خاطره رادمهر جان
سلام دوستان عزیز رادمهر هستم
خاطره برای ۳ روز پیشه. عمو برای ناهار دعوتمون کرده بود و منو بابا کلینیک بودیم چون هر دومون ماشین اورده بودیم بابا گفت تو خودت برو خودشم میره دنبال مامان کارم که تموم شد حرکت کردم سمت خونه عمو خیلی خسته بودم دلم میخواست بزنم کنار صندلیو بدمپایین بخوابم. بعد از نیم ساعت تو ترافیک گیر کردن رسیدم. با همه حال احوال کردم و رفتم سمت سیما و از بغل باباش کشیدمشو کلی به خودم فشارش دادم و بوسیدمش که آخرشم صداش در اومد دِیی دِیی(دایی) بَسسسس اینو شنیدم اینقد بوسیدمش که موهامو با دوتا دستش گرفتو محکمکشید😂عادت بدی که داره تا مو میبینه فورا دو دستی چنگ میزنه و میکشه چون طرف مقابلش جیغ میکشه لذت میبره و چون ی اتفاق جدیده واسش خوشش میاد تا حالا موهای منو نکشیده بود ولی دیگه بچه کلی بَس بَس کرد گوش من بدهکار نبود😀دیگه اخرش با کلی شکلک در اوردن و دادن موبایلم دستش دستشو شل کرد و موبایلو گرفت رو مبل نشستم سیما همچنان با گوشیم ور میرفت چون قفل داشت نمیتونس بازش کنه و کلافه شده بود و نق میزد دلم برای این کاراش ضعف رفت موبایلو باز کردم میدونستم الان کلی به همش میریزه و به صد نفر زنگ میزنه. خلاصه که پرید رفت پیش مامانش منم به صحبتای جمع گوش میدادمو گاهی تو بحثاشون شرکت میکردم زن عموم اومد جفتم نشستو گفت رادمهر جان امیرعلی(پسرعموم) چند روزیه حال نداره هر چی میخوره بالا میاره اصلنم اشتها نداره و این چند وقته هم دائم اسهاله میای ببینیش؟ گفتم حتما رفتیم تو اتاقشو دیدم رو تخت افتاده و خواهرش داره بهش دمنوش میده منو دید سعی کرد بشینه بش گفتم بخواب بخواب من: دوباره زدی خودتو ترکوندی؟ امیرعلی: رادمهر به دادم برس دارم آب میشم بخدا من:از کی اینجوری شدی؟ دو روزی میشه ولی امروز صبح بدتر شدم شکمشو معاینه کردم که ی مقدار اذیت شد من:دل درد؟ حالت تهوع ؟ سرگیجه؟ سردرد؟ امیر علی : اره اره حالت تهوع که افتضاح به زن عمو گفتم دفترچه اشو بیاره بعد ۵ دقیقه آوردش. نمیتونستم زیاد واسش قرص بنویسم چون ناراحتی معده داره.هیوسین و متوکلوپرامید و ویتامین b6 و دیکلوفناک و ی سری قرص نوشتم. داداشش رفت بگیره من:خاله کیک و شیری خرمایی چیزی اگه هست براش بیارید که ضعف نکنه امیر:نهاصلا نمیتونم حالت تهوعم شدیده بهش حق میدادم ولی آمپولاش قوی بودن و حتما اذیت میشد من:شده ی ذره هم باید بخوری آمپولات قویَن امیر:بیخیالششو تحمل میکنم کلی بحث کردیم تهش هیچی نخورد.داروها رسید بدون هیچ مخالفتی برگشت منم شروع کردم به آماده کردنشون. برگشتم شلوارشو پایین تر دادم و پنبه کشیدم و با بسم ا... وارد کردم تزریقو شروع کردم و نفسای عمیق صدادار میکشید میدونستم اذیت شده ولی باید آروم آروم تزریق میکردم اولی تموم شد بلافاصله دومی رو تزریقکردم زود تموم شد و سومی رو زدم اینم ی مقدار درد داشت ولی بازم تحملکرد و هیچینگفت گوشیم زنگ خوردگفتم یکم استراحت کن تا بیام برداشتم بابا بود بابا: بشون بگو ممکنه دیر کنیم بگو ناهار بخورن من:کجا رفتین مگه بابا: واسه سنت مناسب نیست من: صحیح مواظب خودتون باشید 😅 به زن عمو اطلاع دادم و برگشتم تو اتاق. اخریَم آماده کردم و گفتم کدوم ور بزنم (یادم نمیاد کدوم ور بود🤔) پنبه کشیدمو نیدلو وارد کردم وسطاش بود که گفت رادمهر نمیتونم دیگه دستشم رو پاش گذاشته بود گفتم نفسای عمیق بکش لازمه بزنمش بعد یکم مکث دوباره شروع به پمپاژ کردم دستشو محکم میکوبید و آی آی میکرد سریع تزریقش کردم که سریع برگشت و رفت دستشویی و بالا آورد بازوشو گرفتم رو تخت خوابوندمش و براش سرم وصل کردم سریع خوابش برد منم رفتم دستامو شستم و پیش بقیه رفتم برای خاله هم ساعت قرصا و بقیه آمپولاشو گفتم سیماهم دستاشو باز کرد که یعنی بغلم کن بغلش کردمو کلی بوسیدمش گذاشتمش رو پام و داشتم با باباش حرف میزدم که سوزش عجیبی رو ساعد دستم حس کردم چنان دندوناشو رو ساعدم فشار میداد که کل هیکل کوچولوش ویبره میرفت😂واقعا درد داشت ولَم نمیکرد بنده خدا فرزاد هر ترفندی بود روش امتحان کرد ولی ول کن نبود اخرش یگانه خواهرم سرش داد زد که با بغض ول کرد. دلم رفت واسه قیافه بغض کردش بغلش کردم بردمش بیرون از خونه 🌹ممنونم ازین که خوندین
🌹این خاطره رو چند هفته پیش نوشتم و امروز تمومش کردم 🤦♂️اگر انسجام نداشت عذر میخوام
🌻 زندگی فقط در رسيدن به هدف خلاصه نشده
بعضی از ما انسان ها به اشتباه اينگونه می انديشيم:
درسم تموم بشه راحت بشم
غذامو بپزم راحت بشم
اتاقمو تميز کنم راحت بشم
بالاخره رسيدم.... راحت شدم
اوه چه پروژه ای... تموم بشه راحت بشم
تموم بشه که چی بشه؟
هيچ فعاليتی تمام شدنی نيست بلکه آغاز فعاليتی ديگر است....
پس چه بهتر که در حين انجام دادن هر کار مفیدی لذت بردن را فراموش نکنيم نه اینکه مانند يک ربات فقط به انجام دادن، به تمام شدن و فارغ شدن... بپردازیم. در رانندگی ،آموختن، مطالعه، آشپزی،نظافت ، خوردن و آشاميدن، حرف زدن، نيايش و....
حداقل يکبار امتحان کنيم
این متن واقعا دلتنگ کننده است ... !
وقتی پشت سر پدرت از پله ها پایین می روی
و میبینی چقدر آهسته می رود
تازه میفهمی چقدر پیر شده !
وقتی مادر بعد از غذا، پنهانی
مشتی دارو را میخورد ، تازه میفهمی
چقدر درد دارد اما چیزی نمی گوید..
در ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
در ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
در ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا
همیشه میرن رو اعصابم ”
در ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
در ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
در ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
در ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
در شصت سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الآن اینجا باشن ...
و این رسم زندگی است....
چه آرامشی دارد قدردان
زحمات پدر و مادر بودن
و هیچ زمانی دیر نیست حتی همین الآن....