سلامممم انشاالله حال همه خوب باشه🥰 ⁦❤️⁩ .

منه بیچاره دوباره خاطره ساز شدم ⁦.😕 

یعنی فک کنید من روز تولدم نیش آمپول خوردم 😑😑😑. از آخرین خاطرم دیگه آنلاین نشدم تا الان که گفتم هنوز داغه بیام بنویسم و برم 🙂 چقد اتفاقا افتاده تو این مجازی تو مدتی ک نبودم 🤔 . حسااااااابی سرگرم درسم و قصد دارم بترکونم 😁. تقریبا 13ساعت در روز مشغولم و انشالله بقیه دوستای کنکوری  هم استارت توپ زده باشند  🤗⁦❤️⁩ . 

خب خاطره ؛ 2 آبان بود یعنی پنجشنبه که برخلاف روزای دیگه مامان و بابام زودتر اومدن خونه 😍. منم روز پنجشنبه ها فقط مرور میکنم و بیشتر از 10ساعت نمیخونم یه جورایی استراحت به حساب میاد 😁 . بابا گفت  بریم روستای اخلمد و طبیعت پاییز و از دست ندیم  منم خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم باهاشون گفتم میام . به سحرم خبر دادم میاییم دنبالت بریم بیرون اولش یکم رفت رو مخم که کار دارم و اینا ولی خو من راش انداختم. گوشیم و 100% کرده بودم که عکس بگیرم 😂. من عاشق پاییزم و به نظرم اصلنم دلگیر نیست 😊 . عیب نذارین رو ماه تولد مردم 😒😒😒. خلاصه رفتیم دنبال سحر خاتون و بعد دل و قلوه گرفتن با عمو جونش راه افتادیم. سحر خانوم که سرماخورده بود و شب قبلش هم از برادر محترم آقا احسان آمپول خورده بود😂😂😂😂 برا اینکه بدتر نشه خودشو پوشونده بود 😅 می‌گفت نفهمیده من اومدما وگرنه عمرا میذاشت ک من بیام ، گفتم غمت نباشه جرات داره حرفی بزنه با من طرفه اصن 😎. سحر : باشه من خودمو به تو سپردم راااااااااستی تولد مبارک جیگر طلا 😍😍😍😍 گفتم یک ساعت دیگه وایمستادی بعد میگفتی 🙄 خانوم و آقای محترم شمام یادتون باشه ها حالا کادو که هیچی یه تبریک خشک و خالی که می‌گفتین ⁦☹️⁩⁦☹️⁩⁦☹️⁩ . بابا گفت شما اگر یه نگاه به گوشیت بندازی میبینی تبریک خشک و خالی دادیم . کادو هم که تخفیف خورد 😊 . خلاصه تا برسیم به اونجا همش من فکم می‌جنبید و سحر مثل خانوما نشسته بود 😂 این ریکشن وقتی من پیش خانواده اونم برعکس میشه 😎😂 طوری که امیر علی و احسان داعم میگن بیا این دوتا رو باهم عوض کنیم .

 

2

وقتی رسیدیم منو سحر جلو راه افتادیم و لیلی و مجنون هم عقب ما بودن . 

اینایی که تازه نامزد میکنن و دیدین ؟! همش دست تو دست همن و.... 😒. (واقعا حسودما 😅) . 

وای نگم چقد ناز و خوشگل شده بود این راهرویی که منتهی میشه به آبشارا 🤩🤩🤩 اصن بوم نقاشی بود یه نم ملایم هم خورده بود انگاری .و فضا واقعا دونفره بود 😂 . به سحر گفتم الان دلت چی میخواد سحری ؟ گفت میدونی راحیل الان دلم ازین شکلات خوشمزه ها میخواد خفن 😃😃😃 ، گفتم ای خاک تو سرت یه دونس همش دست جیبم کردم گفتم فک کردم الان میگی یه نفر که با تمام وجود عاشقم باشه و دست تو دست هم باشیم 🤣  گفت بده بیاد بابا عاشقی کیلو چنده 😂😂😅 . یه 45 مین تو راه بودیم تا رسیدیم به آبشار اولی هوا خیلی سرد میشد هرچی بالاتر میرفتیم ، همش مامانمو دعا میکردم که اصرار کرد سیوشرتمو بردارم ، آب رودخونه و آبشار امسال خیلی زیاد شده بود به خاطر بارون غنی که اوایل بهار اومد. برا همین رودخونه پر بود ما اول رسیدیم و با سحر کلی عکس گرفتیم و مسخره بازی و اینا یه چایی آتیشی هم چاشنی این فضا خوشگل بود ، زدیم بر بدن شالمو مرتب کردم رفتم رو یه تیکه سنگ خیلی بزرگ که سحر عکس بگیره یه چند تایی گرفتیم همینطوری نشسته بودم که کنارم این زیپ لباسم که ازین اویزونا داشت تکون خورد منم فک کردم این مارمولکه (واقعا به شدت میترسم و چون یه بار رودخونه شیرآباد تو شمال چند تا مارمولک باهم و رو به صخره تو آب دیدم فک کردم بازم ازوناس )

جیغ زدم خواستم بیام پایین که پام گیر کرد و افتادم تو آب  وگوشیمم پرت شد، جریان به شدت زیاد بود و اب هم یخ ، شنا هم نمیشد کرد یه مسافتی آب منو برد که واقعا نمیدونم  چطوری بگم خیلللللللللی وحشتناک بود 😢 . تا اینکه رودخونه وسیع شد و از عمقش کمتر و من به زور دستامو  تونستم  به درخت  بگیرم ، تا اونموقع بابا اومد و منو کشید بالا انقد نگران شده بود که حد نداشت یعنی از خودم انگار بیشتر ترسیدن مامان و سحر که گریه میکردن حالا خودم دارم میلرزم و حالم افتضاح از بس ترسیدم اونارو دل داری میدادم 😂.  خیلی سردم بود که یه لیوان آب جوش و با چند تا شکلات دادن بهم و بابا لباسشو در آورد و سیوشرت من در آورد ازتنم لباس خودشو تنم کرد 😑 پاهام زخم شده بود ولی خیلی عمیق نبود که نشه  راه رفت به اصرار گفت خودم راه میام ، حالم بدتر وبدتر میشد سر درد شدید ولی برا اینکه بیشتر نگران وناراحت  نباشن هیچی نگفتم به کمک بابا تا جای ماشین رفتیم بابا هر یک دقیقه می‌پرسید خوبم ؟ که فقط سرمو تکون میدادم منو گذاشت رو صندلی که مامان گفت بیارش جلو مهدی بخاری رو روش ثابت کن بابا گفت نه بذار صندلی عقبو بخوابونم بتونه دراز بکشه پتو مسافرتی که صندوق بود و انداخت روم و مامان گفت سحر جان برو جلو من میام پیش راحیل . که نشستن و راه افتادیم یهو خون دماغ شدم که به زور بند اومد گفتم مامان به بابا بگو ناراحت نباشه دیگه بخدا خوبم 😔 بابا چند بار پرسید مطمئنم خوبم نریم بیمارستان که گفتم نه نیازی نیست ، خواب بیداری بودم و یه بار شنیدم که بابا برسحر گفت بریم خونه ما عمو که گفت نه دیگه عمو مرسی امشب مهمون داریم بهتره  برم خونه . و بعدشم فقط فهمیدم که رو تختم 😐 باز خوابیدم و با صدای مامان بیدار شدم که دیدم بابا هم تکیه داده به دیوار سرم جوریییی سنگین بود که احساس میکردم نمیتونم تکونش بدم ، پرسید خوبی مامان جان الهی من فدات بشم که بعدم بغضش گرفت کن گفتم ای باباااااااا مامان خوبه من هیویم نیستا چرا اینطوری می‌کنی آخه ببین من سالم کنار توام چرا انقد بی قراری 🤦‍♂️

مامان گفت مهدی جان کمکش کن بشینه ک بتونه غذاشو بخوره گفتم چرا بابا کمک کنه خودم میتونم بشینم سینی رو داد دستم که گوشیش زنگ خورد گفت میرم جواب بدم  انگار خانوم عمو رضام بود و سحر بهشون گفته من چه اتفاقی برام افتاده زنگ زده بود ببینه حالم چطوره ، بابا به جاش رو صندلی نشست گفت جاییت ک درد نمیکنه عزیزدلم ؟ گفتم یکم بدنم کوفته اس که طبیعیه ولی نه خیلی  گفت خوبه خدارو شکر ولی باباجان  قربونت برم من یکی دونم یکم بیشتر مراقب خودت باش لطفاً گفتم چشم ، چند قاشق بیشتر نخوردم که سینی رو گذاشتم کنار  بابا گفت این نشد غذا خوردن بده من ببینم گفتم سیر شدم دیگه بسه ، گفت خودت بقیشو میخوری یا بدم دهنت ؟ دیدم راستی راستی میخواد خودش بده دهنم گفتم باشه میخورم که تموم کردم مامان گفت راحیل فردا بخواب استراحت کن نمی‌خواد بری آزمون بابا گفت سودابه جان امشبم که بخوابه کاملا استراحت می‌کنه پس نیازی نیست که آزمون و غیبت کنه گفتم آره بابا من دو هفته دارم میخونم که نتیجه مو ببینم بابا گفت زیر 7500که اصن قبول نیست مگه نه ؟ گفتم امیدوارم که بابا با جدیت  گفت راحیل قرار نیست با اینهمه تایم طولانی خوندن به یه  تراز معمولی فک کنی پس از الان بگم اگر اینطوری با این تفکر پیش بری باید به  همون رتبه کنکور راضی بشی گفتم من تلاشمو کردم بابا ، گفت می‌دونم ، به خاطر همینه دارم میگم با اینهمه تلاش باید اعتماد به نفس هم داشته باشی . مامان با تحکم گفت مهدی جان این بحث درس و نمیشه یه امشب بذاری کنار بچم با آرامش بخوابه ؟ استرس میندازی به جونش ! بخواب مامان جان به آزمون و درصد و تراز هم فکر نکن ، بابا خندید و پیشونیم و بوس کرد و گفت شب بخیر دست مامان و گرفت رفتن بیرون درم محکم نبستن که مامان گفت مهدی چرا بهش اونطوری گفتی ؟ راحیل دختر حساسیه و نظر توهم خیلی براش مهمه چرا گفتی باید 7500 بشی ؟ اونم با اتفاق یهویی و ترسناکی ک براش امروز افتاد ؟! بابا گفت سودابه خانوم من  ، 

 بحث درس و برا این کشیدم وسط حواسش پرت بشه عزیزم ، معلوم بود ترسیده و بهتره از فاز ، اتفاقی که براش افتاد بیاد بیرون ، اصلا شاید خودمم اجازه ندم فردا بره و بمونه خونه استراحت کنه ولی فقط برا اینکه حواسشو پرت کنم اونطوری بهش گفتم . اصلا تابحال من بهش سخت گرفتم مگه ؟ که از در اتاق دور شدن و رفتن پایین دیگه نشنیدم چی میگن پتو رو زدم کنار یه قرص مسکن برداشتم و با لیوان آب پرتقالی که مامان برام گذاشته بود خوردم سر درد و بدن درد بهتر بشه و پتو رو تا رو سرم کشیدم

 دعای عهد رو با لب تاب گذاشتم و تا  آخرش زمزمه کردم و خوابیدم ، همش صحنه آب  و رودخونه جلو چشمم بود که  با گوش دادن به دعا آروم تر  شدم و خوابم برد ، نصف شب از خواب پریدم که بدنم داغ داغ بود و تب داشتم سرمم خیلی درد میکرد 😞😢 یه قرص مسکن دیگه خوردم ( جای عمو بهنام خالی که یعنی اگر بفهمه اینهمه سر خود قرص میخورم میکشتم 😂) دوباره رفتم زیر پتو خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت 6بود به آرومی رفتم پایین یه صبحانه آماده کردم با اینکه اصلا میل نداشتم ولی به زور یکم خوردم که سر آزمون غش نکنم 😕 ، آروم آروم کار میکردم بیدار نشن ، حاظر شدم و رو برگه نوشتم سلام صبح بخیر من رفتم ، گوشی ندارم لطفاً ساعت 11/45 بیایید دنبالم . ( از اون دفعه که گوشیمو زدم به آیینه و ترکید ، هنوز یک ماه نمی‌گذره که یکی دیگه خریدم ، گوشی جدید و نازنینم پرت تو آب شد 😐) . 

پیاده راه افتادم و آروم آروم رفتم ب سمت حوزه ، آبریزش بینی و سر درد که بماند ، استخون درد داشت روانیم میکرد افتضاح بودم 😑😑. بعد آزمون رفتم جواب سوالارو تحویل بگیرم مشاورم گفت واه راحیل خوبیییی ، گفتم سلام ، آره خیلی 😂 ، راسی آزمونم و دینی رو نزدم ، گفت من الان از اینکه چکار کردی پرسیدم ؟ میگم حالت خوبه؟ قیافت دااااغونه دختر چرا اومدی ؟ گفتم حالا بعداً تعریف میکنم فعلا با اجازه برم فک کنم منتظرمن گفتم برو عزیزم ساعت 4 جوابا میاد بهم خبر بده گفتم حله . و رفتم دم در چشم گردوندم ماشین پدر را نیافتم دیدم یکی چراغ میزنه یه لحظه احساس کردم ماشین احسانه وقتی اومد جلو دیدم واقعا خودشه انقد استرس گرفتم و ترسیدم که چه اتفاقی افتاده ، چرا باید احسان بیاد دنبالم 😢 خیلی استرس گرفتم که حتما چیزی شده سریع سوار شدم که دیدم سحرم جلو نشسته گفتم سلام چی شده ؟؟؟؟؟ احسان تو چرا اومدی ؟ اتفاقی افتاده ؟ با قیافه متعجب گفت علیک سلام بابا هیچی چرا رنگت پریده تو جنم مگه من ؟ گفتم چیزی شده که تو اومدی دنبالم ؟ بابام ! که گفتتت وای راحیل از کاه کوه می‌سازی 😕 . بابا سحر گفت امروز قرار گذاشتین برین خونه آقاجون منم که روز جمعه ای کاری نداشتم اومدم برسونمتون، خووووووبی ؟؟؟ گفتم آره گفت معلومه بی حرف پیاده شد رفت سمت یه سوپری ، سحر گفت خوبی ؟ گفتم ارهههه چرا هرکس می‌بینه منو اپل میگه خوبی ؟😕 خوبم دیگه 🙄 

گفت خو ندیدی خودتو تو آیینه مثل روح شدی این بارونی سفیدم که پوشیدی شدی ملکه ارواح 😂 یکم سر به سرم گذاشت تا احسان اومد ، شیر و کیک گرفته بود گفت بخور که سرم لازم نشی دختره دیوونه 😒 ، گفتم من گوشی ندارم سحر بدم من زنگ بزنم به مامان بگو دارم میرم ، حتما میگه برگرد بیا خونه حالت خوب نیست ، گفت من گفتم 😊، گفتم یعنی گفت برو ؟؟؟؟😳😳 سحر : آره گفت باشه بریم شما ماهم  بعدظهری میام ⁦😊 گفتم عجیبه حرفی نزده 😶احسان گفت دیگه چه خبرا سیرینتی پیتی ؟ گفتم هیچی شماهام هردفعه یه اسمی رو من بذارین😒 انگار بهتون رسالت اینو دادن منو اذیت کنین 😒 خندید گفت خو چه کنیم یه دختر عمو بیشتر نداریم که

با تو کل کل نکنیم ، کی رو اذیت کنیم 😅 . یهو گفت وااای داشت یادم می‌رفت داروهای خانوم جون ، بچه ها ببینین یه داروخونه پیدا کردین بگین نگهدارم ،چ اونکه رفت دارو بگیره سحر برگشت گفت خیلی حالت بده آره ؟ گفتم ارههههههه سحری دارم میمیرم 😭😭😭 ولی هیچی نگیا به زور دارم فیلم بازی میکنم نفهمه 😢 گفت دیوونه بگو بهش دارو بده خوب بشی شاید آمپول نده ، گفتم نههههه سحر هیچی نمیگیا ، جون من ، 

خودم دارو میخورم خوب میشم شاید طولانی ولی بهتر میشم  ، گفت خو الان بریم خونه عمو بهنام که می‌فهمه 😒😒 گفتم خودم یه کاریش میکنم فعلا تو حرفی نزن ،

خوابیدم تا برسیم ، زنگ زدیم کسی باز نکرد احسان با کلید خودش درو باز کرد  کسی خونه نبود 😐و گفت من میرم امشب برمی‌گردم ، سحر گفت باشه خداحافظ 😘 . گفتم سحر اینا کجان ؟ گفت نمی‌دونم والا روز جمعه کجا رفتن . گفت تو برو دراز بکش داری میمیری چیزی میخوری بیارم ؟ گفتم نه میرم بخوابم بیدارم نکن 😘 گفت ما و باش با کی اومدیم سیزده بدر من برم ببینم یخچال چی میگه 😅. گفتم خوش بگذره 🤗 . و تخت خوابیدم با سر صدا بیدار شدم صدای عمو و جیغ سحر میومد ، گفتم خاک تو سرم علنا اومدم تو دهن شیر برم بیرون که فوری می‌فهمه 😒 ، هرچه باداباد یکم مرتب کردم و رفتم که بلند گفتم سلااااام خانوم جون گفت به به عزیزدل مامان ⁦😘خوبیییی دخترم ؟ ماچ و بوس و اینا که تموم شد گفت شنیدم که دیروز افتادی به آب ، سالمی مادر ؟ گفتم خوبمممم و سااااالم😍 گفت خداروشکر عمو گفت  سلام و علیک خرس قطبی 🤗 چون لباسام همه سفید بود و خواب بودم 😂😂 .سحر گفت عمو بخدا تو تشبیه افراد به حیوان و اشیا نظیر نداری 😂😂😂 گفتم مخصوصا رومن . 😂 خندید گفت تو باز دیروز حواس پرتی کردی ؟ 😕 گفتم وای عمو میخواست تولد و وفاتم یکی بشع 😅😅😅 مثلا می‌نوشتین طلوع :  3 آبان 79 ، غروب : 3 آبان 98😂 ، گفت بزنم تو دهنت ؟ سحر گفت بیشعوره دیگه نمی‌فهمه چی میگه 😒 . عمو گفت بیا اینجا ببینمت جوجه امروز تولدته ؟😍😍😍 گفتم آری دیگه 18تمااااام😅. گفت بالاخره به عنوان یه آدم رسمی تو کشور به حساب اومدی 😂😂😂 ، تولدت مبارک خوشگلم بمونی برام 😘😘😘گفتم مرسییی ⁦❤️⁩ کادوت کو ؟ گفت دیگه داری پرو میشی 😒 برو کنار باید برم کار دارم ، گفتم چه خسیس شدین امسال اون از مامان و بابا که نه ب پارسال کادو اون مدلی دادن ن به امسال که یه تبریک نگفتن این دختره هم که هرسال می‌گرفت از شما بدتر 😒😒😒 سرم به شدت درد میکرد ولی خودمو از تک و تا ننداختم گفتم  نکنه دلار و ارز رو کادو تولدم تاثیر گذاشته 😶 ،گفت یه جورایی 😉 سحری بپر کیف من و از رو میز اتاقم بیار کادو اینو بهش بدیم دیگه خیلی اصرار کرد گفتم ها ؟ جدی؟ میدونستم بابا 😍😍😍😍شما مثل بقیه خسیس نیستی 😘😘😍😍😍🤩🤩🤩 ‌.گفت بیا بشین اینجا ، رفتم نشستم سحر کیف و آورد اونم گفت باز کن دهنتو 😳 گفتمممم عموووو گفت داغی بخدا معلومه به خاطر دیروز بدجور سرما خوردی آره ؟ گفتم خوبم دیگه 😢 گفت معاینه کنم درصد صداقت مشخص میشه 😂 ، باز کن دهنتو میخواستم بدوام که دستمو گرفت گفت کجا ؟ بشین . قشنگ معاینه کرد گفتم ننویسیا 😢 هیچی نگفت گفتم عمووووو باز هیچی نگفت گفتم عمووووو بابا خیر سرم امروز تولدمه 😣😥😥😣😣، گفت راحیل . بغضم گرفت گفتم بعله ، خو ننویس دیگه 😢😭 قول میدم هرچی دارو بنویسی بخورم تا تهش 😔، قیافم فوق مظلوم 😅 . بازم هیچی نگفت و مهر زد رفت وقتی اومد اصلا هیچی نگفتم و طرفمم اونور کردم که خندید گفت چیزی خوردی ؟ جواب ندادم گفت با شمام سرکار خانوم  😂😂 گفتم چیزی ک عوض داره گله نداره 😏 مگه شما جواب منو دادی ؟ گفت بیا خانوم جون کیک خوشمزه درست کرده یکم بخور تا نهار ،جواب ندادم گفت باشه ، من میخواستم یه چیزی بخوری که بتونی قرص و کپسول بخوری امپول نزنی ، اگر نمیخوای باشه برو تو اتاقم حاظر میام امپولاتو میزنم 😎😊.

با دو رفتم آشپزخونه گفتم وای عاشقتمممم😃😃😃😍😍😍، گفت بدو یه چیزی بخور داروهاتم مرتب مصرف میکنیا خب؟ گفتم چشوم مادرجون ک غش کرده بود 😅 ، با سحر جلو tv ولو بودیم ، خانوم جون که به همه زنگ زد برا شام و آقاجونم رفته بود مراسم ختم یکی از آشناها ، عمو هم که رفت با سمانه قرار داشت یکم نهار خوردم باز خوابم برد 😶😶😶 بیدار که شدم حالم به شدت افتضاح بود 😑😑😑عمه و امیر حسین اومدن با عمورضا و خانومش و پسرا  اومدن ، جوری شد که دلم میخواست آمپول بخورم ولی اون حال و تحمل نکنم سمانه و عمو و مامان و بابا و خلاصه همه باهم اومدن دست سمانه یه کیک خوشگل بود و همه با هم گروه سرود تشکیل داده بودن تولد میخوندن  😂😂 تک تک بغلم کردن و خلاصه شمع و فوت کردم و کلیم کادو گرفتم 🙏☺️😍😘🤩. عمو یه گوشی دیگه خریده بود 😂😂😂می‌گفت مدیونی تا یک ماه دیگه اینو نترکونی 😅😅😅 ، به زوررررر خودمو سراپا نگهداشته بودم 🤧😷🤒🤕که آخر بی سرو صدا رفتم تو اتاق دراز کشیدم🤕😭 اعصابم خورد بود واقعا😔 ، سحر و احسان و مامان و عمو اومدن تو خواستم پاشم که احسان دست رو پیشونیم گذاشت گفت واااای داره میسوزه بهنام مگه نگفتم امروز بهت ؟ عمو گفت دارو خوراکی هاشو خورده ولی تزریقی هاش مونده، احسان به  سحر گفت داروهاش و بیار عمو گفت دیدی بدتر شدی ؟ سحر آورد و عمو  آماده کرد گفت برگرد عزیزم بزنم تموم بشه داری آب میشی ! رفتن بیرون بقیه ، دیدم 4تاس 😢  که خودش آمادم کرد و پنبه سرد و کشید گفت سفت نکن باشه ؟ و فرو کرد که مردم از درد و جیغ زدم 😭😭😭 بکش بیرون که تا سه شمرد و کشید بیرون گفتم نمیخوام بسه 😭 حالم خوبه بخدا 😢 واقعا درد داشت لعنتی هرچی گفت من گوش ندادم که گفت راحیل بگم احسان و امیر حسین بیان بزنن ؟ گفتم عمووووو گفت جان عمو بغلم کرد گفت تحمل کن دیگه فدات بشم من 😘 گفتم خو خیلی درد می‌کنه 😭😭😭 گفت می‌دونم ولی مجبوریم دیگه اگر نذاری بزنم که باید یکی از اونا بیان گفتم نمیخوام ، خودت بزن ولی توروخدا آروم بزن باشه ؟ گفت چشم ، خوابوندم و دومی رو هم زد که نفس رفت کامل بوی الکل حالم و بهم میزد  😢😢😭😭سر سومی کلی گریه کردم ولی جوری که صدام نره بیرون 😭 عمو رفت آب آورد داد بهم که بابا هم همراهش اومد ، گفت مونده ؟ عمو گفت آره یکی مونده ، دوباره خوابیدم که آخری رو هم پنبه کشید از اول مثل یه مایع داغ بود میسوزوند ک داد زدم جون من توروخدا عمو بسه که اونم تا ته تزریق کرد ، کاملا فلج شدم 😭😭بابا بغلم کرد و تو بغلش گریه کردم مثل بچه ها 🙈واقعا خجالتم خوب چیزیه 😂😂. عمو انقد مسخره بازی در آورد که آخر یه کاری کرد غش کردم از خنده . ولی واقعا روز بعدش حالم بهتر شده بود  ❤️👍. 

 

ببخشید اگر بی مزه بود و طولانی 🙈. 

ممنون که تا آخر خوندین و مرسی ❤️ . 

اگر خوشتون از خاطراتم نمیاد لطفا بگید 🙏😘😘😘.