بسم الله....

دلم میخواستهای من زیادند؛بلندند،طولانی اند اما مهمترین دلم میخواستهای من این است که انسان باشم انسان بمانم وانسان محشور شوم 

عرض سلام خدمت شما...

یه روز دخترم آوا سرمای شدیدی خورد اول فک کردم حساسیت فصلیه 

اما نه روز به روز بد وبدتر میشد شب بود بردیمش بیمارستان. خلوت بود مهدی رف ویزیت گرف رفتیم داخل وقتی دکتر وضعیت گلوشو چک کرد گف باید حتما یه متخصص حلق بینی آوا رو ببینه لوزه داره 

بعد دفترچه ازم گرف یه چندتا شربت واسش نسخه کرد اکسپکتورانت 

استامینوفن ویه آموکسی سیلین 250 

داروهاشو گرفتیم رفتیم خونه واسه چند روز بعد نوبت دکتر حلق وبینی داشتیم محیا رو راهی مدرسه کردم سه نفری راهی مطب شدیم خیلی شلوغ نبود مهدی رف هزینه ویزیت حساب کنه آوا هم از وقتی وارد مطب شدیم همش بهونه میگرف اذیت می کرد بعد چند نفر نوبتمون شد 

رفتیم داخل جریان به دکتر گفتیم آبسلانگ برداش گلوشو چک کرد 

گف باید جراحی شه دخترتون اذیت نمیشه موقعه غذا خوردن؟ یا خواب؟ 

گفتیم چرا اما فک نمیکردیم از لوزهاش باشه یا حتی خُرخُر های شبونش 

فک کردم باید خیلی سخت باشه واسه یه دخر بچه 6 ساله

و ترس از اثرات بیهوشی ...این جور چیزها. رو داشتم 

به یه دکتر اکتفا نکردیم متاسفانه هردکتری که دخترمو ویزیت می کردتشخیص شون جراحی بود یه عده از اقوام می گفتند وقتی بزرگ شد 

خودش خوب میشه اگه جراحی شه امکان داره دوباره برگرده ...

خلاصه که تصمیم گرفتیم آوا جراحی شه 

صبح از خواب بیدار شدم وضو گرفتم نماز خوندم آوا رو سپردمش دست خودش ..

صبحونه آماده کردم هرچی محیا رو صدا زدم انگار نه انگار 9 ماه تموم داستان داریم ..با این دختر 

بعد اینکه محیا راهی مدرسه شد مهدی بیدار کردم واسه صبحانه 

و رفتم سراغ مصیبت دوم آوا بیدارش کردم آمادش کردم اتاقشون جم جور کردم آماده شدم رفتیم طرف بیمارستان دکتر صبح بیمارستان ویزیت داشت بیمارستان بیش از حد شلوغ بود یه چند نفری جلوتر بودند هوای سالن خیلی خفه بود رفتیم بیرون بد کمی مهدی اومد صدام زد رفتیم داخل دکتر واسش. آزمایش قبل جراحی نوشت و ما رو ارجا دادند دکتر بیهوشی که خوشبختانه دکتر بیهوشی اون روز بیمارستان بودند 

رفتیم آزمایشگاه تا از آوا نمونه بگیرند وقتی خانم خواس ازش خون بگیره

آزمایشگاه گذاشت رو سرش خیلی ترسیده بود قبلش باهاش صحبت کردم که ترس نداره اما ....

آستین هاشو طوری تو دستاش مشت کرده بود که اصلا دستاش معلوم نبود 

کلی بهش خندیدیم خانم گف عجب بچه زیرکی با کلی زحمت 

و معطل شدن مهدی مشتشو بازکرد و بالاخره آستین هاشو دادیم بالا ازش نمونه گرفتند و چون اورژانسی بود قرار شد بعد یه ساعت جواب آماده شه یه سر رفتیم خونه و با سرویس محیا هماهنگ شد که محیا بره خونه مادر مهدی و مجدد بیمارستان رفتیم و بعد از اینکه جواب تحویل گرفتیم رفتیم 

پیش دکتر بیهوشی آزمایش نشونش دادیم و گف مشکلی نیس خوشبختانه 

و یه سری سوال پرسید فرم پر کرد تحویلمون داد ازش تشکر کردیم زدیم بیرون کلی خسته بودیم عصر هم مطب دکتر نوبت داشتیم 

حوصله آشپزی نداشتم مهدی کنار نانوایی توقف کرد یه دوتا نون بخره 

گوشیم زنگ خورد مادر مهدی بود که گف محیا اونجاس و ازم خواس نهار بریم اونجا مهدی با دوتا نون یه شیرموز اومد بهش گفتم مادرت زنگ زده دعوتمون کرده واسه نهار یه ابروشو برد بالا گف از این بهتر نمیشه 

آوا مشغول خوردن شیرموز بود

بعد از خوردن نهار کلی حرف زدن رفتم تو اتاق خوابیدم 

و مهدی اومد بیدارم کرد گف رویا بیدار شو مامان چای دم کرده 

ساعت 6 باید مطب باشیم بعد چای سریع آماده شدیم رفتیم. مطب روز سختی بود واقعا دکتر اوکی داد واسه سه هفته بعد مهدی گف نمیشه زودتر جراحی شه دکتر گف وقتش پر جراحی داره و واسه ویزیت میرف یه شهر دیگه خلاصه که اومدیم خونه بعد چند شب مهدی گف رویا اینجوری نمیشه تا سه هفته بچه زجر بکشه آوا شبها خیلی اذیت میشد 

بالشتش تا صبح خیس آب میشد خرخر میکرد سرفه می کرد بچم نمیتونس به درستی غذا بخوره 

یه تایمی مشخص کردیم رفتیم پیش اون دکتری که قبلا رفته بودیم که تشخیص ایشونم جراحی بود و گف هنو جراحی نشده؟؟جریان واسشون توضیح دادیم واسه خانم دکتر و گف فردا بیمارستان جراحی داره اتفاقا لوزه هس زنگ زدن بیمارستان هماهنگ کردن واسه پنج شنبه صبح مورخ 25 اون شب تا صبح اصلا خواب نداشتم استرس تنگی نفس آبریزش بینی 

گلو درد ....بماند 

فردا صبح محیا رو بردیم خونه خواهرم منو مهدی آوا سه نفری راه افتادیم 

طرف بیمارستان وقتی رسیدیم مهدی رف قسمت پذیرش یه برگه رو به مهدی داد گف بره طبقه بالا بخش جراحی یک از قسمت پرستاری یه مهر بزنه برگرده خواستم باهاش برم که نگهبان گف باید یه نفرتون بره 

آوا رو صندلی چرتش گرفته بود ازش عکس گرفتم بغلش کردم بهم گف مامان تو هم باهام میایی بابا هم میاد گفتم اره جونم یه وقت مهدی اومد رفتیم واسه بستری 

رفتیم بالا بعد سلام برگه بستری رو به خانم پرستار دادم یه چندتا سوال 

پرسیدن دخترت بیماری خواصی نداره جای کبودی چیزی رو بدنش نیس

غذای خواصی نمیخوره داروی خواصی مصرف نداره و خیلی سوالات دیگه 

خدا را شکر بستری شد دخترم رفتیم تو اتاق یه دست بلوزشلوار سبز رنگ ویه کلاه اوردند تن اوا کنم که فقط پشتش سه تا نخ داشت که باید گره میزدم هرکار کردم آوا نمیپوشید کلی اسرارش کردم گفتم چه لباس قشنگی به مامان نمیدی تنش کنه دخترم میپوشه تا خانم دکتر بیاد خوبش کنه 

بالاخره که پوشید یه پرستار اومد که آنژیوکت بزنه وقتی دید تو دست آوا النگو هس گف باید حتما درش بیارم و حتی گیره رو موهاشو رفتم با مایع 

النگوشو در آوردم بعد آنژیوکت خواس بزنه جیک آوا در نیومد خانم پرستار گف باید خانمهای بزرگ بیان از دخترمون یاد بگیرن باورم نمیشد نه به روز 

آزمایشگاه. شایدم ترسیده بود 

خانم پرستار یه شکلات از تو جیب روپوشش در آورد داد بهش

آوا ازش تشکر کرد 

باهاش صحبت میکردم بهش آرامش میدادم تو وجودم پر استرس بود به روم نیاوردم خواستم مادر شجاعی باشم واسه دخترم 

بعد یه ساعت اومدن گفتن آمادش کنم واسه اتاق عمل یکی از پرسنول یه ویلچر اورد آوا رو گذاشتم روش تا دم سالن اتاق عمل گذاشتنمون دست آوا تو دستام بود دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم گریم گرف که دستش از دستم جدا شد بردنش تو اتاق عمل آیت الکرسی خوندم اشکام مث ابر بهار 

جاری بود مهدی اشکامو پاک کرد خانمم دخترمون سالم از اتاق عم 

بهم گف صبحونه نخوردی بیا بریم یه چیزی بخور گفتم اصلا اشتها ندارم 

وقتی آوا اوند بیرون باهاش میخورم دوست داشتم وقتی دخترم چشاشو باز کرد خوشحالش کنم به مهدی گفتم باید برم بازار یه چیزی واسش بخرم خواس باهام بیاد گفتم باشه منم زودی برمی گردم

رفتم داخل شهر یه چندتا مغازه اسباب بازی فروشی رفتم اونی که میخواستم بالاخره پیداش کردم یه خرس هم قد آوا یکم بلندتر با پیرهن گلبهی و توپکهای صورتی خیلی خوشگل بود 

قیمتش گرون میگف یه خورده چونه زدم فقط 10 تومن تخفیف داد که اصلا نمی ارزید به چونه زدن و سریع برگشتم بیمارستان همه داشتند نگام میکردند خرس به این بزرگی تو بیمارستان وقتی رفتم بالا خانمهای پرستار 

وایی چه خرس خوشگلی واسه دخترت گفتم اره گفتند کار خوبی کردی 

و رفتم کنار تختش روفویل گذاشتمش دوتا پتو مسافرتی از خونه برداشتمش یکی رو رو تخت پهن کردم دیگری رو گذاشتمش رو تخت و رفتم بیرون و به خانمهای پرستار سپردم کیف مهدی کیف خودم وسایلم تو اتاق بود رفتم پیش مهدی سالن انتظار مهدی طفلی خسته بود دلم واسش میسوخت یه مشکلی واسش پیش اومده بود که سه هفته رو دکتر واسش استراحت نوشته بود بهترین پدر و بهترین همسر 🌹

گفتم برو یکم استراحت کن گف دلش آروم قرار نداره منتظر آوا می مونه

کتاب دعا دستم بود دعا خوندم ....یکم آروم شدم تا اینکه بهمون گفتند دخترت با موفقیت جراحی شد الان میخو ان بیارنش تو بخش 

یه پرستار و پرسنل بیمارستان تخت آوا رو آوردند وقتی گذاشتنش رو تخت خودشو جمع کرده بود معلوم بود سردش بود پتو رو کشیدم روش گریه خوشحالی هم از راه رسید خانم های پرستار و اون اقا تبریک گفتند ازشون تشکر کردم 

آوا رو بردیمش تو اتاق تو خواب بیداری بود بعد چند دقه یه پرستار اومد بهش سرم وصل کرد به مهدی گف بره بستنی و آبمیوه سرد بگیره بیاره مهدی رف یه وقت دیدم آوا بلند شد عذر میخوام خلت خون بالا آورد 

ظرف گذاشتم جلوش سرشو نگه داشتم گفتم. چیزی نیس بعد چند دقه مهدی اومد با کلی بستنی و سن ایچ بهش گفتم خون بالا اورده بره پرستارها رو خبر کنه رف و خانم پرستار اومدن گفتن مشکلی نیس 

بعضی ها اینجوری میشن و رف آوا تو خواب بیداری بود مهدی یه نون خرمایی بهم داد و یه سن ایچ گف بخور به زور کمی خوردم 

آوا هی صدام میزد ناله میکرد صداش زدم صدامو میشنوی سرشو تکون داد 

عروسکشو نشونش دادم خنده رورو لباش اومد و باز خوابش برد بعد دکتر اومد گف جراحی سختی بود یه سری راهنمای کرد برنامه غذایی که باید فرنی و سوپ سرد بهش بدم 
آبمیوه سرد بستنی .....و گف یکشنبه اینده عصر مطبش باشیم 
بعد اینکه سرمش تموم شد اوا تلخیص
ازش تشکر کردیم و رفت بعد پرستار اومد یه برگه داد گف یه ازمایش ازش گرفتیم که دو هفته بعد با اون شماره ای که توش بود تماس بگیرم اماده 
بود ببرم نشون دکتر بدم 
بعد کمی خانواده مهدی و خانوادم اومدن داخل مامان مث دخترش فورا زد زیر گریه محیا رف ابجیشو بغل کرد گریه کرد که منو مهدی هردو بغلش کردیم گفتیم که ابجی خوب میشه 
واسش دوتا دفتر رنگ امیزی خرید و یه سبد اسباب بازی خیلی. خوشگل
بعد اینکه همه رفتند مهدی ساعت حدود 6 بود که رف تسویه کنه 
وقتی داشتیم میرفتیم قبلش به مهدی گفته بودم یه جعبه شکلات کاکائو واسه پرستارها بگیره واقعا با جون دل خدمت کردند خواستم که بهشون بدم هرکار کردم قبول نکردند گفتند وظیفشون و با اسرار من هر کدوم دو تا دونه برداشتند ازشون خداحافظی کردیم رفتیم

 

تو راه واسش یه شربت سفالکسین 250 دکتر نسخه کرده بود از داروخونه گرفتیم که باید هر شش ساعت یه بار به آوا میدادم خدا ا را شکر دخترم بردیم مطب دکتر دید گف انشاالله کم کم دختر گلمون خوب میشه رو زبونش و جای لوزش سفید بود خانم دکتر گف خودش خوب میشه چیز عجیبی نیست سر اوا خیلی درد میکنه و حالت تهوع داره گفتند اثر بیهوشی . دفترچه رو ازم گرفت یه آموکسی سیلین 250 و یه استامینوفن نسخه کرد ازش خیلی تشکر کردیم زدیم بیرون 

آوا خیلی بهونه پیش دبستانی شو میگیره هر روز صبح که بیدار میشه گریه میکنه صداشم خیلی تغییر کرده نازک شده این روزها روزی سه بستنی میخوره به زور فرنی و سوپ به خوردش میدم فقط دوست داره شیر و بستنی بخوره محیا هم هرچی آوا بخوره میخوره 

منم حسابی سرما خوردم بوخور هم فایده نداره 

 

 

دلنوشته 

چند وقت پیش یه اتفاق واسه عزیزترین کس زندگیم افتاد نمیدونم یه امتحان بود از طرف خدا فقط اینو میدونم دعای اون بچه ها پشت سر رویا 

و خانوادش بود که خداوند همسرمو بهم بخشید ❤

 

🍂🍁بالاخره هر آدم یه چیز تو زندگیش داره مگه میشه آس وپاس بیایی 

تو این دنیا ...!

حتی اگه آس وپاس هم بیایی توو این دنیا بالاخره یه راهی جلوت باز میشه بالاخره یه چیزهایی گیرت میاد ...

من قدر داشته هامو ندونستم هی خواستم هی خواستم هرچی شد هرچی داد بیشتر خواستم 

آنقدر حواسم به خواستن اونچه فک میکردم نداشتم بود که یادم رفت لذت بردن از داشته هام رو 

یه عمر گذشت یه عمر پی خواستن گذشت تا بفهمم همین حالا رو زندگی کردن می ارزه به هزاران تا فردا که توش قرار بود با کلی چیزهای جورواجور عشق حال کنم 

اون فردا اومد با اون فراوون جورواجورش ولی بعد اون همه دویدن دیگه نفس نداشتم ....نخ بادبادک رویاهات رو بگیر توو دستت 

اما هی نگو کی وبه کجا می رسه....

با اون بادی که تکونت می ده 

با اون آسمون بالای سرت 

با این زمین زیر پات حال کن .....

می فهمی.... 

 

🍁🍂روزی فراموش خواهیم کرد که 

چه صدمه ای دیده ایم چرا گریه کرده ایم و چه کسی باعث آن شد 

سرانجام متوجه خواهیم شد رمز آزاد بودن انتقام نیست بلکه این است 

که بگذاریم همه چیز به شیوه خود ودر زمان خود معلوم گردد 

در نهایت انچه مهم است نه فصل اول

بلکه فصل آخر زندگیمان است که نشان میدهد 

مسیر را چگونه پیموده ایم پس همواره بخندید 

ببخشید اعتقاد داشته باشید و عشق بورزید 

 

🍁🍂دلم تنگ واسه دنیای بچگیم کاش اقا جون مادرجونم 

بودند بازم میرفتم پیششون چراگاه خونه عشایری 

کاش وقتی میخوابیدم صبح بیدار میشدم 

اون دنیای بی رحم و  قشنگ بچگی رویا دستشو میگرف 

میبردش تو چادر مادربزرگ میبردش به اون مغازه ای که یه کاپشن 

صورتی رنگ پشت ویترینش بود و رویا هرروز به امید اون کاپشن 

بیدار میشد میرف مدرسه.... 

خلاصه که 

کاش رویا تو دنیای بچگیش می موند 

تو دنیای پشت کوهیش ..... 

 

ممنون 

رویا ❤