خاطره ماه مینو جان
توسط:ماه مینوسلام به اعضای قدیم و جدید سلامتی همه تازه واردا ، خواننده خاموشا ، قدیمیمایی که قهر کردن ، قدیمی هایی که هستن اونایی که رفتن و بدجور دلتنگ خاطره و حرفاشونیم مثه دکتر مهدیه دکتر پارسا ، آیلین fs عزیز و عزیزان جاااانی که الان نصفه شبی اسماشون یادم نمیاد
من ماه مینوام البته اسمم فقط مینو اه خودم تو وبی یه ماه قبلش اضاف کردم که خاااااص بشم. مامان آهو خانم ... از شیراز .... یادتون اومد ؟ حالا نیومدم خیلی مهم نی
خاطره مربوط به همین چند روزه پیشه که از بس خندیدم و انرژی مثبت و حال خوب گرفتم تصمیم گرفتم با تمام سختیای تایپ کردن واستون تعریف کنم
ماجرا از اون جایی شروع شد که خانواده همسر جان عاشق پیک نیک و گردش و سفر و کلا بیرونن حالا هر جا که باشه بدی اب و هوا ، داشتن بچه کوچیک ، سرما ، گرما ، خستگی هیچکدوم مانع گردش اخر هفته شون نمیشه منم چند تا در میون میپیچونم و گاهی هم دیگه باید بریم دیگه ... حالا فک کنین تو سرمای آبان ماه بری پیک نیک 😂 خلاصه خودم و آهو رو حسابی پوشوندم و با شهاب (همسر ) ، طناز خواهر شوهر و خانوادش پدر مادر و خانواده شاهین برادر شوهر راه افتادیم سمت کوهمره (شیرازیا میدونن) ولی تو راه متوجه شدیم چند تا از بچه خاله های شهاب هم که ساکن شیراز نیستن و من یادم نمیومد که قبلا دیدمشون یا نه هم میان البته گفتن تو عروسیمون اومدن خوب طبیعیه که یادم نباشه خلاصه کنار جاده فرعی قندیل بستیم تا رسیدن . حالا پیاده شدن به احوالپرسی به پسرخاله شهاب که حدودا سی و چند ساله به نظر میومد سلام کردم که جواب داد "به سلااااام چطوری عمو ؟ مامانت چطوره" ؟ من 😞 خوبم ممنون .که مادر طناز اومدن و اقای پسر خاله که حالا فهمیدم اسمش ناصره رفت سمت خاله و بعد از سلام و احوالپرسی رو به من گفت ماشاالله ماشاالله .خاله ، دختر طنازه ؟چه بزرگ شده (شما میگین انرژی مثبت ما میگیم خر کیف ) اون حس و حال خوبی که میگفتم از اینجا شروع شد( طناز ده سالی از من بزرگتره اما زود ازدواج کرده و کلا هم هیکلی و درشته) همون لحظه مادر 😈😠 طناز 😤😱😲 فرنوش دخترش 😠😬😡 که مادر جواب داد ناصر سوتی هات تاریخیه ها و با اخم گفت این مینو زن شهابه دختر طناز اونه و به فرنوش اشاره کرد فرنوش هفده سالشه و فک کنم چهل کیلو رو چرب داره . خلاصه بعد از معارفه در حالیکه ارادتی زیاد به این ناصر خان حس میکردم دوباره راه افتادیم و بالاخره یه جایی که میگفتن احتمالا از جاهای دیگه گرمتره رو پیدا کردیم و با ماشینا پناهگاه درست کردیم و دیگه هیزم و ذغال و کباب و .. جالب اینجا بود که چند خانواده ی دیگه هم اون دور و بر دیده میشد که نمیدونم چه فعل و انفعالاتی تو مغزشون صورت گرفته بود که اونا رو هم مثه ما به اون جا کشونده بود بعد از ناهار مادر گفتن که پاشین بریم قدم بزنیم و خودشون جلو راه افتادن. طبیعیه که من نرفتم و با اهو رفتیم تو ماشین . چیزی نگذشته بود که صدای جیغ و دادشون بلند شد و معلوم شد که مادر بدجوری زمین خورده . پا و کمر و ساعدش خراشیده بود ، ساعدش ورم کرده و کف دستش پر از سنگریزه بود و از کمردرد گریه میکرد ، اقا مسعود شوهر طناز که دکتره معاینه کرد و گفت جاییش نشکسته اما برگریم و همه شونم قبول کردن و قرار شد سر راه از داروخانه واسه مادر مسکن بگیرن که ظاهرا اون دارو رو بدون نسخه نمیفروختن و خود اقا مسعود که همیشه خدا مهرش همراش نیس رفت گرفت و برامون توضیح داد که چطور روی یه تیکه کاغذ معمولی یه سری علایمی شبیه علوم غریبه و جن گیری رسم کرد و گفت داروخونه چی با این علامت این گوشه( که نمیتونم با این امکانات محدود تایپی نشونتون بدم) دارو رو میده و این علامت نشون میده دارو رو دکتر نوشته. خلاصه توی خونه عروس خوبه سریع رختخواب پهن میکنه واسه مادر و میگه کیسه آب گرم بیارم ؟ عروس خوبه کیه ؟ خوب منم دیگه .. که یهو متوجه شدم فرنوش و داداشش فرزاد که دانشجوی سال دوم پزشکیه دارن سر اینکه کی امپول مادر رو بزنه دعوا میکنن فرنوش : بده من ، فرزاد نچ . فرنوش :فقط به اون ماکته که دانشجوها بهش امپول میزنن زدی اسمشم گفتا یادم رفته الان،. فرزاد خودت به چی آمپول زدی ؟ فرنوش به هوشنگ (عروسک بچهگیاش ) ولی بلدم .منم که دوره کمک های اولیه رو گذرونده بودم و به بادمجون امپول زده بودم سعی کردم قانعشون کنم و آمپولو بدست بیارم که یهو اقا مسعود تو چشم بهم زدنی آمپول رو که البته فرزاد آماده کرده ازش گرفت و با یه سرعت عجیبی به مادر تزریق کرد . سرعت به قدری بود که حدود سی ثانیه بعد مادر گفت آی آی آی مبهوت سرعت عملش بودیم که گفت آمپول زدن من مثه نماز خوندن مادربزرگ مرحوم طنازه خدابیامرز حمد و سوره رو میگفت قفل و والا هو احد . . . اله بله ضالللللللللین . کلی خندیدیم مادر هم بهتر شدن و گفتن اصلا مشکل این بود که رفتیم کوهمره ایشالا هفته بعد میریم سمت سپیدان 😄
پی نوشت : والا نصیحت و شعر قشنگ بلد هستما منتها الان حضور ذهن ندارم
چند وقتیه یه مشکلی توی خانوادم بوجود اومده خیلی حالم بده واسمون دعا کنید بابام که تا همین الان که سی و چند سالمه فک میکردم قویترین آدم دنیاست امشب گریه کرد . خوابم که نمی برد نشستم به خاطره نوشتن
اگر یادتان بود و باران گرفت . . . دعایی برای بیابان کنید