خاطره دریا جان
سلام...خوبین؟ ایشالله که عالی باشین...ولی من...): اصلا خوب نیستم!
تو قسمت نظرات ی توضیح خلاصه ای راجب اتفاقاتی که افتاده گفتم...دو سه نفر پرسیدن که عسل و امیر همو دوس نداشتن؟!...من از احساس عسل مطمئن بودم چون راجب علاقه ش به امیر برام گف ولی امیر اصلا هیچ نشونه ای نمیداد! هیچی! احساس میکردم امیر ی حسایی دارع...از نگاه های گاه و بی گاهش حدس زدم...ولی عسل میگف اگ دوستم داشت میومد جلو ی چیزی میگف
عسل فک میکرد امیر خیلی مغروره...حاضر نیس غرورشو بشکنه...درحالی که مطمئن بودم امیر اینطور آدم نیستی باشناختی که من ازش داشتم اینطور نبود ولی عسل زده بود سیم آخر! میگفت من نمیتونم با ادمی که به خاطر کسی ک دوستش داره غرورشو بشکنه،زندگی کنم!
تا اینک شاهین از عسل خاستگاری کرد...تیر خلاص!
عسل حق داشت برا زندگی خودش تصمیم بگیره و من فقط در حد ی دوست میتونستم کمکش کنم ن جای خودش تصمیم بگیرم!
عسل هیچ وقت حتی نگاه خاصی به شاهین نکرد اصلا به جز ۲ یا ۳ بار اونم از دور ندیده بودش ولی در کمال ناباوری جواب مثبت داد!
خودمم دیگ داشتم مطمئن میشدم که امیر هیچ حسی به عسل نداره...همه چیز خوب پیش میرفت...خوب که ن عالی...عسل خوشحال بود منم با خوشحالی عسل خوشحال میشدم...شاهین خوشحال تر از عسل
همه چیز از سه شنبه صبح شروع شد بعد از اون روزی که پرهام اینا از محله ما رفتن، بدترین روزم عمرم بود!
ساعت ۹ صبح عسل اومد خونه مون...از هر دری صحبت کردیم...عسل از بیرون رفتناش با شاهین میگفت...از کادوهای شاهین میگفت...خنده هاشو ک میدیدم خوشحال میشدم
از آشپزخونه همراه شربتا اومدم بیرون نشستم تو حیاط نشسته بود(من عاشق حیاطمونم...خیلی بزرگ نیست ولی پر از گله...وسطش ی حوض خوشگل و کوچیک پر از ماهی های کوچیکه... هر روز صبح چند دقیقه کنار حوض میشینم انقدر انرژی میگیرم که کل روزم ساخته میشه!^^ )
نشستم رو تخت کنار حوض شربتا رو برداشتیم بخوریم که یهو گف:
راستی فردا شب شاهین میاد خاستگاری😍
انقد یهویی گف که هول شدم شربت پرید گلوم...مگ سرفه م بند میومد؟! اون بدبختم هول شد اومد محکم کوبید به کمرم😩 موهام خیس بود دستش میخورد به خیسی موهام...بلند گفت: عع دریا نشتی داری...آب پس میدی چرا😐🤔
دیگ ترکیدم از خنده😂 بلاخره سرفه هام قطع شد ولی مگ خنده م بند میومد😂
شروع کرد از خاستگاری حرف زدن که چ لباسیو بپوشم؟! چ حرفایی بزنم؟! چ شرطایی بزارم؟! لاک بزنم؟! ی موقع فک نکنه دختر سبکیم؟!
من: چ ربطی دارع آخه/:
و بازم شروع کرد سوال پرسیدن...تموم مدتی که اون حرف میزد من داشتم ب امیر فک میکردم! اینک اگ امیر جای شاهین بود چطور میشد؟!
از ی طرف دیگ با خودم میگفتم خجالت بکش دریا...شاهین عاشق عسل..عسلم انگار دوسش داره...دیگ مشکل چیه؟!
گناه شاهین چیه که امیر هیچ کاری نمیکنه؟! گناه عسل چیه...اون ک نمیتونه تا آخر عمرش مجرد بمونه تا امیر بلاخره ی کاری بکنه...شاید بیشترتون فک میکنید این چرا هی میخواد بگه امیر عاشقه عسله!
راستش من اصرار ندارم که امیرو عاشق عسل بدونم ولی امیر گاهی وقتا خودشو لو میداد...با تیکه هایی که از روی غیرتش مینداخت.حتی پرهامم چند بار ازم پرسید چیزی بینشون هست یا ن!
ولی عسل انگار اینارو نمیدید!
با صدای عسل که میپرسید"این چطوره؟" از فکر دراومدم...
من: چی؟
عسل: میگم این چطوره؟!
من: چی چطوره؟
عسل:😐 این(بعد ب گوشیش اشاره کرد)
عکس لباس عروس بود! انصافا خیلی خوشگله بود...ساده ولی شیک😍🖤
من: آها اره عالیه...برا کی هس
عسل: خودم•~•
من: خودت؟! بابا فعلا ن ب باره ن ب داره هنوز هیچی نشده رفتی سراغ لباس عروس!
عسل: ن ب باره ن ب داره هنوز هیچی نشده چرا ترمزت بریده کجا با این عجله
هنوزم فک میکنم ی حسی داری تو ب من تو خودت نریز یریز هی بهم حرفاتو بزن دودیقه...
من: خیلی خوب بابا...دیوونه😂
یکم از شربتشو خورد و گفت: راستی از پرهام و امیر چ خبر؟
اسم امیر که اومد قیافه م درهم شد برا همین عسل گفت:
دریا...میدونم به امیر فک میکنی ولی باور کن من دوسش داشتم و دارم...اما دیگ نمیخوام بهش فک کنم! نمیخوام به شاهین خیانت کنم!
من: چرا بیشتر بهش فرصت ندادی؟!
عسل:اخه تا کی؟! بابا منم دل دارم...تا کی بی محلی های امیرو تحمل کنم و هی با خودم بگم درست میشه؟!هیچی درست نمیشه دریا...هیچی
من: ببین عس...
دستشو اورد بالا: دریا ما قبلا در این مورد بحث کردیم...نتیجه ای ندارع
چند ثانیه سکوت کردم و دوباره پرسیدم:
دوسش داری؟!
عسل: شاهینو؟
سری تکون دادم
عسل: دریا...من...به عشق بعد...ازدواج ایمان دارم
من: چی میگی؟یعنی دوسش نداری؟😳
عسل: علاقه بعد ازدواج هم ب وجود میاد
من: عسل تو دیوونه ای..دیوونه!
تا ساعت ۱۱ موندو رفت
حدودا ۱۲ بود که امیر پیام داد که ساعت ۴ بیا کافه!
ساعت ۳ و ۵۵ دقیقه رسیدم کافه امیر زودتر رسیده بود
رفتم نشستم روبروش یکم حرف زدیم که یهو گفت: دریا راستش گفتم بیای تا...ی چیزیو بهت بگم
من: بگو...راحت باش
امیر:راستش...خوب...من به...عسل علاقه مند شدم...(سرشو انداخت پایین و ادامه داد:)نمیدونم یهویی چی شد ب خودم اومدم دیدم شبا با فکرش به خواب میرم...صبحا به امید دیدنش از خواب پا میشم...هربار میخواستیم شماهارو ببینیم بهترین لباسامو میپوشیدم...تیپ میزدم تا ب چشم عسل بیام...دیر قبول کردم عاشقم اما...(سرشو اورد بالا) میخوام بهم کمک کنی...از عسل راجب من بپرس...خواهری کن برام...ببین عسل همین حسو ب من داره؟! من...تا هرموقع که بخوای صبر میکنم
مات و مبهوت نگاش میکردم...زبونم نمیچرخید بگم عسل داره ب شاهین فک میکنه! به هزار زور و بدبختی گفتم:
امیر...تو میدونی که...میدونی شاهین...داره ازدواج میکنه؟!
امیر: عع ن...عجب آب زیر کاهی این داداش ما...ببینی چیزی میگ؟! من ک میدونم برا شیرینشِ...به سلامتی خیلی خوشحالم کردی دریا...حالا با کی؟میشناسیمش؟
من: آره
امیر کنجکاو با لحنی شاد پرسید:با کی؟
سرمو انداختم پایین با صدای خفه ای گفتم: عسل
سکوت کرد...سرمو اوردم بالا ک دیدم زل زده بهم...هیچ حرکتی نمیکرد حتی پلکم نمیزد
نگران پرسیدم: امیر...داداشم...خوبی؟
(عجب سوالی بود😐🙄)
هیچی نمیگف...ی لیوان آب اوردن دادم بهش یکم حالش بهتر شد ولی همچنان هیچی نمیگفت...سکوت...سکوتی پر از حرف! پر از سروصدا!
بلند شد...باهاش بلند شدم خیلی آروم رفت سمت در کافه دنبالش رفتم تا بیرون میخواستم باهاش سوار ماشین شم که برگشت سمتم با صدای گرفته ای گفت: ب پرهام زنگ بزن بیاد دنبالت...میخوام تنها باشم
من: امی...
امیر: خدافظ
سوار شد و حرکت کرد...یا بهتره بگم پرواز کرد!
خیلی خیلی نگرانش بودم براهمین زنگ زدم پرهام خیلی سریع بهش گفتم بیاد جلو کافه..کمتر از ۱۵ دقیقه بعد اومد...تو ماشین سربسته براش ی چیزایی گفتم...اونم نگران شد راه افتاد سمت خونه امیر
رسیدیم سریع پیاده شدم چند بار پشت سرهم زنگ زدم که مادرش گریان درو زد...صدای گریه مادرش نگرانیمو تشدید کرد با پرهام پله هارو زود زود رفتیم بالا پرهام از من بیشتر نگران بود...رفتیم تو خونه که مادرش اومد جلومون بنده خدا انقد نگران بود اصلا متوجه من نشد! دستای پرهامو گرفت و گریان گف: پرهام مادر تروخدا ببین امیر چشه از وقتی اومده خونه رفته تو اتاقشه داره همه چیزو میشکنه
پرهام رفت پشت در اتاقش منم مادرشو بغل کردم اصلا متوجه من نبود فقط گریه میکرد...از صدای دادهای امیر ترسیده بودم اشک خودمم دراومد!
پرهام چند بار محکم کوبید به در امیر هیچی نمیشنید دیگ پرهام مجبوری رقت عقب با بازوش محکم کوبید ب در چند بار تا در شکست...مادر امیر با شنیدن صدای شکستن در دویید سمت اتاق امیر منم همراهش رفتم...آینه اتاقش شکسته بود و شیشه شکسته عطراش رو زمین بود...بوی عطرای مختلف باهم دیگ قاطی شده بود و کل اتاقو گرفته بود...و امیر...از انگشتای دستش خون میریخت زمین...صورتش خیس خسی بود رگ های صورتش زده بود بیرون...پرهام سریع رفت سمتش کمکش کرد بلند شه برن بیرون...مادره امیر فقط گریع میکرد و امیر و صدا میزد
پرهام بدون هیچ حرفی دست امیرو شست یکم نگاش کرد برگشت گف: زخمش عمیقه...بخیه میخواد!
کمکش کرد بردش تو ماشین بهم گفت بمونم پیش مادر امیر ولی از نگرانی دق میکردم برا همین همراهشون رفتم
تو راه هیشکی هیچی نمیگف و....
عجیب بود پرهام چیزی نمیگفت...حتی ی دادم نکشید سرش و راستش این خیلی ترسناک بود😬
رسیدیم بیمارستان امیر با کمک پرهام رفت تو منم ماشینو پارک کردم و رفتم پیششون
باهم رفتیم تو ی اتاقی امیر نشست رو تخت ی آقایی اومد گفت که کف دستش و بریده و نیاز به بخیه دارع(😩) وسایل بخیه رو اماده کردن پرهام دست امیرو گرف آقا هم شروع به بخیه زدن کرد اولاش امیر یکم تکون میخورد یا ناله میکرد ولی یکم ک گذشت آروم تر شد فقط هرزگاهی صورتش و جمع میکرد
خلاصه بخیه تموم شد ی دونه سرم داشت با مسکن
پرهام خواست بره داروهاشو بگیره که خیلی بیحال گف: نمیخواد
پرهام ی دفعه منفجر شد: غلط میکنی نمیخوای گه مخوری(🙄رعایت کن برادر🙄)مگ دست توعه؟! فک نکن هیچی بهت نمیگم یعنی کاری بهت ندارم..فقط منتظرم حالت خوب شه! خودت به درک فکر اون مادر بیچاره ت بودی؟ رنگ ب صورتش نمونده بود؟میفهمی؟ن دیگ تو چی میفهمی احمق؟!
داد میزد ها...انگار ن انگار بیمارستانه🤦🏻♀️ خیلی عصبی بود
دیدم اگ ی ذره دیگ ادامه بده میره امیرو میزنه برا همین بازوشو کشیدم و سعی کردم آرومش کنم: باشه پرهام غلط کرد ولش کن بیا اینور اینجا بیمارستانه...رعایت کن بیمار هست
بازوشو محکم از دستم کشید بیرون رفت داروهای امیرو بخره
انقدر بیحال بود ک شک کردم بیهوش شده باشه!
هیچکدوممون حرفی نزدیم
تا پرهام اومد بدون هیچ حرفی زیربغلش و گرفت کمکش کرد سوار ماشین شه
خلاصه رسیدیم خونه شون مادرش بنده خدا دم در منتظر ما بود🖤 تا امیر دید شروع کرد قربون صدقه رفتن و دور امیر چرخیدن...انگار ن انگار که چند ساعت پیش چقد عصبانی و ناراحتش کرده بود(فرشته ن بخدا...فرشته💋🖤)
امیر با کمک پرهام رو تخت خوابید...پرهام سرمش و وصل کرد تنظیمش کرد اومد بیرون درم بست...فک کنم امیر خوابش برد!
مادرش تعارف کرد ک بمونیم ولی دیگ دیر بود
ازشون خداحافظی کردیم رفتیم تو ماشین
پرهام پوفی کشید و گفت: اینم از این بدبختی
من: بمیرم برا امیر)":
ماشین و روشن کرد راه افتاد تو راه گوشیه پرهام زنگ خورد:
پرهام: سلام خاله
.....
پرهام: دریا؟!
.....
پرهام از گوشه چشمش نگاهم کرد و گف: آره آره اینجاس
.....
پرهام: عع حتما نشنیده...درگیر بود
.....
پرهام: ن ن خواهش میکنم...چشم تا نیم ساعت دیگ درخونه ایم
.....
پرهام: خداحافظ
من: کی بود؟!
پرهام: خاله س...میگ هی زنگ میزنم به دریا جواب نمیده...نگران بود
من: عع...رو سایلنته🤦🏻♀️
بعد چند ثانیه گفت:دریا...تو اگ جای عسل بودی چیکار میکردی؟
من: راستش...نمیدونم! شاید همین کاری ک عسل کردو انجام میدادم
🌺پایان🌺
پ.ن۱: تشکر از کسانی که نظر داده بودن🖤 امیدوارم این دوفعه هم خوب نوشته باشم🤲🏻🖤
سعیمو کردم از اون خاطره های طولانی بشه(:♡
پ.ن۲: اصلا اوضاع خوبی نیس! وضع امیر از همه بدتره...و چهارشنبه شب خاستگاری عسل بود که بله رو داد
نمیدونم باید شاد باشم که آبجیم ازدواج کرده و داره خوشبخت میشه یا ناراحت که حال و روز داداشم روز ب روز بدترمیشه!
پن۳: بعضی وقتا با خودم میگم شاید من کوتاهی کردم! من باید تلاش میکردم که این دوتا عشقشونو باور کنن!
پ.ن۴:پشت من خدا بودع همیشه(:
پ.ن۵: آره دست خوش!
بستی دست دل و از پشت(÷
ی آدم تک و بی کس...
که از عشقش خورده رو دست!
آره دست خوش!
تنها شدی دیگ سرخوش...(":
#غلاف
#محسن_ابراهیم_زاده