرد نشستم تو ماشین 
خیلی خیلی تشنه م بود دهنم مثل کویر خشک بود آب دهن نداشته ام رو سعی کردم فرو بدم که  
چیزي جز درد گلو نصیبم نشد
فقط گریه میکردم پرهامم هیچی نمیگف فقط تو سکوت رانندگی می کرد
دیگ نمیتونستم تشنگی و تحمل کنم برا همین رو ب پرهام گفتم:
آب...آب میخوام...تشنه مه
پرهام زد کنار:
میرم بخرم...زود میام قربونت برم مشکلی نداری؟
من: تشنه مه😭
پرهام دیگ چیزی نگفت سریع رفت بخره
سویچ رو ماشین بود
ی لحظه نفهمیدم چی شد فقط ب خودم اومدم دیدم نشستم پشت فرمون!!!
ماشینو روشن کردم تا تونستم گاز دادم ک صدای لاستیکا دراومد
پرهامو ندیدم
بلند بلند گریه میکردمو گاز میدادم
انقدر پدال و فشار می دادم ک پام درد گرفته بود
گوشیم مدام زنگ میخورد صداش رو مخم رژه میرفت 
چون گلوم خشک شده بود آب دهنم و قورت دادم ک پرید گلوم افتادم سرفه
فکر کنید سرفه و گریه باهم قاطی شده بودن
کنترل ماشین از دستم در رفت فقط تونستم فرمون و بچرخونم و مستقیم رفتم تو درخت...!
بیهوش شدم نمیدونم چقد گذشته بود ک با سروصدا ب هوش شدم
دونفر سعی داشتن از تو ماشین درم بیارن
تونستم پرهامو تشخیص بدم
سرم خیلی خیلی درد میکرد
لب زدم: پ...ره..ا...م
پرهام: جانم جانم چیکار کردی
دوست داشتم براش بگم از اتفاقاتی ک برا افتاده بود ولی انگار جونی تو تنم نبود
خواستم دهنمو باز کنم ک دوباره بیهوش شدم
ولی اینبار با دردی تو سرم بیدار شدم 
صدای گریه مادر رو مخ بود
مامانم تا دید چشمام باز شده با عصبانیت گفت:
چند بار بهت گفتم نرو..ببین تهش شد چی
چ بهت گفتن دختر....چرا جواب نمیدی؟
پرهام: خاله خواهش میکنم
تازه بهوش اومده...حالش خوب نیس
با شنیدن صداش تازه فهمیدم تو اتاقه
ب دیوار تکیه داده بود...دست به سینه داشت نگام میکرد
ب زور لب زدم: سرم درد میکنه
پرهام: الان میرم ب دکتر بگم
همین ک پاشو گذاشت بیرون عسل پرید تو/:
با گریه اومد سمتم:
وایییی دریاااا حالت خوبه عشقم؟ دیدمت گفتم دیگ تموم شد...دریایی بود و دیگ نیس
من: ببند😐
عسل همچنان با مادرم گریه میکردن
هر چ میگفتم بابا من خوبم کو گوش شنوا/:
خلاصه دکتر اومد معاینه کرد گفت تا صبح باشه بعد مرخصه
پرهام با دکتر رفت چند ثانیه مادرم گفت:
تعریف کن چ گفتن بهت😠
من: مامان ول کن
دیگ بحثشو نکن
چیز مهمی نبود
مادرم: آره دیدم چیز مهمی نبود که حالت انقد بد بود تعریف کن 
چیزایی که اتفاق افتاد رو گفتم البته ک با کمی تغییر
مثلا اون قسمتایی که خاله مهوش بهم چ توهینایی کردو نگفتم🙃
چون قطعا دعوا بدی میشد
حرفام ک تموم شد سر چرخوندم دیدم پرهام تکیه داده ب دیوار و گوش میداد
بازم عصبانیت که چرا رفتم
بگذریم شب پرهام و عسل رفتن مادرم راضی نشد بره پیشم وایساد
پرهام و عسل رسیدن ب در ک برن ی پرستار درو باز کرد با ی سینی که توش دوتا آمپول بود😩
عسل ی نگا ب آمپولا کرد
ی نگا ب من کرد
رفت بیرون/:
پرهام گفت:
آمپولاتو بزن اذیت نکن مادرت خسته س
خودتم حالت بده
اصلا میخوای بمونم؟
من: ن ن نمیخواد برو
خدافظ
خلاصه پرهام رفت و من موندم و آمپولو مادرم|=
برگشتم اماده شدم 
اولی رو ک زد ی ذره میسوزوند
آخرش فقط ی آیی گفتم
ولی دومیش😭
خیلی خیلی درد داشت
اشکم دراومد سرش
آخراش دیگ بلند آخ آخ میگفتم😓
خلاصه اونم تموم شد
🖤پایان🖤
پ.ن۱: اینم اون خاطره ای که قول دادم بگمش منتها چون یکم طولانی بود تا بنویسمش طول کشید🖤
پ.ن۲: بعد اون ماجرا ن من دیگ خاله مهوشو دیدم ن بی بی و🙂🖤
فقط گهگاهی نریمان پیام میداد ک منم جوابشو نمیدادم...
خیلی خلی حرفای بی بی برام سنگین بود چون از بی بی انتظار نداشتم(':
پ.ن۳: تا دو سه روز تو شک حرفاشون بودم ولی بعد سعی کردم فراموش کنم
هرچند خیلی موفق نبودم
پ‌.ن۴: پشت من خدا بودع همیشه(:♡
پ.ن۵: 
قلبم واسه تو می تپیدش
این حالو هیشیکی ندیدش
چ فایده ک یکی تو دلم 
داره میگ اینارو نگی بش!
نگام آسمونه...چشا خیس
حالم اصن روبراه نیس
ولی بازم
 ارزو میکنم
 نصیب تو بشه بهترین عشق
#آی_دل_خودم
#علیرضا_طلیسچی
ب شدت توصیه می شود👌🏻🖤