به نام خدا 
سلام چطورین خوبین ؟ 
من شیما هستم ۱۴ سالمه از کرمانشاه بابام مهندس عمرانه مامانم خانه دار ی خواهر کوچیک تر از خودم دارم به اسم طناز تو خانوادمون ۳ تا پزشک داریم خالم مریم ( پزشک عمومی ) و دخترش الهام  ( دانشجو پزشکی ) و زندایی زهرا  ( متخصص اطفال ) خب اینم از بیو بریم سراغ خاطره : حدود سه هفته پیش من تب و لرز کردم حالت تهوع هم داشتم کلا ی پام تو اتاقم بود ی پام تو wc اصلا ی وضعی بود😂😂 مامانم زنگ زد خالم گفت بیمارستانم بیاین بیمارستان خلاصه من و بابا آماده شدیم رفتیم بیمارستان نوبت گرفتیم بعد چند دقیقه نوبتمون شد رفتیم داخل خاله معاینم کرد گفت ی نوع ویروسه چند تا بیمار مثل من داشته نوسخه نوشت بابام رفت دارو هارو بگیره بعد چند مین الهام اومد ( من خیلی با الهام رابطم خوبه بهش میگم آجی ) پریدم بغلش اونم بوسم کرد دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت شیما چرا داغی باز چیکار کردی ؟ 
من : هیچی به خدا خاله گفت ویروسه منم گرفتم 
خاله : راست میگه الهام حالا بیاین بشینین 
مام رفتیم نشستیم داشتیم باهم حرف میزدیم که بابا اومد با الهام سلام و احوال پرسی کردن بابام دارو هارو داد دست خاله اونم سرم و ی آمپول برداشت گفت شیما برو رو تخت بخواب قیافه من اون لحظه شبیه کسایی بود که جن دیدن 😱 الهام دید ترسیدم دستمو گرفت بردم رو تخت دراز کشیدم آستینمو داد بالا بابام اومد دستمو گرفت تا خاله سرمو وصل کرد منم با گریه و زاری دلی از عزا درآوردم 🤣🤣 خاله ی آمپولم ریخت تو سرم منم خوابیدم ی دو ساعتی خواب بودم بلند شدم الهام و خاله داشتن باهم حرف میزدن خواستم از رو تخت بلند شم که خاله گفت شیما بلند نشو عزیزم تا آمپولاتو بزنم منم با بغض خاله و الهام نگاه کردم🥺 که خاله خندید گفت فایده نداره الکی تلاش نکن باید آمپولاتو بزنی الهام اومد دمرم کرد پاها و کمرمو گرفت خاله آمپولارو آماده کرد سمت چپ پنبه کشید سوزنو فرو کرد 
من : آییییی 😭
الهام : جانم تموم شد 😘
خاله درش آورد پنبه گذاشت اونطرف پنبه کشید سوزنو فرو کرد خیلیییییی درد داشت نفسم بند اومد 
من : آیییییی خاله درش بیار درد داره 😭
خاله : باشه عزیزم تحمل کن 😘
من : نمیخوام میخوام برم خونه ولم کن 😭
الهام : باشه عزیزم میری خونه وایسا آمپولت تموم بشه 😘
خلاصه بعد کلی جیغ و داد بنده خاله رضایت داد که آمپولو بکشه بیرون الهام لباسامو درست کرد از رو تخت بلند کفشامو پوشیدم الهام گفت بریم خونه 
من : مگه بابا نمیاد ؟ 
الهام : نه عمو ( منو الهام هم دختر خاله ایم هم دختر عمو ) دایی محسن بهش زنگ زد کار داشت رفت ( بابا و دایی محسن همکارن ) 
از خاله تشکر کردم و خالم کلی سفارش کرد حتما دارو هامو سر موقع بخورم منو الهام حدافظی کردیم اومدیم بیرون سوار ماشین خاله شدیم و پیش به سوی خانه 🏡 الهام منو رسوند خودشم رفت خونه    پایان 
پ.ن امیدوارم خوشتون اومده باشه 
پ.ن این خاطره را به خاطر مینا جون نوشتم 😘
پ.ن منتظر کامنتاتون هستم 
دوستدارتون شیما ( خانم دکتر آینده 🤲 ) 💋