خاطره زهرا جان
سلام من زهرا ۱۴ و برادرم علی ۲۲ و دانشجوی پزشکی . اولین خاطره هست .
قرار شد با علی و دایی رضا و فاطمه ( دختر خالم ) بریم دریا خوب منم خیلی سریع آماده شدم و رفتیم دریا . رفتم توی آب دوساعت بازی کردم . علی همش میگفت بیا بیرون حالت بد میشه منم که گوش نمیدادم . ( سینوزیت دارم ) وقتی از آب بیرون اومدم باد میزد به صورتم . نشستیم و بازی کردیم اونشب به من خیلی خوش گذشت . رفتیم خونه سریع رفتم دوش گرفتم از بیحالی روی تختم دراز کشیدم موهام خیس کولر هم روشن کردم . وقتی بیدار شدم گلوم و گوشم خیلی درد میکرد صدام گرفته بود احساس داغ بودن هم میکردم . اگه از اتاق میرفتم بیرون داییم سرما خوردگی ومیفهمید از خجالتم در میومد اگه هم نمیرفتم خوب معلوم بود یه چیزیم هست . برای همین دوباره خوابیدم . یه لحظه یه دست سرد رو پیشونیم بود منم خواب بودم از خواب پریدم و ترسیده بودم . دایی گفت تو خواب هزیون گفتی و اسم منو صدا میزدی . دایی به علی گفت کیفشو بیاره منم از همونجا گریه هام شروع شد داییم میگفت من که هنوز کاری نکردم فعلا گریه نکن . وقتی گلو و گوشم و دید از سرش دود بلند می شد . منم اسرار میکردم امپول ننویسه که داییم گفت حرفشم نزن . به علی گفت یه چیز بده بخوره تا من بیام از استرس به خودم میلرزیدم . علی میگفت بیا برات شیر و عسل اوردم بیا بخور ( من متنفرم از شیرو عسل ) اولش نمیخوردم بعد داداشم مجبورم کرد گفت امپولات قویه ضعف میکنی دایی بعد ده دقیقه اومد گفت زهرا بخواب چهار تا بیشتر نیس کلی قربون صدقم رفت و قول یه سریع لوازم و بهم داد منم دمر خوابیدم دایی داشت امپولا رو اماده میکرد که گفت عزیزم نگاه نکن استرست بیشتر میشه فهمیدم دایی پنادر و نوروبیون و دگزا و تب بر اماده کرده . دایی خودش امادم کرده بود به علی گفت محکم منو بگیره منم فقط داشتم گریه میکردم پنبه کشید با بسم الله نیدلو فرو کرد وایی نگم از دردش دیگه گریه و جیغ های بنفش میکشیدم و دایی میگفت تا ده بشماری تمومه داشتم دیگه از هوش میرفتم که دایی دراورد گفت امپول بدی تب بر زیاد درد نداره منم میگفتم بسمه دیگه نمیزنم باز منو گرفتن و به زور بهم امپول زدن دایی پنبه کشید نیدلو فرو کرد امپولش درد نداشت ولی داشتم گریه میکردم و امپول ودراورد و امپول سوم قرمز بود که فهمیدم نوروبیون عاشق رنگش شده بودم و دایی همینکه پنبه رو کشید نیدلو زد فقط میسوزوند یه مقدار طول کشید که در اورد بهم یه مقدار استراحت دادن بعد پنج دقیقه گفت زهرا عشق دایی بخواب امپولتو بزنم ولی دیگه راضی نمیشدم میگفتم بسمه و کلی اسرار دیگه دایی امپول چهارمی و نزد انداخت دور . پایان
پ.ن به بزرگی خودتون ببخشید اگه بد نوشتم
پ.ن امیدوارم خوشتون بیاد
پ.ن مینا جون پیوندتون مبارک ❤️❤️❤️❤️❤️❤️