سلام  خوبین تابستون خوبی داشته باشین  ❤️
اولین خاطرم ک میزارم 😊
احلام هستم 16ساله از رشت 
خب بریم سراغ خاطره ک واسه س ماه پیش  ی روز ظهر بود سرم درد میکرد 🤕 بدن درد داشت😓م ولی گفتم چیز عادی  منتظر زنگ📱 سهند بودم (عشقم😍قربونش برم)
ک از سر کار برع خونه و زنگ بزنه  حالم بدتر شد 😣ولی میدونستم خسته بود دوس نداشتم  بفهمه هرکاری میکردم خودمو خوب تظاهر کنم  زنگ زدو یکم باهم حرف زدیم خدای شکر نفهمید 😪گفت میرم حموم منم گفتم  منم پس میرم ی دوش میگیرم خواستم برم حموم شاید بهتر بشم از کسالت در بیام رفتم حموم یکم گذشت حتی حال حموم کردنم نداشتم بزور حموم کردم و لباسمو پوشیدم ک افتادم صدام در نمیومد یچی گلومو گرفته بود داشت خفم میکرد یکم مامانم بهم اب داد چشام میسوخت 😞و اشک میریختم انقد بدنم درد میکرد ک نمیتونستم دراز بکشم بد تر بدنم درد میکرد اما حال نشستنم نداشتم ک گوشیم زنگ خورد ک دیدم سهند😔اصلا دوس نداشتم بفهم حالم بد جواب دادم ک صدام بزور در میومد  بعد چند تا نفس کشیدن میتونستم ی کلمه حرف بزنم  سهندگفت ع احلام چی شده گفتم چیزی نیس یکم سرم درد میکنه گفت الکی نگو احلام دیگ خیلی ضایع بود ک بهش راستو گفتم سهند خیلی ناراحت شد همش قربون صدقم میرفت
گفت چیکار کردی با خودت همش نفس نفس میزدم ☹️ توان حرف زدن واقعا نداشتم  همش میخواست راضیم کنه بریم دکتر ک من مخالفت میکردم گفتم ن خوب میشم قرص میخورم بهتر میشم تاحالا انقدر سهندو ناراحت ندیده بودم😔میفهمیدم ک بغض ت گلوش و این خیلی حالمو بدتر میکرد جونشو قسم داد ک بریم دکتر ساعت نه بود  گفتم بزار ی قرص بخورم اگ بهتر نشدم چشم میریم بازم قبول نمیکرد ک انقد اصرار کردم تا قبول کرد  ازم خواست تا استراحت کنم خودمم واقعا نیمتونستم دیگ حرف بزنم خیلی حرف زدن واسم سخت شده بود  😓
انقد سرم درد میکرد🤕 ک نمیتونستم بخوابم 😴 خودمم میدونستم خوب نمیشم تا دکتر نرم😢فقط دعا میکردم خوب بشم دیگ دکتر نرم دلم همش پیش سهند بود بزور تونستم چشامو نیم باز نگهدارم ک با سهند بچتم معلوم بود حالش گرفته بود 😔 (من خیلی شادمو همیشه رو لبام خندس و خیلی شوخمو پر انرژی)کاری میکرد بخندم احلام قبل بشم اما نمیشد حالت تهوع هم ب دردم اضافه شد هیچی نیمتونستم بخورم فقط بالا میوبوردم اما ب یکم با سهند چت کردم ک دوباره یکم انرژی ک داشتمم رفت و دیگ ب سهند گفتم بریم بخوابیم اخه کدوم خواب مگ میتونستم بخوابم انقد بدنم درد میکرد ک نمیتونستم دراز بکشم تا خود صب فقط وول میخوردم دور خودم چشم روهم نمیزاشتم تا صب فقط ناله میکردم همش میگفتم خدایا من غلط کردم حرف سهندو گوش نکردم نرفتم دکتر نصفه شب بود دیگ نمیتونستم برم دکتر ک چون بدون سهند دکتر نمیرفتم😄 اون شب واس من اندازه یک ماه گذشت وای خیلی بد بود ک هر طرف بدنم درد میکرد ن میتونستم بشینم ن دراز بکشم سر دردم ک نگم  حالت تهوع هم ک ....چشامم نمیتونستم باز کنم بالا خره صب شد پنج صب سهندو زنگ زدم بیدار کردم😬 دلم واسش سوخت حالمو پرسید ک واسش تعریف کردم شب چ عذابی کشیدم گفت حرف ک گوش نمیدی اگ دیشب میرفتی دکتر اینطوری نمیشدی تا صب انقدر اذیت نمیشدی مگ من بدتو میخوام خانوم و ..... از این حرفا همش میخواست کاری کنه من بخوابم ک خودشم بتونه بخواب من ک نمیتونستم بخوابم ولی فهمیدم خوابش میاد بهش گفتم بریم بخوابیم چشاش😍اینطوری شد خندیدم گفت اخیش خندیدی بالاخره رفت خوابید موندم تا ساعت هشت .نه بشه مامانمو بیدار کردم (مامانم تا خود صب با من بدار موند دم دمای صب گفتم بخواب ک دیگ واقعا نمیتونست تحمل کنه خوابید)ک پاشد پیشومیمو بوسید گفت الهی فدات بشم رنگو روت چقد زرد شده من ک شده بودم مص مرده ها نمیتونستم حرکت کنم از جام ساعت ب ساعت بدتر میشدم  مامان بزور میخواست بهم صبحانه بده تا صب من فقط اب خوردم ک هرچی میخوردم ت دهنم ترش میشد همشم دهنم خشک میشد  صبم ک چای شیرین خوردم باز ترش کردم سهندم بالاخره بیدار شد و گفتم میرم دکتر اگ سرمو امپول داد ت بیا میدونستم میده ولی خواستم مطمئن شم بعد ب سهند بگم بیاد رفتیم درمانگاه رو یکی از صندلی ها نشستم ک فقط میخواستم نوبتم ش نمیتونستم بشینم اصلا  بالاخره نوبتمون شد ک دکتر پرسید چی شده و مامان بهش گفت خواست فشارمو بگیره ک اصلا نبض نداشتم😬دیگ خودتون بدونین حالم چطور بود معاینم کردو گفت بدنم عفونت کرد 😕واسم سرم نوشت وقتی نبض نداشتم ک فشارم پایین بودو ازم پرسید ک بدن درد داری ودو س چیز دیگ ک گفتم اره واسم دوتا امپول نوشت😪دیگ هرچی میپرسید میگفتم الکی ن ک ب امپولام اضافه نشه بعدش ب سهند زنگ زدم ک سرمو امپول داد بیا دنبالم ولی اینجا تزریق نمیکنم گفت باشه  الان حرکت میکنم بعد ده دقیقه رسید ک خواستم در ماشینو باز کنم سرم گیج رفت ک خودمو کنترل کردم نیوفتم رفتم ت ماشینو سلام کردم و منو دید اعصابش خورد شد قیافم خیلی زرد شده بود و بیحال بودم مامان ب سهند گفت  ی دارو خونه نگهدار ک دارو هارو بخرم رسیدیم دارو خونه ک ماملن رفت منو سهند ت ماشین تنها بودیم سهند گفت قربونت برم الان میریم امپولتو بزن خوب بشی سرمو اوبوردم پاین ک گفت عع اینطوری نکن دیگ ترو خدا امپولتو بزن (سومین بار بود میخواستم امپول بزنم)
گفتم باش میزنم ولی ب شرطی ک ت هم کنارم باشی گفت چشم سرمو بوسید😘ک مامان اومد از امپول یکم میترسم ولی خب انقد حالم بد بود ک دوست داشتم هرکاری کنم خوب بشم رسیدیم ب درمونگاهی ک باید تزریق میکردم سهند دارو هارو از مامان گرفتو نزاشت من ببینم خودمم دوست نداشتم ببینم 😖چون از استرسم بیشتر میشد سهند پیشم باشه امپول میزنم دیگ هم ک ازش قول گرفته بودم ک موقع امپول زدن کنارم باشه ک این ارومم میکرد رفتیم رو یکی از تختا دراز کشیدم من ک رفتم هیچکس نبود تا رفتم همه حمله کردن😒چند نفر اومدن ک ی امپول داشتن خانوم تزریقاتی ب من گفت عزیزم اشکال نداره چند نفرو تزریق کنم امپولشونو بعد واس شمارو تزریق کنم گفتم ن  من ک دوتا امپولو سرم داشتم شدم اخرین نفر وای استرس داشتم  خیلی انتظاری سخت ک بالاخره اومد و سهند گفت نترس فداتشم ی کوچولو درد داره ولی در عوضش خوب میشی گفتم باشه 😔سرمو گذاشتم رو بالش
خانومه سهندو بیرون کرد 😞(اخه چرااااااا😭😭😭😭)دوست داشتم بگم نرو ولی نمیشد باید میرفت 😕شلوارمو کشید پایین یکم پنبه کشید نفس کشیدمو فرو کرد درد داشت😖فقط چشامو محکم رو هن فشار میدادم ک زود در اوبورد دومیرو خواست بزنه سمت دیگرو پنبه کشید ک گفت این دردش زیاد ت دلم گفتم (وای اخه سهند کجایی😔)فرو کرد از هموت اول دردش شروع شد ک خیلی خیلی خیلی درد میکرد منم ی ادم مغرورم هرچقد درد بکشم جیکم در نمیاد فقط از درد دستمو مشت کرده بودم همش منتظر بودم بگ تموم شد ولی خیلی اروم تزریق میکرد  تموم میشد مگ😖پام فلج شده بود ک بالاخره در اوبوردگفت تموم شد یکم جاشو ماساژ داد مامانم رفت سرمو اماده کنه هردوتا جاش درد میکرد دومی امپول ک خیلی درد میکرد سهند اومد پیشم گفت زدی گفتم اوهوم گفت مرسی ❤️ک ب حرفم گوش دادی رفت ی دقیقه تا پیش ماشینو بیاد ک خانومع واس اینکه سرممو وصل کنه اومد مانتوم استینش تنگ بود بالا نمیرفت گفت بکن مانتوتو پس گفتم اخه من ک رگ ندارم گف حالا ت بکن شاید رگ داشته باشی چون پشت دست دردش بیشتر کندم دید رگ ندارم پوشیدم مانتومو پشت دستم رگ داشت سوزنو فرو کرد ک چشامو باز محکم فشار دادم بالاخره سهند اومد😍گفت ع سرمتو وصل کردی گفتم اره گفت چرا پشت دستت گفتم رگ نداشتم گفت الهی فدات بشم❤️ گفت خوبی گفتم ن گفت کم کم خوب میشی عزیزم گفتم جای امپولم درد میکنه گفت دردت بجونم رفتی خونه کمپرس کن  گفتم باشه دستمو گرفت ت دستش باهام حرف میزد حوصلم سر نرع همش سعی داش منو بخندونه سردم شدو پتو انداخت روم گفت یکم بخواب گفتم خوابم نمیاد گفت چی میخوری واست بخرم هیچی نخوردی  بعد میگی حالت تهوع دارم الان بدنت ضعیف ت هیچی نیمخوری انتظار داری خوب بشی گفتم بخدا هرچی میخورم ترش میکنم نمیتونم بخورم گشنمم نیس  گفت میخوای برم واست کوبیده بخرم گفتم ن گفت جون من انقد اصرار کرد ک  گفتم ن اعصابش خورد شد گفت دیگ ی ساندویچو ک باید بخوری گفتم ن اخماش رفت ت هم ک گفت الان میرم میخرمو زود میام گفتم ساندویچ نخر گفت پس چی بخرم گفتم لواشک😋😋(عاشق لواشکم😝)با اخم نگام کرد گفت خانم خانوما لواشک خبری نیس هروقت حرفمو گوش کردی غذا خوردی ک جون بگیری و دق ندی قرصاتو سر وقت بخوری خوب بشی میریم بیرون هرچقد خواستی لواشک میخرم گفتم باشه بابا اصلا نمیخوام  خندید گفت زود میام گفتم باشه دیگ سرمم داشت کم کم تموم میشد ک سهندم اومد گفتم سهند سرمم تموم داره میشه میگی خانومه بیاد بکنه گفتم باشه اومدو کند ک بازم دردم گرفت 😖مامان اومد پیشم کمک کرد بلند شم گفت بهتری گفتم اره (من سرم میزنم تا یک ساعت اخرش دو ساعت خوبم برم خونه حالم بد میشه باز)سهند رفته بود ماشینو جابجا کنه ک بریم رفتیم ت ماشین من جلو نشستم گف بفرما بخور گفتم وای اخه چطور گفت ترو خدا بخور دیگ بخور جون بگیری گفتم چشم گفت همشو باید بخوری ها یکم نگاش کردم 😐 گفت میدونم همشو نمیخوری   حد اقل نصفشو بخور گفتم باشه گفت افرین  ی چهارتا گار کوچولو زدم گفتم دیگ جا ندارم سهند گفت احلام بس کن دگ ع باز باید حالت بد بشه ؟ت دوس نداری  خوب بشی؟گفتم دوس دارم گفت پس میخوری ت یک سوم ساندویچم نخوردی گفتم بخدا نمیتونم 😞گفت باشه احلام خانوم نخور فقط بیبینم دوباره بیحال  بشی سرشو برگردوند سرمو گذاستم رو دستش میدونستم ناراحت بود سرمو بوسید گفت خانوم بخاطر خودت میگم گفتم میرم خونه میخورم  گفت باشه رسیدیم خونه ک پیاده شدیمو خدا حافظی کردیمو سهندم کلی سفارش دادو رفت ✋☹️رفتم خونه لباسمو عوض کردم حالم یکم بهتر شده بود در حدی ک بتونم رو پای خودم وایسادم
بعد یکی دوساعت حالم مثل قبل شد چون چیزی نمیخوردم بدنم ضعیف بود و وقتی ب سهند گفتم ک حالم مثل قبل شده و ناهارم نخوردم کلی دعوام کردگفت پس   ت دلت امپول میخواد باز تهدیدم کرد خوب نشدم بازم باید برم دکترو امپول  بزنم ک منم ترسیدمو  بزور سعی میکردم غذامو بخورم تا دو س روز بیحال بودم ک کم کم خوب شدم
#پایان