خاطره سهند جان
سلام اسمم سهند ۲۸ سالمه و مجرد.لیسانس مدیریت بازرگانی دارم و درحال حاضر بیکار😁 پدرم معلم بازنشسته و مادرم مامایی خوندن. یه خواهر ۳۰ ساله هم دارم اسمش ساحله و پزشک عمومی و یک دختر ۴ساله داره به اسم توپراک.همسرش هم ۳۶ساله ارتوپد هستن. اتفاقی با این وب و خاطراتش آشنا شدم خاطره ای برام باز شد از سپهر عزیز بود. تصمیم گرفتم خاطره بنویسم. یه هفته قبل از ایام محرم بود که با پسر خاله و پسرداییم مهران ۲۸ساله مهندس نفت و کامران ۲۶ ساله لیسانس اقتصاد.(تنوع رشته تحصیلی دربین ما بیداد میکنه) رفتیم دماوند و سه روز فقط به بخور و بخواب گذروندیم هدف همین بود😁روز آخر که به جمع و جور کردن حیاط و خرت و پرتها گذشت و من خسته بودم خابیدم کولر روشن بود و سردم بود اما توجهی نکردم و تا خونه خوابیدم رسیدم خواهرم و خانوادش شام دعوت بودن دوش گرفتم و شامو باهم خوردیم و با توپراک مشغول بازی بودم که ساحل بلند شد اماده شد که برن منم رفتم اتاقم و خوابیدم تا صبح😁زود بیدار شده بودم و مامان هنوز صبحانه نچیده بود. خستگی هنوز تو تنم بود رفتم بیرون یکم قدم زدم و دوش گرفتم داخل حمام چند بار عطسه کردم🤧 همین شد آغاز ماجرا و آبریزش و عطسه دست از یقم نمیکشید تا عصر تو تخت بودم بابا زنگ زد به ساحل تا بیاد بمن سر بزنه.ساعت تقریبا ۸ بود که اومد و معاینه کرد نسخه نوشت و سریع رفت چون شوهرش شیفت داشت و باید میرفت، توپراک تنها بود. بابا نسخه گرفته بود دو ورق قرص بود و دو ورق کپسول 😕دو روزی از خوردن قرصها گذشته بود که حالم بدتر شد نه بهتر☹️دفترچه برداشتم برم درمونگاه. مامان گفت برو پیش سهیل (همسرساحل)، نه میرم همین درمانگاه نزدیک، تا اونجا نمیتونم رانندگیکنم(خوابالود بودم به شدت😴)
با اصرار مامان آژانس گرفتم و رفتم بیمارستان و سهیلو پیدا کردم ساحلم اومد و سهیل معاینه کرد و نسخه قبلو دید دوباره نسخه نوشت گفت سهند آمپول میزنی؟ گفتم اره بنویس
خودم داروهارو گرفتم ۵ تا سرنگ بود و دوباره از کپسولایی که ساحل تجویز کرده بود. داشتم میرفتم سمت تزریقات که سهیل زنگ زد برم اتاقش خودش بزنه. در زدم رفتم داخل دیدم یکی از همکاراش داخله، معذرت خواستم و برگشتم بیرون و چند دقیقه بعد که همکارش رفت منم رفتم داخل، سهیل داروهاموچک کرد گفت برو دراز بکش آماده شو. دمر خوابیدم و یکم شلوارمو کشیدم پایین که سهیل بالاسرم بود بیشتر کشید پایین و پنبه کشید و زد اصلا دردی نداشت، ویال پنیسیلینو تکون میداد و صحبت میکردیم گفت یکم اذیت میکنه ولی اصلا سفت نکن، گفتم پس آروم بزن😶خندید گفت بچه شدی؟ شل کن ببینم ، پنبه کشید و زد همون لحظه اول عضله سفت شد ضربه ارومی زد گفت شل کن داداش، درد داشت انصافا اما حرفی نزدم. سومی هم همون سمت زد که یکم میسوخت و آروم هیییسی گفتم و کشید بیرون رفت دستاشو بشوره منم ایستادم خودمو جمع و جور کردم سهیل گفت این دوتاهم فردا باید بزنی. تشکر کردم و خدافظی کردم رفتم بیرون ساحلو ندیدم خداحافظی کنم، برگشتم خونه تازه جای امپولا درد گرفته بود گرفتم خوابیدم روز بعدش هم ساحل اومد دوتای بعدو بزنه که گلومو دید و گفت اماده شو بزنم دراز کشیدم توپراکم کنار من خودشو جا کرد و گردنمو بغل کرده بود😁 بابا هم تو اتاق بود شلوارمو از دوطرف کشید پایین و ساحل یکیشو زد یکم درد گرفت و کنار همون دومیو زد که بیشتر از احساس درد حس فشار نیدلو داشتم😂نمیدونم پیش اومده یا نه؟😄 خلاصه با این آمپولا و قرصا حالم جا اومد و قرص و کپسولارو مرتب نخوردم اما حالم خوب بود...
امیدوارم حال شما هم همیشه خوب باشه✋
بابت کم و کاستیها معذرت میخوام بار اول بود😊