سلام همگی خوبید؟!شیر نجوا رو دادم بعدشم خوابوندمش دیدم کاری ندارم گفتم بیام خاطره بگم البته از دو سه ماه پیش تا الان😐😁این خاطره مال وقتیه که شهرام کلاس کنکور داشت و منم پشتیبانش بودم و اعتراف کرده بود دوستم داره و دوست بودیم باهم برای اشنایی بیشتر😁بریم سراغ خاطره:
یادمه زمستون بود برف شدیدی هم اومده بود طوری که همه جا تعطیل شده بود چون کوچه و خیابونا یخ زده بودن ولی بحث کنکوریا جدا بود و تحت هر شرایطی باید کلاس میومدن.بچه ها هی زنگ میزدن به من که توروخدا کلاسو کنسل کن تو این سرما نمیشه اصلا بیایم خیابونا قفله دیر میرسیم و .... منم زنگ میزدم به شهرام که میشه کلاسو کنسل کنید؟!شهرام عصبانی میشد داد و بیداد میکرد که من دارم از تهران به خاطر اونا میام اونوخ اونا که کرجن نمیتونن بیان؟!نخیر باید همه سر کلاس باشن وگرنه جریمه میشن😡سر من داد و بیداد میکرد کلی ناراحت شده بودم چون مقصر من نبودم که اونطوری داد میزد😒😎خلاصه بعد درگیری ها با بچه ها و شهرام بلند شدم که حاضر بشم برم اموزشگاه.بعد از اماده شدن سوییچ ماشینمو برداشتم رفتم تو حیاط هر کاری کردم در پارکینگ باز نشد یخ زده بود انگار از کار افتاده بود😐ماشینو بیخیال شدم سر کوچمون یه اژانسی بود یواش یواش رفتم تا سرکوچه بماند که بیست سی بار سر خوردم رو یخا و نزدیک بود با کمر بیام پایین.😒😑(شمارشو‌ن نداشتم تو گوشیم زنگ بزنم ببینم ماشین دارن یا نه)رفتم تا اونجا دیدم ماشین ندارن😑از این بهتر نمیشد🤦‍♀️😂از خونمون تا اموزشگاه پیاده نیم ساعت راه بود ولی الان شرایط فرق داشت برف اومده بود و یخ بندون بود ولی محبور بودم برم.😑تو کوچه و خیابونم پرنده پر نمیزد چه برسه ماشین.تو دلم این قدررررررررر الفاظ خوب و زیبا نثار شهرام کردم تا اینکه رسیدم به خود اموزشگاه😂رفتم وارد حیاط شدم دیدم ماشین شهرام هست.فهمیدم تشریف اوردن اقا😒😎برفم یهو میبارید یهو ول میکرد.موش اب کشیده شده بودم.دستام از شدت سرما یخ یخ بود سرخ سرخ شده بود و بی حس.صورتمم قندیل بسته بود.از در اموزشگاه رفتم تو وارد اتاق استادا شدم دیدم شهرام با قیافه جدی و یکم اخمو نشسته و داره کافه میکس داغ میخوره.انگار تازه رسیده بود😒من میلرزیدم یه پشت چشم نازک کردم براش راهمو کشیدم رفتم سمت بخاری.با همون اخمش گفت زبونتو موش خورده خانوم کوچولو؟!سلامت کو پس؟!اون موقع بهم میگفت خانوم کوچولو😁البته هنوزم میگه.واقعا هم کوچولو موچولو بودم.😁دوباره یه پشت چشم نازک کردم اروم گفتم سلام.😒خودمو سرگرم بخاری کردم که مثلا اصلا حواسم بهت نیس😒😂بلند شد اومد کنارم وایستاد گفت ماشینت کو پس؟!اروم گفتم در پارکینگ باز نشد پیاده اومدم😒چشماش گرد شد از تعجب گفت چییییی؟!😐پیاده؟!😐تو این هوا؟!😐دیگه عصبانی شدم با لحن تند و عصبی گفتم بعله پیاده تو این هوا هی میگم کلاسو کنسل کن تو سر سگ بزنی بیرون نمیاد از سرما بعد اقا میگه(با ادای خودش)دانش اموز کنکوری تحت هر شرایطی باید بیاد کلاس.😒(خیلی بد گفتم میدونم ولی خب عصبی بودم شدید)خنده اش گرفته بود از ادا در اوردن من.دید دارم میلرزم از سرما لیوان کافی میکسشو گرفت سمتم گفت بخور گرم شی زبونت بیشتر ولوله کنه😂.بدون چونه زدن گرفتم ازش😂گرماش حس خوبی میداد بهم😁رفت نشست سرجاش.سرش پایین بود و تو گوشیش ولی با من حرف میزد.خیلی جدی سوییچ ماشینشو گرفت سمتم گفت برو در صندوقو باز کن یه بسته برگه A5 هست به تعداد بچه ها بردار امتحان میخوام بگیرم ازشون😎گفتم ولی اخه تو این هوا...😐نذاشت حرفم تموم شه گفت چه ربطی به هوا داره درس خوندن نخوندنشون😡گفتم باشه.اماده کردم وسایلشو با برگه ها رو.شهرام بلند شد رفت سر کلاس.منم پشت سرش.همین وارد شدیم گفت وسایلتونو جمع کنید امتحان دارین.صدای اعتراضا بلند شد😂شهرام ولی کوتاه نمیومد.برگه ها رو دادم به بچه ها خودمم رفتم پای تخته نشستم شهرامم گشت میزد بین بچه ها.چون لباسم خیس بود تنم یخ یخ بود و هیچ جوره گرم نمیشد😔بیحالم شده بودم.کلید سوالا دستم بود.گفتم گناه دارن بچه ها چون شهرام شرط کرده بود زیر ۵۰ درصد بزنن ۳جلسه اخراج از کلاس میشن😑قانونای نانوشته زیاد داشت😑بلند شدم طوری که شهرام متوجه نشه یه سری سوالا رو میرسوندم😁یه جا دیگه شهرام فهمید از کلاس انداختتم بیرون😐😂من موندم تو سرما تا امتحانشون تموم شه.قشنگ شد نور علی نور.امتحان که تموم شد برگه ها رو داد بهم گفت تصحیح کن تا انتراک بهم تحویل بده.منم نشستم تصحیح کردم شهرامم یکم سخنرانی کوبنده کرد راجب اینکه کلاسو کنسل نکرده و اینا بعدشم درس داد.منم نشستم صحیح کردم برگه ها رو امتحانشونو خوب داده بودن به جز چند نفری.انتراک که شد رفت تو دفتر دوباره منم پشت سرش رفتم برگه ها رو دادم بهش یه چک کرد باز اخماش تو هم بود.تو اموزشگاه هیچکس نبود چون اون روز تعطیل بود همه جا فقط من و شهرام بودیم و مدیر اموزشگاه که دوست شهرام بود و همسن و سال خودش و بچه های کلاس.بعد یه ربع رفتیم سر کلاس شهرام اون چند نفری که خوب نداده بودن امتحانو سه جلسه اخراج کرد😑جریمه اشونم این بود که سه دور تست های این چند فصل که امتحان گرفتو بنویسن با دلیل و اثبات برای هر چهار گزینه😑🤦‍♀️کلاس که تموم شد بهم گفت بیا بریم برسونمت خونتون بعد میرم تهران.منم بدون حرف قبول کردم.نشستیم تو ماشین و رفتیم گفتم منو اول ببر خونه خودمون وسیله هامو بردارم بعد ببر برسون خونه مامان پری.خونشون کوچه بغلی ما بود.ما مهرشهر(بلوار شهرداری)بودیم اون موقع.شهرام منو برد خونه خودمون کسی نبود لباس و وسیله برداشتم بعدش رفتیم خونه مامان پری.همین رفتم تو خونه بعد سلام و احوال پرسی رفتم حموم دوش اب داغ گرفتم بعد اومدم بیرون لباس گرم پوشیدم پریدم تو تخت سعید(دایی کوچیکم که همسن شهرامه)و خوابیدم تا شب.بیدار که شدم ۹شب بود از صدای سعید بیدار شدم.خونه رو گذاشته بود رو سرش😂بدنم کوفته کوفته بود انگار تریلی رد شده از روم.حالم خراب بود نفسام سنگین بود.تبم کرده بودم.اروم بلند شدم دیدم کلی میس کال و اس از شهرام دارم.بیخیال شدم رفتم پایین پیش بقیه.سعید تا منو دید اومد سمتم که اذیتم کنه منو گرفت انداخت رو کولش جیغم رفت هوا که بذارتم زمین حالمم بد بود خیلی داغون بودم.رنگ و روم پریده بود.گذاشتتم زمین رفتم رو کاناپه افتادم.مامان پری قربونش برم اومد پیشم نشست گفت هیلدا مادر مریض شدی؟!گفتم نمیدونم مامان بیحالم.سعید از اون سر خونه داد میزد این بادمجون بمه هیچیش نمیشه مامان پری خیالت راحت.😂مامان پری دست کشید به صورتم قربون صدقه ام بره دید داغم.گفت یا فاطمه زهرا دختر تو تب داری🤦‍♀️گفتم چیزی نیس مامان نگران نباش.خوب میشم.سعید دید جدیه اومد کنارم نشست.مامان پری به سعید گفت پاشو زنگ بزن علی بیاد اینجا.اسم دایی علی اومد گفتم نههههه مامان پری جونم غلط کردم اصن اومدم اینجا😐🤦‍♀️سعید خنده اش گرفته بود.مامان پری یکم چپ چپ نگاهم کرد بعد پاشد رفت جوشونده درست کرد برام که بخورم بهتر بشم.منم دور از چشمش همه رو خالی کردم پای گلدون😂تا ساعت ۱۲اون حدودا بهتر نشدم.بلند شدم رفتم تو اتاقم دراز کشیدم گوشیمو گرفتم دستم ببینم چه خبره تو دنیا؟!شهرام زنگ زد دوباره جوابشو دادم اینبار.حدودا ۲۰ تا میس کال داشتم از طرفش کلیم اس ام اس.خیلی عصبی بود نگرانم شده بود که چرا نیستم.دید صدام در نمیاد فهمید مریض شدم گفت تقصیر من بود اینجوری شد.جبران میکنم برات و این حرفا.من فرداش دانشگاه داشتم و باید میرفتم تهران.ترم دو بودم.گفت فردا میام میبینمت.بعد از کلی حرف زدن قطع کردم.بلند شدم پتو و بالشمو برداشتم رفتم اتاق سعید.سعید درازکشیده بود رو تختش منم پتو و بالشمو گذاشتم رو تختش کنارش.تا دید من اومدم گفت کجا خانوم خانوما؟؟بیا تو دم در بده؟!تعارف نکنیاااااا یه وقت تخت منو اشغال کردی.🤨گفتم وایی سعید چه قدر حرف میزنی اومدم بهت افتخار بدم که پیشت بخوابم دیگه.بعدشم کنارش دراز کشیدم.😂سعید موند تو این حجم از پرویی من😂میگفت پاشو ببینم منتظر دوس دخترمم😐😂گفتم این وقت شب دوس دخترت کجا بود اخه؟!😐😂میگفت قرار بود یواشکی از پنجره بیاد مامان پری نفهمه🤨😐😂گفتم باعشه اگه نذاری من شب اینجا بخوابم به مامان پری لوت میدم.😂گفت نهههههه عشقم گوربابای دوس دختر تو فقط بیا بخواب😂حالا شوخی میکردا کلا😂
میگفت اخه من به این کم رویی علی به اون اقایی تو به کی رفتی پس؟؟حلال زاده به داییش باید بره اخه🤨تو چرا پس به عمو امیرت رفتی؟!🤨😂گفتم سعید اذیت نکن دیگه بذار بخوابم ببین اندازه توام جا هست درسته حالا گولاخی ولی اندازه ات میشه من کوچولوام مریضم هستم تازه اومدم اینجا مراقبم باشی حالم بد نشه😢اگه میخوای میرم خب.بلند شدم که برم دستمو گرفت گفت بمون بابا شوخی کردم.عادت داشتم شبایی که اونجا بودم یا سعید اتاق من میخوابید یا من اتاق سعید تختامونم بزرگ بود و دو نفره جای دوتامون میشد.گاهی میشستیم تا خود صبح حرف میزدیم باهم و درد و دل میکردیم.خلاصه خوابیدم تا صبح.صبح بیدار شدم ساعت ۵ با حالی زارتر از روز قبل.حالم خیلی بد بود و منگ بودم قشنگ از شدت زیاد مریضی.😑اماده شدم با مترو رفتم تهران با اون حالم.😭سر کلاسا قشنگ خواب بودم.اخر کلاس شهرام زنگ زد که من همونجای همیشگیم بیا اونجا.یه کافه بود پاتوق ما شده بود واسه قرارامون.با حال خرابم رفتم اونجا.شهرام منتظر بود رفتم دست دادم باهاش نشستم بیحال بیحال.سفارش دادیم بعدش شهرام یه دسته گل خریده بود برام با یه باکس بزرگ که داد بهم.تو باکسه پر ابمیوه و خوراکی های خوشمزه و کمپوت و ... هرچیزی که دوست داشتم با چیزای مقوی هم کنارش برای مریضیم. گفت اینم جبران خسارت😁سفارشامونو اوردن من یکم خوردم گلوم خیلی درد میکرد ضعف خیلی بدیم داشتم شهرامم دید من خیلی بی حالم و هیچی نمیخورم گفت دکتر رفتی؟!گفتم نچ.گفت چرا اخه؟!میخوای ببرمت؟!گفتم نچ😢بلند شد اومد کنار من نشست.دستشو گذاشت رو گونه ام دید تب دارم گفت خانوم کوچولو تب داری عزیزدلم بهتره بریم دکتر.گفتم ن شهرام همینایی ک خریدی میخورم خوب میشم.گفت اونا ک سر جای خودش ولی دارو هم باید بخوری خانومی.پاشو ببرمت دکتر پاشو عزیزم.😘دسته گل و باکسو با یه دستش گرفت منم با اون یکی دستش.دستشو انداخت دور شونه ام رفتیم به سمت ماشینش.من لرز بدی داشتم.همین نشستم تو ماشینش سریع بخاری رو زدم.شهرامم نشست با بغض و ناراحتی نق میزدم که دکتر نبرتم.گفتم شهرام دکتر نریم منو ببر خونه مامان پری خودش با جوشونده و اینا خوبم میکنه😭.گفت نمیشه عزیزم با جوشونده خوب نمیشی حالت خیلی خراب تر از این حرفاست.دیشب خونه مامان پری بودی دیگه باید بهتر میشدی پس چرا نشدی؟!🤨گفتم چون جوشونده نخوردم هیچی نخوردم.😢🙄شهرامم گفت دقیقا به خاطر همین میگم بریم دکتر چون میدونم جوشونده اینا دوست نداری😘دیه هیچی نگفتم میدونستم حریفش نمیشم.رومو به نشانه قهر کردم سمت پنجره و بیرونو نگاه میکردم.شهرامم واسه دلجویی دستمو گرفت بوسید گذاشت رو دنده زیر دست خودش گفت نبینم خانومم ناراحت باشه ها😍تا برسیم چیزی نگفتیم دیگه.دم یه درمانگاه نگه داشت.گفت پیاده شو خانومی.با استرس نگاه درمانگاهه میکردم.پیاده شدم.شهرام اومد دستمو گرفت رفتیم بالا.یه درمانگاه شیکی هم بود که.😂من جلوتر از شهرام میرفتم شهرام پشت من بود.یهو یادم اومد دفترچه نیاوردیم با یه ذوقی برگشتم سمت شهرام گفتم شهرام ما که دفترچه نداریم پس بهتره بریم خونه...برگشتم که از پله ها برم پایین ولی خب شهرام ذوقمو در نطفه کور کرد😐😂سریع دستمو گرفت گفت اون قدری پول دارم که ازاد حساب کنن برات😎😈😂دیدم نخیر هیچ جوووووره نمیشه از دستش در رفت😭مثل یه دختر خوب رفتم رو یکی از صندلیا نشستم شهرامم رفت برام قبض بگیره.بعد پنج مین اومد کنارم نشست.همین اومد پرسیدم دکترش مرده یا زن؟!🤨گفت مگه فرقیم میکنه؟!😐مرده.نمیدونم چرا حس میکردم زن باشه راحت ترم😁درمانگاه به نسبت شلوغ بود اکثرا هم مثل خودم سرماخوردگی داشتن.صدای گریه از اتاق تزریقات میومد.ترجیح دادم نشنوم چون استرس بدی داشتم.رومم نمیشد به شهرام بگم بگه امپول ننویسه با اینکه میدونست میترسم.بعد چند نفر نوبت ما شد رفتیم داخل.شهرام در زد درو باز کرد منو هل داد داخل خودشم پشت سرم اومد داخل درو بست.دکتر یه پسر جوون بود حدودا ۲۹-۳۰ ساله فوق العاده خوش رو.نشستم رو صندلی بیمار.بعد از سلام احوال پرسی گفت مشکل چیه؟!گفتم سرما خوردم.سرشو تکون داد گفت چه علایمی داری؟!گفتم همهههه رو دارم کلکسیون کامل😁ابریزش بینی/تب و لرز/گلو درد شدید.یه ابسلانگ برداشت کرد تو حلقومم گفت اوه عفونت کرده گلوت.گوشمو چک کرد گفت هنوز به گوشت نزده.قفسه سینه امو چک کرد تبمو اندازه گرفت فشارمم گرفت.چندتا سوال پرسید و تموم.گفت دفترچه ندارین؟!شهرام گفت نه متاسفانه از دانشگاه یه راست اوردمش اینجا.پسره با تعجب گفت دانشگاه؟!😐😐😐😐شهرام گفت بله🤨پسره گفت چی میخونی؟!گفتم همکاریم😎گفت پرستاری؟!🤨میخواستم پاشم بزنم دکتر رو من حالم خوب نبود اونم بیست سوالیش گرفته بود.گفتم خیر پزشکی.😎بنده خدا فکش رو زمین بود😂میگفت من فکر کردم دبیرستانی ای😐😂گفتم همه میگن😏اخه من خیلی ریزه میزه بودم لاغر بودم استخون بندیم ریز بود با اینکه قدم ۱۷۰.دارو داشت مینوشت به شهرام با استرس نگاه کردم.فکر کنم خوند از نگاهم که چی میخوام ازش😂گفت امکانش هست امپول ننویسین؟!دکتره هم بهم نگاه کرد گفت خانوم دکتر میترسن؟!😂هیچی نگفتم.به شهرام گفت بهتره بزنن چون درساشون سنگینه عقب میمونن قرصاشونم خواب اور ننوشتم.شهرامم گت ممنون لطف کردین🙂به شهرام نگاه کردم یه چشم غره توپ رفتم بهش بنده خدا چیزی نگفت دیگه فقط خندش گرفت.بعد از نسخه اومدیم بیرون.به شهرام گفتم بریم دیگه اومدیم دکتر حالا بریم خونه.شهرام گفت بشین برم داروهاتو بگیرم بیام.گفتم من نمیزنم گفته باشم.گفت باشه نزن ولی بشن برم بگیرم برات.رفتم نشستم منتظر شهرام موندم.بعد یه ربع اومد.سمت منم نیومد یه راست رفت سمت صندوق قبض بگیره برای تزریقات که دیگه من چونه نزنم😢بعدش اومد سمتم داروهامم‌تو‌یه کیسه سفید بود توش مشخص نبود ببینم چندتاست😭فقط سرمش مشخص بود.😭گفتم بریم؟!😢گفت اول امپولات و سرمتو بزنیم بعد بریم.با بغض گفتم نه نمیزنم.😢شهرام گفت جون شهرام.گفتم عه قسم نده😭دستمو گرفت برد سمت تزریقات.منم بغض کرده بودم سعی داشتم دستمو ازاد کنم ولی خب زورم نمیرسید فقط میتونستم بگم شهرام نه نمیزنم نمیخوام😭شهرام داروهامو داد به پرستار. منم با قربون صدقه برد پشت یکی از پرده ها که رو تخت بخوابم.من نق میزدم شهرام اماده ام میکرد با مهربونی😢پالتومو در اورد زیرش یه بافت تنم بود.با یه حرکت بغلم کرد گذاشتم رو تخت.کفشمو در اورد.پرستار با سرنگ انسولین اومد.شهرام وسیله هامو گذاشت رو تخت اومد سمت من دستمو گرفت استینمو زد بالا پرستار پنبه الکل کشید زد زیر پوستم منم با اون یکی دست بازوی شهرامو چنگ زدم گفتم اییی میسوزههههه😭گریه ام شروع شد.😭شهرامم قربون صدقه ام میرفت که اروم بشم.دراز کشیدم رو تخت شهرامم پالتومو انداخت روم سردم نشه تا اون ۲۰ مین بگذره.منم قهر بودم بدجور با شهرام.بعد ۲۰ مین شهرام رفت پرستاره رو صدا کرد اومد دستمو دید گفت حساسیت نداری اماده شو تا بیام.شهرام گفت خانومی من بیرون میشینم تا راحت باشی.😘ضعف کردم برای اون حجم از شعورش واسه اینکه من معذب نشم رفت بیرون.😁💋منم اماده شدم.به شدت استرس داشتم.با اینکه تب داشتم ولی دستام یخ یخ بود.پرستاره اومد سمت چپمو پنبه کشید گریه منم شروع شد.گفت نفس عمیق...تا کشیدم اون نیدلو فرو کرد.یه انقباض داد باسنم دوباره به حالت اول برگشت ولی یکم منقبض بود هنوز.😭شروع کرد تزریق یه درد بدی پیچید تو کمرم و باسنم.گریه منم شدید شد😭قشنگ با صدای بلند گریه میکردم وسطاش دیگه ایییییییییی اخخخخخخخ درد داره گفتنام شروع شد.پرستاره بنده خدا سعی داشت ارومم کنه ولی موفق نمیشد.از یه جایی به بعد دیگه سفت شدم.پرستاره هرچی گفت شل کن گوش نمیکردم.در اورد سرنگو.گریه ام قطع نمیشد به هق هق تبدیل شده بود.گفتم نههههه😭برگشتم دیدم دو میل مونده هنوز.گفتم اونو دیگه نزنید😭پرستاره دلش سوخت گفت باشه خانومی گریه نکن دیگه.سمت راستمو پنبه کشید دگزا بود سریع نیدلو وارد کرد موقع تزریق یه سوزش بدی داشت.😭سر اونم یکم ای ای ای کردم و تموم شد سریع.پنبه گذاشت جاش و لباسمو درست کرد برام.من از گریه هلاک بودم دیگه.هق هق میکردم.پرستاره رفت شهرام اومد داخل.منم تا شهرام بیاد به کمر خوابیدم دوباره.شهرام اومد دید من اون قدر گریه کردم به خاطر دوتا امپول گفت هیلدا؟!دورت بگردم زخم شمشیر نبودناااا امپول بودن عزیزم حیف اشکات نیست؟!منم با گریه و دلخوری گفتم تو که نخوردیشون من خوردم دردم اومد😭😭شهرامم دید من اعصاب ندارم چیزی نگفت😂پرستاره با ست سرم اومد  دیگه تحمل سوراخ سوراخ شدن نداشتم.گفتم نه دیگه سرم نمیزنم😭
شهرام گفت فشارت پایینه عزیزدلم.زودتموم میشه.دستمو نگه داشت پرستاره گارو بست بالا ارنجم دنبال رگ میگشت😭پیدا نمیکرد پناه بر خدایی زد داخل دستم منم گریه ام در اومد دوباره رگ پیدا نکرد کشید بیرون😭پشت دستمو محکم چندتا ضربه زد رگ پیدا شد.انژیوکتو وارد کرد فیکس کرد قطراتشم تنظیم کرد رفت😢شهرامم نشست کنارم یکم حرف زد منم سرسنگین برخورد کردم که بفهمه دلخورم.😎😁کم کم خوابم برد.وقتی بیدار شدم شهرام نبود.پرستاره اومد سرممو کشید که یکم سوخت.بلند شدم نشستم گفتم این اقایی که همراهم بود کجاست؟؟گفت تلفنشون زنگ خورد رفتن بیرون الان میان.همون موقع شهرامم اومد.گفتم کجا رفتی؟؟گفت تلفنم زنگ خورد.اومد کمک کرد پالتومو پوشیدم.کفشامو پوشیدم و لنگان لنگان رفتیم تو ماشین.شهرامم در باکسو باز کرد یه کمپوت اناناس باز کرد ابشو ریخت تو یه لیوان داد دستم خود کمپوتشم داد اون یکی دستم گفت همه اشو باید بخوری.گفتم این خیلی زیاده نمیتونم بخورم.گفت هرچه قدر تونستی بخور ولی بخور بذار بدنت جون بگیره.ابمیوه اشو دادم خود شهرام اناناسشم نصفشو دادم شهرام که کلی غر زد بقیه اشو یکم یکم خوردم.شهرام بنده خدا از تهران اومد تا کرج که منو برسونه خونمون بعدش برگشت تهران😂دوتا امپول دیگه هم داشتم که نزدم ولی پنجشنبه که با شهرام باید میرفتم سر کلاس شهرام فهمید هم ناراحت شد از دستم هم مجبورم کرد که بزنم.😢
ممنون که خوندین.اگر دوست عزیزی این مدت که نبودم به یادم بوده ممنونم ازش.🙏
پ.ن:به شدت درگیر نجوام دوستان هرچی بیشتر میگذره شیطون تر میشه😁الان ۵ ماه و دو روزشه و این مدت با همه سختیای زیادی که داشت ولی شیرین بود شب بیدار موندنامون،گریه کردناش،نخوابیدناش و ... ولی خب خداروشکر هم شهرام هم نیلوجون حسابی کمک حالمن.من و شهرامم بزرگتر و عاقل تر شدیم.
پ.ن: من خیلی وقت بود که وب نیومده بودم باید بشینم همه خاطره هاتونو سر فرصت بخونم و اگه تونستم کامنت بذارم.🙂ببخشید دیگه به بزرگی خودتون.
پ.ن: این خاطره رو من از روی دفتر خاطراتم نوشتم دقیقا با همین جزئیات چون خیلی اهمیت میدم به جزییات به خاطر همین تک به تکش یادمه و یادداشت شده.فقط یکم سانسورش کردم و تغییرش دادم😁امیدوارم خوشتون اومده باشه چون حدودا دو سه ماهی هست دارم مینویسم این خاطره رو😐😂