سلام دوستای قشنگم.خوبین؟!ما رو نمیبینین خوشین؟!🙂گفتم چون خیلی وقته نیومدم وب یه خاطره دیگه هم بگم😁کم کم دیگه دارم به خاطره ها میپیوندم😁بچه های قدیمی نمیدونم کیا هستن جدیدیا هم خوش اومدین پر حرفی نمیکنم دیگه میرم سراغ خاطره.اگه حرفی سوالی چیزی بود خوشحال میشم برام کامنت کنید همه رو جواب میدم حتما مخصوصا برای تازه واردای وب🙂
...
این خاطره ای که میگم مال همین پنجشنبه اس که گذشت.صبح زود بیدار شدم ساعت ۶ صبحونه اماده کردم برای شهرام شهرامو بیدار کردم که پاشه صبحونه بخوره.بماند که به زور با کلی تهدید اب یخ و پارچ یخ و... بیدار شد😁چون باید میرفت بیمارستان.صبحونه امونو با غر غرای جناب شوهر خوردیم چشماش باز نمیشد از خواب😂خنده ام گرفته بود از قیافه اش.😁با چشمای بسته رفت اماده بشه که بره.منم بعد از گذاشتن ظرفا تو ماشین رفتم دراز کشیدم تا ۸.بلند شدم اماده بشم که با نجوا وروجک برم خونه نیلوجون نجوا رو بذارم اونجا بعد بیام خونه یکم به کارای خونه برسم و خریدامو انجام بدم.نجوا وروجک رو اماده کردم.موقع لباس عوض کردن یه دست و پایی میزنه😂وقتی اومدم خونه به شهرام زنگ زدم که من دارم میرم حموم زنگ زدی جواب ندادم به خاطر همینه.اونم سفارش کرد که حتما موهاتو خشک کن.رفتم حموم اومدم دیدم از طرف استادم میس کال دارم زنگ زدم بهشون بعد سلام و احوال پرسی استادم گفتن که کجایی؟!پیدات نیست؟!چرا نمیای سر بزنی بهمون؟؟دلمون برات تنگ شده دیگه کلاسا اون حال و هوای قبلو نداره وقتی تو بودی بچه ها با دل و جون میومدن سر کلاسا😁گفتم استاد اون موقع قدر ندونستین الان ببینید پشیمونید منو مینداختین بیرون😂گفت نه پشیمون نیستم مینداختمت بیرون چون حقت بود😑😂بعد از کلی حرف زدن و یه سری در مورد کار و تحقیق اینا قرار بر این شد که من برم پیششون اون روز.منم سریع اماده شدم دیدم موهام خیس خیسه خشک نکردم دیگه فقط بافتمش یه مقنعه ام سرم کردم و رفتم دانشگاه.موهام این قدر خیس بود مقنعه ام خیس شده بود.رفتم پیش استادم بعد از کلی حرف زدن و بگو بخند که حدودا ۳ساعت طول کشید برگشتم خونه.تو راه برگشت هوا بارونی بود و سرد.😑انگار زمستونه😑رفتم خریدامم کردم موهای منم خیس بود باد که میزد بیشتر سردم میشد.زنگ زدم شهرام که داری میای برو دنبال نجوا بیارش خونه.سریع رفتم خونه ناهار درست کردم جناب همسر اومدن گشنه نمونن😎حدودا ساعت ۲:۳۰-۳ بود شهرام اومد.نجوا هم بیدار بود.بغلش کردم شیر دادم بهش پوشکشم عوض کردم خوابوندمش.خودمم رفتم ناهار بخورم شهرام چشمش خورد به موهای بافته شدم.گفت هیلدا موهاتو خشک نکردی نه؟!با ابرو اشاره کردم نچ.داشتم دو لپی غذا میخوردم.😂گفت مگه نگفتم خشکش کن حتما؟!🤔با دهن پر گفتم گفتی ولی من عجله داشتم،نمیذاری کوتاهش کنم که،منم خسته میشم این همه رو خشک کنم وقتشم نداشتم.🙄واسه اینکه گیر ندم بهش که برم موهامو کوتاه کنم چیزی نگفت و فقط به گفتن که اینطور بسنده کرد.😂بعد ناهار رفتیم که بخوابیم.خوابیدیم وقتی بیدار شدم سرم سنگین بود.از این بهتر نمیشد.😢نجوا هم بیدار شده بود اروم تو جاش داشت بازی میکرد.😁تا دید من بیدار شدم شروع کرد دست و پا زدن.بغلش کردم.یه دستم نجوا بود یه دستمم شام میپختم و کارامو میکردم.زمانم که میگذشت حال من بیشتر خراب میشد.بیحال تر میشدم.هی تو دلم میگفتم خدایا غلط کردم😢😁این یه بارو مریض نشم قول میدم دیگه موهامو خشک کنم😢یه لیوان چایی عسل ابلیمو درست کردم خوردم.فایده نداشت اصلا😢قرص خوردم فایده نداشت😢شهرام ساعت۷ بود بیدار شد😒😎اومد تو اشپزخونه نجوا رو گرفت ازم کلی قربون صدقه اش رفت و بازی کرد باهاش و شیرشو داد بخوره،اخرم نجوا تو بغلش خوابید.😴منم بی حال مشغول بودم تو اشپزخونه.شهرام اومد اشپزخونه گفت خانومم چه طوره؟!گفتم بد نیستم.🙄گفت چرا بد نیستی؟!رنگ و روتم پریده ها🤔گفتم نمیدونم بی حالم بدنم حس نداره😞😴شهرام دستشو گذاشت رو پیشونیم گفتم نکن دستت سرده.😖گفت دست من سرده؟!😐گفتم اوهوم.گفت خانومم دست من سرد نیست تو داری سرما میخوری انگار اینجوری حس میکنی.بیا برو دراز بکش استراحت کن من خودم بقیه کارا رو میکنم.دستمو گرفت برد تو اتاق خوابوند رو تخت پتو هم کشید روم.منم از خدا خواسته از بیحالی دوباره خوابیدم.ساعت حدودای ۱۰ بود با صدای گریه نجوا از خواب بیدار شدم ولی حس نداشتم اصلا بلند شم از جام.🤕😷بدنم کوفته کوفته با یه گلو درد وحشتناک😑تب داشتم.اروم شهرامو صدا کردم ولی خب نمیشنید.به زور بلند شدم از جام رفتم بیرون.شهرام تا منو دید اومد سمتم نجوا رو اومد بده بهم گفتم شهرام مریض شدم میترسم مریض بشه😭رفت دوتا ماسک اورد زدم به صورتم نجوا رو بغل کردم اروم شد. نشستم رو کاناپه نجوا رو گرفتم بغلم همین نشستم گریه اش دراومد چون حسابی بغلیه😑🤦‍♀️گفتم شهرام من بدنم حس نداره نمیتونم وایستم توروخدا بیا بغلش کن😭شهرام گرفتش ازم ولی اروم نمیشد.دیدم خیلی بی تابه بلند شدم بغلش کردم اروم شد.راه میرفتم تو خونه نجوا هم سرش رو شونه ام بود ولی بدنم بی حس بی حس بود جون نداشتم نجوا رو بغلم بگیرم به زور نگهش داشته بودم.شهرام گفت هیلدا عزیزم حالت خوب نیست بهتره بریم دکتر.گفتم خوب میشم قبول نکرد گفت چون نجوا الان هست دیگه زود باید خوب بشی تا هم مریض نشه هم بتونی شیر اینا بدی بهش.منم دیدم راست میگه قبول کردم😢نیلو جون اینا نبودن که بگم‌بیان پیش نجوا مجبور شدیم وروجکو ببریم‌با خودمون.شهرام کمک کرد لباس عوض کردم یه شنل بافت گرم تنم کرد با شال بافت که گرم بشم قشنگ با شلوار گرمکن.لباسای نجوا هم تنش کرد یه سرهمی گرم با کلاه و دستکشای مخصوصش که چنگ نگیره خودشو😁دفترچه امم برداشت و رفتیم سوار ماشین شدیم و پیش به سوی بیمارستان.بیمارستان نه شلوغ بود نه خلوت.نوبت گرفت اومد پیشم نشست.نجوا اروم تو بغل شهرام بود.منم سرمو تکیه دادم به بازوی شهرام سنگین بود رو تنم انگار😢نجوا یکم بی قراری کرد دوباره،شهرام مجبور شد بلند شه راهش ببره که اروم بشه.نوبتمون که شد رفتیم داخل.یه اقای دکتر میانسالی بودن.بعد سلام احوال پرسی نشستم رو صندلی بیمار.دکتره پرسید مشکل چیه؟!گفتم سرما خوردم گلو و سر و بدنم درد میکنه😢تبم دارم.دکتره معاینه ام کرد دفترچه امو گرفت شروع کرد نسخه نوشتن.شهرام گفت اقای دکتر لطفا یه جوری دارو بدین زودتر خوب بشه.من😒میخواستم پاشم همونجا بزنمش که بیجا حرف نزنه😒😂😎دکتره هم گفت چشم و نوشت نوشت نوشت.اخرش یه توضیحی داد گفت داروهاتون بیشترش گیاهی و قرص و شربته فقط دوتا امپول دارین که الان تزریق کنید ایشالا خوب بشید🙂تشکر کردیم اومدیم بیرون.شهرام نجوا رو داد بغلم که بره داروهامو بگیره گفتم شهرام بریم خونه خودت بزن برام😢نسخمو نگاه کرد ببینه پنی سیلین دارم یا نه که نداشتم الحمدالله.😁گفت اوکی بریم خونه پس.رفتیم سوار ماشین شدیم دم یه داروخونه نگه داشت گفتم شهرام برا نجوا شیرخشک و پوشکم بگیر.یه نگاه به نجوا کرد گفت مصرفش زیاد شده ها🤨😂گفتم بچه ام مصرفش زیاد نشده بابای بچه ام مصرفش زیاد شده😒😎من‌یه شیشه شیر درست میکنم برای نجوا توام یه لیوان برای خودت درست میکنی😒😎دید حرف حق میزنم گفت خب خوشمزه اس🙄😂ببین خوشمزه اس که این فندق میخوره لپاش شده قد پرتقال دیگه.بعدم لپای نجوا رو با دستش چلوند و‌ پیاده شد.جیغ نجوا هم دراومد🤦‍♀️😎😂رفت داروهامو گرفت با پوشک و شیر خشک اومد.تو راه نمیدونم چرا خوشحال بود اهنگ میخوند:« از خدا خواهم کمک نماید، سالی یک بچه زنم بزاید😐😂🤦‍♀️خانه روشن میشود از صدای کودکان،خانه روشن میشود از نوای کودکان🤦‍♀️😂»منم میگفتم سردیت نکنه سالی یه دونه!؟🤨همین یه دونه رو بزرگ کن ببینم چه گلی به سرمون میزنه بقیه اش پیشکشت😎😒😂نجوا هم درحالی که مشت دستشو کامل کرده بود تو دهن به باباش زل زده بود با تعجب نگاش میکرد🤨😂فکر کنم تو دلش میگفت چی میزنه این بابای ما🤨😂من اگه گذاشتم تو شب بخوابی نجوا نیستم تا تو باشی دیگه این قدر خوشحال نباشی🤨😂رسیدیم خونه شهرام وسیله هایی که خریده بودو گذاشت رو اپن اومد نجوا رو ازم گرفت چلوندش قشنگ قلقلکش میداد و باهاش بازی میکرد نجوا هم حسابی میخندید و کیف میکرد.
منم یه لیوان اب پرتقال ریختم برای خودم و داروهامو داشتم چک میکردم دیدم علاوه بر اون دوتا امپول دوتا نوروبیونم هست🤦‍♀️😑گفتم شهرااااام این دوتا نوروبیون چیه گرفتی؟!😑گفت واسه تو گرفتم مادر بچه ام😎😂بدنت ضعیف شده گفتم بگیرم برات قوت بگیری😉گفتم میشه لطفاااا دیگه از خودت تز ندی عشقم!؟😎🤦‍♀️😂هیچی نگفت دیگه.نجوا رو گرفتم بردم پوشکشو عوض کردم شیر دادم بهش که بخوابه ولی مگه میخوابید؟!😭سرحال شده بود تازه انگار.😭گذاشتمش رو تخت شهرام اومد تو اتاقمون گفتم چراغو روشن نکن نجوا قصد خواب نداره انگار بذار ببینه تاریکه بلکه بخوابه😭🤦‍♀️گفت اشکال نداره نگران نباش من بیدارم نگهش میدارم تو حالت خوب نیست بذار امپولات بزنم بخواب با خیال راحت.بعدشم رفت بیرون بعد چند لحظه با ۳تا امپول اماده تو دست اومد تو اتاق😢چراغ خوابا رو روشن کرد نجوا رو گذاشت تو تختش به منم گفت بخوابم اماده بشم.دراز کشیدم رو تخت لباسمو اوردم پایین بالشو گرفتم تو بغلم به شهرام نگاه میکردم که پنبه الکلی میکرد.استرس گرفته بودم شدید.😢شهرام اومد نشست لب تخت.با نجوا هم حرف میزد و قربون صدقه اش میرفت که فکر نکنه تنهاس گریه بکنه. گفتم شهرام اروم بزن😭گفت به چشششششم حتماااااا،مگه من دلم میاد بد بزنم برا خانومم؟!😉اروم‌تر گفت یه جوری میزنم نتونی تکون بخوری😎😂پامو اوردم بالا محکم خورد تو کمرش😎😂گفت اخ غلط کردم چشم چشم اروم میزنم.😎😂 لباسمو بیشتر کشید پایین پنبه کشید سمت راستم من بالشو سفت گرفتم تو بغلم.نیدلو فرو کرد ولی متوجه نشدم شروع کرد تزریق کردن نفسمو حبس کردم یه سوزش ریزیم داشت که تحمل کردم.پنبه که گذاشت نفسمو ازاد کردم.😢دومی رو سمت چپ پنبه کشید گفت یه نفس عمیق بکش.کشیدم نیدلو فرو کرد یکم منقبض شدم.شروع کرد تزریق دیدم دردش فرق داره با قبلی.اروم‌اروم گریه میکردم.دردش میومد میرفت تو کمرم بیشتر اذیت میشدم.دستمو بردم عقب گذاشتم رو کمرم شهرام‌فهمید درد دارم بالای جای امپولم با اون یکی دستش ماساژ میداد برام اذیت نشم.اخراش دیگه با گریه میگفتم بسه شهرام‌😭شهرامم گفت تموم شد خانومم.😘پنبه گذاشت جاش.گفتم نوروبیون نمیزنم شهرام بدجور میسوزونه😭هیچی نگفت سمت راستم پنبه کشید اومدم بلند شم شهرام سریع کمرمو نگه داشت گفت عه هیلدا اذیت نکن بدنت ضعیف شده جون نداری شیرم میدی به نجوا بدنت خالی کرده باید بزنی.😡پنبه کشید دوباره توده عضلانی درست کرد با دستش گفت نفس عمیق بکش.نکشیدم اونم نیدلو فرو کرد.گریه منم شدیدتر شد.😭اروم‌اروم‌تزریق میکرد که اذیت نشم ولی سوزش خیلی بدی داشتم.گریه میکردم سفت تر هم میشدم هرچی میگذشت.😭وسطاش دیگه خودمو به سمت مخالف اومدم بکشم شهرام سریع پاشو گذاشت رو رونام که نتونم تکون بخورم.😭گفت‌عزیزدلم الان تموم میشه شل کن دردت کمتر بشه💋من همچنان گریه میکردم.😭همه اشو تزریق کرد دراورد سوزنشو.خون میومد جاش.شهرام پنبه رو نگه داشت خونش بند بیاد.دیدم صدای مشمای داروها میاد گفتم من دیگه نمیزنم😭برگشتم دیدم شیافه تو دستش.گفتم شیاف؟!گفت اوهوم اینم استفاده کنی تمومه دیگه بعدش میتونی لباس عوض کنی بخوابی.💋شیافمم گذاشت لباسمو مرتب کرد سرنگا و پنبه ها رو جمع کرد دولا شد لپمو بوس کرد گفت ببخشید اگه اذیت شدی قربونت برم.💋رفت سریع دستاشو شست اومد نجوا رو بغل کرد برد از اتاق بیرون که بخوابونتش.منم بلند شدم رفتم‌صورتمو شستم پروسه قبل خوابمو طی کردم😁لباس عوض کردم شیر واسه نجوا اماده کردم که شب بیدار شد بدم بهش.یکم پیش شهرام نشستم نگاهش کردم ببینم چه جوری نجوا رو میخوابونه که دیدم بیشتر شبیه اینه داره بازی میکنه باهاش😑ترجیح دادم خودم بخوابونمش تا بیشتر از این خوابشو نپرونده🤦‍♀️بغلش کردم رفتیم تو اتاق خواب رخت خوابشو گذاشتم رو پام بالششم گذاشتم خوابوندمش رو پام و اروم اروم تکونش دادم تا خوابش برد.شهرامم نگاهش میکرد کیف میکرد😁
مرسی که خوندین.ببخشید اگه بد بود هول هولکی نوشتم دیگه.ایشالا که خوشتون اومده باشه.سوالی در مورد خودم شهرام نجوا و ... اگه بود بپرسین جواب میدم😄