خاطره ایمان جان
به نام خدایی که زیباست وزیبایی هارادوست دارد.
سلام وعرض ارادت خدمت اعضای دوست داشتنی وب.امیدوارم که حال دلتون خوب باشه.
این روزهاوهفته هایی که داره میگذره، فک میکنم سخت ترین وشلوغ ترین روزهای عمرمه وگفتم بدنیست یه استراحتی به خودم بدم وبایه خاطره تازه درخدمتتون باشم//ازصبح بیمارستان بودم(من به عنوان GPاورژانس کارمیکنم).وسایلم وجمع کردم وروپوشم که خونی شده بود ودادم بشورند.هندزفریم روکه هزارتاگره خورده بودوبازکردم گذاشتم توگوشم واهنگ گیلکی پلی کردم وهمینطورکه میرفتم باهاش میخوندم.داشت میگفت ایمشب شیمی خونه ورشیرینی خورانه😆، که حس کردم یکی صدام کرد.صدای اهنگ کم کردم برگشتم پشت سرم ونگاه کردم،متوجه کسی نشدم وبه راهم ادامه دادم.یهو دیدم یکی پیرهنم وگرفت.برگشتم دیدم یه خانمه،گفت اقای دکترباشماما.گفتم بامن؟؟بله؟؟گفت میشه یه نگاه به دخترم بندازین؟گفتم اهاان برای ویزیت همین راه ومستقیم برید سمت چپ همکارام هستند.گفت بله میدونم یدقه بیاین شما.گفتم من عجله دارم ببخشید.گفت خواهش میکنم گفتم باشه.دنبالش راه افتادم حس میکردم خیلی چهرش برام آشناست ولی هرچی فکرکردم یادم نیومدکجادیدمشون.دیدم یه دختره خوشگل باصورت سبزه وچشمای درشت مشکی بیحال نشسته رویکی ازنیمکتای بیرون.گفتم شماقبلا بیمارمن بودین؟چهرتون خیلی برام اشناست.گفت بله اقای دکتر سه چهارهفته پیش،نگار مریض شده بوداوردمش پیش شما.گفتم مگه داروهاش ونخورده که خوب نشده؟گفت نه خوب شددلش دردمیکرد حالاسرماخورده.دوباره اومدم بگم ببرش پیش همکارم معاینش کنه که گفت میشه خودتون معاینش کنید؟چیزی نگفتم بنظرم یکم داغ بود.نشستم کنارش یدونه آبسلانگ ازتوکیفم دراوردم گفتم نگارخانم دهنت وبازکن ببینم.پاشدرفت پشت چادرمامانش قایم شدگفت نه نه مامان نه. گفتم کاریت ندارم که فقط میخوام گلوت وببینم.گفت نه نمیخوام وگریه افتاد.دستش وگرفتم ،کشیدمش وبین دوتاپام نگهش داشتم گفتم دهنت وبازکن دندوناش وبهم چسبونده بودوبازنمیکردیکم قلقلکش دادم گریه هاش ویادش رفت خیلی هم خوشگل میخندید.گلوش دیدم گفتم این چندوقته اینجوریه؟مادرش گفت یه هفته ای میشه.گفتم قربان دل خوش!یه هفته!؟چرازودترنیوردینش؟گفت خیلی بدمیاددکتر به زوراوردمش.گوشیم وبرداشتم پیرهنش ودادم بالا،اومددستم وبگیره گفت دشته(زشته).خندیدم گفتم چی؟؟میگه زشته؟گفتم دِشت نیست من نگاه نمیکنم.مامانشم میخندید.ریش وسمع کردم وگفتم دفترچه دارین؟مادرش دفترچش وداد.داشتم دارومینوشتم گفت دکتر،همش میگه گوشم دردمیکنه.گفتم براگوششم دارو نوشتم. گفت امپولم داره؟گفتم بله حتماامپولاش وبزنه غذاهای ابکی بهش بدین،لباساشم جداازلباسای بقیه بشورید ویروسه،اگه رعایت نکنید همتون مریض میشید.گفت خیلی ممنون اقای دکتر دستون دردنکنه._خواهش میکنم دفترچه رودادم ورفتم سوارماشین شدم.یهوجلوم سبزشدند!گفتم بله ؟گفت ببخشیدحواسم نبود چقدرتقدیم کنم؟گفتم چی؟داروهاش وگرفتین؟گفت نه.گفتم بگیرین حتما.نگارم همینطورباتعجب نگام میکرد!لپش وکشیدم گفتم مراقبش باشین وراه افتادم.اهنگ گیلکی وبازپلی کردم وشادو شنگول داشتم میرفتم خونه که یه سمندی یهوپیچیدجلوم 2بار،دور خودم چرخیدم.اصلانمیدونم چطورماشین وکنترل کردم که چپ نکرد!!!خدابهم رحم کردکه فقط ماشین پشت سرم نبود نمیدونم چی میشد.ماشین ونگه داشتم اومدم بیرون ازماشین،راننده سمندیه هم اومدپایین،خیلی عصبی بودم گفتم مرد حسابی این چه طرزشه دیگه؟ الان من و به کشتن داده بودی,دست زدم روسینش گفتم کجایی عمو؟!گفت اقامن شرمندم حق باشماست هرچی بگی حق باشماست.زن وبچم توماشینن اوناهم ترسیدن.صورتم وبوسیدگفت اقاحلال کن.چیزی نگفتم،فقط خدابهم رحم کرد.به سمت خونه راه افتادم.کلیدانداختم دادزدم مامان کجایی که پسرت وکشتن😆گفت ایمان چیه چه خبره؟؟نشستم براش تصادف روتعریف کردم یکمم پیازداغش وزیادکردم دیگه مامان هی اسفنددود میکرد دورسرم میچرخوند😐😂 گفتم مامان خفه شدم بسه.مامان قرمه سبزی پخته بود،قرمه سبزیای مامان منم ازیناس که بالب ودهن ادم بازی میکنه.اینه که فک کنم قابلمهه چیزی توش نموند.الکی مثلا رژیم دارم.ماشمالیهاعاشق برنجیم.یعنی من اصلاوعده ی بدون برنج رو غذابه حساب نمیارم.ازونطرفم یکم فقط یکم شکمو تشریف دارم وخلاصه امیدی برای لاغرشدن ندارم 😂الانم که درس میخونم یه صفحه میخونم میرم سریخچال.امیدوارم تااین چندماهه اینده قبل ازمون نترکم!
خلاصه همونجارومبل خوابم برده بودکه یدفه پریدم بالا!چنان گردن دردوحشتناکی داشتم که اصلا نمیتونستم ازجام بلندشم.مامان گفت اع بیدارشدی؟اومدم بیدارت کنم اماده شو بریم خونه خاله.گفتم خونه خاله؟کدوم خاله؟؟گفت ایمان خاله گوهرازکربلادیشب اومده،امشب مهمونی گرفته برای شام بریم اونجا.گفتم ای بابا ولم کن مامان!من تواین خونه یدقه ارامش نبایدداشته باشم؟!گفت پاشو غر نزن ۵ساعت ارامش گرفتی بسه پاشو😐
گفتم مامان شماخودت برو من بیام چیکاربعدمیبینمش بگوشیفت بود.یه حوله وشرت وزیرپیرهنی وپرت کرد توصورتم گفت پاشو برودوش بگیر دیرشد یدقه میریم ومیایم. دیدم فایده نداره رفتم دوش اب گرم گرفتم وموهام وخشک کردم وآماده شدیم ورفتیم.به باباتماس گرفتم گفت خودم وبرای شام میرسونم.مهمونیشم ماشالله سنگ تموم گذاشته بود کل طایفه رودعوت کرده بود یعنی انقدرشلوغ بودکه تواشپزخونه واتاق هاشونم ادم نشسته بود.منم ازگردن درد کلافه شده بودم.اشاره کردم به پسرخالم یدقه بیا.گفت جونم دکتر؟_ سعید یه مسکن برای من بیار.گفت مسکن چی؟_گردنم دردمیکنه ایبوپروفن،استامینوفنم خوبه.گف باشه چشم_روشن//قرص روخوردم یکم اروم شد اما بازم دردداشت به روی خودم نیوردم تابعدشام که همه خودی بودیم وتقریبا اکثرمهمونارفتند.مامان وصدازدم گفتم مامان بیابریم دیگه من فردا بایدبرم سرکار گردنمم خیلی دردمیکنه.گفت مامان یدقه بشین من یکم کمک بدم ظرفاروبشوریم،میریم.یکم سعیدگردنم وماساژ دادورومبلشون درازکشیدم دیدم نخیر فایده نداره نمیخوادبیاد؛ کاش همون موقع سرشب با، بابارفته بودم خونه.سعیدگفت ایمان میخوای برم برات قرصی داروچیزی بگیرم؟گفتم نه مرسی بهترم برم خونه بخوابم خوب میشم.ساعت ۱:۳۰_۲نصف شب بودرسیدم خونه باهمون لباسا خوابیدم حتی جورابامم پام بود.
صبح همه ی بدنم دردمیکرد.انقدرکه گردن دردم توش گم بود.مامان باباخواب بودندپاشدم صبحونه خوردم زدم بیرون ازخونه،پام ونذاشته تومطب ازیه پرستاراخواهش کردم که برام دارو بیاره.یکی دوتاویزیت کردم رفتم بیرون به پرستار گفتم خواهش من چی شد؟گفت امپول؟گفتم اره
گفت مریض نفرستم؟گفتم دودقه یکی روبفرستین این امپولم وبزنه حالم خوب نیست.گف باشه چشم.منتطرنشستم خود خانم hاومد گفتم اول مسکن وبدین بخورم همه ی بدنم دردمیکنه.یدونه قرص ایبوپروفن جداکرد گفت بدن دردتون بااین اروم میشه؟گفتم نشد یه فکری دیگه میکنم.گفت احتمالادارین سرمامیخورینا.گفتم حالا شمانگو😐😁
گفت b12چرا گفتم یکم ضعف داره بدنم.داشت امپول واماده میکردهمینطورکه حرف میزدیم رفتم اماده شدم ودرازکشیدم.اومد پنبه کشید یکم تکون خوردم اماریلکس بودم گفت ایمان نفس عمیق بکش.یدفعه امپول وفرو کرد خیلی سوخت وناخودآگاه تکون میخوردم .امپول وکشیدبیرون انداخت توسطل.بلندشدم لباسم ودرست کردم گفتم ممنون خانم hگفت مریض بفرستم؟گفتم اره..خلاصه بعددوسه روز کاملاخوب شدم.
به امیداینکه امسال سالی باشه که همه به خواسته هاشون برسن.
درپناه حق تعالی؛ 1/ابان/98