سلام سلام صدتا سلام🖐 چه مجرد چه متأهل و صد تا چه😁 من علی ام. همسر مهنا خانم. داماد دوتا روانی که از نقشه هاشون عاصی شدم. نگم بهتره بد اموزی داره😐 نمیدونم میشناسید یا نه ولی مهنا فکر کنم یه 1 ماهی میشه رو مخم راه میره و میگه اقا بیا بنویس منم که اهل پیچوندن🙄 نه نه هیچ کس نگفته دکترا از امپول نمیترسن نمونه اش بنده. اقا خدا بگم چیکار کنه کسی که که انداخت سر زبونا😑 و ما ها رو انداخت به رو که نترسیم و جیکمون در نیاد حتی اگه در حال پرپر شدن بودی🤭 خب اشتباه فکر نکین من هیج وقت اینقدر پر حرف نبودم اغلب در اولین سخنانم با افراد مخ شون رو میخورم. پیشاپیش عذرخواهی بابت بد نوشتن😌
خب قصه ما از جایی شروع میشه که پارسال رفتم به کشور دوست و همسایه😀 و جاتون خالی خیلی صفا داد. با کاروان رفتم و لب مرز پاسپورت و هزاران اندر هزار بدبختی دیگه😑 اومدیم این ور دیگه تو عراق بودم و سربازانی دیدم پشت دوشکا و منتظر اشاره فرمانده بودن که مغزشون رو بریزن رو دیوار اون ور تر با کلاشینکف مشغول بودن😆 مرز هم که شلووغ خلاصه کنم سوار ماشین شدم که نجف میبره اونجا یکی از دوستامم دیدم که بودش اون شد همسفرم☺️ تا نجف رو رفتیم و زیارت نجف وای که چه حالی میده☺️ خیلی خوب بود برای بار شیشم داشتم میرفتم کربلا من که عاشقش شدم❤️ نجف رو زیارت کردیم که ماشالا کم زائر نداشت از نجف تا کربلا چیزی حدود 80_90 کیلومتر بود که بنده موفق به طی کردن 70 کیلومتر شدم. اربعین بود و حال و هوای حسینی😌شهاب گفت علی مداحی بزار گفتم چی بزارم گفت چه میدونم اهاا درباره عاشورا بزار گفتم بزار ببینم دارم دیدم پایگاه مداحان اهل سنت تو گوشیمه😅 زدم به شونش گف ها؟ بعد که نگاه گوشی کرد گفت جااااان؟؟؟؟ اقا چقدر کم داری بیا بفرستم واست😑 داشتم میخندیدم😂 گفت جون داداش تعارف ندارم؟ دوتا؟ سه تا؟ هفت تا خیرشو ببینی و من همچنان در حال خنده قیافه شهاب بامزه بود😄 شهابم از خنده من خندش گرفت که یهو کشیده شدم تو یه موکب و در لحظه مچ شهابو گرفتمو با خودم کشوندم دیدم بهمون دو تا چایی تعارف کرد بعدم نشوندم رو صندلی.😕 ای خدا عربی هم بلد نیستیم بهش بگیم نگاه کردم داره کفشامو درمیاره و واکس میزنه حد اقل میشد بهش گفت میان سال خیلی خوشم اومد از این مهمون نوازیشون رفتم دستشو گرفتم و تند تند پشت سر هم گفتم اقا؟برادر؟ اخوی؟ ممنون تشکر بعد با دست اشاره کردم نیازی نیست و لبخندی زدم🙂 کفشامو از زیر دستش کشیدمو دستمو دراز کردم و بهش دست دادم😌 چندین بار گفتم ممنون متشکرم هر چند نفهمید ولی با حرکت های سرم به بالا و پایین میدونست تشکر میکنمو به عربی حرف میزد چایی خوردم و بازم تشکر کردمو گفتم ممنون شهاب نمک گفت الآقا المرسی یه لبخند زدم و پشت سرش شهابو کشوندم بیرون گفت به نظرت فهمید تشکر کردم؟🤓 گفتم اااااره خیالت راحت بعدم عاقل اندر صفیح نگاش کردم گفتم یعنی خااااک گفت اواا چرااا گفتم اوا تو سرت ابروی ایران و ایرانی رو بردی😑 حس فیلمارو گرفت و با احساس گفت نهه این دروغه بعدم ادای گریه رو در اورد که یه دختر از جفتش با نگاه تعجب انگیز نگاش کرد و بعدم با نگاهی که میگه مرده شورتو ببرن سبقت گرفت🤦‍♂️ شهاب هنوز نفهمیده بود زدم تو سرش گفت عللیی چرااا گفتم یعنی واااقعا خااک گفت میگی چرا گفتم اخه نمکدون تو مسیر اربعین نمک ات رو نگه دار یه دختره جوری نگات کرد که اگه میدی اب میشدی اسکل🤦‍♂️ گفت چی مگه مییشه مگه داااریم😑 گفتم حالا که شده و حالاهم که داریم. راه بیفت که ابروی زمین و زمانو بردی با نمکات😑 بعدم هولش دادم سمت جلو.
شلوارم از شدت خاک تا روی زانو ام خاکی بود😕 روز دوم بود حداقل فردا میرسیدیم کربلا رفتم تو یکی از موکب ها و دو تا چایی گرفتم داشت بارون می اومد حالا واویلا الان خاکا تبدیل به گل میشن. شهاب پالتو اش رو اورده بود و پوشید ولی من علاقه ای به پالتو ندارم و فقط به زور مهنا گذاشته بودمش تو وسایلم. چایی رو خوردم و رو صندلی نشستم. اخیی چه حالی میده یه روز راه بری بعد بشینی😋 چایی معروف رو خوردمو تشکر با سر و کوله رو انداختم رو شونه ام. مداحی گذاشتم و با شهاب باهاش مثل ابر بهار گریه کردیم😢 فرداش چون تند رفتیم رسیدیم حرم😍 رفتم تو و یه خادم به کفشا اشاره کرد و عربی سخن گفت منم که هیچ درکی برای فرا گرفتن عربی نداشتم نخواستم یاد بگیرم😊😂 از اولم با این درس مشکل داشتم😝 کفشارو در اوردم و رفتم به ضریح هم که نمیشد برسی برداشتم زیارت نامه در اوردم و زیارت عاشورا خوندم🙂 و توی اطراف تل زینبیه خوابم برد و بیدار شدم شهاب بالا سرم بود گفت علی؟ خوبی؟ دست گذاشت زیر گلوم گفت داغی که... استدلالم همیشه موقع این حرف اینه که تو خیلی سردی من خوبم😐 دیدم نه سرم درد میکنه پاشدم و گفتم بریم خلاصه که برگشتیم و من حالم خیلی بد بود.😷 رفتم خونه و استقبال گرم دوستان و همسرجان. سفره گرفتن و مادرم اومد و خدا میدونه اون میون چقدر با مهنا درگیر شده😂 خب فرداش رفتم سرکار و شهاب هم که متخصص اطفال بود اونجا دیدمش مریض زیاد نبود و اون همش سر میزد و از کربلا و اون دختره میگفت و هربار مثل دیوونه ها میخندیدیم😂 اون روز گلوم بد میسوخت و صبحانه و نهار نخوردم داشتم مریض معاینه میکردم که چشام داشت سیاهی میرفت به زور معاینه کردمو و دیدم کسی نبود رفتم پایین از در رفتم بیرون و باد خنکی خورد بهم نشستم رو صندلی ها شهاب جفتم نشست و مثل اسکلا هی میخندید دیگه به سرفه افتاد بلندش کردم گفتم شهااااااااب چته حد تعادل نداریااا گفت وای علیییی گفتم مرگ میگی چته یا نه گفت علی دختره دختر عمه ام بودهههه و هی خندید با تعجب نگاش کردمو زدم زیر خنده ولی نه به اندازه شهاب اون که دیگه رو به قبله بود😐 خوش خنده اس و بهش بگی پپخخخ میخنده گفتم بیکاری نشستی اینجا گفت خودت چی؟ گفتم راس میگی من برم تو سردمه گفت الااااااان؟ گفتم اره خب سرده رفتم تو مطب نشستم و با گوشیم ور رفتم دیدم دارم میمیرم رفتم قدم بزنم که چشام سیاهی رفت و نگاه کردم دیدم رو تخت بیمارستانم سرم در دستم و همچنان چشمام درست نمیبینه. ارش. و شهاب اومدن پیشم و گفت از کی مریضی اومدم بگم که شهاب گفت اربعین بعدم یه نگاهی بهش کردم که تا چند روز نگام نمیکرد😄 ارش گفت اربعییییین😐😡 گفتم خب...عه..چیزه....نه عهه من برم خونه منتظرن گفت بودی حالا گفتم نه ممنون خب این سرم هم دربیار که برم. گفت حالا پذیرایی میشی☹️ گفتم نه تو خونه میکنن گفت علی خیلی مسخره ای! گفتم نظر لطفته دوست عزیزم😑 گفت خواهش بعدم شاکی از تو کیسه دارو ها سه تا امپول در اورد😲 یکیشون پنی بود دوتا تقویتی😶 داشتم نگاش میکردم و گفت چته؟ گفتم هیچی گفت پنی کی زدی؟ گفتم زدم تازگیا بعد گفت برگرد مثل ادم برگشتم و پنبه کشید و فرو کرد🤒 دلم خواست جیغ بزنم🤭 دست از دهنم گرفته بودمو لبمو هی گاز میگرفتم گفتم ااخخ ارش مردم شهاااب گفت تمومه و سرعت عملش تو حلقم پنبه کشید و فرو کرد گفتم اایی مردم ارش میسوزهه گفت تموم شد و دوباره پنبه و فرو. سرمو کردم تو بالش و نا مفهموم میگفتم اااههههه برگشتم و داشت خوابم میبرد. روپوشمو برداشتم که برم ولی سرم گیج زد برا خواب یعنی اومدم بیام پایین چشام سیاهی رفت و همه جا دورم میچرخید با شکم گرسنه و امپول😕 به هر زوری بود وسایلمو جمع کردم و به هم ریخته گذاشتم تو کیفم و درشو بستم گوشیمو از رو میزم برداشتم. و رفتم تو حیاط دیدم ارش اومد گفت بیا بریم رفتیم تو و من خوابم برد😴 رفتم تو و از مهنا جان هم توصیه زیاد گوش نکرده باشم کم هم نبود😫 رفتم خوابیدمو خوب شدم و تموم شد و رفت پی کارش
پ.ن امیدوارم لذت برده باشین عزیزان و ممنون که خوندین💐
پ.ن دفعه دیگه این نظریه ای که میگه دکترا نمیترسن از امپولو بشنوم سرمو میکوبم به دیوارااااا🔪🔪
3:52 دقیقه بامداد 
از لحاظ بیکاری قرض گرفتم لب تابشو و شیطونه میگه بهش ندش😈
ای اقاااااا به قول بزرگان شیطونه غلط کرده با تو😑😑😑
دوستدار همگی شما💖Ali💙