خاطره حامد جان
توسط:حامد۱
سلام دوستان خیییلی وقته وبتون رو دنبال میکنم حالتون چطوره تصمیم گرفتم یه خاطره بزارم براتون.خب من حامد هستم ۲۶ سالمه خاطره مربوط به دوران دانشجویی بود ما تو کلاس یه اکیپ ۱۰ نفره بودیم که خیلی باهم خوب بودیم سال دوم بود تابستون قرار شد هیچکی شهرشون نره و بمونیم و کلی برنامه بریزیم و اون سه ماه رو تفریح و خوشگذرونی همه هم پایه بودن وسطای تیر ماه گفتیم یه برنامه مسافرت بچینیم و قرار شد بریم شمال همه قبول کردن و آماده شدن به جز یه نفرمون اسمش ندا بود میخواست برای تحصیل بره آلمان سخت مشغول یادگیری زبان بود و یکی دیگه از پسرا اسمش سروش بود عموش فوت کرده بود و مجبور بود بره شهرش هشتا بودیم که دو نفر دیگه هم یکیش برادر یکی از پسر ها بود یکیش دختر عموی یکی از دخترا بهمون اضافه شدن بالاخره روز سفر رسید و ساعت ۸ و نیم صبح حرکت کردیم یه ماشین دخترا بودن (ساناز زینب دنیا فهیمه کیمیا)یه ماشین پسرا(من نیما رسول دانیال یاسین)اقا تو راه مثل بچه آدم رفتیم البته یه جایی پلیس ماشین دخترارو
گرفت و به خاطر سرعت بالا جریمه شدن دیگه رفتیم و رسیدیم حالا هیچکس ویلا میلا نداشت که میخواستیم خونه بگیریم گرون در میومد یه خورده فکر کردیم و دانیال گفت دوست عموش تو شمال یه جا میشناسه با قیمت مناسب بهمون خونه بدن تماس گرفت و رفتیم یه محوطه بزرگ بود که ۵ تا خونه منظور از اونه یه اتاق ساده نقلی هست بود و داخل یه سالن دیگه هم حمام و دسشویی و اشپزخانه مشترک البته که ماله خودشون بود ولی با کلی خواهش یکیشو به ما اجاره دادن رفتیم داخل اتاق و گشششششنه (از اونجایی که از نظر مالی پولدار مولدار نبودیم و قرار بود همه ساده باشیم که به کسی فشار نیاد همه مواد خوراکب خریدیم بردیم ) شام نون و پنیر و گوجه خیار خوردیم(شاید به نظرتون خییلی مسخره باشه ولی ما مثل خیلیا نیستیم که بریم شمال و ویلا انچنانی و هر وعده دنده کباب و شیشلیک و اینا ما همه مثل هم بودیم و همه چیز رو تو ساااده ترین حالت ممکن برگذار کردیم کلی هم بهمون خوش گذشت) و زدیم بیرون و یه خورده گشتیم و تحقیق کردیم درباره جاهای دیدنی و اینا و برگشتیم لباس عوض کردیم من رفتم حمام و بعد حمام چون باید از تو حیاط میرفتم تو خونه باد میومد سردم شده بوز از اونطرفم یکی از دوستام تماس گرفت و کار مهمی داشت و منم تو حیاط موندم تا جواب بدم یه نیم ساعتی شد و وقتی رفتم داخل کااااملا قندیل بسته بودم سرم خیییلی درد میکرد چون سینوزیت دارم حساسم به سرما از طرفی هم همسر بهترررررین رفیقم سرطان داشت و حالش بد بود و دوستم خبر داد بیمارستان هست ریختم بهم یه مسکن خوردم و خوابیدم صبح بیدار شدم هنوز سرم درد میکرد صبحانه خوردیم و طبق برنامه ریزی نوبت من و یاسین بود که ظرفارو بشوریم ولی از اونجایی که حالم خوب نبود بنده خدا یاسین خودش شست رفتیم بیرون و تصمیم گرفتیم برای ناهار بریم یه پارک دور زدیم و اخر هم یه پارک پیدا کردیم و نشستیم و سفره و غذا و کلی بازی کردیم جاتون خالی دنیا و کیمیا رفتن عکس بگیرن وقتی داشتن بر میگشتن چندتا پسر ترقه انداختن جلو پاشون اونا هم ترسیدن جیغ زدن ما هم بلند شدیم من خیلی عصبی شده بودم به پسره گفتم بی فرهنگ
بی شعور که یهو ساناز داد زد سرم به چه حقی بهش فوحش دادی واسه چی وقتی دختر باهاتن دعوا راه میندازی و اینا منم جا خوردم و خیییلی ازش ناراحت شدم که تو جمع اینجوری باهام برخورد کرد کفشام رو پوشیدم و پیاده شروع کردم به رفتن همینجوری داشتم راه میرفتم و اهنگ گوش میدادم هرکی هم زنگ میزد اصلا جواب نمیدادم و چند باری هم به رفیقم زنگ زدم و حال همسرش رو میپرسیدم که میگفت حالش خوب نیست خیلی ناراحت بودم تا نفهمیدم چی شد سرم گیج رفت نشستم رو نیمکت شروع کردم به سرفه های وحشتناک داشتم خفه میشدم یه خانم که منو دید بهم داد بهتر شدم ازش تشکر کردم ساعت رو دیدم ۱۰ و نیم شب بود واقعا جا خوردم اصلا متوجه ساعت نبودم رفتم سر خیابون و بعد نیم ساعت یه دربست پیدا کردم گرفتم و رفتم خونه در رو که باز کردم سلام کردم دانیال گفت کجاییی تو پسر نگفتی ما مردیم از نگرانی خیلی بی مسئولیتیم و کلی حرف بارم کرد اینقدر حالم بد بود سرفه میکردم و نفسام به شمارش افتاده بود حس میکردم الان دیگه نفسم قطع میشه تو اون اوضاع که هر کی یه چیزی میگفت یاسین که داداش رسول بود و پزشک بود متوجه حالم شد و داد زد گفت یه دقیقه همه ساکت شید همه ساکت شدن و تازه متوجه حالم شدن داشتم میافتادم که گرفتنم نشوندنم رو صندلی خیلی بد نفس میکشیدم یاسین سریع معاینه ام کرد و گفت باید ببریمش بیمارستان یاسین و نیما و دنیا(از بین دخترا من واقعا دنیا رو دوست داشم اونم همینطور خیلی دختر خوبیی بود و اینکه نامزد کرده بودیم )رفتیم بیمارستان چون وضعیتم وخیم بود دکتر اورژانسی معاینه ام کرد و برام دارو نوشت پرستار سرم وصل کرد و ماسک اکسیژن گذاشت یک ساعت بعد سرمم تمام شد پرستار در اورد که خیلی بد
در اورد و دردم گرفتم گفتم اخ و دستم خون اومد که چسب زد تنفسم هم طبیعی شده بود ماسک اکسیژن رو دراورد و سه تا امپول جدا کرد گفت آماده بشید بزنم امپولارو اماده کرد و دنیا رفت پشت پرده یاسین کمکم کرد برم گردوند شلوارم رو داد پایین و پنبه کشید و فرو کرد و ازریق کرد اصلا درد نداشت در اورد و همین طرف رو پنبه کشید و فرو کرد شروع به تزریق کرد درد داشت تحمل کردم و دستام رو مشت کردم دیگه دردش خیلی زیاد شده بود سعی کردم یه نفس عمیق بکشم که نتونستم و به سرفه افتادم دوباره بدجور سرفه میکردم نفس کم اوردم پرستارم یهو چند سیسی رو خالی کرد و کشید بیرون اینقدر درد داشت که شوکه شدم برم گردوندن و یه خورده بادم زدن دوباره اکسیژن وصل کردن یه خورده که طبیعی تر شدم برم گردوندن و پنبه کشیدن و شروع به تزریق کرد اینقدر درررررد داشت که داشتم جون میدادم ولی اینقدر نفس کم میاوردم و حالم بد بود که نتونستم هیچ واکنشی نشون بدم دو دقیقه طول کشید تا تموم شد دراورد و رفت یاسین گفت داداش خوبیی ببینمت به زور گفتم اره خوبم شلوارم رو درست کردم و ککم کردن نشستم تا نشستم از درد ناخوداگاه گفتم اخخخ یاسین گفت میدونم داداش خیلی درد داشت بد زد به هر زوری بود بلند شدم و رفتیم خونه و قرص خوردم و خوابیدم فردا صبح یه خورده بهتر بودم صبحانه خوردیم و دوباره زدیم بیرون رفتیم کنار دریا ساناز پاش گیر کرد به سنگ داشت نیفتاد تو اب که مانتوشو گرفتم کشیدمش کنار داد زد تو سعی داشتی منو بغل کنی و از قصد هولم دادی و این جرت و پرتا عصبی شده بودم نیما گفت ساناز چرا چرت و پرت میگی ما وایسادیم داریم میبینیم ولی دوباره خجیغ جیغشو شروع کرد به دنیا گفتم حالم خوب نیست لطفا بهش بگو خفه شه دنیا هم بهش گفت بس کن رفت به یاسین گفت و یاسین اومد گفت چی شده گفتم حالم خوب نیست دوباره حس خفگی میکنم حس میکنم نمیتونم خوب نفس بکشم گفت برو تو ماشین بخواب تا بیام امپولاتو بزنم رفتم تو ماشین دنیا هم اومد کمکم کرد اماده شدم یاسین اومد گفت جای امپولات کبود شده گفتم خیلی درد میکنه یواش بزن گفت چشم پنبه کشید و زد درد داشت ولی نل به انداز
دیشب تحملش کردم اونطرف رو پنبه کشید گفتم نه اینطرف خیلی درد میکنه لطفا اونطرف بزن گفت باشه اونطرف رو پنبه کشید و فرو کرد باز هم درد داشت از تحملم خارج بود گفتم آیییییی اوووف چرا اینقدر درد دارههه یاسین گفت چیزی نمونده الان تموم میشه دنیا دستمو گرفت یاسین تزریق کرد گفتم آخخخ یواااااااش گفت ببخشید اخرشم زد و تموم شد کشید بیرون و پنبه رو جاش فشار داد گفتم ایی نکن گفت ببخشید شلوارم رو درست کرد و رفت یه خورده دراز کشیدم و پا شدم دنیا گفت اروم باش چرا اینقدر عصبانی هستی گفتم خوبم برام اورد و ناهار خوردیم و گشتیم و من همش احساس خفگی داشتم یاسین گفت حتما دکتر برو احتمالا آسم داری دیگه تا شبش ایییینقدددررر اذییت شدم که فردا صبحش برگشتم تهران ولی بقیه نوندن شمال و تا یه هفته تفریح منم دکتر رفتم و بعد ازمایش و اینا دکتر گفت آسم دارم .
ببخشید اگر بی مزه بود و از خاطرم خوشتون نیومد
خب یه هفت یا هشت سالی از اون ماجرا میگذره ندا ۲ ماه بعدش رفت آلمان و هنوزم اونجاس. سروش هم پیش خودمونه و با یکی از دخترای دانشگاه ازدواج کرد و یه پسر ۳ ساله داره . زینب هم با نیما ازدواج کرد . کیمیا هم با دانیال ازدواج کرد. ساناز و رسول هم که اونموقع با هم عقد بودن و ازدواج کردن و یه دختر ۵ ساله و یه پسر ۱ ماهه دارن دیگه رابطه من و سانازم خوب شده و کلی بابت اون روز ازم معذرت خواهی کرد . فهیمه هم با پسر داییش ازدواج کرد و رفت شیراز . دانیال هم مجرده و پیش خودمونه . یاسین هم ازدواج کرد و یه دختر ۱ ساله داره و پیش خودمونه . و در اخر نامزدی من و دنیا هم بهم خورد و دنیا با یکی دیگه ازدواج کرد و رفت خارج از ایران منم مجردم و هنوز هم با اکیپی که هممون تهران هستیم و اعضای جدید همش پیش همیم و باهم صمیمی هستیم . و همسر دوستم هم خداروشکر خوب شد و یه پسر گوگولی و ناز ۶ ساله و یه دختر ۸ ساله دارن .