خاطره فرزین جان
سلام حالتون؟ ،فرزین اومد با یه خاطره دیگه ،از حال و احوال فعلیم چیزی نمیگم ،من و نیایش دوباره داریم با هم زندگی می کنیم نیایش زده زیره حرفاش و میخواد تو هرکاری اظهار نظر کنه یا دخالت که من اهمیتی نمیدم ،حالا کم کم داره بهتر میشه ،دقیق خاطرم نیست چند وقت پیش میشه هنوز مجرد بودم ،فصل پاییز بود و همه چیز با یه حساسیت فصلی شروع شد ،عطسه و تو دماغی حرف زدنم مامانم و کلافه کرده بود میگفت من از دست تو چیکار کنم؟! ،قرار بود فربد از کرمانشاه بیاد اونجا محل خدمتش بود ،مامان هم خونه رو مرتب می کرد من و باربدو هم گرفته بود به کار چون دفعه اول بود که تو طول دوران خدمتش میومد خونه مامانم میخواست همه رو دعوت کنه ،بازم شب مامانم با من بخاطر مریض بودن دعوا کرد ،خدایی عروس و مادرشوهر بهم رفتن! ،بابام اومد خونه و پرسید چیشده؟ ،البته حال و روزه منم کمی نمایان گر بود ،خلاصه گیره بابام افتادم گفت چیزی نیست ولی یه آمپول بزن خوب شی ،گفتم نه خیلی ممنون اگه چیزی نیست با داروام خوب میشم ،گفت دگزاست بچه نشو ،اون موقع دگزا هنوز قاتل خاموش نبود بود؟ ،گفتم باشه هرچی تو بگی ،گفت بنازم! ،رفت با قاتل خاموش برگشت منم می دونستم درد نداره بی دردسر برگشتم شلوارم و خودم دادم پایین و بابام قاتل خاموش و بعد از کشیدن پنبه تزریق کرد ،یه مقدار سوزش داشت فقط ،شب خوابیدم راحت و صبح زودتر رفتم سره کار که عصر زودتر برگردم بخاطر فربد ،وقتی رسیدم خونه مامانم و بابام رفته بودن فرودگاه ،یه ساعت بعدش با فربد برگشتن ،با دیدن فربد تو لباس سربازی اونم کچل یه حال عجیبی بهم دست داد نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت ،خودش و پرت کرد تو بغلم گفت داداش چقدر دلم واست تنگ شده بود ،منم سرش و ماچ کردم گفتم کجا بودی تو؟ مامان دل همه رو خون کرد ،گفت داداش ندیدی با داعش می جنگیم! ،عمدا میخواست مامانم و اذیت کنه منم گفتم نه بابا شجاع شدی ،مامانم جیغ زد خفه میشین یا نه؟ ،ما هم خندیدیم و فربد رفت دوش گرفت گفتم دو ساعت تمام حمامت طول بکشه پره چرک شدی ،نیم ساعته اومد بیرون رفت سراغ گوشی و لپ تاپش ،شب مهمونا رسیدن بعد از کلی بغل و بوسه و آشک و آه خاله و عمه و مادربزرگ شام خورده شدو تا پاسی از شب مهمونا حضور داشتن ،شب خوبی بود اما من داشتم بدتر میشدم گویا قاتل خاموش داشت اثره خودشو میذاشت! ،شب که خواستم بخوابم فربد اومد داخل گفت داداش ،گفتم بله؟ ،گفت من امشب اینجا میخوابم! ،گفتم خرسه گنده تو رفتی سربازی بعد میخوای بیای پیش من بخوابی؟ خجالت نکش برو وسط مامان و بابا بخواب ،فربد و باربد خیلی به من وابسته ان چون همیشه شغل بابام یه طوری بود که دائم سره کار بودو مامانمم قبلا شاغل بود بیشتره وقتشون با من بودن ،بابا هم همیشه از من تشکر می کنه بخاطرش فکر کنم تنها چیزیه که درباره من بابام خوشش میاد ،خلاصه اومد خودش رو تخت من جا داد کناره هم خوابیدیم ،یکی دو روزی گذشت من حالم زیاد خوش نبود ،حواسم به فربد بود که بیحاله انگار داشت سرما میخورد یه روز صبح مامانم بهش گفت سرماخوردی چرا نمیگی؟ ،گفت مامان تو نگو به بابا یه طوری حلش می کنم ،مامانم چجوری حلش میکنی دکتری؟ ،فربد کلافه شده بود گفتم مامان عصر که برگشتم خودم میبرمش دکتر ،گفت اونوقت چرا باباتون معاینه اش نکنه؟ این رفتارا چیه شما دارین؟ ،عصبی شدم گفتم با شماها نمیشه حرف زد ،بلند شدم برم مامانم گفت فرزین عه کجا میری بخدا منظوری نداشتم من فقط.. ،گفتم مامان بیخیال ماهم منظورمون این نبود بابا بده فقط بخاطر حساسیت خودش میخواد ببنده به داروی قوی ،از خونه رفتم بیرون دیگه پیگیره فربدم نشدم ،عصر با خودم گفتم کاش خودم میرفتم دکتر اما دیدم هنوز اونقدرا هم بد نشدم ،رسیدم خونه باربد نشسته بود درس میخوند ،ازش پرسیدم بقیه کجان؟ ،گفت اتاق فربد حالش خوب نیست ،رفتم داخل اتاق فربد دیدم مامانم داره پاشویه اش می کنه ،بابام به من گفت اومدی بابا؟ بیا برو این نسخه رو بگیر ،دفترچه رو ازش گرفتم فربد بیحال رو تخت افتاده محزون به نگاه می کرد ،فربد بیشتره من میترسه ،دوباره از خونه رفتم بیرون نسخه رو خریدم سه تا آمپول بود ،برگشتم خونه مامانم داشت با تلفن صحبت می کردو گزارش فربد و میداد که مراقب خودش نیست دو روز اومده مریض شده! ،کلا از نظر مامانا و باباها عامل همه مریضی ها نپوشیدن لباس گرم و تماشای بیش از حده تلویزیون و موبایله! ،رفتم داخل اتاق بابام داشت با فربد حرف میزد داروها رو دادم دستش ،فربد گفت داداش تو به بابا بگو آمپول نمیخواد دیگه ،گفتم من چیکار کنم مگه به حرف من گوش می کنه؟ ،بابام خندید گفت بخدا من باباتونم بچتون نیستم ،دوتا از آمپولا رو آماده کرد فربد پرسید همین دوتاست؟ ،بابام گفت نه فردا یکی داری ،گفت نه دیگه همین دوتا ،گفت حالا کو تا فردا؟ فرزین برو بیرون! ،گفتم به من چیکار داری؟ حالا اگه من بودم نمیگفتیا! ،خندید و گفت پس بمون ،فربد با ناراحتی به من نگاه کرد دستش و گرفتم گفتم چیزی نیست بابا که دستش سبکه برگرد ،رو شکم خوابید شلوارش و یه کوچولو داد پایین خودم شورتشو تا نصفه کشیدم پایین بابا پنبه کشیدو تزریق کرد فربد چیزی نگفت ،برای بعدی شلوارش و بیشتر داد پایین و گفت شل کن ،تا تزریق کرد فربد شروع به آخ و آخ کردن پاهاش و گرفتم بابام همش میگفت آروم باش ،تمام که شد بابام پنبه رو محکم فشار داد فربد داد زد آه بسه دیگه! ،اخم کرد و گفت سه تا کولی بزرگ کردم! ،گفتم بابا بخدا بیحسی اختراع شده ،گفت پسرم بخدا بیحسی تاثیره دارو رو میاره پایین ،بعد زد پشت فربد گفت زنده ای؟ ،فربد یه صدایی از خودش در آورد نامفهوم ،بابام گفت میخوای کمپرس کنیم برات؟ ،گفت آره ،من بلند شدم برم که گفت فرزین براش کمپرس کن من برم یه چیزی بخورم! ،باید اسم منو میذاشتن آچار فرانسه ،رفتم لباسام و عوض کردم کمپرس برداشتم رفتم اتاق فربد خوابیده داشت ناله می کرد گفتم برگرد ،برگشت هنوز شلوارش میزون نبود شورتش و کامل دادم پایین جاش کبود نشده بود بابام همیشه خوب میزنه ،کمپرس و واسش گذاشتم یکم بعد دیدم خوابش برده لباسش و مرتب کردم رفتم بیرون ،مامانم سوپ پخته بود همگی از سوپ خوردیم خیلی خوش مزه بود ،از فین فینای من بابام گفت توام باز حالت خوب نیست ،گفتم قاتل خاموش اثری نداشت ،گفت بیا معاینت کنم ،گفتم نه شما استراحت کن منم میرم بخوابم ،یه ذکری زیرلب گفت معنیش و نفهمیدم ،رفتم اتاقم باز صدام کرد این دفعه در و قفل کردم ،صبح از کاره خودم خیلی پشیمون شدم اما وقتی درو باز کردم که دیگه خیلی دیر شده بود ،بابام رفته بود مامانم گفت مرخصی بگیر نرو سره کار گفتم نه نمیشه ،در کل حوصله خونه ندارم اگه بمونم دیوونه میشم ،وقتی برگشتم خونه با نگاهی جز نگاه خشمناک و غضبناک مامان و بابام رو به رو نشدم ،رفتم نشستم پیش بابام گفت من در خدمت شمام ،گفت خدمت از ماست پاشو بیا ،رفتیم اتاق خودشون معاینه ام کرد گفت من به تو چی بگم؟ ،گفتم نمیدونم ،انصافا گاهی بدم نمیاد حرصش و در بیارم! ،میدونستم نسخه سختی در انتظارمه چون باربد کلاس بود خودش رفت داروها رو خرید هرچی گفتم خودم میرم گفت نمیخواد ،فربد که سره حال تر شده بود اومد پیشم و گفت داداش فکر کنم من مریضت کردم ،گفتم عذاب وجدان نداشته باش اونشب که اومدی پیشم خوابیدی من مریض بودم ،یکی زد به بازوم گفت خیلی نامردی ،گفتم تا نزدم تو گوشت برو گمشو حوصلت ندارم ،گفتم پیشت نباشم؟ ،گفتم تو باشی میخوای چیکار کنی مثلا؟ ،گفت خدایی با مشتریا اینطوری رفتار کنی همشون فرار می کنن ،گفتم مشتری نه و مراجعه من شرکت دارم مغازه که ندارم ،خندید بعدش رفت بیرون ،منم با کمال پررویی رو تختخواب خوابیدم ،بابام که اومد گفت بد نگذره گفتم نه تختخواب سلطنتی مگه بد میگذره؟ ،گفت زن بگیر بهترش و برات میخرم! ،تازه ها بود میگفتن زن بگیر هر راهی رو امتحان می کردن تو هر جمعی چشمشون به هر خانواده دخترداری میافتاد کلی ازم تعریف می کردن که پسرمون مهندسه و چنین و چنان ،اون داشت آماده می کرد آمپول و من کمربندمو باز کردم گفتم بابا ،گفت بله چرا صدات میلرزه؟ ،گفتم هیچی شما چرا اخم داری؟ عصبانی نشو بخدا من اگه تورو میپیچونم واسه افزایش صمیمیته وگرنه بزرگ شدم نمیترسم ،پقی زد زیره خنده و گفت بالاخره اعتراف کردی که خرس گنده ای شدی واسه خودت ،گفتم خرس که نه شیر ،گفت خب آقا شیره برگرد ،چرخیدم و شلوار و شورتم و کشیدم پایین ،سر چرخوندم ببینم چندتا آمپوله دیدم سه تاست ،بابام نشست کنارم پنبه کشید و پنیسیلین و تزریق کرد که با آبروداری و یه آخ ریز که بعید میدونم شنید ختم به خیر شد ،بعدی هم همون پا زد درد نداشت گفتم دگزا بود؟ ،گفت نه بعدش اون سمتم و کشید پایین گفت وول نخور ،سرفه میکردم گفتم دست خودم نیست ،گفت سرفه تو بکن قشنگ ،بلند شدم سرفه کردم وقتی برطرف شد خوابیدم بابام اون یکی زد دردش یه مقدار زیاد بود ملافه رو محکم فشار میدادم ،تمام که شد شلوارم و برد بالا گفت حالا پاشو برو خونه تون ،برگشتم گفتم یعنی واسه من کمپرس نمی کنی؟ ،گفت باشه ،کمپرس هم شد و من لنگان لنگان برگشتم اتاق خودم ،اینم بگم فربد آمپول بعدیش و نزده بود یه موقع هایی که بابام اعصاب نداره واسه ما خوبه چون کلکل نمی کنه کوتاه میاد ،منم یادمه یه دونه داشتم با خودم بردم از خونه بیرون سر به نیست کردم و تمام! ،الان که فکرش و میکنم هرچند زیاد با هم سروکله میزدیم و بحث داشتیم و تیکه های قلمبه سلبمه بهم مینداختم اما بودن کناره خانواده رو ترجیه می دادم ،البته که هنوزم امید دارم همه چی درست بشه ،سپردمش دست اون بالایی ،مرسی که خوندید .