سلام الینا هستم 20 سالم هست دانشجوی گرافیک هستم همسرم فرزاد 22 سالش هست و دانشجوی پزشکی...😊قبلا خاطره گذاشتم براتون نمیدونم یادتون میاد یا نه اما خب بعد از مدتهااااا برگشتم دوباره😁این خاطرم درمورد همین 3 روز پیش هست یعنی تازه ی تازه 🤗من آلرژی فصلی دارم و هر سال از مهر شروع میشه امسال از اول شهریور این آلرژی واقعا مسخره شروع شد😥😥😥داستان از اونجایی شروع میشه که ما خونه ی عمه ی فرزاد دعوت بودیم..(حیاط خونشون پر از گل هست و گیاه و کلا حیاط واقعا قشنگی دارن و البته پر از انرژی مثبت و حال خوب..😍🤗🌳🌷)ما هم تو حیاط نشسته بودیم دختر عمه ی فرزاد یه پسر 4 ساله خیلی بامزه داره که اسمش امیر علی هست 😊من و امیر علی داشتیم بازی میکردیم و کلا من طرف گلا بودم بقیه هم تو آلاچیق داشتن صحبت میکردن...بعد از 10 دقیقه افتادم رو دور عطسه ...😥🤦مگه قطع میشد ...تند تند پشت سر هم عطیه میکردم اما دلم نیومد به امیرعلی بگم دیگه بسه بریم بشینیم ..خب بچه هست و طبعا دوست داره یکی باهاش بازی کنه...خلاصه که ادامه دادم با باهاش و واقعا هم بهم خوش گذشت 🤗(من کلا با بچه ها بهم خوش میگذره..😁😍)دیگه خودش گفت خسته شدم بریم بشینیم رفتیم نشستیم فرزاد گفت :خوش گذشت نی نی کوچولو😕 گفتم :اره معلومه ک خوش گذشت 🙂بعد دوباره چند تا عطسه پشت سر هم کردم فرزاد گفت :الینا جانم خوبی ? گفتم اره فقط همون حساسیت و ...اونم گفت بینیت قرمز شده رفتیم تو داخل اینه دیدم راس میگه واقعا شبیه دلقکا شده بودم🤣🤣😅همینجوری تا شب عطسه میکردم کلا موقع برگشتن یکم دسته ها رو نگاه کردیم و وایساد تا بیشتر بتونیم ببینیم 🖤😔 بعد دیگه رفتیم خونه منم قرص خوردم و خوابیدم صبح واقعا کدوم میارید بازم قرص خوردم دیدم کلا فایده نداره متاسفانه...
فرزاد گفت بریم دکتر گفتم فرزاد دکتر ممکنه امپول بده من میترسم...گفت الینا جان فقط چند لحظه هست سریع تموم میشه و از این حرفا...
منم گفتم باشه خب بریم واقعا سرم سنگین بود و عطسه و سرفه و بدن درد کلافم کرده بود ..
دکتر یدونه بتامتازون نوشت برام اومدین خونه گفتم فرزاد من نمیزنم و چسبیدم به مبل اومد گفت بیا بریم بزنم برات قول میدم دردت نگیره دستم کشید دیدم داره موفق میشه فرار کردم چسبیدم به گوشه ی دیوار🤣😂 اونم بدون کوچکترین زحمت بغلم کرد انداختم رو تخت😂😁🤦امپول رو در عرض ۱ دقیقه آماده کرد یکم دامنم رو داد پایین پنبه کشید (این خیسی و بوی پد الکی درد و استرسش بیشتر از خود امپول هس 😂😨قبول دارید انصافا...??!😂)خلاصه گفتم فرزاد ولم کنن نمیخوام خوب میشم بخدا قول میدم خوب بشم قوللل😂(دلم سوخت با یه لحن مظلومی میگفتم…😂البته اینا سیاستای در رفتن از زیر امپوله🤣)
خندید گفت خانومم آروم باش من آروم میزنم ..و سوزن رو وارد کرد پتو رو محکم گرفتم بعد از چند لحظه گفتم تموم شد ? گفت اره عزیزدلم 1-2-3…تمووووم یکم جاش رو با پنبه نگه داشت لباسم رو درست کرد گفت حالا دیگه زود خوب میشی لبخند زد (همیشه وقتی لبخند میزنه یه آرامش خاصی میگیرم بهش میگم خوش بحال مریضات 😊)پتو کشید روم وقتی بیدار شدم عصر بود واقعا بهتر شده بودم و فرداش هم کامل کامل خوب شدم...🙂ممنونم از وقتی ک گذاشتید و خاطرم رو خوندید 🌷🌷🌷
ایشالا هیچوقت مریض نشید و امپول نزنید...🤗
زندگیتون سر شار از آرامش...♥🌷