خاطره زینب جان
سلام رها ام و اومدم یه سر مزاحمتون بشم و بعد رفع زحمت کنم. اول اینکه عروسیم پس فرداست ولی من نصفه شب رو بهانه نوشتن خاطره کردم که کار نداشته باشم. خب خاطرم قبل از عقد و بعد از عقد منو امیره یعنی اول خاطره هنوز ازدواج نکردیم خاطره:
صبح با نوازش موهای داداشم بلند شدم.
نگاهش کردمو گفتم سلام صبح بخیر
گفت_سلام آجیه گلم صبح تو هم بخیر
یه بوس از لپش کردمو بلند شدم گفت صبحونه میخوری؟ گفتم نه باید برم دانشگاه. گفت میرسونمت گفتم دستت درد نکنه و از تختم پریدم پایین. و رفتم سمت راه پله ها یه حسی بهم گفت از رو میله ها برم پایین سوار میله شدمو دستمو باز کردم منو برد پایین تا خودش داداشم از بالا گفت ماشالا ماهر شدی گفتم اختیار داری گفت آخه اینم کاره یاد گرفتی گفتم از تو که بهترم. رفتم پایین مامانمم داشت صبحونه میخورد و با بابام حرف میزد. یهو از پشت اپن پریدم تو و گفتم پپپخخخخخ یهو مامانم پرید عقب بابام هم یهو جاخورد. قیافه هاشون دیدنی بود. مامانم سری از نشونه تاسف تکون داد و گفت ملت بچه تربیت میکنن ماهم..... برو تا حرفی بارت نکردم دو ثانیه نگذشت گفت نه زینب بیا گفتم خودت گفتی برو گفت الان دارم میگم بیا و وقتی میگم بیا بگو چشم.گفتم چشم و اومدم پیشش یه لقمه بزرگ که تو پلاستیک بود و بسته بندی شده بود رو داد بهم. از دیدن لقمه ذوق کردم. اینقدر گردو داشت که از زیر داشت میریخت گفتم ماشالا باغ گردو درست کردی مامانی گفت تو هم که بدت میاد گفتم نه و داشتم میرفتم گفتم شما دوتا کبوتر عاشق هم به حرفاتون برسین. که مامانم سلاح سردش رو در آورد. «دمپایی» سلاح همه مامانا که مامانم پرت کرد و منم جا خالی دادم و خورد تو سر عباس بخت برگشته یه زبون در آوردم و رفتم بالا مانتو و شلوارمو پوشیدم با داداشم رفتم دانشگاه. القصه! دانشگاه تموم شد و منم رفتم سر خیابون و یه آژانس گرفتم پیش به سوی خانه با همون لباسا رفتم رو مبل جلو تلویزیون گرفتم خوابیدم کیفمم بغلم بود. که صدای زنگ گوشیو شنیدم با صدای خواب آلود و بدون نگاه کردن به شماره گفتم بله؟ گفت سلام خوبی گفتم سلام داداش تو خوبی؟ گفت وایی خواب بودی؟ گفتم آره ولی خواستم پاشم برم درسامو بخونم. گفت خب قبل از درس هات دوتا پرونده رو میز کارم هست که زحمتشو بکش بیار دفترم. گفتم آها باشه گفت زینب زینب؟ گفتم جان؟ گفت با تاکسی نیایی ها شبه گفتم مگه بچه ام گفت نه ولی دختر تک و تنهایی میدزدنت بعد من دیوونه میشم چون پیش آدم دیوونه زندگی میکردم و این برام سخته که عاقل زندگی کنم خندیدم و گفتم روانی اگه پرونده آوردم واست همونجا بمون گفت ایی نه غلط کردم گفتم خا گفت دستت درد نکنه زحمتت میشه گفتم راستی میگی با تاکسی نیا پس با چی بیام؟ گفت ماشین خوشگل بابا توی پارکنیگه با اون بیا گفتم الان میام رفتم ساعتو دیدم هفت و نیم هشت بود. مقنعم رو که بر اثر خواب خراب شده بود رو درست کردمو گرم کن ام رو پوشیدم رفتم تو اتاقش و پرونده رو برداشتم یه نگاه به چادرم کردم و با خودم گفتم بپوشم نپوشم( من از کلاس پنجم تا دانشگاه چادری بودمو با هیچ چیز عوضش نمیکردم ولی بعد یه چیزی شد که من به طور اتفاقی چادرمو ول کردم امیر رو که دیدم نظرم ۳۶۰ درجه برگشت و الان با علاقه شدیدتری میپوشم چادرمو) و گفتم ولش کن بابا تیپ خوشگلی بود. پرونده رو گذاشتم توی ماشین و از بابا اجازه اش رو گرفتم. باز کردمو نشستم توش یه مداحی گذاشتمو باهاش مثل ابر بهار گریه کردم و رسیدم دفترش رفتم تو گوشیم رو که دستم بود گذاشتم تو جیبم و دوتا پرونده بزرگ بودن گوشیم زنگ خورد. نغمه دوستم بود یه لحظه وایسادم که گوشیمو بردارم که یهو راه افتادمو خوردم به یه نفر و با کله رفتم تو میز منشی و همه برگه های اون رو ریخت. نمیدونم تقصیر من بود، یا اون آقا. یه نگاه بهش کردم که ازش میشه خوند که بهش میگفتم مرده شور ریختتو ببرن. سریع اومد و گفت وای عذر میخوام ازتون یه نگاه بد بهش کردمو منشی اش اومد گفت خوبید خانم موسوی؟ گفتم متشکرم اقاهه که فامیلی رو شنید گفت چه نسبتی با آقای موسوی ازش متنفر بودم با قاطعیت گفتم به توچه یه لبخند شیرینی زد و گفت بفرمایید تا بهتون بگم به من چه بفرمایید. خدایا یعنی این کیه یه جوری هم حرف میزنه انگار رئیس شرکت ماکروسرفته. رفتم تو و نشستم رو صندلی داداشم گفت سه تا قهوه بیارن و نشست پیشم. به اقاهه اشاره کردمو گفتم معرفی نمیکنید؟ گفت نشناختی؟ در حالی که همچنان با تنفر بهش نگا میکردم گفتم نه متأسفانه چشمم به جمالشون روشن نشده! عباس خواست بگه که گفت امیر هستم. گفتم خب؟ گفت نشناختین؟ گفتم نه متأسفانه گفت پسر خاله مهری ام یه لحظه تمام بازی هایی که میکردیم یادم اومد. گفتم آهااا خوبین؟ بعد گفت سلامت باشین از رفتارایی که با امیر کردم خجالت کشیدم. گفتم خدانگهدار امیر بلند شد و اومد بدرقه. گفتم ببخشید یه لحظه رفتم بیرون و معذرت میخوام نشناختمتون گفت خواهش میکنم پیش میاد فقط...فقط همیشه این طور رفتار میکنید؟ یه نگاه بد کردمو گفتم نخیر خدافظ و رفتم پایین. ای خدا این از کجا پیداش شد الان چجوری یه عمر تو صورتش نگاه کنم. وایی پسرخاله هم هست دیگه بدتر. میگن خاله با آبجی و بچه های آبجی اش صمیمیه وایی چه بدبختم من. و سوار بر ماشین رفتم خونه.
یکسال گذشت...
نفهمیدم تو این یه سال چی شد که من عاشق امیر شدم. خیلی عجیب بود. یه روز که از دانشگاه بر میگشتم. رفتم خونه داداشم بودش اومد یه بوس از لپم کرد و رفتم رو تختش رفت بیرون کاری داشت منم از فرط خستگی خوابم برد. بیدار شدم داداشم جفتم خوابیده بود. رفتم اون ور مامان داشت با تلفن صحبت میکرد، تموم شد گفت کی بود؟ خونسرد گفت خاستگار منم اول گفتم آها بعد گفتم چی؟ کی؟ خاستگااار؟؟؟ برگشتم پایین و به مامانم گفتم خاستگاااااااار؟ گفت درد بگیری بچه مگه اولین خاستگارته؟ گفتم ولمان کن مادر من و رفتم تو اتاق. فردا شب آقای خاستگار اومد. از تعجب کردم. خخخ امیرم عاشق من بود. رفتمو جلسه اینم تموم شد قرار شد چهارماه دیگه عقد کنیم. ۱۴ سکه مهریه
4ماه هم گذشت...
بالاخره روز عقد بود 12 مرداد ماه عقد کردیم سال ۹۷ دوازدهم شده بود و خب منم استرس هر عروسی رو داشتم. از در آرایشگاه میگفتم یعنی تصمیمم درسته؟ این یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم بود. و سوار ماشین شدم. پنج تا ماشین واسمون بوق میزدن. دستمو بردم بیرون. با دسته گلم. لباسم یه مانتوی سفید خوشگل با تزئینات نگینی و مد روز بود. ولی محجبه. یه شلوار سفید دم پا گشاد ولی خوشگل و شیک و یه روسری سفید که توی آرایشگاه واسم بهترین مدلش رو بستن نشستم سر سفره عقد و حلقم رو انداخت تو انگشتم یه لبخند زدیم و منم حلقش رو انداختم دستش. الان ازون حرف هایی که تو شرکت بهش زدم رسیدیم به اینجا. اینجاکه ما ازدواج کردیم. خواهر امیر که اسمش فرزانه بود، (جون من بود، عشق من بود،) و تک خواهر امیر پدر امیر جانباز اعصاب و روان بود و برادرش هم تو سوریه شهید شده بود. پدر امیر الان شهید شده. دقیقا دو روز بعد از عقدمون بود. رفته بودیم کافی شاپ و داشتیم میگفتیمو میخندیدیم که گوشی امیر زنگ خورد. جواب داد هر لحظه اخماش میرفت تو هم و گفت زینب پاشو. گفتم کجاا گفت گفتم که پاشو کیفمو برداشتم و چادرم رو درست کردمو گفتم بریم رفت سمت بیمارستان گفتم کجا میری گفت فرزانه تک خواهرم زندگیم سریع رفت و داشت آسانسور هارو به باد میداد بس که دکمه اش رو میزد آخرش داد زدم بسه دیگه خودم زدم و بعد سه ثانیه آسانسور اومد سریع رفتیم بالا و تا اومدم دیدم خاله مهری داره دعا میخونه گفتم خاله؟ خاله جون؟ برگشت سمتم و گفت اومدی جونم؟ گفتم آره چی شده؟ گفت امیر کو؟ گفتم رفت پیش دکترش خب بگو حالا شروع کرد با گریه تعریف کردن ای دورت بگردم خاله: بچم از اینجا داشته میرفته تهران ماشینش تصادف میکنه الانم تو کماست! نشستم رو صندلی و هی واسش دعا خوندم فرزانه خواهر من هم بود من عاشقش بودم. هی خوندم امیر نشست جفت من مامان و بابا و داداشمم اومدن. خاله و امیر بس دعا خوندن دوتاشون رو شونه های من خوابشون برد طفلکیا! بعد دکترا سریع رفتن تو اتاق فرزانه! نمیدونم چرا یهو بلند شدم خاله بیدار شده بود ولی امیر بیچاره... خیر سرش به پناه گاه محکم تکیه داد که نزدیک بود بخوره ه صندلی دکتره اومد بیرون امیر بلند شد و گفت متاسفم تلاشمونو کردیم تسلیت میگم که من داشتم میمردم خاله نشت رو صندلی و به یه دیوار خیره شده بود. امیر به زمین نگاه کرد دست از قلبش گرفت و بیهوش شد. خاله تو شک بود برا همین هیچی نفهمید. دکتره که امیرو دید گفت پرستار. احمدی نشستم گفتم امیر.. امیرم...امیرجون... پرستارا اومدن و با یه برانکارد امیر رو بردن رو یه تخت. امیر عاشق فرزانه بود تو زندگی همیشه اسم فرزانه رو لبش بود بود. واسش سخت بود دو روز بعد از عقدش خواهرش بمیره. فرزانه تیکه ای از وجود امیر بود. وابسته بودن به هم. تا شب بیهوش بود و خواب میدید و داد میزد فرزانه صبر کن هزیون میگفت. لبش سفید بود. دستشو گرفتم. تو خوا میخندید ناله مکرد به پرستار گفتم اومد یه آرامبخش ریخت تو سرمش. خاله هم کمی بعد افتاد زمین و مامانم پیشش بود. سرمو گذاشتم رو تخت امیر و خوابم برد صبح با تکون پرستار بیدار شدم. خانم؟ خوبید خانم؟ میخوایید استراحت کنید؟ گفتم ها؟نه! گفت خوبین؟ گفتم بله بله متشکرم. هیچی نگفت و فقط سرمو دوباره زد تو دستش و یه آمپول هم زد تو سرم و چند تا دارو گذاشت روی میز بالا سرش. سرمو گذاشتم رو تخت و گریه کردم فرزانه خیلی ادم خوبی بود. من عاشقش بودم جای خواهر نداشته ام رو گرفته بود. ولی الان... الان دیگه پیشم نیست. دیگه خواهر ندارم. نیم ساعت واسه خودم گریه کردم بعد یه ساعت دوباره زدم زیر گریه و واسه امیر گریه کردم. با خودم حرف زدم: امیر ناراحت نیست تو چرا گریه میکنی؟ جواب دادم: امیر از فرط غصه بیهوش شد دوباره پرسیدم:بزار وقتی که بیدار شد گریه کنین.جواب دادم: نه من باید به اون روحیه بدم. به خودم اومدم دیدم مامانم با داداشم پشتم نشستن و نگام میکنن یه لبخند زدم که فهمیدم مقدمه گریه است. عباس نشست جفتم و بغلم کرد و منم گریه میکردم تو بغلش خودش هم داشت گریه میکرد مامانم رفت پیش خ.مهری منم رفتم خاله فقط گریه میکرد و بعدش با یه آرام بخش خوابید. رفتم تو سالن نشستمو هی گریه کردم. دو روز بعد عقد. بهترین روز عمرت یک از عزیز ترین هات . و دوباره های های گریه کردم. رفتم پیش امیر و بابا و عباسو فرستادم خونه چون بابام یکم دیگه میموند حالش بد میشد. دست امیرو گرفتم و رو تختش سرم رو گذاشتم. که بعد دیدم گفت رها...ره...ا دیدم بیدار شده گفتم جلل الخالق رها کیه؟ دیدم رو کرده به منو میگه رها.و از اینجا شروع شد که همه بهم میگن رها. ای خدا بگم چیکارت نکنه امیر که اسم به اون قشنگی رو از ذهن جد و آباد پروندی. گفتم وای خوبی؟ پرستار اومد و سرم رو در آورد و بعدم رفت. هیچ وقت گریه اش رو ندیدم. دیدم داره گریه میکنه. گفتم. خوبی. با صدای بغض دار گفت تک خواهرم رفت خوب باشم و زد زیر گریه. منم گریه کنان گفتم گریه نکن دیگه. طاقت گریه تورو ندارم. توروخدا گریه نکن. پرستار سرم رو در آورد و دو تا آمپول آماده کرد و امیر برگشت. چشم هامو بستم چون میدونستم از گریه امیر واسه خواهرش منم گریم میگیره. دستشو گرفتم. فقط میدونم خیلی درد داشت چون دستمو تا آخرین حد فشار داد. و برگشت و گفت بریم گفتم کجا گفت خونه گفتم باشه میریم.صبر کن. کمک کردم کفشاشو بپوشه. اونقدر گریه کرده بود چشاش سیاهی رفت. داشت می افتاد. گرفتمش دستشو انداختم دور گردنم و کمکش کردم بره. رفتیم پیش خاله زیر چشاش پف کرده بود. رفتیم خونشون خاله گفت تو بمون پیشم باش. گفتم چشم حتما مامان اینا رفتن کمک امیر کردم بخوابه رو تختش. پتو رو گذاشتم کنارش گفتم کاری داشتی صدام کن. در حالی که اشک میریخت سرشو به نشونه تایید تکون داد. رفتم پیش خاله و باهاش صحبت کردم که سرگرم بشه ولی بعد دیدم رو مبل با چشای خیس خوابیده. رفتم ببینم چی درست کنم؟ گفتم آهان قرمه سبزی خوبه. درست کردمو رفتم پیش امیر نگاش کردم. خواب بود نشستم رو تختش. از سکوت خونه من هم داشتم میخوابیدم. سرمو گذاشتم رو بالش امیر و بغلش کردم و خوابیدم. خواب دیدم فرزانه تو یه باغ خوشگل دست تکون میداد بعدم دست باباشو گرفتو رفت یهو از خواب پریدم و نشستم. دیدم امیر داره همینجوری نگام میکنه. یهو پاشد گفت بخواب بخواب. گفتم کی پاشدی؟ گفت نیم ساعت پیش گفتم چرا بیدارم نکردی گفت دلیلی ندیدم برا بیدار کردنت دیدم ناز خوابیدی دلم نیومد. لبخند زدمو گفتم خوبی؟ گفت نه گفتم یادته بهم گفتی رها؟ گفت من؟ کی گفتم؟ گفتم گفتی گفتی دوبارم گفتی. گفت دروغ نگو. گفتم خا باشه. اومد نشست رو تختش و با گوشیش ور رفت. خدایا این بشر دیوونه شده الان شاده دو دیقه دیگه به فرزانه فکر میکنه رفتم نشستم رو مبلا امیر اومد دراز کشید رو مبلی که من بودم و سرشو گذاشت رو پام منم با موهاش بازی کردم. پاشد و رفت آب بخوره منم رفتم نمازمو خوندم. خاله بیدار شد هیچی نخوردن. اینجوری که از ضعف میمیرن. گفتم بزار تو حال خودشون باشن. رفتم تو اتاق امیر. بابا ایول بچمون منظمه. کتابخونه اش سر جاش. کتابا دسته بندی شده و حد اقل ۵ تا از دکور ها پر بود از کتاب های حقوق. یا خدا یعنی منم باید این همه بخرم؟ حقوق مدنی. حقوق تجارت. آیین بازرسی. قانون مجازات اسلامی ،آئین دادرسی کیفری،هووف. رفتم رو تخت گفتم مادر پسر تنها باشن شاید بخوان درد دل کنن. خلاصه! چهلم فرزانه رسید. امیر که رسما دیوونه بود. از چهلم که برگشت رفت تو اتاقش. درو چنان محکم بست که خونه داشت میریخت رو سرمون خاله آروم شده بود یه مسکن بش دادم ، سرش درد میکرد و گرفت خوابید. تو خواب عمیق فرو رفته بود. امیر تو این مدت غذا نمیخورد. اگرم میخورد به زور منو خاله و البته دو سه قاشق هیچکدوم از دارو هاشو نمیخورد. شب بود خاله هنوز خواب و البته امیر در اتاقش بود و خودشو زندانی کرده بود. صدای شیشه شکستن از اتاقش اومد. سریع رفتم بالا و در اتاقشو باز کردم شیشه ادکلن رو پرت کرد سمت در خورد تو صورتم و زیر چشم یکم قرمز شد با حالت کبود، قاب عکس رو پرت کرد شیشه اش شکست هر چی اومد جلو دستش شکوند. برس اش رو پرت کرد سمتم که جا خالی دادم. گفتم امیر نکن... چیکار میکنی... امیر نکنن ای خدا. رفتم پشتش از پشت دستاشو گرفتم. داد زد ولم کن تقلا میکرد دستشو دربیاره ولی نا موفق بود. با گریه گفتم نکن امیر تو روخدا نکن... گفت ولم کن سفت تر گرفتم دستشو با پاش میزد به ام دستشو ول کردم و دستمو حلقه کردم دور کمرش. اینقدر توانش اومده بود پایین که من تونستم دستش رو بگیرم در حالی که در حالت عادی زورم به انگشت کوچیکه اش هم نمیرسه دیگه داد و جیغ و گریه رو باهم قاطی کرده بود و گفت ولم کنن... میخوام بمیرم.
گفتم فکر میکنی با اذیت کردن خودت و ما فرزانه زنده میشه!؟امیر بخدا فرزانه رفته میفهمی؟ هرکس یه روز میاد و میره تورو خاک بابات بفهم. امیر دیگه فقط گریه میکرد با گریه و هق هق میگفت نه نمیفهمم من همون کسی ام که بابام تو پونزده سالگیم.مرد، همونیم که تو سنی که به برادر نیاز داشتم داداشم رفت و شهید شد. آره من همونم که پاره تنم تک خواهرم تصادف کرد و مرد( اینارو با داد و صدای گرفته میگفت و مرد آخر رو داد بلندی زد) منم ولش کردم و گفت برو بیرون متعجب برگشتم سمتش:چی؟ گفت گفتم برو بیرون از همه آدما متنفرم داشتم میرفتم که یه عطر خوش بو پرت کرد سمتمو خورد تو سرم. آخ که چقدر درد گرفت سرم ولی هیچی نگفتم اومدم بیرون و در رو بستم. وایی از بینیم خون میومد. ادکلن که پرت کرد زیر چشم کبود و بینیم خون اومد. رفتم یه آب زدم به صورتم آخ زیر چشمم کبود بود دست زدم بهش دادم رفت هوا خیلی درد میکرد. یه تیکه یخ گذاشتم روش که بادش بخوابه و خاله نفهمه یکم بهتر شد ولی درد میکرد. خاله بیدار شد و نزاشتم منو ببینه رفتم تو اتاقی که خاله بهم داده بود گفته بود هر وقت اومدی اینجا بخواب. منم رفتم توش و تا میتونستم گریه کردم. به خاله گفتم روانشناس میشناسم و گفت نمیدونم خود دانی. خوب شده بود ولی تعریفی نداشت وقتی بهش گفتم بریم پیش روانشناس گفت مگه من دیوونه ام لبخند زدم گفتم یادته خودت گفتی مگه فقط دیوونه ها پیش روانشناس ها میرن؟ بعد رفتم بیرون و جلسه پیش روانشناس رفتیم و واقعا جواب داد منم رفتار هامو کمی عوض کردم و امیر رو میبردم گردش، کافی شاپ، آبمیوه بخوریم و بستنی و... حالش خوب شده بود یه روز که رفتیم تو کافی شاپ گفتم امیر؟ گفت جونم؟ گفتم یادته بهم گفتی رها؟ گفت نگفتم
-گفتی
-نگفتم
-چرا گفتی تازه دوبارم گفتی
- اصلا چرا با من بحث میکنی نگفتم دیگه
- گفتی و خندیدم و قهوه ام رو نگاه کردمو آروم هم میزدم که یه بشکن زد نگاش کردم و منتظر بودم چیزی بگه که گفت نگفتم و بعد بحث رو با لبخندش تموم کرد🌸
امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه
🔸 امیر سر داداشش زیاد بد نبود ولی برای آبجیش سنگ تموم گذاشت و همه مارو کلافه کرد.
🔸برای این که خاله مهری تنها میشد خونه بالاییش رو داد به ما و من هم براش یه خدمتکار گرفتم که وقتای نبود ما اون کمک دستش باشه.
🔸ممنون که خوندین🙏
یاحق🍃