خاطره رها جان
سلام من رها هستم مامان ارش و خانوم امیر
اولین باره که خاطره میزارم براتون امیدوارم دوست داشته باشید🙂
من و امیر تا ۱۰ سال بعداز ازدواجمون هر کاری کردیم هرچی دکتر رفتیم و حتی من یه عمل هم انجام دادم ولی نتونستیم بچه دار بشیم و تصمیم گرفتیم یه بچه خوشگل و بانمک از پرورشگاه بیاریم. و چون امیر پرستاره و سوسابقه نداشت و شرایط دیگه پرورشگاه رو داشتیم بهمون اجازه دادن که یه بچه از پرورشگاه بیاریم. ما خیلی دوست داشتیم بچمون دختر باشه ولی روزی که وارد پرورشگاه شدیم برای انتخاب ناخوداگاه دوتامون رفتیم سمت اتاقی که از توش صدای سرفه میومد و دیدیم یه پسرخوششگل و مودب داره سرفه میکنه و حالش زیاد خوب نبود. امیر شاید به اقتضای شغلش که پرستار هست جویای مریضی و حالش شد و بعد مهرش به دلمون نشست طوری که از پوست و خون خودمونه و کارای اداریشو کردیم و آرش ۳ ساله قشنگمون رو اوردیم خونمون . ما چون بعداز سالها و به سختی به بچه رسیدیم شاید خییییلی بیشتر از بقیه پدرومادر ها قدر پسرمونو میدونیم و عاشقشیم وقتی سرفه میکنه انگار جیگر ما تیر میخوره از بس که این بچه مودب و مظلوم و دوست داشتنیه قربونش برم .متاسفانه ارش آسم داره و باید تحت کنترل باشه.وقتی اوردیمش خونه حالش خیلی بد بود و همش شب تا صبح سرفه میکرد.امیر وقت گرفت پیش یکی از بهترین دکترای بیمارستانشون و بردیمش. انقدر استرس داشت که به منم منتقل کرده بود هرچی تو بغلم نازش میکردم باهاش حرف میزدم اروم نمیشد همش تو گوشم میگفت ماآنی(مامانی) میشه بگی امپول نده ....که بعدا متوجه شدیم دلیل این همه ترس و وحشت ارش از دکتر و امپول برمیگرده به زمانی که تو پرورشگاه بوده و با روش خیلی بد و بی رحمانه ای وقتی مریض میشدن به زور میگرفتنشون و بهشون امپول میزدن...وقتی دکتر معاینش کرد گفت ارش به دلیل آسمی که داره نباید سرمابخوره تا لوزه هاش متورم نشه
اول گفت بستریش کنید که زودتر خوب بشه ولی ارش انقدر وحشت داشت که ما برای اینکه تازه وارد خونه ما شده بود باید بهش حس اطمینان و ارامش میدادیم به دکتر قول دادیم همه داروهاشو سر وقت بهش بدیم. بیشتر داروهاشم سرم و امپول بود و ما از بابت تزریقات مشکل نداشتیم چون امیر که پرستاره منم دوره تزریقات گذروندم فقط تنها مشکل ما این بود که دلمون نمیومد برای آرش تزریق انجام بدیم. از بس که این پسر معصوم و مظلومه ادم دلش نمیاد یه خار تو پاش بره چه برسه به امپول های آنتی بیوتیک قوی که منم ازشون میترسم چه برسه به یه بچه ۳ ساله من هرچی سعی میکردم اروم باشم ولی نمیتونستم دلم داشت از غصه میترکید که پسرمون درد میکشید و تو عذاب بود امیرو بغل کرده بودم و گریه میکردم و با خدا دردودل میکردم
امیر هرچی میگفت اینم از مقدرات خداست و حتما حکمتی داره ولی اروم نمیشدم تو حال خودم بودم که ارش گفت : ماآنی تو گریه میکنی من دلم میگیره تولوخدا همیشه بخند
اون لحظه انگار دنیا رو بهم دادن با حرفش یه نیرویی تو قلبم درخشید. بغلش کردم و میون بغض و گریه بوس بارونش کردم و امیرم به ما پیوست 😉
امیر سرم هم بدون درد و خونریزی وصل کرد و بچم تا صبح اروم خوابید .
تمام😊