خاطره سپیده جان
سلام من سپیده هستم 30 ساله از اصفهان و اولین باره دارم خاطره میذارم من خیلی خیلی به شدت از بچه گی تا الان از آمپول میترسم دسته خودم نیست
که تقریبا 5 سالم بوده سرما خوردگی شدیدی گرفتم و مجبور شده بودم پنادر بزنم که وقتی نوبتم شد با مامانم رفتیم تو اتاق که بخوابونن منو با گریه زیاد که وقتی شلوارمو مامانم در آورد و اومد بخوابونن من آنقدر دست و پا زدم(زورم زیاده تو همه مواقع ) که هلشون دادم که پرده تزریقات افتاد و خانم تزریقات هم هلش دادم و با آمپول خورد زمینو و که بابام و (داداشم 11 سال از من بزرگتر هستن) و دکتر که معاینم کرده بود اومدن منو نگه داشتم که با جیغای بنفش تونستن نگهم دارن و و بدون پنبه کشیدن فروکرد من نفسم رفت که خود دکتر اون طرفم بشگون گرفت که نفسم برگرده و جیغ زدم تا تزریق تموم شد و منو بلندم کردن و آب بهم دادن و و مثل اینکه هیچ اتفاقی نیوفتاده از دکتر خداحافظی کردم و اومدم بیرون داداشم گفت عجب رویی داری. یه وری تو ماشین نشستم و اومدیم خونه
این اولی خاطره بود دفعه بعد بازم میام خاطره میگم زیاد دارم از این خاطره ها خخخ
دوستون دارم 😘😘