خاطره هرمینا جان
سلام من هرمینا هستم شوهرم پزشکه و یه پسر دارم که ۱۷ سالشه این خاطره درباره ی هیراب ( پسرم) و خاطره:
دوهفته پیش هیراب اومد و بهم گفت که قراره با دوستاش بره قشم منم گفتم که امکان نداره بزارم بری هیرابم قهر کرد و رفت تو اتاقش زنگ در خورد رفتم دیدک همسرمخ درو باز کردم
مجید: سلام خانومم خوبی
من: سلام عزیزم تو خوبی
مجید : هیراب کجاست ؟
من: تو اتاقشه
مجید : چیزی شده ؟
من : برو دستاتو بشور منم ناهارو میکشم حرف میزنیم
مجید رفت لباساشو عوض کنه و منم میز ناهارو چیدم و هیرابم صدا زدم گفت نمیخوره
مجید : خب خانومم میگی چیشدا ؟
من : امروز هیراب گفت که قراره با دوستاش برن قشم منم گفتم امکان نداره بزارم بری اونم قهر کرد
مجید : خانومم خب دیگه بزرگ شده بزار بره
من : میل خودته اگه اجازا میدی بزار بره ولی باید یه بزرگ تر باهاشون باشه اخه همشون جوونن بخوان رانندگی کنن خطرناکه
مجید : باشه خانومی حالا برم ببینم این پسر لجباز میاد ناهار بخوره
و رفت تو اتاق هیراب بعد چند مین هر دو خندون اومدن ناهارو خوردیم و من ظرفارو شستم مجیدم خسته بود رفت خوابید هیرابم رفت تو اتاقش بعد اینکه ظرفارو شستم رفتم تو اتاق هیراب
من : پسرم
هیراب: بله
من : پسرم مراقب خودت باشی هاااا
هیراب : چشم مادر من
من : کی میرید ؟
هیراب: عصر
منم از اتاق اومدم بیرون تو دلم اشوب بود خیلی نگران بودم همش صلوات میدادم
عصر شد و هیراب رفت ماهم همراهیش کردیم و برگشتیم خونه
من : مجید خیلی نگرانم
مجید : نگران نباش خانومم مراقب هستن بسپارش به خدا
و رفتم بخوابم خیلی نگران بودم زود خوابیدم با صدای گوشیم بیدار شدم
...: سلام
من : سلام بفرمایید
....: خانوم ..
من : بله خودمم
....: از طرف بیمارستان زنگ زدم
من : چیشده
بیمارستان: اقای ...تصادف کرده
من : چییییی
سریع قطع کردم و دویدم تو پذیرایی
من : مجید پسرم نتونستم ادامه بدم سریع رفتم لباس پوشیدم همش با گریه بود مجید اومد گفت چیشده منم فقط تونستم بگم بچم بیمارستانه سریع باهم رفتیم تو ماشین با سرعت ۱۰۰ مجید رانندگی میکرد رسیدیم به بیمارستان سریع رفتم پذیرش و گفتم و گفتن اتاق ..
رفتم دیدم پاش و سرش شکسته بهوش اومده بود
من: پسرم خوبی
هیراب: مامان ببخشید
من: اشکال نداره پسرم
مجید رفت با دکتر حرف زد دکتر گفت تا چندساعت دیگه مرخص میشه بعد چندساعت دکتر اومد و دوباره هیرابو معاینه کرد و گفت میتونیم ببریمش ولی باید داروهاشو کامل استفاده کنه ما هم تشکر کردیم ....ـ
رفتیم تو ماشین مجیبد خیلی اعصبانی بود اما سعی میکرد صداش بالا نره
مجید: هیراب مگه نگفتم مراقب باش اینجوری مراقب بودی هاااا
هیراب : بابا ببخشید باور کنید مقصر اون یکی ماشین بود
من : بسته دیگه الان اتفاقیه که افتاده
دیگه تا خونه کسی حرفی نزد
رسیدیم خونه کمک کردم هیراب از ماشین پیاده شه رفتیم خونه هیرابم رو کاناپه دراز کشید منم رفتم غذا درست کنم مجید رفت حموم بعد اینکه غذا رو گذاشتم بالا رفتم کنار هیراب
من : پسرم
هیراب : بله
من : خوشکل مامان میدونی که بابات عصابش خرابه چون بابات خیلی دوست داره الان که تو تصادف کردی خیلی ناراحته پس باید حرفشو گوش کنی
مجید از حموم اومد منم میزو چیدم و غذا خوردیم بعد اینکه ظرفارو شستم رفتم رو کاناپه کنار هیراب نشستم و تا شب فیلم دیدیم ( دوتا فیلم سه ساعته)
شب شد و موقع تزریق امپول هیراب
مجید: پسرم دمر شو امپولاتو بزنم
هیراب : ن بابا اصلا نمیزارم خیلی درد دارن
مجید: پسرم اندازه کافی اعصابمو خورد کردی پس اماده شو
هیرابم قبول نکرد
مجید: حتما دلت علیو خواسته هاااا)( داداش کوچیکه ی مجید با اینکه ۲۷ سالشه اما خیلی جذبه داره و در کارش خیلی جدیه)
هیراب : من امپول نمیزنم
مجید : باشه نزن
فکر کردم پشیمون شده بعد نیم ساعت زنگ خونه رو یکی زد رفتم درو باز کنم دیدم علیه خیلی تعجب کردم ( مجید خیلی هیرابو دوست داره و خیلیم باهاش راحته و واقعا دوست نداره هیراب مریض باشه برای همینم زنگ زد علی)
علی : سلام زن داداش
من: سلام علی جان خوبی
علی : ممنون داداش کارم داشت
من : به من که چیزی نگفت
علی : اها الان کجاست؟
من:تو پذیرایی بریم تو
رفتیم تو هیراب وقتی علیو دید رنگش پرید
علی : سلام داداش . سلام هیراب جان
مجید: سلام خوبی
هیراب : سلام
علی : خوبید
مجید : علی .هیراب امپول داره نمیزاره من بزنم گفتم تو بیای براش بزنی
علی: باشه حتما هیراب این چه کاریه مگه بچه ای هاا بدو زود دمر شو
هیراب خیلی مظلوم دراز کشید منم شلوارشو یکمی کشیدم پایین علی اومو بیشتر کشید
علی: هیراب اگه سفت کنی امپولو در میارم دوباره میزنم تکون بخوری تقویتی میخوری پس حواست باشه
پنبه کشید و امپولو اروم فرو کرد شروع کرد به تزریق
هیراب: اخخخخخخ ایییییییییییی اووووویییی بسته مامانننننن بگد در بیاره
من: تحمل کن عزیزم یکم مونده
هیراب سفت کرد علی امپولو در اورد دوباره سر جای قبلی زد
هیراب:اخخخخ اییی مامان مردم
امپول تموم شد واسه بعدی علی بیشتر شلوارشو کشید پایین و امپولو فرو کرد
هیراب : اخخحخح اییییی اوووووییییی مامان مردم بگو درش بیاره اییی مامان
من: تحمل کن عشقم تحمل کن زندگی
مجید: هیراب سفت نکن هیراب شل کن نفس عمیق شل تر اها افرین
امپول تموم شد و کشید بیرون علی دستشو شست و رفت هرچی گفتیم بمون گفت کار دارم ماهم خوابیدیم چون واقعا خسته بودیم شب بیدار شدم دیدم هیراب داره ناله میکنه مجید یه مسکن اماده کرد هیرابد اروم بیدار کرد شلوارشو کشید پایین و امپولو خیلی اروم فرو کرد
هیراب : اییییس اخخخخخ بسته اییی
و امپولو کشید بیرون همگی کنار هم تا صبح خوابیدیم و اینم از اولین خاطره دوستون دارم نظر یادتتون نره وخداحافظ