خاطره فاطمه جان
به نام خدا
سلام سلام 🙌چ طوریننن خوبین خوشین سلامتین😁این بار دومیه ک خاطره میزارم😁بلی بلی 😌اینجانب فاطمه بانو از دیار کردزبانان ایران زمین😎😎😎بدون هیچ حرف اضافه میریم سراغ خاطره 😊
من ی رفیقی داشتم ک حدود شش سال باهم رفاقت داشتیم اره داشتیم چون بی معرفتی کرد و جای ابدیش😔🤞ما باهم رفیق نبودیم خواهر بودیم در حدی ک لباسمونم مث هم میپوشیدیم دوسال پیش برا این رفیقم (ببخشید ک اسمشو نمیگم )ی مشکل خانوادگی درحدی ک پدر و مادرش از هم جدا شدن میش اومد خیلی داغون شد😔😔درحدی ک غذا نمیخورد حرف نمیزد هیچی هیچی فقط وفقط زمانی ک باهاش بودم در حد ی دوکلمه چیزی میگفت منم بی نهایت نگرانش بودم ی مدت اوردمش خانه خودمان میبردمش ب زور بیرون پارک بازار شهربازی باشگاه همهه جا میبردمش تا بالاخره یکمی حالش بهتر شد ولی مث قبل نشد😔وقتی کمی حالش بهتر شد دوهفته خانه ما بود بعدش برگشت خانه خودشان، حدود ی ماه اوضاع اروم بود روز ۲۸مرداد بود دلشوره عجیبی ب دلم افتاد هرچی زنگ میزدم ب گوشیش جواب نمیداد تا اینکه دیگه بی نهایت عصبی شدم (تلفن خانه هم برنمیداشت ،وقتی هم پدر مادرش حدا شدن ی هفت پیش پدر ی هفتع پیش مادرش بودپون هردو شاغل بودن باهم اینجوری توافق کرده بودن )اون روز خانه پدرش بود با پدرش تماس گرفتم و گفتم هرچی زنگ میزنم ـجواب نمیده و ...اونم همون لحظه بـطرف خانه رفت
وقتی ک رسیدم هرچی زنگ خانه میزدم کسی جواب نمیداد ی حدودای پنج مین بود ک پدرشم رسید دیگه رفتیم داخل رفتیم تو اتاقش ی عالمه قرص رو میزبود و خودشم، مث فرشته ها خوابیده بود😔😔😔😔رفیقم براهمیشه رفت اصن نمیفهمیدم چ شده وقتی ک اورژانس امد گفت ک ب اثر مسمومیت دارویی تموم کرده😔😔😔😔نمیدونستم چیکار کنم پدرش رو اروم کنم بخدا هیچی نمیفهمیدم فقط ب اجیم زنگ زدم ک بیاد اینجا و تو هیچ، کدوم از مراسماش نتونستم برم انقدر ک حالم بد بود 😔😔بهترین رفیقم رفیقی ک جز اعضا خانوادم باشه ازدست دادم نمیتونستم هیچی بخورم فقط برا اینکه خیالشون راحت باشه چیزی میخوردم اونم فقط درحد دوقاشق 😑هیچی از گلوم پایین نمیرفت وقتی یاد گریه هاش میوفتادم وقتی یاد اونـصورت معصومش میوفتم ک چ طوری خوابیده بود ی خواب ابدی و راحت 😔بین همین اتفاقا منم ب دلیل نخوردن چیزی فشارم میوفتاد با ابقند سرپا میشدم سرما هم خوردم 🤧🤧🤧 دیگه هیچی با زور مامانم رفتم دکتر دکتر ک،معاینه کرد گفت به به چ گلویی😏😏😏گفتم قابل نداره🙃گفت صاحبش لازم داره گفتم ـن حالا ی مدت دستتان باشه🤪🤪با چش قره مامانم دهانم را دوختم🤭🤭🤭🤭اره دیگه خلاصه نسخه نوشت و بابام رفت گرفت و اورد 😰😰😰😰😰😰😰😰😰اقاااااا دوتا پنی بود یدانه دیگه هم بود دیگه نمیدانم چ بود گفت هرسه رو بزن هیچی دیگه یکمی مطب شلوغ بود نمیشد چانه بزنم خلاصه رفتیم تزریقاتی مامان گفت فاطمه واییییی ب حالت صدات بیاد بزرگ شدیعیبه گفتم مامان بزرگی ب سنه ن عقل😬گفت الحق ک راس گفتی تازه فهمیدم چ،گفتم🥴🥴هیچی دیگه پا ی کشتار گاه گزاشتم و با صلوات وبسم الله دراز شدیم اومد پنبه کشید اولی زد ی نمه سوزید گفتم ویییییی😑😑😑😑😑😑😑در اورد اون ور رو پنبه کشید گفت خدایا فقط خودت تا خواست بگم خودت زار زد😪😪😪هیچی دیگه من اویییییییی خدااااااا ایییییییییی خدااااااااا ای ای اییییییییی دراورد سفته سفت بودم جالب اینجا بود خانمه هیچی نمیگفت😐😐اینور رو ک زد تکون، بدی خوردم ک مامانم فوری گرفتم ای ماماننننننننننن بگو درش بیارهههههههههههههههه خداااااااااااتوروخدا درش بیار خواهش مکنم 🥺🥺🥺🥺🥺هیچی دیگه دراورد و گفت کشتیییی خودتووووووووو گفتم شرمنده دفعه بعد زنده میمانم 😶😶😶یکم پوکر فیس،نگام کردو رفت منم چادرمو پوشیدم و امدم 🙄🙄🙄بابامم خودشو نکرد صاحبم و سوار ماشینش شد منم تختتتت پشت خوابیدم
ببخشید ک خاطرم مسخره مسخره بود 🙈🙈🙈
ببخشید چشمای نازتون اذیت شد
قسمت اول خاطرم ی جور درد و دل بود ببخشید ک سرتونو البته چشاتونو درد اوردم مواظب دل مهربونتون باشین🌺🌺🌺🌺🌺
متنى بسيار زيبا و خواندنى
دیشب خواب دیدم که مرده بودم ...
روز اول یه فرشته اومد بم گفت:
چی میخوای؟ بهش گفتم:آب
گفت برو بالای اون تپه آب بخور ... وقتی رفتم دیدم یه چشمه بزرگی بود، دل سیر آب خوردم
روزسوم همون فرشته گفت : امروز چی میخوای؟
بازم گفتم: آب ...
گفت برو بالا اون تپه آب بخور ... درحالی ک چشمه کوچکترشده بود،دل سیر آب خوردم .....
روز هفتم، همون فرشته گفت:امروز چی میخوای؟؟
بازم گفتم آب ..
گفت برو بالا اون تپه ... درحالی که چشمه کوچک وکوچکتر شده بود..آب خوردم....
بعد چهلم همون فرشته گفت : امروز چی میخوای؟ ... با عطش فراوان
گفتم : آب ...
گفت برو بالا اون تپه ... درکمال تعجب دیدم قطراتی مدام در حال ریزش هستند ...برگشتم و به فرشته گفتم :
چرا اینطوری شده؟؟؟...
گفت : روز اول ، همه دوستات ، فامیلات ، عشقت و مادرت برات اشک ریختند ، روز سوم فقط عشقت ، رفیقات و مادرت برات اشک ریختن ...
روزهفتم فقط عشقت و مادرت برات اشک ریختن ولی روز چهلم فقط این مادرت بود که برات اشک میریخت و همین قطرات همیشه پاپرجاست...
وقتی بیدار شدم پای مادرمو بوسیدم وفهمیدم عشق فقط مادر است وبس
سلامتی همه مادرا.....