سلام دوستان من تازه اشنا شدم با اینجا اسم من ایمان مهندس ساختمونم وشغلم اصلا ربطی به دکتر و امپول نداره اما برعکس شغل من برادرم هم دکتر وهم سرکار داره با موضوع وب 

همون طور که گفتم مهندس ساختمون سازیم ولی شرکت من توی طبقه اخر یه ساختمان که پنت هاوس داره نیس در اصل شرکتم توی ذهنم وکار ذهن من دادن ایده های مختلف برای ساختمان هاست وهمیشه متفاوت ترین هارو من رقم میزنم واین یعنی کار افرینی وکار افرینی یعنی پول رو پول اوردن یه به درخواست یه شرکت که در معرص ورشکستی بود جواب مثبت دادم ویه پروژه متفاوت دیگه که نیاز به جای متفاوتی داشت قبول کردم ساختن خونه های کاهگلی ولی با ترکیب معمار های اروپایی اول شرکت زیر بار نمیرفت ومن سر این موضوع ناراحتی معده گرفتم وبا کوچک ترین عصبانیت معدم به سوزش میوفتاد تقریبا داشتم خودم نابود میکردم بی خوابی های شبانه و چیز نخوردن هام باعث ضعف بدنیم شده بود اما کار وشغلم مهم تر از سلامتیم بود کم کم شرکت و قبول کرد منم دست به کار شدم به یکی از روستاها رفتیم ودست به کار شدیم این وسط همسایه ها استشهاد پر کردا بودن وشکایت دیگه داشت خونم به جوش میومد که خون دماغ شدنم به دردام اضافه شد مجبور شدیم شبانه به صورت قاچاقی این کار انجام بدیم و روزا کارهای پر سر وصدا از شرکت درخواست کارگر گرفتم نیروهارو زیاد کردم تقریبا همه کار ها توی شش ماه انجام شد واولین نمونه سریع به فروش رفته بود از طرح من استقبال شد وچندتا نمونه دیگه زدیم وفروش خوبی داشتیم حال من کمی بهتر شده بود توی راه برگشت بودم که زنگ زدن یکی از ساخت ها به طور کل خراب شده باشنیدن این حرف به طورکل دنیا رو سرم خراب شد وچشام سیاهی رفت وتنها چیزی که شنیدم صدای بوق یه ماشین بود نمیدونم چقدر گذشت که با سر درد وچشام باز کردم چشم باز کردنم همانا دیدن کلی دکتر و پرستارهم همانا وقتی معاینه انجام شدن دکترم که داداشم بود گفت منتقلم کنند به بخش هنوز منگ خواب بودم که بایاد اوری که چه بلایی سر پروژه ام اومد خواستم بشینم که پای گچ گرفته و دست شکستم شدم به هر بدبختی بود نشستم وخواستم از تخت برم پایین که یکی از همین جوجه پرستارا با او صدای جیغ جیعش شروع کرد داد وفریاد (بیشتر به درد دزدگیر یه مغازه طلافروش میخورد دختره)انقدر جیغ جیغ کرد که خود برادرم اومد اول پرستار اروم کرد بعد اومد سراغم 

:این پرستار بود یا آژیر کش بیمارستان

نیما:اتفاقا خیلی نچسب 

:اره پیدا بود 

نیما:حالا توکجا که بلند شدی 

:باید برگردم روستا ببینم چیشد چه بلایی سر ساختمون ها اومده 

دستش گذاشت سر شونم :بخواب داداش من تازه به خودت زحمت دادی بعد از دوماه به هوش بیایی حالا هم میخوایی بری 

با حرف نیما وا رفتم ودر آخر زورش بهم چربید دراز کشیدم ساعت ملاقات اتاقم جای سوزن انداختن نبود بماند بیشتر دخترای فامیل واس خودشیرینی کردن برای مامانم اومده بودن به قول نیما بفهمند هیچی ندارم فامیل بودنمون تکدیب میکنند وپا میشن میرند وقتی دید و بازدیدا تموم شد ریس شرکت اومد ملاقات وگفت یکی از ساختمون ها رو خود اهالی روستا زیرش اب داده بودن تا نشست کنه چون شرکت و پروزه وکلا همه چیز حتی خودکار بیک روی میز منشی هم بیمه بود تونستن خسارت بگیرن خیالم راحت شد که پروژم مشکلی نداشت بعد رفتن ریس شرکت همون پرستار جیغ جیعو اومد این بار تصمیم گرفتم یه حال اساسی بهش بدم 

پرستار:اقا برگردید باید امپولتون بزنم 

یه نگاه دختر کش بهش انداختم فکنم کلا قندش رفت زیر صفر لبخندش اونقدر کش اومد فک کردم الانس دهنش جر بخوره :اسمتون چبه خانم؟

پرستار:من ثریا هسم شما هم اقا ایمان برادر اقای دکتر هستید درست 

:بله ثریا خانم شما اینجا یه دختر خوب محجوب که کل صورتش مثل شما فیک نباشه از دماغش بگیر تا نوک شصت پاش و صداشم مثل صدای شما که شبیه آژیر خطر نباشه و پر فیس وافاده دیقا مثل خودتون نباشه سراغ ندارید؟برای داداشم میخواسم اخه نیما از دخترای جیع جیع خوشش نمیاد 

فکرش نمیکردم اشکش در بیاد سریع از اتاقم زفت بیرون چند دیقه بعد خود نیما اومد:چی گفتی بهش شبیه زودپز شد اگه سوپاپ داشت الان هرکدومش یه طرع بود :چیزی نگفدم 

نیما:خیلی خب برگرد این امپولات بزنم تا سفت نشده 

با کمک خودش برکشتم شلوارم داد پایین پنبه کشید سوزن فرو کرد اخمام رفت توهم :توروحت نیما 

نیما:عه داداش این چه حرفیه 

کشید بیرون خواسم برگردم که نذاشت یکم بالا ترش پنبه کشید :بابا لامصب اینجا کمر که 

نیما تو تکون نخور خودم میدونم دارم چیکار میکنم 

جرفش که تموم شد سریع زد نفسم بند اومد 

نیما:شل کن 

:درش بیار ایییییییییییییی

نیما:شل کن ایمان 

:تو درش بیار اخخخخخخخخخخخخخ مردممممم اییییییی

نیما :شل نکنی که نمیشه

:میخوایی نشونت بدم میشه یانمیشه 

یکم اطراف سوزن ماساژ داد که نتونستم تحمل کنم چنان دادی زدم که خودم وحشت کردم 

نیما:خجالت بکش مرد گنده 

:من یاتو که نمیتونی بزنی 

نیما:هنوز دو سی سی نرفت

:میخوام نره برو به همون آژیر قرمز بگو بیاد 

نیما:شل نمیکنی نه 

:بخوامم نمیتونم بکش بیرون لامصب اییییییییییییییییییی

یکم بیشتر فشار داد بدنم داغ کرده بود از درد دیگه تحمل نداشتم که بازم کمرم ماساژ داد وتا قطره اخرش تزریق کرد 

همون شکلی افتاده بودم نمیخواستم برگردم وهمون شکلی هم خوابم برد صبح فرداش با خیس شدن باسنم بیدار شدم خواسم تکون بخورن که صدای نیما بلند:نفس عمیق 

خواسم اعتراص کنم که سریع تزریق کرد اما مث دیشبش نبود سریع تموم شد دوتای دیگه زد که درد نداشت یعنی در برابر اونا نداشت

**********************************

تصمیم گرفتم یه موضوع برای خیلیاکه خواننده هستن تو ضیح بدم 

این روزها همه به فکر پول در اوردن هستن کار بیشتر پول بیشتر 

اما برای رسیدن به پول به خود پول فکر نکنید به کارتون فکر نکنید شما ۱۰تا بستنی فروشی درنظر بگیرید یکیش موفق تره چرا چون ایدش مثل بقیه نیس کاری کرده خلاقیت تو شعلش به وجود اورده که او ۹تای دیگه نکردن 

هرکدومتون توی رشته خودتون متفاوت باشید 

اگه دکتری کاری کن متفاوت باشی ،معلمی کاری کن متفاوت باشی 

ومتفاوت بودن به معنای کار خاص ویا شق القمر کردن نیس 

برای مثال معلم که متفاوت باشه همه اش خودش درس نمیدع دانش اموز درس میده 

او بستنی فروش که متفاوت خودش نمیاد اسکوپ بستنی بکشه مشتری میکشه 

دکتره اتاقش رنگ ابی ،سبز ،سفید نیس رنگ های شاد وملایم دیگس مثل لیمویی یا روی میزش فقط خودکار وسایلی که برای معاینه به کار میره نیس میتونه دفتر نقاشی باشه یا برای کودکان یع مجسمه برای تزین 

متفاوت نگاه کن متفاوت بسنج 

امیدوارم که لدت برده باشید از خاطرم

اگر که پسند کردید بازم براتون میذارم البته وقتی فرصت کنم  

یاحق